Wednesday, Jul 15, 2026

صفحه نخست » پس از شکست تفاهم‌نامه؛ ترامپ چه گزینه‌ای پیش رو دارد؟ حسین عرب

arab.jpgحدود یک ماه از امضای تفاهم‌نامه میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی گذشت، اما این تفاهم‌نامه نتوانست به اهداف مورد انتظار دست یابد و عملاً شکست خورد. دو طرف بار دیگر به شرایط پیش از امضای آن بازگشته‌اند و همان پرسش‌های قبلی، این بار با فوریت بیشتر، در برابر دولت آمریکا قرار گرفته است: آینده این رویارویی چه خواهد بود و ترامپ چه گزینه‌ای در اختیار دارد؟

در مقاله پیشین با عنوان "چرا ترامپ با جمهوری اسلامی تفاهم‌نامه امضاء کرد؟" توضیح دادم که ترامپ از سر اعتماد به جمهوری اسلامی یا خوش‌بینی نسبت به نتیجه مذاکرات به تفاهم‌نامه تن نداد. او تحت فشار مجموعه‌ای از محدودیت‌های اقتصادی، سیاسی و نظامی قرار داشت. ادامه جنگ نه جمهوری اسلامی را به تسلیم وادار می‌کرد، نه ساختار قدرت آن را از هم می‌پاشید و نه منابع مالی حکومت را به طور کامل قطع می‌کرد. در مقابل، افزایش قیمت نفت، فشار بر اقتصاد آمریکا، نگرانی حزب جمهوری‌خواه از پیامدهای انتخاباتی، مخالفت کنگره با ادامه جنگ بدون مجوز و فشار کشورهای عربی، هزینه‌های رویارویی را برای ترامپ افزایش داده بود.

اکنون که تفاهم‌نامه شکست خورده، هیچ‌یک از آن محدودیت‌ها از میان نرفته است. دولت آمریکا همچنان با همان بن‌بست راهبردی روبه‌روست: جمهوری اسلامی را نمی‌تواند با چند حمله محدود به تسلیم وادار کند، اما ادامه جنگ نیز برای واشنگتن و متحدانش هزینه‌های فزاینده‌ای دارد.

ترامپ هنوز راهبرد روشنی برای ادامه جنگ ندارد

بازگشت به جنگ، به خودی خود یک راهبرد نیست. حمله نظامی زمانی معنا پیدا می‌کند که هدف سیاسی مشخصی داشته باشد و بتوان توضیح داد که عملیات نظامی چگونه به تحقق آن هدف منجر خواهد شد.

اگر هدف آمریکا فقط وارد کردن خسارت به جمهوری اسلامی باشد، این هدف با حملات محدود قابل تحقق است. اما اگر هدف، وادار کردن حکومت به تسلیم، تغییر رفتار بنیادین یا کنار گذاشتن ساختار ایدئولوژیک آن باشد، ابزارهای نظامی موجود به تنهایی کافی نیستند.

ترامپ ممکن است تحت فشار قیمت نفت، افکار عمومی، کنگره و متحدان منطقه‌ای به تصمیم‌های غیرمتعارف و پرخطر سوق داده شود؛ تصمیم‌هایی مانند حمله گسترده‌تر به زیرساخت‌های ایران، هدف قرار دادن رهبران و فرماندهان جمهوری اسلامی یا حتی تلاش برای تصرف موقت بعضی جزایر ایرانی. اما پرسش مهم این است که آیا هیچ‌یک از این اقدامات می‌تواند حکومت را وادار به تسلیم کند؟

پاسخ، دست‌کم بر پایه تجربه جمهوری اسلامی، منفی به نظر می‌رسد.

تخریب زیرساخت‌ها بیش از حکومت، مردم را مجازات می‌کند

حمله به پالایشگاه‌ها، نیروگاه‌ها، بنادر، شبکه حمل‌ونقل، مراکز صنعتی و دیگر زیرساخت‌های ایران می‌تواند خسارت‌های سنگینی به کشور وارد کند، اما الزاماً نظام سیاسی را به عقب‌نشینی وادار نمی‌کند.

جمهوری اسلامی در تمام دوران حیات خود نشان داده است که حفظ نظام را بر رفاه مردم مقدم می‌داند. بنابراین، تخریب زیرساخت‌ها ممکن است سطح زندگی شهروندان را پایین‌تر ببرد، بیکاری و فقر را گسترش دهد و روند بازسازی آینده ایران را دشوارتر سازد، اما لزوماً اراده هسته سخت قدرت را در هم نمی‌شکند.

