بزرگترین بحران عصر ما، آنگونه که بسیاری میپندارند، نه بحران سیاست است، نه بحران اقتصاد و نه حتی بحران فناوری. آنچه در ژرفترین لایههای زمانهی ما در حال وقوع است، بحرانی از جنسی دیگر است؛ بحرانی که کمتر دیده میشود، اما شاید از بسیاری بحرانهای آشکار سهمگینتر باشد: بحران مفاهیم.
ما در دورانی زندگی میکنیم که جهان با شتابی بیسابقه دگرگون میشود، اما زبان ما همچنان در گذشته اقامت دارد. واقعیت به پیش میتازد، حال آنکه واژگان از نفس افتادهاند. ساختارهای زندگی انسانی دگرگون شدهاند، اما بسیاری از مفاهیمی که با آنها جهان را میفهمیم، همچنان متعلق به عصری هستند که آرامآرام در غبار تاریخ فرو میرود.
شاید هیچ خطایی خطرناکتر از این نباشد که انسان بکوشد جهانی نو را با واژگان جهانی کهن توضیح دهد. هر عصر تاریخی زبان خاص خود را میآفریند. مفاهیم سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نه از آسمان فرو میافتند و نه حقیقتهایی ازلی و جاودانهاند. هر مفهوم، پاسخی است که یک جامعه و یک تمدن به مسائل تاریخی زمانهی خود داده است. ملت، دولت، آزادی، دموکراسی، انقلاب، سوسیالیسم، لیبرالیسم، ناسیونالیسم، سرمایهداری، دیکتاتوری و توتالیتاریسم، همگی در بستر جهانی مشخص شکل گرفتند؛ جهانی که در آن قدرت چهرهای دیگر داشت، ارتباطات معنایی دیگر مییافت و انسان در افقی متفاوت از امروز زندگی میکرد.
آن جهان، جهان مرزهای استوار بود؛ جهان فاصلههای جغرافیایی؛ جهانی که اطلاعات در آن کمیاب بود، دانش در نهادهای محدود انباشته میشد و دولتها تقریباً تنها کانونهای قدرت سیاسی به شمار میرفتند. در آن جهان، روزنامهها افکار عمومی را شکل میدادند، دانشگاهها دروازهبانان دانش بودند و حکومتها توان آن را داشتند که بر قلمروهای خود تسلطی کمابیش انحصاری اعمال کنند.
اما اکنون آن جهان در حال محو شدن است؛ نه آنکه یکباره فروپاشیده باشد، بلکه همچون قارهای کهن که آرامآرام در آبهای تاریخ فرو میرود، پیوسته از زیر پای ما عقب مینشیند. در کمتر از چند دهه، فناوری چنان بنیانهای زندگی بشری را دگرگون کرده که بسیاری از پیشفرضهای تمدن مدرن اعتبار پیشین خود را از دست دادهاند. شبکههای جهانی اطلاعات، هوش مصنوعی، اقتصاد داده، پلتفرمهای فراملی، سامانههای الگوریتمی و قدرت بیسابقهی فناوریهای ارتباطی، جهانی را پدید آوردهاند که فاصلهی آن با جهان قرن نوزدهم شاید کمتر از فاصلهی آن جهان با قرون وسطی نباشد.
اما شگفت آنجاست که ما هنوز با همان زبان کهن میاندیشیم. هنوز از دموکراسی سخن میگوییم، بیآنکه از خود بپرسیم آیا دموکراسی در عصر الگوریتمها همان معنایی را دارد که در عصر روزنامهها داشت؟ هنوز از آزادی سخن میگوییم، بیآنکه دریابیم آزادی در جهانی که رفتار انسان از طریق دادهها پیشبینی و تا اندازهای هدایت میشود، آیا میتواند همان معنایی را داشته باشد که در عصر دولتهای کلاسیک داشت.
هنوز از استبداد سخن میگوییم، حال آنکه شاید با گونهای از قدرت مواجه شدهایم که نمونهی آن را، دستکم در این مقیاس و با این ابزارها، در تاریخ سراغ نداریم. استبداد در گذشته چهرهای آشکار داشت؛ با زندان شناخته میشد، با سانسور، با پلیس مخفی و با سرکوب فیزیکی. قدرت برای اعمال سلطه ناگزیر بود خود را آشکار کند.
اما قدرت نوین چهرهای دیگر دارد. الزاماً کتاب نمیسوزاند؛ گاه انبوهی از اطلاعات تولید میکند. الزاماً دهانها را نمیبندد؛ گاه صداها را در هیاهویی بیپایان غرق میکند. الزاماً مخالفان را زندانی نمیکند؛ گاه محیط اطلاعاتی و ادراکی آنان را چنان شکل میدهد که امکان مخالفت پیش از آنکه به کنش سیاسی تبدیل شود، تضعیف گردد.
این قدرت نوظهور، بیش از آنکه تنها بر بدن انسان فرمان براند، میتواند بر آگاهی و ترجیحات او اثر بگذارد. اگر استبداد کلاسیک میکوشید رفتار انسان را کنترل کند، اشکال جدید قدرت میتوانند به ساختن، پیشبینی و هدایت ترجیحات او نیز بپردازند. اگر توتالیتاریسم قرن بیستم بر نظارت و بسیج آشکار استوار بود، برخی اشکال قدرت در قرن بیستویکم میتوانند از دل رضایت ظاهری و مشارکت داوطلبانه نیز سربرآورند.
در گذشته، انسان غالباً از آنچه بر او تحمیل میشد آگاه بود. اما در جهان جدید، یکی از خطرهای مهم این است که انسان همیشه نداند چه بخشی از انتخابهایش تحت تأثیر محیط اطلاعاتی، الگوریتمها و سازوکارهای نامرئی قدرت شکل گرفته است. قدرت نامرئیتر شده است و هرچه قدرت نامرئیتر شود، فهم و مهار آن نیز دشوارتر میگردد.
همین دگرگونی را میتوان در بسیاری از مفاهیم دیگر نیز مشاهده کرد. ناسیونالیسم در جهانی متولد شد که سرزمین، مرز و جغرافیا ستونهای اصلی هویت بودند. اما اکنون بخش بزرگی از زندگی بشر در قلمروهایی جریان دارد که نه جغرافیا میشناسند و نه مرز. میلیونها انسان در شبکههایی زندگی میکنند که پیوندهایشان در برخی موارد از بسیاری پیوندهای سرزمینی نیرومندتر است.
لیبرالیسم در جهانی شکل گرفت که یکی از مهمترین تهدیدهای آزادی، دولت بود. اما امروز بخشی از تهدیدهای آزادی میتواند از ساختارهایی سرچشمه بگیرد که نه مستقیماً منتخباند، نه به شیوهی سنتی پاسخگو و نه الزاماً وابسته به یک قلمرو سیاسی مشخص.
سوسیالیسم در عصری زاده شد که کارخانه، زمین و سرمایهی فیزیکی کانونهای اصلی قدرت اقتصادی بودند. اما در جهانی که داده، دانش و زیرساختهای دیجیتال به منابع مهم قدرت و ثروت تبدیل شدهاند، آیا هنوز میتوان نابرابری را با همان زبان گذشته توضیح داد؟
حتی مفهوم شهروندی نیز در حال دگردیسی است. انسان امروز تنها ساکن یک کشور نیست؛ او همزمان عضو شبکههایی جهانی، جوامعی مجازی و قلمروهایی دیجیتال است که هیچیک بهطور کامل در چارچوبهای کلاسیک دولت ملی نمیگنجند.
از این رو، مسئلهی اساسی عصر ما نه پیروزی یک ایدئولوژی بر ایدئولوژی دیگر، بلکه فرسودگی تدریجی بخشی از دستگاه مفهومیای است که جهان مدرن را توضیح میداد.
ما بیش از آنکه تنها با بحران نظامها مواجه باشیم، با بحران زبان نیز مواجهایم. واژگان کهن هنوز زندهاند، اما در برخی حوزهها توان تبیین پیشین خود را از دست میدهند. آنها همچنان در کتابها، دانشگاهها، رسانهها و سخنرانیها حضور دارند، اما هر روز فاصلهی بیشتری میان آنها و واقعیتهای تازه ایجاد میشود.
در چنین اوضاع آشفتهای، مهمترین وظیفهی اندیشه نه دفاع متعصبانه از مفاهیم قدیمی است و نه نابود کردن کامل آنها. وظیفهی اندیشه، جسارت بازاندیشی است. هر تمدنی در لحظات گذار ناگزیر است زبان خود را بازبینی کند؛ زیرا جهانهای نو را نمیتوان همیشه با همان نامها و مفاهیمی فهمید که برای جهان دیگری ساخته شدهاند.
شاید ما اکنون در آستانهی یکی از همین لحظات ایستاده باشیم؛ لحظهای که در آن مفاهیمی که دو سده جهان را توضیح دادهاند، دیگر برای فهم تمام واقعیت کافی نیستند و بشر ناچار است واژگان تازهای برای توصیف قدرت، آزادی، هویت، دموکراسی، حاکمیت و حتی خودِ انسان بیافریند.
احتمالاً مهمترین پرسش قرن بیستویکم این نیست که جهان به کدام سو میرود؛ پرسش مهمتر این است که آیا ما هنوز زبانی برای فهم جهانی که در آن زندگی میکنیم در اختیار داریم؟ زیرا تاریخ بارها نشان داده است که افول یک عصر، پیش از آنکه در خیابانها و نهادها آشکار شود، میتواند در واژگان آغاز شود؛ آن هنگام که نامهای قدیمی دیگر قادر نیستند واقعیتهای تازه را توضیح دهند. و آینده، شاید دقیقاً از همان نقطه آغاز شود که انسان درمییابد برای فهم جهان نو، باید زبان خود را نیز از نو بیافریند.
شیدا جهانبانی

















