Saturday, Jul 11, 2026

صفحه نخست » یک اشتباه کافی است

asefi.jpgپیروزی‌سوزی؛ چگونه جمهوری اسلامی می‌تواند بزرگ‌ترین دستاورد راهبردی تنگه هرمز را به بزرگ‌ترین شکست خود تبدیل کند؟

از «تنگه‌داری» تا «فرصت‌سوزی»

حمید آصفی

گاهی ملت‌ها در میدان جنگ شکست می‌خورند، اما پشت میز سیاست پیروز می‌شوند. گاهی نیز برعکس؛ در میدان مقاومت می‌کنند، اما در اتاق‌های تصمیم‌گیری، پیروزی خود را می‌سوزانند.

خطر امروز ایران، دیگر از آسمان نمی‌آید؛ از اتاق‌های تصمیم‌سازی می‌آید.

جنگ، با همه خون‌ها، ویرانی‌ها و جان‌های از دست‌رفته، یک واقعیت را بر نقشه ژئوپلیتیک جهان حک کرد؛ ایران نشان داد که حذف‌پذیر نیست. نه با حمله‌ای برق‌آسا فروپاشید، نه با ترور فرماندهان از هم گسست و نه زیر فشار نظامی تسلیم شد. این فقط یک موفقیت نظامی نبود؛ یک بازتعریف ژئو‌استراتژیک بود.

اما جمهوری اسلامی بارها ثابت کرده است که در «پیروزی‌سوزی» مهارتی کم‌نظیر دارد.
گویی این نظام، کارخانه‌ای برای تبدیل فرصت به تهدید است؛ فرصت‌فرسایی به فناوری دائمی حکمرانی آن تبدیل شده است.

امروز تنگه هرمز فقط یک گذرگاه دریایی نیست؛ یک سرمایه ژئو‌اقتداری است. ارزش این سرمایه نه در اخذ عوارض از کشتی‌ها، بلکه در تغییر محاسبات قدرت‌های جهانی نهفته است.

با این حال، به جای آنکه این سرمایه به اهرم دیپلماسی تبدیل شود، بخشی از تصمیم‌گیران آن را به ابزار تهدید و درآمدزایی تقلیل داده‌اند.

همین‌جا تفاوت نگاه استراتژیک و نگاه تاکتیکی آشکار می‌شود.

نگاه تاکتیکی می‌پرسد: «از هر کشتی چقدر درآمد می‌توان به دست آورد؟»

اما نگاه استراتژیک می‌پرسد: «چگونه می‌توان از این موقعیت، تحریم‌ها را برداشت، امنیت منطقه را بازتعریف کرد و جایگاه ایران را تثبیت نمود؟»

فاصله این دو نگاه، فاصله یک حسابدار با یک سیاستمدار است.

درد امروز جمهوری اسلامی، کمبود قدرت نظامی نیست؛ ناتوانی در ترجمه قدرت نظامی به دستاورد سیاسی و اقتصادی است.

هنوز این واقعیت درک نشده که هر پیروزی نظامی، اگر به دستاورد سیاسی و اقتصادی تبدیل نشود، دیر یا زود به هزینه‌ای تاریخی بدل خواهد شد.

در همین چارچوب، یکی از خطاهای راهبردی، نحوه مواجهه جمهوری اسلامی با طرح ایجاد کریدور دریایی جایگزین در جنوب تنگه هرمز بود؛ مسیری که با پیشنهاد آمریکا و همکاری عمان برای هدایت بخشی از تردد کشتی‌ها دنبال شد. حتی اگر این اقدام تلاشی برای کاهش مزیت ژئوپلیتیکی ایران تلقی می‌شد، پاسخ به آن نه در شلیک موشک، بلکه در دیپلماسی فعال، مذاکره و تبدیل همان تهدید به یک اهرم چانه‌زنی نهفته بود. ارزش این موضوع هرگز به اندازه‌ای نبود که زمینه حملات سنگین متقابل به جنوب ایران را فراهم کند و برای نخستین بار، بخشی از زیرساخت‌های راهبردی کشور در چنین سطحی هدف قرار گیرد. این نمونه‌ای روشن از «تهدیدآفرینیِ خودخواسته» است؛ جایی که یک فرصت بزرگ ژئوپلیتیکی، به جای آنکه به ابزار رفع تحریم‌ها و افزایش قدرت چانه‌زنی تبدیل شود، با تصمیمی شتاب‌زده در مسیر فرسایش قرار می‌گیرد.

قدرت، در موشکی نیست که شلیک می‌شود؛ قدرت، در موشکی است که به احترام یک دیپلماسی هوشمند، هرگز نیازی به شلیک پیدا نمی‌کند.

این همان بیماری مزمنی است که می‌توان آن را «نظامی‌زدگیِ راهبرد» نامید؛ بیماری‌ای که در آن، ابزار جای هدف می‌نشیند و قدرت، خود را هدف تصور می‌کند.

امروز برخی چنان از بستن تنگه، اخذ عوارض و نمایش اقتدار سخن می‌گویند که گویی اصل ماجرا همین است.

نه؛ این‌ها حاشیه‌اند.

اصل ماجرا، تغییر هندسه قدرت در منطقه است.

جنگ، محاسبات همه بازیگران را تغییر داد؛ از واشنگتن تا بروکسل، از مسکو تا پکن و از ریاض تا ابوظبی.

کشورهای منطقه برای نخستین بار با چشم خود دیدند که امنیت، کالایی وارداتی نیست. دیدند آمریکا امنیت صادر نکرد؛ ناامنی صادر کرد. فهمیدند پایگاه‌های نظامی خارجی، به جای سپر امنیت، به آهنربای بحران تبدیل شده‌اند.

این بزرگ‌ترین دستاورد ژئوپلیتیکی جمهوری اسلامی پس از جنگ بود.

اما به جای سرمایه‌گذاری بر این دستاورد، بخشی از ساختار قدرت سرگرم منازعه بر سر عوارض کشتی‌ها و نمایش‌های پرهزینه شده است.

این همان «خرده‌سیاستِ کلان‌سوز» است؛ گرفتار شدن در مسائل کوچک و از دست دادن فرصت‌های بزرگ.

قدرت واقعی، در بستن تنگه نیست؛ در آن است که بدون بستن تنگه، همه بدانند توان بستن آن وجود دارد.
قدرت واقعی، در شلیک نیست؛ در آن است که دیگران محاسبات خود را پیش از شلیک تغییر دهند.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy