روزبه میرابراهیمی - ایران اینترنشنال
یکی از ویژگیهای کمنظیر جمهوری اسلامی در سیاست خارجی، توانایی تبدیل کردن «مزیتهای نسبی» به نقاط ضعف راهبردی است.
بسیاری از دولتها میکوشند داراییهای ژئوپلیتیک، نظامی یا اقتصادی خود را به اهرمهایی برای افزایش قدرت چانهزنی و کاهش احتمال جنگ تبدیل کنند، اما جمهوری اسلامی بارها نشان داده است که بهدلیل نگاه ایدئولوژیک، محاسبات توهمآمیز و ناتوانی در درک تغییر موازنههای قدرت، همان مزیتها را به عواملی برای آغاز دور بعدی بحران و جنگ بدل میکند.
آنچه امروز بر سر تنگه هرمز جریان دارد، تازهترین نمونه از همین الگوی تکرارشونده است.
در کمتر از یک سال، جمهوری اسلامی سه بار همین چرخه را تکرار کرده است؛ نخست با برنامه هستهای، سپس با برنامه موشکی و اکنون با تنگه هرمز.
هر بار ابزاری که قرار بود برای حکومت عنصر بازدارندگی باشد، در عمل به مهمترین بهانه برای حمله و نقطه آسیبپذیری حکومت تبدیل شده است.
نخستین حلقه این زنجیره، برنامه هستهای بود. سالها حکومت تصور میکرد غنیسازی اورانیوم و حفظ تاسیسات گسترده هستهای، مهمترین تضمین امنیت و بقای نظام است.
از نگاه رهبران جمهوری اسلامی، عقبنشینی در این حوزه به معنای آغاز فروپاشی بازدارندگی بود. به همین دلیل، حاضر نشدند حتی در برابر هزینههای سنگین اقتصادی و انزوای بینالمللی، درباره اصل غنیسازی یا حفظ زیرساختهای هستهای انعطاف نشان دهند.
اما همین ابزار «بازدارندگی» به مهمترین عامل آغاز جنگ ۱۲ روزه تبدیل شد. اسرائیل حمله خود را با هدف متوقف کردن برنامه هستهای آغاز کرد و ایالات متحده نیز با حمله به سه مرکز اصلی هستهای جمهوری اسلامی، این برنامه را برای مدتی از کار انداخت.
آنچه قرار بود سپر امنیتی حکومت باشد، در عمل به مهمترین هدف حملات نظامی تبدیل شد.
پس از پایان آن جنگ، جمهوری اسلامی به این جمعبندی رسید که اگر توان موشکیاش نبود، شاید نظام ضربهای مرگبار دریافت میکرد. از همین رو، برنامه موشکی جای برنامه هستهای را بهعنوان مهمترین رکن «بازدارندگی» گرفت.
حکومت سرمایهگذاری بیشتری بر توسعه موشکها، پر کردن شهرهای زیرزمینی، صنایع تولید موشک و پهپاد و افزایش برد آنها انجام داد و در مذاکرات پس از جنگ نیز هرگونه بحث درباره برنامه موشکی را «خط قرمز» اعلام کرد.
اما این بار نیز همان خطای راهبردی تکرار شد. در حالی که جمهوری اسلامی برنامه موشکی را عامل بازدارندگی میدانست، طرف مقابل آن را به مهمترین تهدید امنیتی خود و منطقه تبدیل کرد.
نتیجه آن بود که با آغاز جنگ ۴۰ روزه، شهرهای موشکی، کارخانههای تولید موشک و پهپاد، انبارهای تسلیحاتی و زیرساختهای مرتبط به اهداف اصلی حملات تبدیل شدند.
آنچه قرار بود امنیت ایجاد کند، این بار خود به مهمترین نقطه آسیبپذیری جمهوری اسلامی بدل شد و موج تازهای از جنگ را به ایران تحمیل کرد.
با آسیب دیدن گسترده برنامه موشکی، حکومت به دنبال برگ برنده تازهای رفت؛ تنگه هرمز.
کنترل یکی از مهمترین آبراههای انرژی جهان سالها یکی از مزیتهای ژئوپلیتیک ایران محسوب میشد. این موقعیت میتوانست ابزاری برای افزایش وزن دیپلماتیک ایران در منطقه و جهان باشد.
اما جمهوری اسلامی، مطابق الگوی همیشگی خود، این ظرفیت را نه بهعنوان یک ابزار بازدارنده خاموش، بلکه بهعنوان وسیلهای برای تهدید، فشار و باجگیری سیاسی به کار گرفت.
در جریان جنگ ۴۰ روزه و هفتههای پس از آتشبس، تهدید و سپس بستن تنگه هرمز به مهمترین مولفه بازدارندگی جمهوری اسلامی تبدیل شد. تصور حاکمان این بود که وابستگی اقتصاد جهانی به این آبراه مانع از تکرار اقدام نظامی گسترده علیه جمهوری اسلامی خواهد شد.
اما همانگونه که پیشتر برنامه هستهای و سپس برنامه موشکی از عامل بازدارندگی به عامل جنگ تبدیل شدند، اکنون نیز کنترل تنگه هرمز به موضوع اصلی رویارویی نظامی و سیاسی با جمهوری اسلامی تبدیل شده است.
به بیان دیگر، جمهوری اسلامی بار دیگر «مزیتی» را که میتوانست اهرم چانهزنی باشد، به هدفی برای مقابله بینالمللی تبدیل کرده است.
اگر این روند ادامه یابد، تنگه هرمز نیز همان سرنوشتی را پیدا خواهد کرد که برنامه هستهای و موشکی پیدا کردند؛ یعنی بهجای آنکه مانعی برای حمله نظامی باشد، خود به یکی از دلایل اصلی تشدید درگیری تبدیل شده است.
وجه مشترک هر سه پرونده نه لزوما فناوری هستهای است، نه موشک و نه موقعیت ژئوپلیتیک هرمز؛ بلکه شیوه تصمیمگیری جمهوری اسلامی است.
رهبران حکومت هر بار تصور میکنند که یک ابزار جدید میتواند نوعی مصونیت راهبردی برای نظام حاکم بر ایران ایجاد کند، اما بهجای استفاده مدبرانه از این ظرفیتها در قالب دیپلماسی و موازنه قدرت که وظیفه حکومتهای معقول برای تامین منافع ملتها است، آنها را به نمادهای ایدئولوژیک، خطوط قرمز غیرقابل مذاکره و ابزار تهدید تبدیل میکنند.
در نتیجه، همان ابزارها به اولویت امنیتی طرف مقابل بدل میشوند و دیر یا زود دستمایهای برای حملات نظامی قرار میگیرند.
این الگو نشان میدهد که مشکل اصلی نه در ماهیت این ابزارها، بلکه در نوع نگاه جمهوری اسلامی به سیاست خارجی است.
حکومتی که همچنان جهان را از دریچه یک تقابل ایدئولوژیک دائمی با غرب و منطقه میبیند و تحولات بنیادینی را که بهطور خاص پس از هفتم اکتبر در موازنههای امنیتی خاورمیانه رخ داده، نادیده میگیرد، به احتمال زیاد همین چرخه را بار دیگر تکرار خواهد کرد.
تجربه یک سال گذشته نشان میدهد هر آنچه جمهوری اسلامی «عامل بازدارندگی» نامیده، پس از مدتی به مهمترین عامل حمله علیه خود تبدیل شده است؛ نخست برنامه هستهای، سپس برنامه موشکی و اکنون تنگه هرمز.
تا زمانی که این نگاه ایدئولوژیک و حداکثرخواهانه بر تصمیمگیری راهبردی جمهوری اسلامی حاکم باشد، بعید است این چرخه معیوب متوقف شود.
در چنین شرایطی، حکومت نهتنها مزیتهای ژئوپلیتیک و نظامی خود را حفظ نخواهد کرد، بلکه هر بار یکی از مهمترین سرمایههای راهبردی سرزمین ایران را به پاشنه آشیل بعدی خود تبدیل خواهد کرد.