حتی ممکن است حکومت از همین ویرانی‌ها برای تقویت تبلیغات خود استفاده کند، فضای امنیتی را تشدید کند و هرگونه اعتراض داخلی را به همکاری با دشمن خارجی نسبت دهد. از این منظر، حمله به زیرساخت‌ها می‌تواند بدون آنکه حکومت را تسلیم کند، هزینه تغییر آینده ایران را برای مردم افزایش دهد.

حذف رهبران و فرماندهان، ساختار را از میان نمی‌برد

گزینه دیگر می‌تواند هدف قرار دادن رهبران، فرماندهان و کارگزاران حکومت باشد. اما جمهوری اسلامی یک سازمان کوچک و متکی به چند شخصیت محدود نیست. این نظام طی چند دهه، شبکه‌ای گسترده از نهادهای سیاسی، نظامی، امنیتی، قضایی و اقتصادی ایجاد کرده است که افراد را جایگزین‌پذیر می‌کند.

کشته شدن یک فرمانده یا مقام بلندپایه ممکن است در کوتاه‌مدت اختلال ایجاد کند، اما فرد دیگری به سرعت جای او را می‌گیرد. حتی در صورتی که بعضی رهبران اصلی هدف قرار گیرند، تا زمانی که ساختار حقوقی و ایدئولوژیک نظام باقی بماند، دستگاه قدرت می‌تواند خود را بازسازی کند.

مشکل اصلی جمهوری اسلامی فقط افراد نیستند؛ مشکل، ساختاری است که افراد جدید را وادار می‌کند در همان مسیر قبلی حرکت کنند.

تصرف جزایر نیز راه‌حل سیاسی ایجاد نمی‌کند

سناریوی تصرف موقت بعضی جزایر ایرانی، اگرچه ممکن است از نظر نظامی برای اعمال فشار مطرح شود، اما با مخاطرات بزرگ‌تری همراه است. چنین اقدامی می‌تواند احساسات ملی ایرانیان را برانگیزد، حتی بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی را در برابر حمله خارجی قرار دهد و به حکومت امکان دهد خود را مدافع تمامیت ارضی کشور معرفی کند.

تصرف سرزمین، بدون داشتن طرح روشن برای پایان جنگ و آینده سیاسی ایران، نه تنها حکومت را تسلیم نمی‌کند، بلکه ممکن است به تقویت گفتمان ملی‌گرایانه جمهوری اسلامی و کاهش فضای اعتراض داخلی بینجامد.

تفاوت دولت ملی و دولت ایدئولوژیک

برای درک بهتر اینکه چرا فشار نظامی لزوماً جمهوری اسلامی را به تسلیم وادار نمی‌کند، مقایسه پایان جنگ جهانی دوم در ژاپن و آلمان آموزنده است.

در اوت ۱۹۴۵، پس از بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی و ورود اتحاد شوروی به جنگ علیه ژاپن، وضعیت نظامی این کشور به مرحله‌ای رسید که ادامه جنگ می‌توانست به نابودی بیشتر ژاپن منجر شود. در آن شرایط، امپراتور هیروهیتو مداخله کرد و پذیرش تسلیم را ضروری دانست. تصمیم او از این محاسبه ناشی می‌شد که ادامه جنگ، کشور و ملت ژاپن را با خسارت‌های جبران‌ناپذیر بیشتری روبه‌رو خواهد کرد.

در مقابل، آدولف هیتلر تا واپسین روزهای زندگی خود، با وجود ویرانی گسترده شهرهای آلمان، مرگ میلیون‌ها نفر و قطعی بودن شکست، همچنان دستور ادامه جنگ می‌داد. او حتی فرمان تخریب برخی زیرساخت‌های آلمان را صادر کرد تا در صورت شکست، چیزی برای دوران پس از او باقی نماند. در منطق هیتلر، اگر ملت آلمان قادر به پیروزی نبود، شایستگی بقا نیز نداشت.

این تفاوت، تفاوت میان حکومتی است که کشور و ملت را اصل می‌داند و حکومتی که ایدئولوژی و بقای نظام را بر کشور و ملت مقدم می‌شمارد.

البته ژاپن پیش از ۱۹۴۵ خود نیز یک نظام نظامی‌گرا و امپراتوری بود و نمی‌توان آن را به معنای کامل یک دولت دموکراتیک یا ملی دانست. با این حال، تصمیم نهایی برای پذیرش تسلیم نشان داد که حفظ موجودیت کشور بر ادامه جنگی بی‌نتیجه ترجیح داده شد. در آلمان هیتلری، برعکس، ایدئولوژی تا لحظه آخر بر منافع ملت غلبه داشت.

