خالهام، ژیلا هدایی، تصویرگر، نقاش و هنرمند پیشرو ایرانی، از میان ما رفت؛هنرمندی که سکوت را تصویر میکرد، خاطره را رنگ میزد، به کودکی جان میبخشید و از زنان، رؤیاها و هویت، جهانی میساخت که فقط میتوانست از درون خودش برخاسته باشد.
من امروز فقط برای از دست دادن کسی که دوستش داشتم عزادار نیستم.
برای خاموش شدن یک صدای هنری نادر هم سوگوارم.
ژیلا شجاعت عجیبی داشت؛
شجاعتِ شبیه هیچکس نبودن.
در جهانی که اغلب ما را تشویق میکند همرنگ شویم، پذیرفته شویم، خودمان را کمی کوچکتر کنیم تا در قالبهای موجود جا بگیریم، او بیپروا خودش بود.
و همین شجاعت، در تمام آثارش نفس میکشید.
سبزهایی عجیب و زنده؛
درخت، برگ، باغ، طبیعت و منظرههایی خیالانگیز که انگار نفس میکشیدند.
هنوز آن درخت سبز را به خاطر میآورم؛
درختی که مرا مسحور میکرد،
گویی هر برگش رازی داشت و چیزی را آرام در گوش جهان زمزمه میکرد.
سالها گذشت.
هنرش هم همراه خودش تغییر کرد.
رنگها گاه تاریکتر شدند.
سایهها عمیقتر.
پیکرهها سادهتر، نمادینتر، گویی از دل خاطراتی بسیار دور آمده باشند.
زنان و دختران وارد جهان آثارش شدند.
کودکی.
حافظه.
خیال.
هویت.
زبان تصویریاش آرامتر شد، اما برندهتر؛
کمگوتر شد، اما عمیقتر.
شاید بلوغ، همین کار را با یک هنرمند میکند.
و شاید بخشی از این عمق، از مسیری آمده بود که خودش در زندگی پیمود.
سالها با سرطان جنگید و یک بار آن را پشت سر گذاشت؛
با قدرتی که حیرتانگیز بود،
با ارادهای عمیق برای زندگی،
و با لبخندی که حتی در سختترین روزها چیزی از روشنایی در خود داشت.
بعد، سرطان دوباره برگشت.
اما چیزی که قلب مرا میشکند این است که ما ژیلا را فقط به سرطان نباختیم.
ما هنرمندی را از دست دادیم که کتابها و تصاویرش نسلهایی از کودکان را همراهی کرده بود، آن هم این بار در سایهی جنگ.
بمبها بر تهران فرود آمدند.
ترس، شهر را فرا گرفت.
و در بیمارستانها، نیروی انسانی کافی برای مراقبت از بیماران نبود.
برای درمان، پرسنل کافی نداشتیم.
پرسنلی که از ترس جان، تهران را ترک کرده بودند.
این هم یکی از هزینههای خاموش جنگ است؛
هزینهای که شاید در تصاویر انفجارها و گزارشهای خبری دیده نشود.
میگویند هدف، یک نقطهی استراتژیک بوده است.
اما زخم جنگ هیچگاه در همان نقطه متوقف نمیشود.
زخم راهش را پیدا میکند؛
تا خانهها،
تا خانوادهها،
تا بدنهای خسته،
و تا اتاقهای بیمارستان.
نام ژیلا خواهد ماند.
آثارش به نمایشگاه کتاب کودک بولونیا راه یافتند.
در میان تصویرگران برجستهی ایران شناخته شد.
در قلم طلایی بلگراد مورد توجه و تقدیر قرار گرفت.
با انتشارات شباویز همکاری کرد و آثارش در رویدادهای بینالمللی تصویرگری دیده شدند.
اما فکر میکنم میراث واقعی یک هنرمند را هیچ جایزهای نمیتواند اندازه بگیرد.
میراث ژیلا در کودکانی زندگی میکند که با دیدن تصاویرش، برای لحظهای جهان را جور دیگری دیدند.
در ذهنهایی که تخیلشان بیدار شد.
در قلبهایی که چیزی را احساس کردند که شاید هنوز کلمهای برایش نداشتند.
و برای من، میراث او یک درس بزرگ دارد؛
درسی که نه فقط برای هنرمندان، که برای هرکسی که میخواهد رهبری کند، خلق کند و اثری از خود بر جای بگذارد:
کار ماندگار فقط از مهارت نمیآید.
فقط از تکنیک نمیآید.
و هرگز از تقلید متولد نمیشود.
کار ماندگار از شجاعت میآید.
شجاعت متفاوت دیدن.
شجاعت تغییر کردن و بالغ شدن.
شجاعت ادامه دادن، پس از بیماری، شکست، عدم قطعیت و فقدان.
شجاعتِ نشان دادن جهانی که در درون توست، حتی اگر هیچکس دیگری آن را همانگونه نبیند.
آنچه را چشم نمیتواند ببیند، دریاب؛
و با شجاعت چیزی خلق کن که قلب بتواند آن را احساس کند.
ژیلا رفت.
اما کتابها ماندند.
تابلوها ماندند.
تصویرها ماندند.
سبزها، سایهها، زنان، کودکان و رؤیاها ماندند.
و شاید مهمتر از همه، یک سؤال ماند:
آیا ما آنقدر شجاع هستیم که طوری زندگی کنیم، خلق کنیم و رهبری کنیم که اثرمان امضای وجود خودمان را داشته باشد؟
طوری که هیچکس دیگری نمیتوانست دقیقاً همان را به جهان بیاورد؟
برای من، این یکی از بزرگترین میراثهایی است که ژیلا در قلبم گذاشت.
شاید بخشی از شیوهای که تا امروز زندگی کردهام، انتخاب کردهام، خلق کردهام و تلاش کردهام خودم بمانم، از همان درختهای سبز کودکی آمده باشد؛
از همان زنی که بیآنکه برایم سخنرانی کند، با زندگی و هنرش به من آموخت:
شجاعت داشته باش که خودت باشی.
ژیلا جون،
در زیبایی آرام بگیر.
قلممویت را زمین گذاشتی،
اما چیزی که با آن به جهان گفتی
هنوز دارد حرف میزند.
و شاید همیشه خواهد زد.
#شجاعت
مطلب قبلی...

دایره محاصره تنگتر میشود، کوروش گلنام

دایره محاصره تنگتر میشود، کوروش گلنام
مطلب بعدی...

به یاد سیمین بهبهانی*، ویدا فرهودی

به یاد سیمین بهبهانی*، ویدا فرهودی















