بحران هویتی در تمدنهای بازنده: چرا پارو زدن وایکینگی برای نروژی ها افتخار است ولی گذشته پادشاهی برای ایرانیان به اصطلاح روشنفکر شرم آور؟
تاریخ تنها به دست فاتحان نوشته نمیشود بلکه سرانجام این ذهن شکست خوردگان است که روایت تاریخ را میپذیرد. یک تمدن میتواند در جنگی شکست بخورد و در عین حال هویت خود را برای قرنها حفظ کند و برعکس، میتواند با پذیرش تدریجی جهان بینی فاتحان تنها بصورت ظاهری جان سالم بدر برد. در نگاه من، این وجه تمایز میتواند یکی از تناقضات مهم هویت ملی مدرن را توضیح دهد: نروژ با غرور، گذشته وایکینگی خود را در بزرگترین عرصه جهانی جشن میگیرد در حالیکه بسیاری از ایرانیان به اصطلاح روشنفکر یاد گرفته اند که از نظامی که روزگاری امپراطوری ایران را تبدیل به یکی از بزرگترین قدرتهای جهان کرده بود منزجر باشند.
این تنها یک پدیده سیاسی اجتماعی نیست بلکه روانشناسی تمدنهای شکست خورده است.
هر کشوری دارای یک هویت تمدنی است که در بهترین حالت در طول قرنها بر روی زیرساختی مرکب از اسطوره ها، دین، زبان، نهادها، نمادها و حافظه جمعی ساخته شده است. بسیاری از کشورهای نوپا آرزوی داشتن چنین هویتی را دارند. کشورهایی که هویت تاریخی و تمدنی خود را بصورت پیوسته حفظ نمایند معمولا از خودباوری فرهنگی بیشتری برخوردار هستند. در مقابل کشورهایی که پیوستگی تاریخی خود را از دست داده اند عموما بحران هویتی را تجربه میکنند که شاید تا قرنها ادامه داشته باشد.
نروژ مثالی از گزینه اول است.
وایکینگها انساندوستان صلح طلبی نبودند. آنها به صومعه ها حمله میکردند، سرزمین ها را فتح میکردند، مردم را به بردگی میگرفتند و وحشت را در سراسر اروپا حاکم کرده بودند. با این حال نروژ مدرن هیچ تردیدی در به آغوش کشیدن نمادهای وایکینگی ندارد. در طول جام جهانی، فوتبالیست ها، مردم عادی و حتی سیاستمداران و نخبگان نروژی با افتخار پارو زنی کشتی وایکینگی را تکرار میکنند. هیچ جریان و گروهی ادعا نمیکند که این نمادگرایی، خشونت را ستایش میکند یا باید بخاطر تاریخ خونین وایکینگها کنار گذاشته شود. بلکه، احساس جمعی این است که وایکینگها نماد شجاعت، روحیه پیشروی، مقاومت و خاستگاه کشور نروژ محسوب میشوند. حقایق تاریخی ارزش کمتری نسبت به پیوستگی هویتی پیدا میکنند و مانع از نماد شدن وایکینگها برای غرور ملی نروژ نمیشوند.
ایران در نقطه مقابل قرار دارد.
امپراطوری ایران بیش از هزار سال قبل از هجوم اعراب، یکی از بزرگترین تمدنهای جهان بود. هخامنشی ها اولین امپراطوری چند ملیتی در طول تاریخ شناخته شده انسان را بنا نهادند. اشکانیان پیشروی امپراطوری روم را مهار کردند. ساسانیان یکی از پیچیده ترین سیستمهای حکومتی جهان قدیم را ابداع کردند. پادشاهی ایران باستان تنها یک نهاد سیاسی نبود بلکه تبلور اندیشه ایران و استمرار هویت تاریخی آن بود.
سپس یورش اعراب فرا رسید. این یورش نه تنها نهاد قدرت سیاسی را تغییر داد بلکه دین، فرهنگ نخبگان و سرانجام هویت تمدنی ایرانیان را دگرگون نمود. سرزمین ایران زنده ماند اما گفتمان تمدنی ایرانی دیگر در مرکز زندگی عمومی قرار نداشت و به تدریج هویت تازه ای جایگزین این هویت سنتی گردید.
به باور من، این گسست تاریخی همچنان بر روان جمعی و خودآگاهی ایرانیان سایه افکنده است.
بسیاری از ایرانیان خواسته یا ناخواسته از هویتی دفاع میکنند که توسط فاتحان عرب بر آنها تحمیل شده و در عین حال با دیده شک و گاه تحقیر به عناصر تمدن قدیمی خود مینگرند. افتخار به نماد پادشاهی ایرانی اغلب به صورت ارتجاعی، واکنشی و حتی غیر اخلاقی تصویر شده و محکوم میشود. نمادهایی که بیش از دو هزار و پانصد سال وجود داشته اند بر مبنای استانداردهای ایدولوژیک امروزی قضاوت میشوند اما نمادهایی که بعد از یورش اعراب وارد زندگی ایرانیان شده اند به عنوان بازتاب های راستین هویت ایرانی معرفی میگردند. حتی گروه به اصطلاح روشنفکرانی پا را فراتر گذاشته و با نادانی تاریخی عجیبی سعی در پاک کردن کامل هویت تمدنی ایران کرده و آرزوی ایجاد یک نظام حکومتی رونوشته از حکومتهای مدرن را دارند. حکومتهایی که بسیاری رویای داشتن هویت تمدنی پرباری چون هویت ایرانی را دارند و امروزه با افزایش نرخ مهاجرت و کاهش نرخ زاد و ولد در جمعیت اصلی شاهد از بین رفتن تدریجی هویت تمدنی بعضا ساختگی و کم بار آنها هستیم.
این یکی از تلخترین طنزهای تاریخ است. فرزندان یکی از کهن ترین تمدنهای جهان امروز اغلب خود را ناگزیر میبینند که افتخار به بنیانهای تاریخی و هویت تمدنی خویش را برای دیگران توجیه کنند.
به باور من، این بحران هویتی از دو نیروی قدرتمند امروزی نشات میگیرد:
نیروی اول اسلام سیاسی است که بطور ذاتی هویت اسلامی ایران را بر هویت تمدنی قبل از اسلام آن برتری میدهد. ایران باستان دیگر نه به عنوان یک تمدن قابل ستایش بلکه تنها به عنوان یک پیش در آمد برای دوره تاریخی که برتر فرض میشود معرفی میشود.
نیروی دوم تاثیر جریانات فکری مدرن چپ گرا و جهانی گرا است که عموما به گفتمانهای پادشاهی خواهی، ملی گرایی و تمدنی باستانی با نگاهی نفی گرا و بدبینانه می نگرند. نمادهای سنتی حاکمیت، اغلب از دریچه استعمار، نظام سلسله مراتبی، مردسالاری و سرکوب مورد تفسیر قرار میگیرند و اسطوره های ملی به جای اینکه مورد افتخار باشند پیوسته مورد واسازی و ساختار شکنی قرار میگیرند.
هنگامی که این دو نیروی ایدولوژیک با هم ادغام میشوند نتیجه بسیار عمیق و تاثیرگذار است. گفتمان اسلامی، ایران باستان را بخاطر پیش از اسلام بودن و گفتمان جهانی گرایی آن را بخاطر مفاهیم پادشاهی، ملی گرایی و خاص بودن تمدنی تحقیر میکنند. در نتیجه بسیاری از ایرانیان به اصطلاح روشنفکر از تمدنی که کوروش، داریوش و دستاوردهای بیشماری در حکومت داری، معماری، مهندسی، فلسفه و ادبیات را به جهان عرضه کرده جدا و گاه منزجر میشوند.
در همان زمان، نروژی ها در مقابل چشمان میلیونها انسان کشتی های خیالی وایکینگها را پارو میزنند و یک جهان تشویقشان میکند. هیچ کس از نروژی ها نمیخواهد که قبل از جشن گرفتن میراث وایکینگی خود بخاطر حملات وایکینگها عذرخواهی کنند. این موضوع درباره ایتالیایی ها هم صادق است. به نظر میاید این انتظار تنها از تمدنهای خاصی میرود که از آنچه به هویت ملی آنها شکل داده است دوری کنند.
به این دلیل است که من مشکل امروز ایران را یک بحران هویتی میدانم و نه فقط یک بحث ساده سیاسی.
تمدنی که در مورد بنیان های تاریخی خود شک دارد نمیتواند با اطمینان آینده خود را تعریف کند. کشورها به پیوستگی تاریخی نیاز دارند. آنها به نمادهایی نیاز دارند که نسلها را در سده های مختلف به هم وصل نمایند. کشورها به خودباوری تاریخی نیاز دارند. این خودباوری نیازی به یک پیشینه بی نقص ندارد. وایکینگها معصوم نبودند، رومی ها معصوم نبودند و البته شاهان ایرانی هم معصوم نبودند.
پیشینه هر تمدنی بی عدالتی، خشونت و لشکرکشی را به خود دیده است. تاریخ واقعی هیچگاه پیشینیان معصومی برای ارائه نداشته است. اما تمدنهای پیروز بین افتخار به میراث تمدنی خود و حمایت از تک تک اعمال پیشینیان شان تمایز قائل میشوند. آنها فهمیده اند که هویت بر اساس پیوستگی تاریخی ساخته میشود و نه بر اساس معصوم بودن.
به باور من، مسیر ایران بسوی نوسازی فرهنگی با بازسازی خودباوری تاریخی خویش آغاز میشود. ایران باستان دیگر نه مانند یک زیرنویس ناخوشایند در تاریخ ایران بلکه باید به عنوان زیرساخت اصلی تمدن ایرانی مطرح گردد. در این میان، وظیفه یک روشنفکر واقعی این است که نظام حکومت داری جدیدی بر مبنای هویت تمدنی ایرانی ولی با اصول مدرنی چون جدایی دین از سیاست، حقوق بشر، حق تعیین سرنوشت و تمامیت سرزمینی بیافریند.
مردمانی که از ریشه های خود جدا شوند در مقابل هویت پیروز فاتحان آسیب پذیر میگردند. در مقابل مردمانی که ریشه های تمدنی خود را باز یابند، گنجی بسیار ارزشمند تر از گذشته گرایی یافته اند: خودباوری و افتخار به هویت تمدنی خویشتن.

