جمهوری اسلامی از این جهت به الگوی دوم نزدیک‌تر است. این نظام بارها نشان داده است که بقای ساختار ایدئولوژیک خود را بر امنیت، رفاه و حتی تمامیت زیرساختی ایران مقدم می‌داند. بنابراین، این تصور که با افزایش میزان ویرانی، حکومت سرانجام مانند یک دولت ملی و مسئول تسلیم خواهد شد، بر شناخت نادرستی از ماهیت آن استوار است.

مشکل اصلی، ساختار حقوقی جمهوری اسلامی است

ترامپ و بسیاری از سیاستمداران غربی غالباً میان تغییر افراد و تغییر نظام تفاوت روشنی قائل نمی‌شوند. آنان گمان می‌کنند با کنار رفتن چند چهره تندرو و روی کار آمدن افرادی میانه‌روتر، ماهیت جمهوری اسلامی تغییر خواهد کرد.

اما قانون اساسی جمهوری اسلامی، نظام را به صورت حقوقی و رسمی ایدئولوژیک کرده است. ولایت فقیه، نظارت استصوابی، نهادهای انتصابی، سلطه نهادهای نظامی و تقدم موازین ایدئولوژیک بر اراده مردم، اجزای ساختاری این نظام هستند.

تا زمانی که این ساختار باقی است، حتی اگر فردی مانند محمد خاتمی یا هر چهره‌ای با ادبیات معتدل‌تر در رأس دولت قرار گیرد، ناچار است در چارچوب همان قانون اساسی عمل کند. تغییر اشخاص ممکن است لحن حکومت را تغییر دهد، اما ماهیت آن را تغییر نمی‌دهد.

بنابراین، مسئله ایران با تعویض چند مقام یا حذف چند فرمانده حل نمی‌شود. مسئله، بقای یک ساختار ایدئولوژیک است که دائماً افراد جدیدی را در همان مسیر تولید می‌کند.

فشار نفت و کنگره می‌تواند ترامپ را به تصمیم‌های خطرناک سوق دهد

در عین حال، شکست تفاهم‌نامه ترامپ را با فشارهای فوری روبه‌رو کرده است. بسته شدن یا ناامن شدن تنگه هرمز، افزایش قیمت نفت و بالا رفتن هزینه سوخت در آمریکا می‌تواند نارضایتی عمومی ایجاد کند. حزب جمهوری‌خواه نیز نگران است که ادامه بحران اقتصادی به موقعیت انتخاباتی آن آسیب بزند.

از سوی دیگر، کنگره آمریکا ممکن است در برابر گسترش جنگ بدون مجوز مقاومت کند. ترامپ در چنین شرایطی ممکن است برای نشان دادن اقتدار، به اقداماتی نمایشی، ناگهانی و خارج از چارچوب یک راهبرد بلندمدت روی آورد.

خطر اصلی دقیقاً در همین نقطه است: تصمیم‌های نظامی ممکن است برای پاسخ به فشارهای کوتاه‌مدت اتخاذ شوند، بدون آنکه راهی برای پایان بحران فراهم کنند.

راه‌حل نظامی خارجی، جایگزین نیروی داخلی نمی‌شود

اگر ادامه جنگ نمی‌تواند جمهوری اسلامی را به تسلیم وادار کند و تفاهم‌نامه نیز شکست خورده است، آمریکا ناچار است به جای تکرار دو گزینه ناکارآمد "جنگ یا مذاکره"، به راه سوم بیندیشد.

این راه سوم، انتقال محور تغییر از دولت‌های خارجی به مردم ایران است.

شاهزاده رضا پهلوی بارها تأکید کرده است که براندازی جمهوری اسلامی باید به دست ملت ایران انجام شود، اما این حرکت به پشتیبانی سیاسی، دیپلماتیک، رسانه‌ای و اقتصادی آمریکا و دیگر کشورهای همسو نیاز دارد.

در این الگو، آمریکا قرار نیست ایران را اشغال کند یا حکومت آینده را تعیین کند. نقش کشورهای خارجی باید فراهم کردن شرایطی باشد که مردم ایران بتوانند بدون آنکه حکومت از امکانات بین‌المللی، درآمدهای نفتی، ابزارهای سرکوب و شبکه‌های مالی خارجی برخوردار باشد، مبارزه خود را پیش ببرند.

پشتیبانی خارجی می‌تواند شامل فشار بر نهادهای سرکوبگر، محدود کردن منابع مالی حکومت، حمایت از ارتباطات آزاد، کمک به رساندن صدای مردم ایران به جهان و به رسمیت شناختن حق ملت ایران برای تعیین نظام سیاسی آینده باشد.

قیام مردم، نه بمباران کشور

تغییر پایدار در ایران تنها زمانی امکان‌پذیر است که نیروی اصلی آن از درون جامعه برخیزد. اعتراضات خیابانی، اعتصابات سراسری، نافرمانی مدنی، عدم همکاری با نهادهای حکومتی و ریزش در نیروهای نظامی و اداری می‌تواند ساختار قدرت را از درون فرسوده کند.

بمباران خارجی ممکن است یک ساختمان یا پایگاه را ویران کند، اما نمی‌تواند مشروعیت سیاسی جایگزین ایجاد کند. حذف یک فرمانده می‌تواند خلأیی موقت ایجاد کند، اما نمی‌تواند نظام آینده را بسازد. این مردم ایران هستند که باید بتوانند هم حکومت موجود را کنار بزنند و هم نظم سیاسی تازه‌ای را بر اساس اراده عمومی ایجاد کنند.

از این منظر، پیشنهاد شاهزاده رضا پهلوی فقط یک موضع شخصی یا جناحی نیست، بلکه پاسخی به بن‌بست سیاست آمریکا نیز هست: به جای جنگی که ایران را ویران می‌کند، باید از جنبشی پشتیبانی کرد که می‌تواند جمهوری اسلامی را از درون کنار بزند.

فرصت و مسئولیت اپوزیسیون

البته حمایت خارجی به تنهایی کافی نیست. اپوزیسیون ایران نیز باید نشان دهد که قادر به ایجاد اعتماد، همکاری و ارائه برنامه‌ای روشن برای دوران گذار است.

مردم باید بدانند پس از فروپاشی جمهوری اسلامی چه سازوکاری برای حفظ امنیت، تمامیت ارضی، اداره خدمات عمومی، برگزاری انتخابات آزاد و جلوگیری از هرج‌ومرج وجود خواهد داشت. بدون چنین چشم‌اندازی، حتی نارضایتی گسترده نیز ممکن است به کنش سیاسی سازمان‌یافته تبدیل نشود.

بنابراین، مسئولیت اپوزیسیون آن است که از رقابت‌های فرسایشی عبور کند و بر اصول حداقلی مانند تمامیت ارضی، سکولاردموکراسی، حقوق برابر شهروندان، جدایی دین از حکومت و تعیین نوع نظام از طریق رأی آزاد مردم توافق کند.

نتیجه‌گیری

شکست تفاهم‌نامه، آمریکا و جمهوری اسلامی را به نقطه پیشین بازگردانده است، اما شرایط نسبت به گذشته خطرناک‌تر شده است. ترامپ همچنان راهبرد روشنی برای پایان جنگ ندارد و فشار نفت، کنگره، افکار عمومی و متحدان منطقه‌ای می‌تواند او را به تصمیم‌های پرهزینه و غیرمتعارف سوق دهد.

با این حال، تخریب زیرساخت‌ها، حذف رهبران یا تصرف بخشی از سرزمین ایران نمی‌تواند یک حکومت ایدئولوژیک را لزوماً به تسلیم وادار کند. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که حکومت‌های ملی ممکن است برای نجات کشور جنگ را متوقف کنند، اما حکومت‌های ایدئولوژیک گاه حاضرند کشور را نیز قربانی بقای خود کنند.

جمهوری اسلامی را نمی‌توان فقط با افزایش هزینه‌های نظامی وادار به رفتار یک دولت ملی کرد، زیرا مسئله اصلی در ماهیت ایدئولوژیک و ساختار حقوقی آن نهفته است. از این رو، راه‌حل واقعی نه در ویرانی بیشتر ایران، بلکه در انتقال قدرت تغییر به ملت ایران است.

اگر ترامپ به این واقعیت تن دهد، تنها گزینه‌ای که می‌تواند از بن‌بست جنگ و مذاکره عبور کند، پشتیبانی از قیام مردم ایران و حرکت سازمان‌یافته آنان برای براندازی جمهوری اسلامی است؛ حرکتی که باید به دست خود ایرانیان انجام شود، اما می‌تواند از حمایت آمریکا و دیگر کشورهای همسو برخوردار باشد.

مطلب بعدی...
parsa.jpg


Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy