نسلی که در انتظار گذشت
بعضی نسلها با ساختن آینده شناخته میشوند و بعضی دیگر با انتظاری که هرگز به پایان نمیرسد. نسل من، دستکم در عرصه سیاست، از دسته دوم بود. ما بیش از آنکه فرصت ساختن داشته باشیم، در انتظار ماندیم؛ انتظار برای آنکه کسی از درون قدرت پیدا شود و راهی به سوی آزادی بگشاید، انتظار برای آنکه صندوق رأی معجزه کند، انتظار برای آنکه گفتوگو جای سرکوب را بگیرد و عقلانیت بر ایدئولوژی غلبه کند. هر بار که یکی از این امیدها فرو میریخت، امید دیگری جای آن را میگرفت و ما، بیآنکه متوجه باشیم، جوانی خود را نه در ساختن جامعه، بلکه در انتظار ساختن آن از سوی دیگران سپری کردیم.
امروز که به سه دهه گذشته نگاه میکنم، بیش از هر چیز احساس میکنم داستان نسل ما، داستان شکست یک جریان سیاسی یا ناکامی یک دولت نیست؛ داستان نسلی است که بارها آزادی را به دیگران برون سپاری کرد. گویی همواره باور داشتیم راه نجات از جایی بیرون از جامعه خواهد رسید؛ از یک رئیسجمهور، از یک انتخابات، از یک توافق بینالمللی یا حتی، در سالهای بعد، از فشار قدرتهای خارجی. آنچه کمتر دربارهاش اندیشیدیم، این بود که هیچ جامعهای بدون سازمانیافتگی، بدون نهادهای مستقل و بدون پذیرش مسئولیت شهروندانش، به آزادی پایدار دست نیافته است.
البته این داوری، حاصل دانایی امروز است، نه قضاوت دیروز. اگر در آن سالها چنین امیدهایی شکل گرفت، تنها به دلیل ساده دلی یک نسل نبود. جامعهای که دههها از مشارکت سیاسی، احزاب مستقل، مطبوعات آزاد و نهادهای مدنی محروم مانده بود، طبیعی بود هر روزنهای را به چشم دروازهای برای تغییر ببیند. ما نیز فرزندان همان جامعه بودیم؛ جامعهای که بیش از آنکه تجربه سیاست ورزی آزاد داشته باشد، تجربه انتظار را آموخته بود.
این نوشته نه تلاشی برای انکار آن امیدهاست و نه تسویهحساب با گذشته. اگر از «عمر بر بادرفته» سخن میگویم، سخن از نسلی است که بخش بزرگی از جوانیاش را میان امید و سرخوردگی، میان صندوق رأی و خیابان، میان وعده اصلاح و واقعیت استبداد سپری کرد. نسلی که بارها گمان برد این بار، تاریخ راه دیگری خواهد رفت.
نخستین بار که این انتظار به شکلی فراگیر و عمومی خود را نشان داد، سال ۱۳۷۶ بود؛ سالی که میلیونها ایرانی، بهویژه جوانان، احساس کردند شاید بتوان از درون ساختار موجود، راهی به سوی آیندهای متفاوت گشود. من که آن زمان ۱۵ ساله و با حق رأی فاصله داشتم، بخشی از همان نسلی بودم که با اشتیاق به استقبال آن امید رفت.
رؤیای اصلاح
سال ۱۳۷۶، برای من فقط سال یک انتخابات نبود؛ سالی بود که برای نخستین بار سیاست را نه در کتابها و روزنامهها، بلکه در چهره مردم دیدم. با آنکه حق رای نداشتم اما، فضای آن روزها چنان فراگیر بود که حتی نوجوانی مثل من نیز خود را بخشی از آن احساس میکرد. محمد خاتمی دیگر نام یک نامزد انتخابات نبود؛ به نمادی از امید تبدیل شده بود. در دانشگاهها، روزنامهها، محافل فرهنگی و حتی در گفتوگوهای روزمره مردم، احساس مشترکی شکل گرفته بود که شاید بتوان بدون خشونت و بدون گسست، مسیر دیگری برای اداره کشور گشود.
برای نسلی که کودکیاش در سالهای جنگ گذشته و نوجوانیاش را در فضای بسته دهه هفتاد سپری کرده بود، همین امید ارزش کمی نداشت. بسیاری از ما نه تجربه دموکراسی داشتیم و نه شناخت دقیقی از سازوکارهای قدرت. آنچه میدیدیم، موجی از اشتیاق بود؛ اشتیاق برای نفس کشیدن در فضایی که اندکی آزادتر به نظر میرسید. جامعه، پس از سالها انقباض، نشانههایی از حرکت نشان میداد و طبیعی بود این حرکت، اگرچه محدود، بزرگتر از اندازه واقعی خود دیده شود.
آن روزها، بسیاری گمان میکردند مشکل اصلی کشور، نبود مدیران شجاع تر و سیاستمدارانی مصمم تر است. هنوز نمیدانستیم که گاه مسئله نه افراد، بلکه ساختاری است که اجازه نمیدهد حتی اگر ارادهای برای تغییر وجود داشته باشد، آن اراده به نتیجه برسد.
چهار سال بعد، وقتی نخستین بار پای صندوق رأی رفتم، شور اولیه تا حدی رنگ باخته بود. حمله به کوی دانشگاه در تیرماه ۱۳۷۸، نقطه عطفی بود که برای بسیاری از همنسلان من، شکاف میان وعدههای اصلاحات و واقعیت قدرت را آشکار کرد. انتظار داشتیم رئیسجمهوری که با شعار قانونگرایی و حقوق شهروندی بر سر کار آمده بود، در کنار دانشجویانی بایستد که بخشی مهم از سرمایه اجتماعی او بودند. اما آنچه دیدیم، سکوت، احتیاط و ناتوانی در برابر مراکز اصلی قدرت بود.
اندکی بعد، توقیف فله ای مطبوعات اصلاحطلب ضربه کاری دیگری بر قامت امیدوار آن نسل وارد کرد. روزنامههایی که برای نسل من ورای رسانه پنجرهای به جهان دیگری بودند که ساز و کاری متفاوت برای حکمرانی اراده می کرد. با این حال، هنوز باور داشتم که باید میان آرمان اصلاحات و عملکرد اصلاحطلبان تفاوت قائل شد. گمان میکردم اگر این جریان فرصت بیشتری پیدا کند، شاید بتواند بر موانع غلبه کند. به همین دلیل، با وجود همه تردیدها، در سال ۱۳۸۰ همگام با مردم با آرای بالاتری به خاتمی رای دادیم. امروز که به آن تصمیم نگاه میکنم، از اصل امید داشتن پشیمان نیستم. جامعهای که امیدش را از دست بدهد، پیش از آنکه شکست بخورد، تسلیم شده است. آنچه محل تأمل است، نه اصل امید، بلکه جهت آن امید است. ما بیش از آنکه به توان جامعه اعتماد کنیم، به توان دولت اعتماد کرده بودیم. بیش از آنکه به سازمانیافتگی شهروندان بیندیشیم، چشم به اراده سیاستمدارانی دوخته بودیم که خود نیز در چارچوب ساختاری محدود و مهار شده عمل میکردند.
آن روزها هنوز تصور میکردیم مشکل، کمبود اراده است؛ نه ماهیت ساختار قدرت. هنوز نمیدانستیم که اصلاحطلبی، پیش از آنکه در برابر رقیبانش شکست بخورد، باید نسبت خود را با همان ساختاری روشن میکرد که مدعی اصلاح آن بود. این پرسشی بود که پاسخ آن، در سالهای بعد و به ویژه پس از رخدادهای ۱۳۸۸، بیش از هر زمان دیگری آشکار شد.
اصلاحات؛ پروژهای که در قدرت حل شد
اگر انتخابات ۱۳۷۶ فصل تولد امید بود، انتخابات ۱۳۸۸ را باید لحظه فرو ریختن آخرین توهم بزرگ آن نسل دانست. نه به این دلیل که اعتراضها سرکوب شد؛ جمهوری اسلامی پیش از آن نیز بارها نشان داده بود که برای حفظ قدرت از خشونت ابایی ندارد. اهمیت سال ۱۳۸۸ در این بود که برای نخستین بار، میلیونها نفر دریافتند مسئله صرفاً رفتار یک دولت یا یک جناح و نمایش قدرت اجتماعی در خیابان نیست، بلکه با ساختاری روبهرو هستند که در لحظه تعارض میان رأی مردم و بقای خود، همواره دومی را انتخاب میکند.
با این حال، حتی پس از آن تجربه نیز بخش بزرگی از جریان اصلاح طلب، به جای بازاندیشی در راهبرد خود، دوباره به همان زمینی بازگشت که قواعدش را از ابتدا دیگران نوشته بودند. گویی مسئله اصلی نه تغییر قواعد بازی، بلکه بازگشت به همان بازی بود؛ حتی اگر داور، زمین و نتیجه از پیش معلوم باشد.
این، به گمان من، مهمترین نقطه ضعف اصلاحطلبی ایرانی بود. اصلاحطلبی، دستکم در روایت غالب آن، بیش از آنکه پروژهای برای انتقال تدریجی قدرت به جامعه باشد، به پروژهای برای چانهزنی درون ساختار قدرت تبدیل شد. تا زمانی که امکان حضور در قدرت وجود داشت، از جامعه مدنی، آزادی مطبوعات و حاکمیت قانون سخن گفته میشد؛ اما هرگاه توازن قوا به سود جناح مقابل تغییر میکرد، حفظ حضور در ساختار، آرامآرام بر دفاع از همان اصول اولویت پیدا میکرد.
این سخن به معنای نادیده گرفتن هزینههایی نیست که شماری از اصلاحطلبان پرداختند. زندان، محرومیت، حصر و حذف سیاسی واقعیتهایی انکارناپذیرند. اما هزینه دادن، به خودی خود، یک راهبرد سیاسی را درست نمیکند. مسئله اصلی این بود که راهبرد اصلاحات، در عمل، بیش از آنکه جامعه را قدرتمندتر کند، جامعه را به نتایج رقابت درون حاکمیت وابسته کرد. هر انتخابات به مهمترین رویداد سیاسی کشور تبدیل میشد و در فاصله میان دو انتخابات، جامعه بار دیگر به تماشاگر سیاست بدل میشد.
در همین سالها، سپاه پاسداران نیز از یک نهاد صرفاً نظامی، به مهمترین بازیگر اقتصادی، امنیتی و سیاسی کشور تبدیل شد. نفوذ آن در اقتصاد گسترش یافت، نقش آن در سیاست خارجی پررنگتر شد و حضورش در تصمیمگیریهای کلان کشور به تدریج از بسیاری از نهادهای رسمی فراتر رفت. این تحول، محصولی یکشبه نبود؛ نتیجه سالها انباشت قدرت در نهادی بود که نه در برابر رأی مردم پاسخگو بود و نه در برابر نهادهای انتخابی.
در چنین شرایطی، اصلاحطلبان به جای آنکه مسئله را در تغییر نسبت دولت و جامعه جستوجو کنند، همچنان امید خود را به تغییر موازنه در رأس هرم قدرت بسته بودند. گویی با هر انتخابات، امکان بازگشت به نقطه آغاز وجود دارد. اما هر بار که این بازگشت رخ میداد، ساختار اقتدارگرا، در فاصله میان دو انتخابات، بخشی دیگر از قدرت را از نهادهای انتخابی به نهادهای انتصابی منتقل کرده بود.
برجام، آخرین و شاید مهمترین جلوه این امید بود. برای بسیاری از ایرانیان، برجام فقط یک توافق هستهای نبود؛ نماد امکان خروج ایران از انزوا، کاهش تنش با جهان و آغاز اصلاحات اقتصادی و سیاسی تلقی میشد. حتی کسانی که نسبت به جزئیات آن توافق تردید داشتند، آن را فرصتی برای تغییر فضای کلی کشور میدیدند.
اما مشکل برجام نیز، بیش از آنکه به خروج دونالد ترامپ از توافق بازگردد، به شکافی مربوط میشد که از همان ابتدا در درون ساختار قدرت وجود داشت. بخشی از حاکمیت، عادیسازی روابط با جهان را تهدیدی برای الگوی اقتصادی و سیاسی خود میدید. اقتصادی که بر تحریم، انحصار، رانت و عدم شفافیت استوار باشد، طبعاً از گشایش روابط خارجی استقبال نمیکند. به همین دلیل، برجام پیش از آنکه در واشنگتن آسیب ببیند، در تهران با مقاومت روبهرو شده بود.
امروز که به آن سالها نگاه میکنم، بیش از آنکه از شکست یک دولت یا یک توافق سخن بگویم، از شکست یک تصور سخن میگویم؛ این تصور که میتوان بدون تغییر توازن قدرت میان جامعه و حکومت، صرفاً از طریق جابهجایی افراد در رأس دولت، آن هم دولتی که بر خلاف همتایان خود در جوامع دموکراتیک فاقد اهرمهای واقعی و ملموس سیاسی است مسیر حکمرانی در جمهوری اسلامی را تغییر داد.
شاید بزرگترین ناکامی اصلاحطلبی همین بود که به جای آنکه جامعه را به بازیگر اصلی سیاست تبدیل کند، جامعه را به انتظار تصمیمهایی نشاند که در جایی دیگر گرفته میشد. این همان نقطهای بود که رؤیای اصلاح، آرامآرام در منطق بقای قدرت حل شد؛ نه به این دلیل که همه اصلاحطلبان از آرمانهای خود دست کشیدند، بلکه چون راهبرد غالب آنان، بیش از آنکه بر توان جامعه تکیه کند، بر انعطاف ساختاری تکیه داشت که بارها نشان داده بود حاضر است برای حفظ خود، هر روزنهای را ببندد.
خطای مشترک؛ وقتی جامعه از معادله حذف شد
اگر اصلاحطلبی در ایران نتوانست وعدههای خود را محقق کند، تنها به این دلیل نبود که با ساختاری سخت و اقتدارگرا روبه رو بود. بخش مهمی از ناکامی آن، به راهبردی بازمیگشت که جامعه را بیش از آنکه بازیگر اصلی بداند، تماشاگر رقابتهای درون قدرت فرض میکرد. اما امروز که به سه دهه گذشته نگاه میکنم، معتقدم این خطا منحصر به اصلاح طلبان نبود. بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی نیز، درست در نقطه مقابل آنان، به شکلی دیگر همان اشتباه را تکرار کردند.
اگر اصلاحطلبان امید خود را به صندوق رأی بسته بودند، بخشی از اپوزیسیون امیدش را به تحریم، فشار خارجی، فروپاشی اقتصادی یا حمله نظامی گره زد. یکی راه نجات را در اصلاح از درون جست وجو میکرد و دیگری در تغییر از بیرون. تفاوت در روش بود، اما وجه مشترک هر دو، کمرنگ شدن نقش جامعه در معادله تغییر بود.
در هر دو روایت، مردم بیش از آنکه کنشگر باشند، منتظر بودند. منتظر نتیجه یک انتخابات، منتظر شکاف در رأس حاکمیت، منتظر تشدید تحریمها، منتظر تغییر سیاست آمریکا یا منتظر حادثهای که قرار بود مسیر تاریخ را یک باره عوض کند. در این میان، آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفت، این پرسش اساسی بود که اگر جامعهای فاقد نهادهای مستقل، احزاب، سندیکاها، انجمنها و شبکههای اجتماعی سازمانیافته باشد، حتی در صورت تغییر قدرت، چگونه قرار است از آزادی خود دفاع کند؟
من هیچگاه از حمله نظامی به ایران برای سرنگونی جمهوری اسلامی حمایت نکردهام؛ نه فقط از سر میهندوستی، بلکه از سر عقلانیت سیاسی. از همان آغاز، برایم روشن بود که حملات هوایی، هر اندازه هم گسترده باشند، بهتنهایی قادر به سرنگونی نظام نیستند، مگر آنکه با تهاجم زمینی و اشغال کشور همراه شوند؛ سناریویی که جدای از عدم مطلوبیت دست کم برای من، ایرانیان در تحقق آن نقش و عاملیتی ندارند و منافعشان آخرین مولفه محاسبات مهاجمان خواهد بود.
اگرمدافعان حمله نظامی دقت نظری داشتند تجربههای معاصر نیز این مهم را تائید میکنند. اگر صرف برتری هوایی میتوانست به پایان حکومتها یا سازمانهای ایدئولوژیک بینجامد، باید سالها پیش حماس، حزبالله یا حوثیها از میان رفته بودند. حملات هوایی میتوانند توان نظامی را کاهش دهند، زیرساختها را نابود کنند و هزینه ادامه جنگ را بالا ببرند، اما بهتنهایی جایگزین نیروی اجتماعی و سیاسیای نمیشوند که قرار است قدرت را در سطح جامعه جابهجا کند.
به همین دلیل، همیشه این قیاس را در ذهن داشتهام که حملات هوایی در عرصه نظامی، تا حدی شبیه کارزارهای مجازی در شبکه های اجتماعی هستند. هر دو میتوانند مؤثر باشند، اما هیچیک به تنهایی تعیینکننده نیستند. همانگونه که برتری هوایی بدون نیروی زمینی به تغییر پایدار قدرت نمیانجامد، کارزارهای اینترنتی نیز بدون سازمانیافتگی درون جامعه، بدون احزاب، اتحادیهها، انجمنها و شبکههای مدنی، نهایتاً به موجی از هیجان بدل میشوند که دیر یا زود فروکش میکند.
اشتباه نسل ما شاید همین بود که بارها میان این دو قطب در نوسان ماند؛ یک بار همه امید خود را به اصلاح از بالا سپرد و بار دیگر همه امیدش را به فشار از بیرون. کمتر پیش آمد که از خود بپرسیم اگر فردا جمهوری اسلامی نباشد، جامعه ایران با کدام نهادهای مستقل، با کدام احزاب ریشهدار، با کدام اتحادیههای صنفی و با کدام فرهنگ مشارکت جمعی قرار است از آزادی خود محافظت کند؟
شاید تلخ ترین بخش ماجرا این باشد که هر دو راهبرد، ناخواسته به تقویت همان فرهنگ انتظار انجامیدند. اصلاحطلبان از مردم میخواستند تا انتخابات بعدی صبر کنند و بخشی از مخالفان از آنان میخواستند تا فشارهای خارجی یا تحولات منطقهای کار خود را بکند. در هر دو حالت، جامعه بیش از آنکه سازنده تغییر باشد، مصرفکننده امید بود.
این سخن به معنای نفی اهمیت انتخابات، دیپلماسی، فشارهای بینالمللی یا حتی تحولات منطقهای نیست. همه این عوامل میتوانند بر سرنوشت یک کشور اثر بگذارند. اما هیچیک جایگزین جامعهای نمیشوند که خود را سازمان داده، مسئولیت سرنوشتش را پذیرفته و قادر است حتی پس از تغییر قدرت نیز از دستاوردهایش دفاع کند. تاریخ بارها نشان داده است که خلأ نهادهای مدنی، حتی پس از سقوط حکومتهای اقتدارگرا، میتواند راه را برای بازتولید اقتدارگرایی هموار کند.
امروز، وقتی به گذشته نگاه میکنم، احساس میکنم بزرگترین خطای نسل ما نه امید داشتن بود و نه تلاش برای یافتن راهی مسالمتآمیز جهت تغییر. خطای ما این بود که بارها آزادی را به دیگران برون سپاری کردیم. یک بار به سیاستمداران، یک بار به توافقهای بینالمللی، یک بار به قدرتهای خارجی و یک بار به تحولات پیشبینی ناپذیر منطقه. حال آنکه آزادی، پیش از آنکه محصول تصمیم دیگران باشد، حاصل بلوغ جامعهای است که تصمیم میگیرد سرنوشت خود را خود به دست بگیرد.
و شاید درست از همینجا بتوان فهمید چرا بخشی از اصلاحطلبان، پس از سالها سخن گفتن از جامعه مدنی، در بزنگاه انتقال قدرت، بهجای ایستادن کنار همان اصول، به «سازگاری با نظم جدید » روی آوردند. وقتی جامعه در مرکز سیاست نباشد، طبیعی است که همه نگاهها دوباره به رأس هرم قدرت دوخته شود؛ فرقی نمیکند آن رأس، دیروز آیت ا..علی خامنهای باشد یا امروز جانشین او سید مجتبی خامنه ای. این همان نقطهای است که داستان اصلاحطلبی به فصل بعد مقاله میرسد؛ فصلی که در آن، استحاله یک راهبرد، خود را در رفتار سیاسی حاملانش آشکار میکند.
استحاله؛ وقتی بقا جای اصلاح را گرفت
سالها پیش، اصلاحطلبان خود را نمایندگان پروژهای معرفی میکردند که قرار بود نسبت قدرت و جامعه را تغییر دهد. از جامعه مدنی، حاکمیت قانون، آزادی مطبوعات، پاسخگویی حکومت و محدود شدن قدرت نهادهای انتصابی سخن میگفتند. برای نسلی مانند نسل من، اصلاحطلبی فقط یک گرایش سیاسی نبود؛ وعدهای بود مبنی بر اینکه میتوان بدون خشونت، گامبهگام، دولت را در برابر جامعه پاسخگوتر کرد.
اما امروز، وقتی به رفتار بخش بزرگی از همان جریان نگاه میکنم، بیش از آنکه احساس خیانت کنم، احساس میکنم با فرجام منطقی یک راهبرد روبه رو هستم؛ راهبردی که از همان ابتدا، بیش از آنکه بر قدرت جامعه تکیه کند، به موازنه درون حاکمیت وابسته بود. هنگامی که جامعه در مرکز سیاست قرار نگیرد، طبیعی است که سیاست ورزی نیز در نهایت به تنظیم رابطه با صاحبان قدرت فروکاسته شود؛ هر صاحبان قدرتی که باشند.
ترور آیت ا.. علی خامنهای و انتقال قدرت، آزمونی بود که این واقعیت را آشکارتر از همیشه نشان داد. انتظار میرفت جریانی که سالها از تمرکز قدرت، شخصی شدن حکومت و ضرورت محدود شدن ولایت فقیه سخن گفته بود، دستکم در برابر موروثی شدن رهبری موضعی روشن و انتقادی اتخاذ کند. اما آنچه در عمل دیده شد، برای بسیاری از ناظران، شگفتآور بود.
قاطبه اصلاحطلبان نه تنها در برابر انتقال موروثی قدرت سکوت کردند، بلکه برخی از آنان با پیامهای تبریک، و تلاش برای برقراری ارتباط با قدرت جدید، در عادیسازی این انتقال نیز سهیم شدند. این رفتار، صرفاً تغییر موضع چند سیاستمدار نبود؛ نشانه آن بود که برای بخشی از این جریان، حفظ امکان حضور در ساختار، بر دفاع از اصولی که روزگاری هویت سیاسی آنان را شکل میداد، اولویت یافته است.
البته تاریخ را نباید با قلمی یک رنگ نوشت. در میان اصلاحطلبان، کسانی نیز بودند که زندان، حصر، حذف سیاسی و محرومیت را به سازش ترجیح دادند و حاضر نشدند به ماشین توجیه قدرت تبدیل شوند. نقد من متوجه آنان نیست. اتفاقاً حضور همین افراد نشان میدهد که انتخاب دیگری نیز ممکن بود. اما واقعیت این است که آنان، در سالهای اخیر، دیگر صدای غالب اصلاحطلبی نبودند.
از نگاه من، مسئله اصلی نه اشخاص، بلکه دگردیسی یک پروژه سیاسی است. اصلاحطلبی زمانی متولد شد که میخواست قدرت را محدود کند؛ اما آرامآرام به جایی رسید که مهمترین دغدغهاش، حفظ حداقلی از حضور در همان ساختار قدرت شد. این تغییر، یکشبه رخ نداد. از عقبنشینی در برابر حمله به کوی دانشگاه و توقیف فله ای مطبوعات آغاز شد،با برگزاری انتخابات مجلس هفتم با افتضاح رد صلاحیت نمایندگان ادامه یافت و با بایگانی لوایح دوقلوی افزایش اختیارات رئیس جمهورتقریبا تمام شد اما داستان با پذیرش قواعد بازی پس از ۱۳۸۸ ادامه یافت، در دوران برجام خود را در قالب امید به توافق میان بخشهای مختلف حاکمیت نشان داد و سرانجام، در مواجهه با انتقال قدرت، به پذیرش واقعیت جدید انجامید.
به همین دلیل است که رفتار امروز بخشی از اصلاحطلبان را نباید صرفاً یک خطای اخلاقی یا فرصت طلبی فردی دانست. این رفتار، نتیجه طبیعی راهبردی است که سالها بقا در ساختار را بر تقویت جامعه ترجیح داده بود. وقتی سیاست به هنر نزدیک شدن به قدرت تقلیل یابد، تغییر رأس هرم، تنها تغییر مخاطب این نزدیکی خواهد بود.
شاید تلخترین بخش این ماجرا، سرنوشت نسلی باشد که با شنیدن واژههایی چون «جامعه مدنی»، «حاکمیت قانون» و «حقوق شهروندی» وارد سیاست شد، اما امروز میبیند همان مفاهیم، در عمل، جای خود را به «ملاحظات بقا »دادهاند. کسانی که روزگاری از خطر «تمرکز قدرت» سخن میگفتند، اکنون در برابر بازتولید همان تمرکز، یا سکوت کردهاند یا آن را امری اجتناب ناپذیر جلوه میدهند.
برای من، این صحنه بیش از آنکه یادآور پیروزی یک جناح باشد، یادآور شکست یک ایده است. شکست این تصور که میتوان بدون اتکا به جامعه، تنها با جابهجایی موازنه در رأس قدرت، به آزادی نزدیک شد. اگر جامعه در حاشیه بماند، قدرت دیر یا زود همه بازیگران را به قواعد خود عادت میدهد. برخی مقاومت میکنند، برخی حذف میشوند و برخی نیز، برای باقی ماندن، خود را با نظم جدید تطبیق میدهند.
شاید به همین دلیل است که امروز، نقد من دیگر متوجه یک فرد یا یک جناح خاص نیست. مسئله، صرفاً این نیست که چه کسی بر کرسی قدرت نشسته یا چه کسی به او تبریک گفته است. مسئله این است که چگونه پروژهای که قرار بود قدرت را «پاسخگو » کند، در نهایت خود را با قدرت «سازگار» کرد. این، به گمان من، بزرگترین استحاله سیاسی سه دهه گذشته است؛ استحالهای که هزینه آن را نه سیاستمداران، بلکه نسلی پرداخت که جوانی خود را در انتظار تحقق وعدههایی گذراند که هرگز جامه عمل نپوشیدند.
مرثیهای برای نسلِ منتظر
اگر امروز این سطور را مینویسم، نه برای تسویه حساب با گذشته است و نه برای آنکه شکست یک جناح سیاسی را جشن بگیرم. آنچه مرا به نوشتن واداشته، اندوه نسلی است که بخش بزرگی از جوانی خود را در انتظار گذراند؛ انتظاری که هر بار نامی تازه به خود گرفت، اما ماهیتش تغییر نکرد.
ما نسلی بودیم که آموختیم امیدوار باشیم، اما کمتر آموختیم چگونه امید را به نیرویی سیاسی تبدیل کنیم. از خاتمی تا برجام، از انتخابات تا اعتراضات، از گفتوگو تا فشارهای خارجی، هر بار گمان کردیم شاید اینبار تاریخ تصمیم گرفته است به سود ما ورق بخورد. هر بار نشانهای را آغاز پایان استبداد پنداشتیم و هر بار، وقتی آن امید فرو ریخت، امید دیگری را جایگزین آن کردیم؛ بیآنکه از خود بپرسیم چرا همه امیدهای ما، همواره بیرون از جامعه قرار دارند؟
امروز دیگر باور ندارم که بزرگترین خطای نسل ما، اعتماد به یک سیاستمدار یا حمایت از یک توافق سیاسی بوده باشد. امید داشتن، خطا نیست. جامعهای که امیدش را از دست بدهد، پیش از آنکه شکست بخورد، از درون فرو میریزد. خطای ما در خود امید نبود؛ در جهت امید بود. ما بیش از آنکه به ظرفیت جامعه اعتماد کنیم، به اراده دیگران اعتماد کردیم. آزادی را پروژهای میدانستیم که قرار است کسی آن را برای ما محقق کند؛ گاه یک رئیسجمهور، گاه یک مذاکره کننده، گاه یک قدرت خارجی و گاه حادثهای که تصور میکردیم مسیر تاریخ را یکشبه تغییر خواهد داد.
شاید اگر بخواهم تمام این سه دهه را در یک جمله خلاصه کنم، بگویم که ما آزادی را بارها برون سپاری کردیم. این، تلخترین میراث نسل ماست. هر بار که جامعه ضعیف شد، نگاهها به رأس هرم قدرت دوخته شد؛ هر بار که صندوق رأی ناکام ماند، چشمها به بیرون از مرزها چرخید. در تمام این سالها، کمتر از خود پرسیدیم که اگر فردا قدرت تغییر کند، جامعه ایران با کدام نهادهای مستقل، با کدام احزاب، با کدام اتحادیهها و با کدام فرهنگ مشارکت جمعی قرار است از آزادی خود دفاع کند.
تجربه این سالها، دستکم برای من، یک درس روشن داشته است؛ هیچ جامعهای صرفاً با جابهجایی افراد آزاد نمیشود. حتی بهترین قانونها نیز بدون جامعهای که از آنها پاسداری کند، روی کاغذ باقی میمانند. همانگونه که بدترین حکومتها نیز، اگر با جامعهای ناتوان و پراکنده روبهرو باشند، میتوانند خود را بازتولید کنند. استبداد فقط محصول اراده مستبدان نیست؛ بلکه به شکل گسترده از ضعف جامعه نیز تغذیه میکند.
به همین دلیل، امروز دیگر نه اصلاحطلبی را راه نجات میدانم و نه نسخههای سادهانگارانهای را که تغییر را صرفاً در فشار خارجی ،حمله نظامی یا فروپاشی ناگهانی حکومت جستوجو می کنند. تجربه این سه دهه به من آموخته است که هیچیک از این مسیرها، بدون جامعهای سازمانیافته، به آزادی پایدار ختم نخواهد شد. جامعهای که احزاب، سندیکاها، انجمنهای مستقل، رسانههای آزاد و فرهنگ مشارکت نداشته باشد، حتی اگر روزی از استبداد رهایی یابد، دیر یا زود در معرض بازتولید شکل دیگری از آن قرار خواهد گرفت.
این نوشته را «مرثیهای برای نسلِ منتظر» نامیدم، زیرا باور دارم بزرگترین سوگ این سالها، نه شکست یک دولت بود، نه ناکامی یک جنبش و نه حتی دوام یک حکومت. مرثیه واقعی، برای نسلی است که بخش بزرگی از عمر خود را در انتظار گذراند؛ نسلی که دیر فهمید آزادی، هدیه هیچ قدرتی نیست. نه از بیت رهبری میآید، نه از صندوق رأی در یک نظام اقتدارگرا و نه از کاخ سفید ...
شاید بزرگترین مرثیه این سالها، نه برای شکست یک جنبش سیاسی، بلکه برای نسلی باشد که دیر فهمید آزادی را نمیتوان از هیچ قدرتی، در داخل یا خارج، به امانت گرفت. آزادی را باید ساخت؛ همانگونه که استبداد نیز، هر بار، بر ویرانههای جامعهای غیرسازمان یافته بازتولید میشود. به همین خاطر یقین دارم کسانی که با شعار سخیف «جاوید شاه» در سودای نجات ایران هستند ما را به جاهایی بدتر ازگویندگان شعار هم سنگی چون «مرگ بر ضد ولایت فقیه» خواهند برد.

















