مهدی اصلانی - خبرنامه گویا
در دیماه ۹۶ بهتقریب کسانی هر روز در اعتراض به کشتار حکومتی جلوی کنسولگری اسلامی در فرانکفورت حضور داشتند. یکی از دوستان پای ثابت حضور بود و بعد از فروکشکردن ماجرا، روزی با من تماس گرفت که: فلانی، مادرم پایش لب گور است و رفتن به دیار باقی! من میخواهم برای یک بار هم شده این فرصت واپسین را از دست ندهم و بروم مادرم را ببینم. پاسپورت هم ندارم.
نظرت چیست؟ گفتم نظر مرا میخواهی یا تأییدیه؟
پاسخ کوتاه من این بود: هیچکس جز خودت نمیتواند شرایط را رصد و دودوتاچهارتا کند و بفهمد کجای داستان است.
تو در دوران اخیر در تظاهرات علیه حکومت حضور داشتهای، حالا باید بروی به کنسولگری و اول از همه آنجا تقاضای پاسپورت کنی. (تقاضا) تقاضا هم معنا دارد! تقاضا یعنی پذیرش مقررات بازی در زمین حریف.
آنجا هم لابد به مسئول سفارت نخواهی گفت: ای جلاد، ننگت باد و خون جوانان ما میچکد از چنگ تو.
باید سربهزیر بگویی: برادر، مادرمان مریض است؛ اگر برای دیدار آخر با مادر، که تازه پیامبر گفته بهشت زیر پایش است، یه توک پا بریم و برگردیم، اشکالی که ندارد؟
آنها بهاحتمال خواهند گفت: خیر، هیچ مشکلی نیست؛ سفر خوش، و پاسپورتات را میدهند دستات.
او رفت و بعد از یک ماه برگشت و به من گفت: میدانی از چی شاکی هستم؟ من رفتم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد و لجم از این درآمد که اصلاً تحویلم نگرفتند و حتا یک سؤالوجواب خشکوخالی هم از من نکردند.
محسن نامجو یکشبه خوابزده نشده و صبح، دستورو نشسته و چای شیرین نخورده، برود سوار هواپیما شود.
بعید است بازگشت نامجو بدون واسطه و هماهنگی قبلی صورت گرفته باشد؛ هرچند هنوز روشن نیست چنین واسطهای که بوده و چه نقشی داشته است.
اینها برای جماعت کاسبمسلک ایرادی نیست و هیچ اشکالی هم به آن وارد نیست.
اما جان هرکس دوست دارید، نام این کار را «حق بازگشت به میهن، حقی است انسانی و بشری» نگذارید. بچه را به اسمش صدا کنید!
کمکم دارم به خودم شک میکنم که نکند من با ورد «اجی مجی لاترجی» چیزخور شده و دیگر زادگاهم، سهراه اکبرآباد، و کوچه و محلهام را دوست ندارم و تنها نامجوها غم غربت دارند.
*تصویر این مقاله با استفاده از هوش مصنوعی ساخته شده است.

















