ناصر اعتمادی
شش ماه جنگ جمهوری اسلامی را سرنگون نکرده، اما شرایط بقای آن را عمیقاً تغییر داده است. محاصره نفتی، فرسایش توان نظامی، بحران اقتصادی و کاهش درآمدهای ارزی همزمان فشار بر تهران را افزایش میدهند؛ در همین حال، بازگشت آمریکا به نفت ونزوئلا و رفتار محتاطانه چین نشان میدهد که پیامدهای این جنگ بسیار فراتر از مرزهای ایران رفته است. پرسش اکنون فقط این نیست که جمهوری اسلامی تا چه زمانی میتواند بجنگد، بلکه این است که تا چه زمانی میتواند هزینههای بقای خود را تحمل کند.
نفت، تنگه هرمز و تغییر محاسبات چین
شش ماه پس از آغاز جنگ، جمهوری اسلامی سقوط نکرده است. اما ادامۀ بقا به معنای ثبات نیست. مسئله اصلی اکنون شاید این باشد که کدام طرف قادر است هزینههای ادامه این وضعیت را برای مدت طولانیتری تحمل کند و مهمتر از آن، ادامه جنگ چگونه محاسبات بازیگران خارجی و نیروهای درون ساختار قدرت ایران را تغییر خواهد داد.
از این منظر تحولات اخیر ونزوئلا اهمیتی فراتر از افزایش تولید چند میدان نفتی در این کشور دارند. شرکت آمریکایی «شورون» در آستانه گسترش چشمگیر فعالیتهای خود در کمربند اورینوکو در ونزوئلا است. طرح سرمایهگذاری هفت میلیارد دلاری در این کمربند با هدف رساندن تولید به حدود ۶۰۰ هزار بشکه در روز، بخشی از بازگشت گسترده آمریکا به صنعت نفت کشوری است که بزرگترین ذخایر اثباتشده نفت جهان را دارد.
قرارداد شرکت آمریکایی «شورون» تنها اتفاق نیست. بر اساس توافقی جداگانه که از حمایت مجلس ونزوئلا نیز برخوردار شده، آمریکا به حدود یکپنجم ذخایر نفت ونزوئلا از طریق اجاره بلندمدت ۱۷ میدان نفتی دسترسی مییابد. به گفته وزیر انرژی آمریکا هدف، بیش از دو برابر کردن تولید نفت ونزوئلا طی چند سال آینده است.
البته، اهمیت این تحول برای ایران فوری نیست. افزایش تولید ونزوئلا نمیتواند امروز جایگزین میلیونها بشکه نفتی شود که در وضعیت عادی روزانه از تنگه هرمز عبور میکنند. توسعه میدان نفتی زمان میبرد. اما اهمیت ژئوپولیتیکی آن دقیقاً در همین افق بلندمدت است.
آمریکا از یک سو میکوشد ظرفیت تولید انرژی در نیمکره غربی را افزایش دهد و از سوی دیگر، جمهوری اسلامی را از مهمترین منبع درآمد ارزی خود محروم کند. نتیجه احتمالی، در صورت تداوم این روند، کاهش تدریجی قدرتی است که جغرافیای ایران طی چند دهه در اختیار جمهوری اسلامی گذارده است: توانایی تأثیرگذاری بر یکی از مهمترین شریانهای انرژی جهان.
تنگه هرمز همچنان اهرم بسیار قدرتمندی است. اما استفاده طولانی از این اهرم یک تناقض درونی دارد: هرچه ناامنی تنگه هرمز برای اقتصاد جهانی پرهزینهتر شود، انگیزه قدرتهای بزرگ برای کاهش وابستگی به آن نیز بیشتر خواهد شد. به این معنا، جمهوری اسلامی ممکن است با استفاده مکرر از مهمترین سلاح ژئواکونومیک خود، در درازمدت به کاهش ارزش همان سلاح به زیان خود کمک کند.
تحول مهمتر، وضعیت حاضر صادرات نفت خود ایران است : بر اساس دادههای کپلر و دیگر منابع مشابه از زمان استقرار مجدد محاصره دریایی آمریکا بر صادرات نفت ایران در ۱۴ ژوئیه گذشته، هیچیک از محمولههای تازه نفت خام جمهوری اسلامی نتوانسته از تنگه هرمز عبور کند و خود را به چین، تنها مشتری عمده باقیمانده نفت ایران، برساند. بارگیری نفت خام و میعانات ایران که در ماه مارس حدود دو میلیون بشکه در روز بود، در اوت گذشته به حدود ۲۲۰ تا ۲۵۵ هزار بشکه سقوط کرده است.
