Wednesday, Jul 15, 2026

صفحه نخست » «وقتی مرگ بی‌حرمت می‌شود، زندگی هم آرام‌آرام از معنا تهی می‌شود...، فرامرز پارسا

parsa.jpg

در جهانی که انسان،

با فشردن یک دکمه،

هزاران جان را به "عدد" تبدیل می‌کند،

دیگر نه شیطان معنا دارد،

نه حتی ترس از پایان...

شاید ترسناک‌ترین حقیقت این باشد:

پایان، دیگر اتفاقی نیست--

انتخابِ خودِ ماست.»

وقتی مرگ بی‌حرمت می‌شود

فرامرز پارسا

عزرائیل، افسرده و خسته، با گام‌هایی سنگین‌تر از باورش، به سوی عرش می‌رفت.

در اندیشه‌ای آمیخته به ناباوری فرو رفته بود که فرشتگان کروبیان، با دیدن حالش، پرسیدند:

-- بر تو چه گذشته که چنین درهم‌شکسته‌ای؟

عزرائیل ایستاد. سایه‌اش بر بلور شفاف عرش، لرزان و کدر افتاده بود.

کروبیان، که تسبیحشان لحظه‌ای از حرکت ایستاده بود، گفتند:

-- ای آورنده تقدیر، چرا ردایت بوی وداع نمی‌دهد؟ این غبار غریب بر چهره‌ات چیست؟

عزرائیل آهی کشید، آهی که سکوت را سنگین‌تر کرد:

-- این، غبارِ انکار است... غبار جهانی که دیگر حتی مرگ را هم باور ندارد.

در دنیای پایین، مرگ را به صنعت بدل کرده‌اند.

-- مگر می‌شود؟ تو مأمور یگانه این درگاهی. جان‌ها باید از میان دستان تو عبور کنند.

-- روزگاری چنین بود...

اما اکنون، پیش از آنکه من برسم، جان‌ها را در آتش و آهن گم می‌کنند.

مرگ، دیگر لحظه‌ای مقدس نیست

عدد است... در گزارش‌های روزانه.

مکثی کرد.

-- با فشردن دکمه‌ای، هزاران انسان را به تکه‌هایی پراکنده بدل می‌کنند؛

بی‌وداع، بی‌دعا، بی‌نام...

فرشتگان، خاموش، به یکدیگر نگریستند.

-- آیا چاره‌ای هست؟

-- آدمیان، خود خالق مخلوقاتی شده‌اند بی‌روح؛

نه زنده‌اند و نه مرده.

کروبیان، با اضطرابی پنهان، پرسیدند:

-- این مخلوق چیست؟

عزرائیل نگاهش را به دوردست‌های تاریک دوخت:

-- کالبدهایی بی‌سایه...

نه از خاک‌اند، نه از نور.

ویران می‌کنند، بی‌کینه؛

می‌سازند، بی‌عشق.

زمان را می‌بلعند،

اما «حضور» ندارند.

لحظه‌ای سکوت کرد، سپس آهسته افزود:

-- هراس آنجاست که انسان، خود را در آن‌ها می‌بیند...

و آرام‌آرام، شبیه‌شان می‌شود.

-- آیا این، کار شیطان است؟

عزرائیل سر تکان داد:

-- شیطان گریخته است...

می‌گوید دیگر در ذهنشان جایی ندارد.

او را نیز فراموش کرده‌اند.

سکوتی سرد میان فرشتگان نشست.

عزرائیل به راه افتاد، در اندیشه‌ای سنگین:

آیا خداوند بر این همه آگاه است؟

اگر هست، که هیچ چیز از او پنهان نیست،

چرا سکوت کرده است؟

در همان لحظه، جبرئیل نازل شد.

-- ای عزرائیل، تو را چه شده است؟

-- از دنیای پایین می‌آیم...

جایی که با فشردن دکمه‌ای، شهری با همه ساکنانش نابود می‌شود.

این بی‌حرمتی به مرگ، دلم را آزرده است.

ما شهری را به فرمان خداوند نابود کردیم...

اما این‌بار، انسان خود، حکم را اجرا می‌کند.

جبرئیل گفت:

-- درست می‌گویی...

اما این پایان کار نیست.

سپس، با صدایی استوار افزود:

-- اگر انسان، مرگ را به بازی بگیرد،

زندگی نیز او را ترک خواهد کرد.

ایمانی که هنوز در دل‌های اندکی باقی‌ست،

آخرین رشته‌ای‌ست که زمین را به آسمان پیوند می‌دهد.

اگر آن نیز گسسته شود...

نه نیازی به تو خواهد بود،

و نه به من.

سکوتی سنگین فرو افتاد.

عزرائیل، این‌بار، دیگر پرسشی نداشت.

تنها به پایین نگریست

به زمینی که دیگر از مرگ نمی‌ترسید...

و شاید،

همین،

آغازِ پایان بود

پایانی

که این‌بار،

انسان خود آن را نوشت.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy