Wednesday, Jul 15, 2026

صفحه نخست » پرونده احمدی‌نژاد و پیام محرمانه موساد به کاخ سفید

nae.jpgناصر اعتمادی

اگر گزارش نیویورک‌تایمز درباره تماس محرمانه رئیس پیشین موساد با محمود احمدی‌نژاد درست باشد، مهم‌ترین پیام آن نه خود احمدی‌نژاد، بلکه اعلام شکست آخرین فرضیه‌ای است که سال‌ها سیاست آمریکا و اسرائیل را در قبال جمهوری اسلامی هدایت می‌کرد: این تصور که می‌توان از درون همین نظام، چهره‌ای را یافت که مسیر جمهوری اسلامی را تغییر دهد. شاید به همین دلیل، این افشاگری بیش از آنکه روایتی درباره گذشته باشد، پیامی درباره آینده جنگ، سرنوشت جمهوری اسلامی و دشوارترین تصمیمی است که اکنون پیش روی واشنگتن قرار گرفته است.

نیویورک تایمز با انتشار گزارشی مدعی است که موساد طی چند سال گذشته کوشیده بود محمود احمدی‌نژاد را برای ایفای نقشی در دوران پس از جمهوری اسلامی آماده کند و در همین چارچوب حتی ملاقات مخفیانه‌ای میان رئیس پیشین موساد، دیوید بارنئا، و محمود احمدی‌نژاد در بوداپست صورت گرفت. فارغ از اینکه همه جزئیات این گزارش تا چه اندازه دقیق یا قابل اثبات باشد، اهمیت واقعی آن در شخص احمدی‌نژاد یا ملاقات او با رئیس پیشین موساد نیست، بلکه در پرسشی است که این گزارش پیش روی همه ناظران قرار می‌دهد : آیا پس از دو جنگ و فروپاشی بخش مهمی از ساختار فرماندهی جمهوری اسلامی، هنوز می‌توان به تغییر رژیم از درون خود این نظام امیدوار بود؟

به نظر من، پاسخ این پرسش امروز بیش از هر زمان دیگری روشن شده است و سرنوشت جنگ جاری میان واشنگتن و تهران را رقم خواهد زد.

اگر گزارش نیویورک تایمز درست باشد، معنایش این است که اسرائیل و احتمالاً آمریکا، پیش از آنکه به گزینه‌های دیگر بیندیشند، ابتدا کوشیده‌اند راه‌حلی را در درون خود نظام جمهوری اسلامی جستجو کنند. یعنی : انتقال قدرت به شخصیتی که از دل همین ساختار برخاسته و می‌تواند مسیر دیگری را در پیش گیرد.

احمدی‌نژاد، صرف‌نظر از گذشته سیاسی‌اش، تنها یک نمونه است. پیش از او نیز درباره چهره‌هایی چون محمدباقر قالیباف، حسن روحانی، علی لاریجانی و دیگر شخصیت‌های حکومتی، همواره این تصور وجود داشت که شاید بتوانند زمینه نوعی مصالحه با آمریکا را فراهم کنند.

اما شکست تفاهم‌نامه‌ای که پس از کشته شدن علی خامنه‌ای میان دولت ترامپ و جمهوری اسلامی امضا شد و کمتر از سه هفته دوام آورد، این فرضیه را با بحرانی جدی روبرو کرده است. آن تفاهم‌نامه بر این تصور استوار بود که حذف رأس هرم قدرت، جمهوری اسلامی را ناگزیر خواهد کرد به سمت تغییر رفتار حرکت کند. اما آنچه در عمل رخ داد، درست برعکس بود. جمهوری اسلامی نه تنها مسیر مصالحه را ادامه نداد، بلکه بار دیگر به همان الگوی پیشین بازگشت، از حمله به کشتیرانی در تنگه هرمز گرفته تا رویارویی مجدد با ایالات متحدآمریکا و متحدانش در منطقه و جهان.

به نظر می‌رسد این تجربه یک نتیجه مهم را پیش روی تصمیم‌گیران آمریکایی و اسرائیلی قرار داده باشد: مشکل، افراد نیستند، مشکل، خود ساختار جمهوری اسلامی است. از همین منظر، افشای ماجرای احمدی‌نژاد بیش از آنکه روایتی درباره گذشته باشد، پیامی درباره آینده است.

چنین گزارشی، در عمل، این پیام را منتقل می‌کند که حتی آخرین تلاش‌ها برای ایجاد یک انتقال قدرت از درون جمهوری اسلامی نیز به نتیجه نرسیده است. اگر شخصیتی مانند احمدی‌نژاد - که خود سال‌ها یکی از نمادهای جمهوری اسلامی بود - نتوانست یا نخواست چنین نقشی را ایفا کند، احتمال موفقیت دیگر چهره‌های درون نظام نیز بیش از پیش زیر سئوال می‌رود.

بنابراین، باید پرسید مخاطب واقعی افشاگری نیویورک تایمز چه کسی است؟ به نظر می‌رسد مخاطب اصلی نه افکار عمومی ایران، بلکه تصمیم‌گیران واشنگتن و شخص رئیس جمهوری آمریکا دونالد ترامپ باشد که پس از کشته شدن علی خامنه‌ای و عالی‌ترین فرماندهان نظامی و اطلاعاتی رژیم ایران از «تغییر رژیم» در این کشور سخن گفته بود و همین ارزیابی او را به امضا تفاهنامه آتش‌بس با حکومت تهران واداشته بود.

گزارش نیویورک‌تایمز، در واقع، می‌تواند چنین استدلالی را مطرح کند که همه راه‌های آزموده‌شده برای اصلاح یا انتقال قدرت از درون جمهوری اسلامی به بن‌بست رسیده‌اند. اگر چنین باشد - و به گمان من این طور به نظر می‌رسد-، دیگر نمی‌توان همچنان بر این فرض تکیه کرد که با تغییر چند چهره یا جابه‌جایی در رأس هرم قدرت، رفتار جمهوری اسلامی تغییر خواهد کرد. نتیجه منطقی چنین فرضی این است که مسئله، اختلاف میان جناح‌های جمهوری اسلامی نیست، بلکه خود جمهوری اسلامی است.

از سوی دیگر، این روایت، موقعیت کسانی را نیز تضعیف می‌کند که طی هفته‌های اخیر در غرب از آنان به عنوان «میانه‌رو» یا «عملگرا» یاد می‌شد : چهره‌هایی مانند حسن روحانی، محمد خاتمی، محمدجواد ظریف و دیگر شخصیت‌هایی که گاه از سوی برخی محافل آمریکایی و اروپایی به عنوان شرکای بالقوه یک مصالحه معرفی می‌شدند.

همین نکته، در عین حال، موضع اسرائیل را تقویت می‌کند که از آغاز بر این باور استوار بود که تهدید اصلی، نه صرفاً برنامه هسته‌ای ایران، بلکه موجودیت خود جمهوری اسلامی است. از نگاه اسرائیل، حکومتی که دو جنگ سنگین را پشت سر گذاشته، بخش بزرگی از فرماندهان خود را از دست داده و اکنون بیش از هر زمان دیگری احساس تحقیر و میل به انتقام می‌کند، نمی‌تواند به عنوان یک شریک قابل اعتماد برای هیچ توافق پایداری تلقی شود.

در چنین شرایطی، این پرسش بیش از همیشه مطرح می‌شود که اگر تغییر از درون ممکن نیست، گزینه جایگزین چیست؟

طرح این پرسش فی نفسه گویای این است که ایالات متحد آمریکا امروز با دشوارترین پرسش راهبردی خود پس از آغاز جنگ روبروست.

دولت دونالد ترامپ نمی‌خواهد وارد جنگی طولانی، پرهزینه و بی‌پایان در خاورمیانه شود. از سوی دیگر، تجربه تفاهم‌نامه اخیر نیز نشان داد که بازگشت به مذاکره، دست‌کم در چارچوب کنونی جمهوری اسلامی، نتوانسته است به یک راه‌حل پایدار منجر شود. بنابراین، مسئله امروز دیگر این نیست که آمریکا با جمهوری اسلامی مذاکره کند یا نجنگد. مسئله این است که اگر نه مذاکره پاسخ می‌دهد و نه جنگ فرسایشی، راه سوم چیست؟

در سه دهه گذشته، سیاست غرب عمدتاً بر تغییر رفتار جمهوری اسلامی استوار بوده است : از تحریم گرفته تا مذاکره، از توافق هسته‌ای تا فشار نظامی و حتی جنگ، همه با این فرض انجام شد که جمهوری اسلامی می‌تواند در چارچوب موجود، رفتاری متفاوت در پیش بگیرد.

اما تجربه سال‌های گذشته، و به‌ویژه رویدادهای ماه‌های اخیر، فرض دیگری را تقویت می‌کند : اینکه تا زمانی که ساختار ولایت فقیه حتی در فقدان ولی فقیه پابرجاست، هر فرد یا جناحی که در درون آن به قدرت برسد، ناگزیر از بازتولید همان منطق بقا خواهد بود : منطقی که بر بحران‌سازی، تقابل با غرب، اتکا به سپاه پاسداران و استفاده از اهرم‌های منطقه‌ای استوار است.

از این منظر، مسئله دیگر احمدی‌نژاد، روحانی یا هر شخصیت دیگری نیست. مسئله، خود ساختاری است که همه این افراد، صرف‌نظر از تفاوت‌هایشان، در نهایت در چارچوب آن عمل می‌کنند. البته این نتیجه به معنای آن نیست که تغییر رژیم، به خودی خود، راه‌حلی ساده یا فوری است.

براندازی یک نظام سیاسی، به‌ویژه نظامی مانند جمهوری اسلامی، صرفاً با بمباران یا عملیات نظامی ممکن نیست. هر تغییری، نیازمند یک بدیل سیاسی معتبر، سازمان‌یافته و دارای حقانیت است : بدیلی که بتواند پس از فروپاشی نظم موجود، از هرج‌ومرج جلوگیری کند و کشور را به سوی ثبات هدایت کند.

تاریخ نیز همین را نشان می‌دهد. جنگ جهانی اول، بدون وجود لنین و حزب بلشویک، به انقلاب اکتبر نمی‌انجامید. جنگ جهانی دوم نیز بدون رهبرانی چون دوگل، چرچیل و روزولت، به پایان فاشیسم در اروپا منجر نمی‌شد. جنگ می‌تواند شرایط یک تحول تاریخی را فراهم کند، اما هرگز به‌تنهایی جایگزین یک پروژه سیاسی نمی‌شود.

از همین رو، شاید پرسش اصلی امروز دیگر این نباشد که چه کسی جانشین جمهوری اسلامی خواهد شد؟

پرسش مهم‌تر این است که چه نیرویی می‌تواند از جمهوری اسلامی عبور کند و نظمی تازه بر پایه حاکمیت ملی، قانون و دموکراسی و جدایی دین از دولت بنا کند؟

به نظر می‌رسد افشای پرونده احمدی‌نژاد، اگر واقعاً بازتاب‌دهنده واقعیت باشد، بیش از آنکه درباره گذشته سخن بگوید، ناظر به همین آینده است. این افشاگری شاید در اصل تلاشی باشد برای رساندن این پیام به تصمیم‌گیران آمریکایی که آخرین امیدها برای تغییر جمهوری اسلامی از درون نیز به بن‌بست رسیده است.

اگر چنین باشد، آمریکا و متحدانش دیر یا زود ناگزیر خواهند بود به این پرسش پاسخ دهند که راهبرد واقعی آنان در قبال جمهوری اسلامی چیست؟ زیرا ادامه جنگ، بدون تعریف یک هدف سیاسی روشن، نه برای ایالات متحد آمریکا قابل دوام است و نه برای منطقه. و شاید مهم‌ترین درس رویدادهای ماه‌های اخیر نیز همین باشد که مشکل اصلی، برنامه هسته‌ای، موشک‌های بالستیکی یا شبکه نیروهای نیابتی نیست. این‌ها ابزارهای تهدیدند. سرچشمه تهدید، خود ساختار جمهوری اسلامی است. تا زمانی که این ساختار پابرجاست، بازتولید بحران نیز ادامه خواهد یافت.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy