از صلیب تا هلال؛ دو جنگ با یک منطق قدرت
حسین عرب - خبرنامه گویا
تاریخ، صرفاً تکرار رویدادها نیست؛ بلکه گاه الگوهای قدرت را در لباسهای تازه بازتولید میکند. یکی از این الگوها، استفاده از دین برای سازماندهی جنگهای بزرگ است؛ جنگهایی که با انگیزههای اعتقادی آغاز میشوند اما در پایان، قدرت سیاسی و نظامی جای آرمانهای مذهبی را میگیرد.
در قرن یازدهم میلادی، هنگامی که اورشلیم در اختیار حکومتهای مسلمان بود، رهبران کلیسای کاتولیک اروپا مردم را به جنگ فراخواندند. پاپ اوربان دوم با وعده آمرزش گناهان، هزاران شوالیه، اشراف و جنگجوی اروپایی را زیر پرچم صلیب گرد آورد تا "سرزمین مقدس" را بازپس گیرند. این جنگها که نزدیک به دو قرن ادامه یافت، در تاریخ به نام جنگهای صلیبی شناخته میشود. اما آنچه کمتر مورد توجه قرار میگیرد، تحولی است که در دل همین جنگها رخ داد.
وقتی شمشیر بر محراب غلبه کرد
در آغاز، کلیسا فرمانده معنوی جنگ بود و مشروعیت آن را تأمین میکرد، اما اداره جنگ، جمعآوری غنائم، تشکیل حکومتهای صلیبی و مدیریت سرزمینهای اشغالی به تدریج در اختیار شوالیهها و اشراف نظامی قرار گرفت.
به بیان دیگر، روحانیت جنگ را آغاز کرد، اما نظامیان قدرت را تصاحب کردند. کلیسا همچنان مشروعیتبخش باقی ماند، اما تصمیمگیری واقعی بیش از پیش در اختیار فرماندهان نظامی قرار گرفت. این پدیده تنها به جنگهای صلیبی محدود نبود؛ در بسیاری از حکومتهای ایدئولوژیک تاریخ، نهاد نظامی پس از مدتی از نهاد مذهبی پیشی گرفته است.
جمهوری اسلامی و رؤیای فتح اورشلیم
در سال ۱۳۵۷، جمهوری اسلامی نیز با ایدئولوژی مذهبی متولد شد. یکی از مهمترین شعارهای آن، "آزادی قدس" و نابودی اسرائیل بود.
آیتالله خمینی، آخرین جمعه ماه رمضان را "روز قدس" نامید و مسئله فلسطین را نه یک اختلاف سیاسی، بلکه تکلیف دینی همه مسلمانان معرفی کرد. در دهههای بعد، جمهوری اسلامی تلاش کرد رهبری جهان اسلام را در مبارزه با اسرائیل به دست گیرد.
اگر جنگهای قرون وسطی را جنگ صلیبی بنامیم، شاید بتوان این پروژه جمهوری اسلامی را به صورت نمادین "جنگ هلالی" نامید؛ جنگی که این بار با پرچم هلال اسلامی و با هدف تغییر موازنه قدرت در اورشلیم دنبال شد.
شکست پروژه وحدت اسلامی
در نخستین مرحله، جمهوری اسلامی امیدوار بود دولتهای عربی و اهل سنت نیز به این پروژه بپیوندند. اما واقعیتهای ژئوپلیتیک خلاف این آرزو را رقم زد. مصر، اردن، عربستان سعودی، امارات، بحرین و بسیاری دیگر، حاضر نشدند در راهبرد جمهوری اسلامی مشارکت کنند. حتی دولتهایی که از آرمان فلسطین حمایت میکردند، رهبری ایران را نپذیرفتند. در نتیجه، پروژه "امت واحد اسلامی" عملاً شکست خورد.
از ارتشهای اسلامی تا شبکه نیروهای نیابتی
جمهوری اسلامی پس از این ناکامی، راهبرد دیگری را برگزید. به جای اتکا به دولتهای مسلمان، به ایجاد و تقویت شبکهای از گروههای مسلح همسو روی آورد؛ از حزبالله لبنان گرفته تا گروههای شیعه عراق، نیروهای وابسته در سوریه و حوثیهای یمن. هدف، تشکیل نوعی "کمربند هلالی" بود که بتواند اسرائیل را از چند جبهه تحت فشار قرار دهد و نفوذ منطقهای ایران را افزایش دهد. این راهبرد در مقاطعی موفقیتهایی برای جمهوری اسلامی به همراه داشت، اما هزینههای اقتصادی، سیاسی و نظامی بسیار سنگینی نیز بر ایران تحمیل کرد.
همانند جنگهای صلیبی؛ سپاهیان جای روحانیون را گرفتند
یکی از جالبترین شباهتهای تاریخی، تحول ساختار قدرت در جمهوری اسلامی است.
در نخستین سالهای انقلاب، روحانیت تصمیمگیر اصلی بود و سپاه پاسداران ابزار اجرای سیاستهای آن محسوب میشد. اما با گذشت بیش از چهار دهه، این نسبت به تدریج تغییر کرده است. امروز بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که سپاه پاسداران نه تنها بازوی نظامی جمهوری اسلامی، بلکه قدرتمندترین نهاد اقتصادی، امنیتی و سیاسی کشور است. فرماندهان سپاه در تعیین سیاست خارجی، برنامه موشکی، شبکه نیروهای نیابتی، اقتصاد، رسانه و حتی تعیین جانشین رهبری نقشی تعیینکننده یافتهاند. در واقع، همان الگویی که در جنگهای صلیبی رخ داد، به شکلی دیگر در جمهوری اسلامی نیز دیده میشود:
روحانیت ایدئولوژی را ساخت؛ اما سپاهیان به تدریج مرکز ثقل قدرت شدند.
امروز مشروعیت نظام هنوز از ولایت فقیه اخذ میشود، اما بخش مهمی از قدرت عملی در اختیار ساختار امنیتی ـ نظامی قرار گرفته است.
چهار دهه بعد؛ دستاوردها و شکستها
پس از بیش از چهل سال، پروژه جنگ هلالی با واقعیتهای سختی روبهرو شده است.
جنگهای اخیر در منطقه، بهویژه در غزه، لبنان و درگیریهای مستقیم میان ایران و اسرائیل، بسیاری از ظرفیتهای نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی را فرسوده کرده است. همزمان، تحریمهای اقتصادی، بحرانهای داخلی و کاهش توان مالی، ادامه این راهبرد را دشوارتر از گذشته ساخته است. امروز جمهوری اسلامی بیش از هر زمان دیگری ناچار است میان حفظ نفوذ منطقهای و پاسخگویی به بحرانهای داخلی تعادل برقرار کند.
مارکس و تکرار تاریخ
کارل مارکس در کتاب هجدهم برومر لویی بناپارت جمله مشهور خود را نوشت:
" رویدادهای بزرگ تاریخ دوبار رخ میدهند؛ یک بار به صورت تراژدی و بار دیگر به صورت کمدی"
این عبارت البته یک استعاره فلسفی است، نه یک قانون تاریخی. با این حال، برخی منتقدان جمهوری اسلامی معتقدند پروژه صدور انقلاب و تلاش برای ایجاد یک امپراتوری مذهبی، تلاشی است برای بازسازی الگوهای تاریخی گذشته، اما در شرایطی کاملاً متفاوت؛ تلاشی که بیش از آنکه به اقتدار پایدار بینجامد، به فرسایش منابع کشور انجامیده است.
در همین چارچوب، برخی جریانهای چپ، از جمله سازمان راه کارگر، جمهوری اسلامی را نوعی حکومت فاشیستی مذهبی دانستهاند و آن را نسخهای کممایه ، متناقض و کمدی از تجربه فاشیسم هیتلری توصیف کردهاند.
آینده جنگ هلالی
پرسش اساسی این است که آیا پایان جمهوری اسلامی به معنای پایان این پروژه نیز خواهد بود؟ پاسخ، الزاماً مثبت نیست.
بخشی از شبکههای منطقهای ایجادشده ممکن است حتی پس از تغییر حکومت در ایران نیز به حیات خود ادامه دهند. در مقابل، اگر ساختار سیاسی آینده ایران بر پایه منافع ملی و توسعه اقتصادی شکل گیرد، سیاست صدور ایدئولوژی مذهبی کنار گذاشته خواهد شد.
جمعبندی
اگر جنگهای صلیبی را نخستین تلاش بزرگ تاریخ برای فتح اورشلیم با پرچم دین بدانیم، پروژه منطقهای جمهوری اسلامی را میتوان تلاشی مدرن برای تحقق هدفی مشابه، اما با پرچم هلال، تلقی کرد؛ هرچند تفاوتهای تاریخی و سیاسی میان این دو بسیار قابل توجه است.
شاید مهمترین شباهت این دو تجربه نه در خود جنگ، بلکه در تحول قدرت درون ساختارهای ایدئولوژیک باشد؛ جایی که در هر دو مورد، نظامیان به تدریج بر روحانیانی که آغازگر پروژه بودند، غلبه کردند و به صاحبان اصلی قدرت تبدیل شدند.
و شاید پرسش اصلی امروز این باشد که آیا این"جنگ هلالی" نیز، همانند جنگهای صلیبی، پس از سالها هزینه و ویرانی، سرانجام به بنبستی تاریخی خواهد رسید، یا آنکه خاورمیانه هنوز در آغاز فصل تازهای از این رویارویی ایدئولوژیک قرار دارد؟

حسین عرب

















