وقتی زبان، نظریه را رسوا میکند
تأملی در پاسخ سروش
دارکوب - خبرنامه گویا
گاه برای شناخت میزان مدارا در یک اندیشه، نیازی به خواندن همه آثار صاحب آن نیست. کافی است کسی اندکی به مقدسات فکری او دست بزند و بعد ببینیم زبانش چه میکند. زبان در لحظه خشم، گاه صادقتر از نظریه در لحظه آرامش است.
عبدالکریم سروش در دفاع از علی شریعتی و اعتراض به «تکفیر» او، قلم برداشته تا ظاهراً از حرمت انسان و مسلمانی دفاع کند. نتیجه اما خواندنیتر از موضوع نزاع از آب درآمده است.
محمد قوچانی میشود «قلمبهمزد»، «نصیریمنش» و «ازغدیصفت»؛ موسی غنینژاد میشود «بیصلاحیت خودمفتیپندار» و «ناشستهروی ناسزاگوی بیدرد» با «دهان آلوده».
یعنی برای اثبات زشتی تکفیر، ابتدا باید مخالف را تحقیر کرد، صلاحیتش را گرفت، صورتش را ناشسته اعلام کرد، دهانش را آلوده دانست و بعد، وقتی عملیات پاکسازی مخالف با موفقیت به پایان رسید، مولانا و حافظ را هم برای تدریس مدارا به صحنه فراخواند!
اگر این طنز نیست، لابد تعریف تازهای از مدارا در راه است: مخالف را تحمل کنید، مشروط بر آنکه مخالفت نکند.
و این همان جایی است که زبان، نظریه را رسوا میکند.
مسئله این نیست که تعبیر غنینژاد درباره شریعتی را بپسندیم یا نپسندیم. «نامسلمان» خواندن شریعتی، اگر بتوان آن را نه صرفاً حکمی درباره ایمان شخصی او، بلکه ناظر به ماهیت و نتیجه دستگاه فکریاش دانست، پشت خود مدعایی تاریخی و فکریِ قابل بحث دارد: اینکه دستگاه سیاسی شریعتی تا چه اندازه از اسلام تاریخی و تا چه اندازه از ایدئولوژیهای انقلابی و چپ قرن بیستم تغذیه کرده است.
درباره این مدعا میتوان کتاب نوشت، سند آورد، از آثار خود شریعتی شاهد گرفت و سرانجام آن را پذیرفت یا رد کرد. اما پاسخ به یک مدعای تاریخی، شستن صورت مدعی نیست.
اگر اندیشهای خود را آزادیبخش معرفی کرده، اما مفاهیم و دستگاه سیاسی آن در تجربه تاریخی پس از انقلاب در ساختن یا توجیه نظامی سهم داشته که برای پوشش زن، موسیقی، کتاب، عشق و خصوصیترین وجوه زندگی قانون کیفری مینویسد، دیگر نمیتوان تنها به نیت صاحب اندیشه پناه برد. سنجش اندیشه در لحظهای است که از کتاب بیرون میآید، وارد خیابان میشود و سرانجام به قدرت میرسد.
مسئله این است که چه چیزی در اسلام سیاسی قرن بیستم افزوده شد که حکومت دینی را به دستگاهی برای مهندسی همهجانبه انسان، از سیاست و عقیده تا پوشش و زندگی خصوصی او، تبدیل کرد؟ و اگر قرار است میان دستگاه فکری شریعتی و آنچه پس از انقلاب از اسلام سیاسی سر برآورد هیچ نسبتی نبینیم، باید توضیح داد شباهت موجود در تصور از انسان، جامعه، انقلاب و حکومت را چگونه باید فهمید.
اگر غنینژاد خطا کرده، باید نشان داد کجای تحلیلش خطاست. اگر نسبت شریعتی با مارکسیسم، اسلام سیاسی و ایدئولوژیهای توتالیتر نادرست فهمیده شده، باید آن نسبت را از متن آثار شریعتی نشان داد. «ناشستهرو»، «دهان آلوده» و «قلمبهمزد» نه استدلالاند و نه پاسخ؛ فقط بحث را از نقد اندیشه به تحقیر شخص میکشانند.
روشنفکری نزدیک به نیمقرن از آزادی، مدارا، تکثر، دموکراسی و حقوق بشر سخن گفته؛ کتاب نوشته، سخنرانی کرده، شعر مولانا خوانده و حافظ شاهد آورده است. اما مدارا آنجا آزموده نمیشود که کسی حرف ما را تأیید کند. مدارا دقیقاً از جایی آغاز میشود که دیگری به عزیزترین باور ما لگد میزند و ما هنوز قادر باشیم به جای صورت و دهان او، استدلالش را هدف بگیریم.
از این رو، پاسخ اخیر سروش بیش از آنکه پاسخی به قوچانی و غنینژاد باشد، سندی درباره بخشی از فرهنگ روشنفکری ماست؛ فرهنگی که گاه آزادی را تا لحظهای دوست دارد که مخالف از آزادی خود استفاده نکرده باشد.
و درست همینجا پرسشی که ذهن مرا رها نمیکند دوباره سر برمیآورد: اگر هنوز درباره علی شریعتی، مردی که نزدیک به نیمقرن است در قبر خفته، نمیتوانیم بدون تکفیر، تحقیر و اخراج یکدیگر از قلمرو اخلاق سخن بگوییم، فردای جمهوری اسلامی چگونه قرار است درباره بازجو، زندانبان، قاضی، مأمور امنیتی، شکنجه، اعدام و خون داوری کنیم؟
با مولانا؟ با حافظ؟ یا با همان «دهان آلوده» و «ناشستهرویی» که فعلاً سهم مخالفان فکری ماست؟
نمونه دیگر، واکنشها به دیدار داریوش آشوری و شهلا شفیق با رضا پهلوی است. آشوری خود روایت کرده است که پس از این دیدار، یکی از دوستان قدیمیاش در تماس تلفنی به او گفته است: «ای کاش مرده بودی و به این دیدار نمیرفتی» و سپس تلفن را قطع کرده است.
آدم ناخواسته فکر میکند اگر چنین دیداری پنج سال پیش اتفاق افتاده بود، چه خوب که این جماعت فقط صاحب قلم بودند، نه صاحب محکمه.
ظاهراً تکثر بسیار خوب است؛ به شرط آنکه همه، متکثرانه، همان کاری را بکنند که ما میپسندیم.
اگر یک اختلاف فکری درباره شریعتی کافی است تا غنینژاد و قوچانی چنین از زیر قلم سروش زخمی بیرون بیایند و یک دیدار کافی است تا برای یکی از برجستهترین روشنفکران ایرانی آرزوی مرگ شود، آن سؤال دیگر تزئینی نیست:
با این بضاعت چگونه میخواهیم عدالت انتقالی را در پساجمهوری اسلامی اجرا کنیم؟
اما شاید پیش از عدالت انتقالی، پرسش فوریتری هم وجود داشته باشد. ملت و مملکتی نزدیک به نیمقرن است در میان این نزاعهای فکری و سیاسی به فلاکت نشسته و امروز، در یکی از خطرناکترین بزنگاههای تاریخ معاصر خود، حتی با چشمانداز جنگی خانمانسوز و نامعلوم روبهروست؛ آنوقت هنوز مسئلهای که میتواند این همه خشم از قلم روشنفکر ما بیرون بکشد، مسلمانی یا نامسلمانی علی شریعتی یا دیدار یک روشنفکر با رضا پهلوی است.
شریعتی نزدیک به نیمقرن است مرده؛ داریوش آشوری هم با یک دیدار چیزی از شأن روشنفکری خود کم نکرد. آنچه در این میان لطمه دید، اعتبار روشنفکریای بود که نزدیک به نیمقرن از آزادی، تکثر و مدارا سخن گفت، اما سرانجام معلوم شد تحمل برخی از مدعیان آن برای تکثر، تا فاصله یک صندلی با رضا پهلوی است.
اما ایران هنوز زنده است. کاش اندکی هم نگران ایران بودید.
برای شریعتیِ مرده، «دهان آلوده» و «روی ناشسته» و حافظ و مولانا یکجا بسیج میشوند؛ دیدار دو انسان بالغ هم چنان مصیبتی میشود که گویی یکی از ارکان عالم فرو ریخته است. اما وقتی ایرانی زنده گلوله میخورد، به زندان میرود یا پای چوبه دار میایستد، از برخی چهرههای همین طیف نه آن زبان را میبینیم، نه آن آتش را و نه آن غیرتی را که برای مسلمانی یک مرده و نشستن دو زنده کنار یکدیگر ناگهان فوران میکند.
این همه غیرت بر سر اینکه دیگری با چه کسی بنشیند، آدم را ناخواسته به یاد همان فرهنگی میاندازد که برای مردگان میخروشد و برای زندگان تعیین تکلیف میکند. موضوع عوض شده، اما قیم هنوز سر جایش است.
از آن تلختر، هنوز کسانی از همان نسل و سنت فکری، به جای پرسیدن اینکه محصول انقلاب ۵۷ چه بر سر ایران آورد، به نسل امروز فخر میفروشند که «ما تخم داشتیم شاه را پایین کشیدیم؛ شما هم اگر دارید، بسمالله...».
گویی هنوز مسئله این نیست که چه ساختیم؛ افتخار در این است که چه خراب کردیم. چند نسل نزدیک به نیمقرن است صورتحساب خونین آن شجاعت را میپردازند، اما هنوز به جای نشاندادن کالایی که خریدند، رسید پرداخت را با افتخار به ما نشان میدهند.
شجاعت، به خودی خود فضیلت سیاسی نیست. کسی که کشتی را سوراخ میکند ممکن است برای سوراخکردنش جسارت فراوانی هم به خرج داده باشد؛ مسئله این است که کشتی بعد از آن به کجا رفته است. غرقکردن کشتی با دستان لرزان، البته از غرقکردنش با دستان شجاعانه بهتر نمیشد.
عدالت انتقالی را نیز نمیتوان فردای سقوط یک حکومت از قفسه کتابخانه برداشت و اجرا کرد. عدالت، پیش از آنکه مجموعهای از قوانین باشد، عادتی فرهنگی است که باید پیش از رسیدن به قدرت آموخته باشیم: شنیدن، مدارا، تفکیک نفرت از حقیقت و داوری درباره عمل، نه چهره و دهان و عقیده مخالف.
اگر زبان امروز ما پیشنویس دادگاه فردای ماست، شاید پیش از متهمان، باید نگران کسانی باشیم که از همین امروز خود را برای صندلی قاضی آماده کردهاند.
دارکوب

خبر علی قلهکی از پشت پرده مذاکرات















