پس از خامنهای؛ آیا جمهوری اسلامی به سوی ساخت نخستین بمب اتمی حرکت میکند؟
تحلیلی درباره تغییر احتمالی راهبرد هستهای جمهوری اسلامی، تفاهمنامه شصتروزه، نقش بازرسیهای آژانس بینالمللی انرژی اتمی و تأثیر جنگ اخیر بر محاسبات امنیتی جمهوری اسلامی
حسین عرب - خبرنامه گویا
چکیده
آیا جنگ اخیر و تحولات پس از آن، جمهوری اسلامی را به بازنگری در راهبرد هستهای چند دهه گذشته واداشته است؟ آیا سیاستی که در دوران علی خامنهای بر حفظ "توان آستانهای" استوار بود، اکنون جای خود را به اندیشه دستیابی به نخستین سلاح هستهای داده است؟
این مقاله تلاشی برای پاسخ قطعی به این پرسش نیست؛ زیرا تاکنون هیچ سند رسمی و قابل اتکایی منتشر نشده که نشان دهد جمهوری اسلامی تصمیم نهایی برای ساخت بمب اتمی گرفته است. هدف این نوشته، بررسی مجموعهای از قرائن سیاسی، نظامی و دیپلماتیک است که ممکن است از تغییر در محاسبات بخشی از ساختار قدرت حکایت داشته باشد.
در این چارچوب، مقاله به بررسی راهبرد هستهای جمهوری اسلامی در دوران علی خامنهای، تأثیر جنگ اخیر بر این راهبرد، تفاهمنامه شصتروزه، نقش آژانس بینالمللی انرژی اتمی، اهمیت ذخایر اورانیوم غنیشده و جایگاه احتمالی تأسیسات زیرزمینی بازرسینشده میپردازد.
فرضیه اصلی مقاله این است که اگر بخشی از فرماندهان نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی به این جمعبندی رسیده باشند که "توان بالقوه ساخت بمب" دیگر قادر به بازدارندگی نیست، ممکن است راهبرد جدیدی در حال شکلگیری باشد؛ راهبردی که بر این باور استوار است که تنها داشتن سلاح هستهای واقعی میتواند از تکرار حملات آینده جلوگیری کند.
در عین حال، این فرضیه تنها یکی از سناریوهای ممکن است و نباید با واقعیتی اثباتشده اشتباه گرفته شود. هدف مقاله، تحلیل روندها و بررسی احتمالات است، نه صدور حکم قطعی درباره آنچه در درون ساختار تصمیمگیری جمهوری اسلامی میگذرد.
راهبرد هستهای جمهوری اسلامی در دوران خامنهای
برای درک تحولات اخیر، باید ابتدا به این پرسش پاسخ داد که راهبرد هستهای جمهوری اسلامی در دوران رهبری علی خامنهای چه بود. آیا هدف از ابتدا ساخت سلاح هستهای بود یا حکومت به دنبال حفظ ظرفیتی بود که در صورت ضرورت بتواند به سرعت به آن دست یابد؟
رفتار جمهوری اسلامی در سه دهه گذشته نشان میدهد که سیاست هستهای آن را نمیتوان صرفاً بر اساس شعارهای رسمی یا مواضع اعلامشده تحلیل کرد. آنچه اهمیت بیشتری دارد، الگوی عملی تصمیمگیری است. این الگو نشان میدهد که جمهوری اسلامی همواره کوشیده است میان دو هدف متعارض تعادل برقرار کند؛ از یک سو توسعه مستمر توانمندیهای هستهای و از سوی دیگر پرهیز از عبور آشکار از مرزی که میتوانست اجماع جهانی یا حمله نظامی گسترده را به دنبال داشته باشد.
به نظر میرسد علی خامنهای نقش تعیینکنندهای در حفظ این تعادل داشت. برخلاف تصویری که گاه از او به عنوان رهبری صرفاً ایدئولوژیک ارائه میشود، عملکرد او در بسیاری از بحرانهای مهم نشان میدهد که بقای نظام، مهمترین معیار تصمیمگیری او بود. ایدئولوژی در بسیاری از موارد ابزاری برای حفظ قدرت بود، نه هدفی که حکومت حاضر باشد به هر قیمتی برای آن هزینه بپردازد.
نمونههای متعددی از این رویکرد را میتوان در چهار دهه گذشته مشاهده کرد؛ از پذیرش مذاکرات محرمانه با ایالات متحده در مقاطع مختلف، تا موافقت با توافق هستهای برجام. اگرچه این تصمیمها با شعارهای رسمی جمهوری اسلامی همخوانی کامل نداشت، اما همگی در راستای کاهش فشار بر نظام و حفظ بقای آن اتخاذ شدند.
در همین چارچوب، برنامه هستهای نیز ظاهراً بر اساس راهبردی طراحی شد که میتوان آن را "راهبرد آستانهای" نامید. هدف این راهبرد، دستیابی به همه مؤلفههای لازم برای ساخت سلاح هستهای بود، بدون آنکه جمهوری اسلامی رسماً وارد مرحله تولید و آزمایش آن شود.
این سیاست چند مزیت همزمان برای حکومت ایجاد میکرد. نخست آنکه ایران میتوانست ظرفیت علمی، صنعتی و فناورانه لازم برای تولید سلاح را حفظ کند. دوم آنکه همین ظرفیت، قدرت چانهزنی جمهوری اسلامی را در مذاکرات بینالمللی افزایش میداد. سوم آنکه وجود این توان بالقوه، نوعی بازدارندگی روانی ایجاد میکرد، بیآنکه هزینههای سیاسی و حقوقی ناشی از اعلام رسمی ساخت بمب بر کشور تحمیل شود.
به بیان دیگر، جمهوری اسلامی میکوشید آنقدر به آستانه ساخت سلاح نزدیک باشد که همه بدانند در صورت اتخاذ تصمیم سیاسی، فاصله چندانی تا تولید آن ندارد، اما در عین حال از عبور آشکار از این آستانه خودداری کند. همین ویژگی باعث شد که اصطلاح "کشور آستانهای" در سالهای اخیر بیش از هر زمان دیگری درباره ایران به کار رود.
این راهبرد تا زمانی موفق به نظر میرسید که دشمنان جمهوری اسلامی نیز مایل بودند از تشدید تنش جلوگیری کنند. اما حملات اخیر این پرسش را مطرح کرده است که آیا این سیاست همچنان میتواند امنیت مورد نظر حکومت را تأمین کند؟
اگر کشوری که هنوز رسماً سلاح هستهای ندارد، همچنان هدف حملات گسترده قرار گیرد، آیا راهبرد آستانهای همچنان کارآمد خواهد بود؟ یا آنکه بخشی از تصمیمگیران نظام به این نتیجه رسیدهاند که تنها راه ایجاد بازدارندگی واقعی، عبور از این آستانه است؟
پاسخ قطعی به این پرسش هنوز ممکن نیست، اما بررسی تحولات پس از جنگ نشان میدهد که دلایل کافی برای طرح چنین فرضیهای وجود دارد. از همینجا، تحلیل ما وارد مرحله دوم میشود؛ مرحلهای که در آن باید دید جنگ اخیر و تغییر موازنه قدرت در درون جمهوری اسلامی، چه تأثیری بر محاسبات هستهای این نظام گذاشته است.
تغییر معادله پس از جنگ
جنگ اخیر، صرفنظر از پیامدهای نظامی و انسانی آن، یک پیام راهبردی نیز برای جمهوری اسلامی داشت. تا پیش از این، سیاست "آستانه هستهای" بر این فرض استوار بود که نزدیک شدن به توان ساخت سلاح، بدون عبور از آن، میتواند هزینه حمله نظامی را برای دشمن افزایش دهد. اما حملات اخیر این فرض را با چالش جدی روبهرو کرد.
اگر کشوری که هنوز رسماً سلاح هستهای ندارد، با وجود در اختیار داشتن هزاران سانتریفیوژ، ذخایر قابل توجه اورانیوم غنیشده و شبکهای از تأسیسات زیرزمینی، همچنان هدف عملیات نظامی قرار گیرد، طبیعی است که بخشی از تصمیمگیران این پرسش را مطرح کنند که آیا راهبرد گذشته همچنان کارآمد است؟
این پرسش، صرفاً یک بحث نظری نیست. در تاریخ برنامههای هستهای جهان نیز بارها مطرح شده است. بسیاری از کشورها دقیقاً پس از تجربه تهدیدهای امنیتی، راهبرد خود را تغییر دادهاند. مهمترین نمونه آن، کره شمالی است که پس از سالها فشار و تهدید نظامی، به این نتیجه رسید که تنها تضمین بقای حکومت، دستیابی به سلاح هستهای است.
البته شرایط ایران با کره شمالی یکسان نیست. ایران از نظر اقتصادی، ژئوپلیتیکی و جایگاه منطقهای تفاوتهای اساسی با آن کشور دارد. با این حال، ممکن است بخشی از فرماندهان نظامی جمهوری اسلامی، تجربه کره شمالی را نه از منظر اقتصاد، بلکه از منظر بازدارندگی مطالعه کرده باشند.
از دید آنان، شاید این پرسش مطرح شده باشد که چرا کشوری مانند کره شمالی، با وجود ضعف اقتصادی و انزوای سیاسی، طی دو دهه گذشته از حمله نظامی مستقیم مصون مانده است، در حالی که ایران، با وجود آنکه هنوز به مرحله تولید سلاح نرسیده، بارها هدف عملیات خرابکارانه و حملات نظامی قرار گرفته است.
ممکن است پاسخ آنان این باشد که تفاوت اصلی، نه در قدرت اقتصادی، بلکه در داشتن یا نداشتن سلاح هستهای است.
آیا مرگ خامنهای بر این تغییر تأثیر گذاشته است؟
در اینجا باید به نکته مهم دیگری نیز توجه کرد.
راهبرد هستهای جمهوری اسلامی، صرفاً محصول پیشرفت فناوری یا تصمیم سازمان انرژی اتمی نبود، بلکه بخشی از راهبرد کلان امنیت ملی کشور محسوب میشد و در نهایت زیر نظر رهبر جمهوری اسلامی قرار داشت.
علی خامنهای طی بیش از سه دهه، میان جناحهای مختلف حکومت نوعی موازنه برقرار کرده بود. او نه اجازه میداد برنامه هستهای متوقف شود و نه مایل بود جمهوری اسلامی وارد مرحلهای شود که حمله نظامی گسترده را اجتنابناپذیر کند.
اما با خروج او از صحنه، این موازنه نیز ممکن است تغییر کرده باشد.
اگر پس از خامنهای، وزن تصمیمگیری بیش از گذشته به نهادهای نظامی و امنیتی منتقل شده باشد، طبیعی است که ارزیابی آنان از محیط امنیتی نیز متفاوت باشد.
یک فرمانده نظامی، تهدید را با معیارهای متفاوتی نسبت به یک دیپلمات ارزیابی میکند.
برای او، مهمترین پرسش ممکن است این باشد که چگونه میتوان احتمال حمله بعدی را کاهش داد.
اگر پاسخ این پرسش، از نگاه او، دستیابی به بازدارندگی هستهای باشد، آنگاه منطق تصمیمگیری نیز تغییر خواهد کرد.
البته باید تأکید کرد که تاکنون هیچ مدرک قطعی در دست نیست که نشان دهد چنین تغییری واقعاً رخ داده است. آنچه در این مقاله بررسی میشود، تنها یک فرضیه تحلیلی است که بر پایه مجموعهای از قرائن شکل گرفته است.
تفاهمنامه شصتروزه؛ نقطه عطف یا آخرین فرصت؟
در همین چارچوب، تفاهمنامه شصتروزه اهمیت ویژهای پیدا میکند.
در نگاه نخست، پذیرش این تفاهمنامه با فرضیه حرکت به سوی ساخت بمب سازگار به نظر نمیرسد. اگر جمهوری اسلامی واقعاً تصمیم به عبور از آستانه گرفته بود، چرا باید توافقی را بپذیرد که به بازگشت بازرسان آژانس و ازسرگیری روند راستیآزمایی منجر شود؟
اما پاسخ به این پرسش، شاید در یک واقعیت مهم نهفته باشد؛ جمهوری اسلامی یک ساختار کاملاً یکدست نیست.
دستگاه دیپلماسی، شورای عالی امنیت ملی، نیروهای مسلح، سپاه پاسداران و سایر نهادهای مؤثر، اگرچه در نهایت در چارچوب یک نظام واحد عمل میکنند، اما ممکن است در ارزیابی شرایط و اولویتهای امنیتی اختلاف نظر داشته باشند.
برای دستگاه دیپلماسی، توقف جنگ، کاهش فشارهای بینالمللی و ایجاد فرصت برای مذاکره، یک دستاورد مهم محسوب میشود.
اما اگر بخشی از ساختار نظامی معتقد باشد که برنامه هستهای در آستانه یک نقطه تعیینکننده قرار گرفته است، ممکن است همان توافق را تهدیدی برای از دست رفتن آخرین فرصت تلقی کند.
به همین دلیل، تفاهمنامه شصتروزه را میتوان از دو منظر کاملاً متفاوت تحلیل کرد؛ از یک سو، فرصتی برای مهار بحران و بازگشت به دیپلماسی، و از سوی دیگر، آغاز فرآیندی که ممکن است به شفاف شدن کامل وضعیت برنامه هستهای ایران بینجامد.
این دو برداشت، الزاماً یکدیگر را نقض نمیکنند؛ بلکه ممکن است بازتابدهنده دو رویکرد متفاوت در درون ساختار قدرت باشند.
نقش آژانس؛ چرا بازگشت بازرسان اهمیت داشت؟
در هر توافق هستهای، آنچه بیش از همه اهمیت دارد، متن توافق نیست؛ بلکه سازوکار راستیآزمایی آن است. تجربه مذاکرات هستهای ایران نیز همواره نشان داده است که اختلاف اصلی، کمتر بر سر اصل غنیسازی بوده و بیشتر بر سر میزان دسترسی آژانس بینالمللی انرژی اتمی به تأسیسات، مواد هستهای و امکان راستیآزمایی مستقل متمرکز بوده است.
به همین دلیل، پس از اعلام تفاهمنامه شصتروزه، توجه بسیاری از ناظران به مواضع رافائل گروسی، مدیرکل آژانس بینالمللی انرژی اتمی، جلب شد.
گروسی اعلام کرد که بر اساس تفاهم انجامشده، آژانس باید بتواند فعالیتهای راستیآزمایی خود را از سر بگیرد و وضعیت برنامه هستهای ایران را بررسی کند. او تأکید کرد که بدون حضور بازرسان، آژانس نمیتواند درباره میزان مواد هستهای، وضعیت تأسیسات و سرنوشت ذخایر اورانیوم غنیشده اظهار نظر کند.
این سخنان از آن جهت اهمیت داشت که گروسی صرفاً یک ناظر بیرونی نبود. آژانس بینالمللی انرژی اتمی یکی از بازیگران اصلی پرونده هستهای ایران است و بدون مشارکت آن، هیچ توافق پایداری قابلیت اجرا ندارد. بنابراین، برداشت مدیرکل آژانس از مفاد تفاهمنامه، وزن قابل توجهی در تحلیل این توافق دارد.
در مقابل، مقامهای جمهوری اسلامی موضع محتاطانهتری اتخاذ کردند. آنان اصل همکاری با آژانس را رد نکردند، اما درباره دامنه، زمانبندی و نحوه اجرای بازرسیها سخنانی بیان کردند که با برداشت گروسی کاملاً منطبق نبود.
همین اختلاف در روایتها، یکی از پرسشهای مهم این مقاله را شکل میدهد: آیا این تفاوت صرفاً ناشی از اختلاف در تفسیر مفاد توافق بود، یا بازتاب اختلاف نظر در درون ساختار قدرت جمهوری اسلامی؟
پاسخ قطعی به این پرسش در دست نیست، اما وجود چنین تفاوتی، خود یکی از قرائنی است که نباید از کنار آن به سادگی گذشت.
مهمتر از تأسیسات؛ سرنوشت اورانیوم غنیشده
در بحثهای عمومی، معمولاً توجه افکار عمومی به ساختمانهای هستهای، سانتریفیوژها یا سایتهایی مانند نطنز و فردو معطوف میشود. اما از دیدگاه فنی، ارزشمندترین دارایی هر برنامه هستهای، ساختمانها نیستند، بلکه مواد هستهای هستند.
تأسیسات را میتوان بازسازی کرد.
سانتریفیوژهای جدید را میتوان تولید کرد.
اما تولید چند صد کیلوگرم اورانیوم با غنای بالا، حاصل سالها فعالیت، سرمایهگذاری، دانش فنی و صرف زمان است. به همین دلیل، اگر کشوری بخواهد در آینده به "زمان گریز هستهای" بسیار کوتاهی دست یابد، مهمترین سرمایه آن همین ذخایر اورانیوم غنیشده است.
از این منظر، اگر هدف آمریکا و آژانس بازگرداندن پرونده هستهای ایران به مسیر نظارت بینالمللی بوده باشد، طبیعی است که نخستین پرسش آنان نه درباره ساختمانها، بلکه درباره سرنوشت این ذخایر باشد.
اورانیوم غنیشده کجاست؟
چه مقدار از آن پس از جنگ باقی مانده است؟
آیا جابهجا شده است؟
آیا همچنان تحت نظارت آژانس قرار دارد؟
بدون پاسخ به این پرسشها، هیچ ارزیابی دقیقی از وضعیت واقعی برنامه هستهای ایران امکانپذیر نیست.
به همین دلیل، بازگشت بازرسان صرفاً یک اقدام نمادین نبود؛ بلکه نخستین گام برای روشن شدن وضعیت مهمترین دارایی راهبردی برنامه هستهای ایران محسوب میشد.
چرا این موضوع میتوانست حساس باشد؟
اگر فرض کنیم که بخشی از ساختار نظامی جمهوری اسلامی به این نتیجه رسیده باشد که باید امکان عبور سریع از آستانه هستهای را حفظ کند، در آن صورت روشن شدن محل و میزان ذخایر اورانیوم میتوانست نگرانیهای جدی ایجاد کند.
البته باید تأکید کرد که هیچ سند معتبری وجود ندارد که نشان دهد جمهوری اسلامی تصمیم به ساخت بمب گرفته یا مواد هستهای را برای چنین هدفی جابهجا کرده است. اما حتی در غیاب چنین تصمیمی، حفظ ابهام درباره محل و وضعیت این ذخایر، میتواند از نگاه نظامی یک مزیت تلقی شود.
در مقابل، هدف آژانس دقیقاً کاهش همین ابهام است. فلسفه وجودی نظام پادمانها و بازرسیهای بینالمللی آن است که هیچ ماده هستهای خارج از نظارت باقی نماند و امکان انحراف آن به مقاصد نظامی از بین برود.
از همین رو، اگر تفاهمنامه شصتروزه قرار بود به بازگشت مؤثر بازرسان منجر شود، طبیعی است که نخستین نتیجه آن، کاهش ابهام درباره سرنوشت ذخایر اورانیوم غنیشده باشد.
از ذخایر اورانیوم تا تأسیسات بازرسینشده
در اینجا یک نکته مهم مطرح میشود. بازرسان آژانس معمولاً جستوجوی خود را از یک سایت ناشناخته آغاز نمیکنند. روند راستیآزمایی از مواد هستهای شروع میشود؛ سپس با تطبیق موجودی مواد، سوابق تولید، اطلاعات ماهوارهای، نمونهبرداریهای محیطی و سایر دادههای فنی، تصویر کاملتری از برنامه هستهای به دست میآید.
اگر در این روند، تناقضی مشاهده شود یا محل نگهداری بخشی از مواد روشن نباشد، درخواست برای دسترسی به مراکز دیگر نیز مطرح خواهد شد.
در این چارچوب است که نام مراکزی مانند کلنگگزلا در برخی تحلیلها مطرح میشود. با این حال، باید میان فرضیه تحلیلی و واقعیت اثباتشده تفاوت قائل شد.
تاکنون هیچ مدرک علنی منتشر نشده که نشان دهد این مجموعه در تفاهمنامه شصتروزه ذکر شده یا آژانس خواستار بازرسی مستقیم آن شده است. بنابراین، نسبت دادن چنین ادعایی به تفاهمنامه، فراتر از شواهد موجود خواهد بود.
آنچه میتوان با اطمینان بیشتری گفت این است که اگر هر مرکز بازرسینشدهای در آینده به بخشی از چرخه مواد هستهای مرتبط باشد، در صورت اجرای کامل نظام راستیآزمایی، دیر یا زود مورد توجه آژانس قرار خواهد گرفت.
به همین دلیل، اهمیت مراکزی مانند کلنگگزلا نه در آن است که امروز درباره آنها اطلاع قطعی در دست داریم، بلکه در این است که اگر چنین مراکزی نقشی در برنامه هستهای داشته باشند، ادامه بازرسیهای مؤثر میتواند به شناسایی آنها منجر شود.
جمعبندی؛ جمهوری اسلامی در برابر یک دوراهی تاریخی
اگر مجموعه استدلالهای این مقاله را کنار یکدیگر قرار دهیم، تصویری شکل میگیرد که اگرچه هنوز قطعی نیست، اما نمیتوان آن را نادیده گرفت.
در دوران رهبری علی خامنهای، راهبرد هستهای جمهوری اسلامی بر حفظ"ظرفیت" استوار بود، نه لزوماً ساخت سلاح. حکومت میکوشید با حفظ چرخه کامل سوخت، توسعه فناوری غنیسازی و افزایش تدریجی ذخایر اورانیوم، هم قدرت چانهزنی خود را افزایش دهد و هم در صورت ضرورت، امکان حرکت سریع به سوی سلاح هستهای را حفظ کند. این سیاست، جمهوری اسلامی را در جایگاه یک "کشور آستانهای" قرار داد؛ کشوری که به توانایی ساخت سلاح نزدیک است، اما رسماً از عبور از آن خودداری میکند.
این راهبرد تا زمانی منطقی به نظر میرسید که بتواند هم فشارهای بینالمللی را مدیریت کند و هم هزینه حمله نظامی را برای دشمن افزایش دهد. اما جنگ اخیر این پرسش را مطرح کرده است که آیا این راهبرد هنوز همان کارایی گذشته را دارد؟
اگر تأسیسات هستهای، مراکز نظامی و فرماندهان ارشد، با وجود قرار داشتن ایران در آستانه هستهای، همچنان هدف حملات قرار گرفتهاند، طبیعی است که بخشی از تصمیمگیران این نتیجه را بگیرند که "توان بالقوه" بهتنهایی بازدارندگی کافی ایجاد نمیکند.
البته این تنها یک احتمال است؛ نه یک واقعیت اثباتشده.
هیچ سند رسمی منتشر نشده که نشان دهد جمهوری اسلامی تصمیم نهایی برای ساخت نخستین سلاح هستهای خود را گرفته است. همانگونه که هیچ مدرک علنی وجود ندارد که نشان دهد تأسیساتی مانند کلنگگزلا محل ساخت بمب یا حتی موضوع مستقیم تفاهمنامه شصتروزه بودهاند.
اما تحلیل راهبردی، صرفاً بر پایه اسناد رسمی انجام نمیشود. بسیاری از تحولات مهم تاریخ، پیش از آنکه در اسناد رسمی آشکار شوند، از کنار هم قرار دادن مجموعهای از رفتارها، تصمیمها و قرائن قابل شناسایی بودهاند.
در این مقاله نیز استدلال بر همین اساس شکل گرفته است.
از یک سو، اظهارات مدیرکل آژانس بینالمللی انرژی اتمی درباره ضرورت بازگشت بازرسان و راستیآزمایی مواد هستهای؛ از سوی دیگر، تفاوت روایتهای مقامهای ایرانی درباره دامنه این بازرسیها؛ همچنین اهمیت راهبردی ذخایر اورانیوم غنیشده و ابهام درباره وضعیت آنها پس از جنگ، همگی پرسشهایی را ایجاد میکنند که هنوز پاسخ روشنی برای آنها وجود ندارد.
این پرسشها، بهویژه زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکنند که در کنار احتمال تغییر موازنه قدرت پس از خامنهای قرار گیرند. اگر تصمیمگیری در مسائل امنیتی بیش از گذشته در اختیار نهادهای نظامی قرار گرفته باشد، طبیعی است که ارزیابی آنها از مفهوم "بازدارندگی" نیز با گذشته تفاوت داشته باشد.
سه سناریوی پیش رو
بر اساس شرایط موجود، دستکم سه سناریو را میتوان برای آینده برنامه هستهای جمهوری اسلامی تصور کرد.
سناریوی نخست: بازگشت به همان راهبرد گذشته.
در این حالت، جمهوری اسلامی همچنان تلاش خواهد کرد در جایگاه یک کشور آستانهای باقی بماند؛ نه برنامه هستهای را کنار بگذارد و نه از آستانه عبور کند. در این سناریو، مذاکرات با غرب ادامه مییابد و هر دو طرف میکوشند از ورود به یک رویارویی گسترده جلوگیری کنند.
سناریوی دوم: حرکت پنهانی به سوی سلاح هستهای.
در این سناریو، بخشی از حاکمیت به این نتیجه رسیده است که شرایط امنیتی جدید، ادامه سیاست گذشته را ناممکن کرده و تنها راه ایجاد بازدارندگی واقعی، دستیابی به نخستین سلاح هستهای است. اگر چنین تصمیمی اتخاذ شده باشد، احتمالاً این رویکرد تا حد امکان به صورت محرمانه دنبال خواهد شد، زیرا اعلام رسمی آن میتواند واکنش شدید جامعه بینالمللی را در پی داشته باشد.
سناریوی سوم: توافقی جدید با نظارت گستردهتر.
ممکن است جمهوری اسلامی در نهایت به این جمعبندی برسد که هزینه حرکت به سوی سلاح هستهای بیش از منافع آن است و راهبرد کمهزینهتر، پذیرش توافقی تازه با نظارت گستردهتر و در مقابل، دریافت تضمینهای امنیتی و اقتصادی است.
اینکه کدامیک از این سه سناریو تحقق یابد، به عوامل متعددی بستگی دارد؛ از جمله تحولات داخلی جمهوری اسلامی، رفتار ایالات متحده و اروپا، نقش آژانس بینالمللی انرژی اتمی، وضعیت اسرائیل و همچنین توازن قدرت در منطقه.
نتیجهگیری
هدف این مقاله، اثبات این ادعا نیست که جمهوری اسلامی در حال ساخت بمب اتمی است.
هدف، بررسی این احتمال است که جنگ اخیر و تحولات پس از آن، بخشی از ساختار قدرت را به بازنگری در راهبرد هستهای چند دهه گذشته واداشته باشد.
اگر این فرضیه درست باشد، برنامه هستهای ایران وارد مرحلهای شده است که تفاوت آن با گذشته، نه در تعداد سانتریفیوژها یا میزان اورانیوم غنیشده، بلکه در نوع نگاه تصمیمگیران به مفهوم بازدارندگی است.
در دوران خامنهای، بازدارندگی بر حفظ "توان ساخت سلاح" استوار بود.
اما اگر امروز بخشی از حاکمیت به این نتیجه رسیده باشد که این توان دیگر کافی نیست، آنگاه پرسش اصلی دیگر این نخواهد بود که "ایران چه مقدار اورانیوم غنیشده در اختیار دارد؟"، بلکه این خواهد بود که آیا جمهوری اسلامی از راهبرد آستانهای عبور کرده و وارد مرحلهای تازه از تفکر راهبردی شده است یا خیر؟
پاسخ این پرسش را نه گمانهزنیهای سیاسی، بلکه رفتار جمهوری اسلامی در ماهها و سالهای آینده روشن خواهد کرد. تا آن زمان، احتیاط در داوری، تفکیک دقیق میان واقعیت و فرضیه، و پرهیز از نتیجهگیریهای شتابزده، همچنان ضروریترین اصل در تحلیل این پرونده خواهد بود.