این وضع با تحریمهای دوره نخست «فشار حداکثری» تفاوت مهمی دارد. رژیم ایران در سالهای ۲۰۱۹ و ۲۰۲۰ با ناوگان سایه، انتقال کشتی به کشتی، تغییر پرچم و هویت نفتکشها و شبکه پیچیده واسطهها توانست بخشی از تحریمها را دور بزند. اما، دور زدن محاصره نظامی یک گلوگاه جغرافیایی ساده نیست، هر چند نفت ایران هنوز در سپتامبر و اکتبر در چین عرضه میشود. این امر در ظاهر میتواند نشانه محدودیت این محاصره نظامی تلقی شود، اما در واقعیت تقریباً عکس آن است، زیرا بخش مهمی از نفتی که اکنون رژیم ایران میفروشد پیش از محاصره از خلیج فارس خارج شده و در ذخایر شناور آسیا باقی مانده است.
کل ذخایر شناور نفت ایران از حدود ۱۳۵ میلیون بشکه به ۱۰۷ میلیون بشکه کاهش یافته است. در ۲۶ اوت حدود ۴۱٫۷ میلیون بشکه از این ذخایر شناور در غرب خط محاصره باقی مانده بود. اینک نفتکشهایی که محموله خود را تخلیه میکنند، نمیتوانند آزادانه برای بارگیری مجدد به بنادر ایران بازگردند. به این ترتیب دهها کشتی عملاً از چرخه رفتوبرگشت خارج شدهاند. بنابراین مسئله فقط کاهش صادرات نفت ایران نیست. کل چرخه لجستیکی صادرات نفت ایران در حال شکستن است. اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، اثر کامل محاصره دریایی نه امروز، بلکه زمانی آشکار خواهد شد که ذخایر موجود در آسیا کاهش بیشتری پیدا کنند.
این وضعیت برای مناسبات تهران و پکن پیامد مهمتری دارد. چین طی سالهای گذشته از نفت تحریمی و ارزان ایران بهره برده و جمهوری اسلامی نیز توانسته است رابطه با پکن را نشانهای از شکست سیاست انزوای آمریکا معرفی کند. اما جنگ کنونی یک تناقض بنیادی در این رابطه ایجاد کرده است. رژیم ایران دیگر فقط تأمینکننده نفت چین نیست. بحران تنگه هرمز -که عامل اصلیاش رژیم جمهوری اسلامی است- میتواند دسترسی چین به انرژی کل خلیج فارس را مختل کند.
اگر جمهوری اسلامی نتواند نفت خود را به چین برساند و همزمان رفتارهای بیثباتکنندهاش در تنگه هرمز واردات نفت و گاز مورد نیاز چین از سایر کشورهای منطقه را نیز تهدید کنند، جایگاه رژیم ایران در محاسبات پکن میتواند بهتدریج تغییر کند. به این معنا که جمهوری اسلامی از یک دارایی ژئوپولیتیکی و منبع انرژی ارزان، میتواند به منبعی از ریسک برای امنیت انرژی چین بدل شود.
این به معنای پایان مناسبات ایران و چین نیست. پکن همچنان دلایل فراوانی برای جلوگیری از فروپاشی بیضابطه رژیم ایران و حفظ روابط با تهران دارد. اما مسئله دیگری در حال روشنشدن است: چین تا کجا حاضر است برای جمهوری اسلامی هزینه بپردازد؟ تا اینجا پکن، برغم مخالفت سیاسیاش با فشارهای آمریکا، برای شکستن محاصره نفتی ایران وارد رویارویی عملی با واشنگتن نشده است. روسیه نیز تاکنون برای شکستن این محاصره وارد رویارویی مستقیم با آمریکا نشده است.
از این منظر، سخنان اخیر مسعود پزشکیان در اجلاس سازمان همکاری شانگهای نیز معنای دیگری پیدا میکند. پیشنهاد او برای بازگشت به توافق پیشین با آمریکا در برابر رهبران چین و روسیه هم پیامی به واشنگتن بود هم تلاشی برای نشان دادن این نکته که تهران نمیخواهد مسئول ادامه بحران تنگه هرمز شناخته شود. اما حملات همزمان به نفتکشها در تنگه هرمز و تداوم ناامنی در این آبراه نشان داد که پزشکیان مرکز اصلی قدرت در جمهوری اسلامی نیست و معلوم نیست سپاه تا چه اندازه حاضر به اجرای چنین مصالحهای باشد.
زمان و اقتصاد علیه جمهوری اسلامی
مجموعه این فشارها بحران اقتصاد در هم ریخته ایران را به مرز خطرناکی رسانده است. البته جنگ شش ماهه، بحران اقتصادی ایران را ایجاد نکرده، بلکه مشکلات دیرینه سرمایهگذاری، فساد، تحریم، کسری بودجه، ناترازی انرژی و سقوط ارزش پول را به طور همزمان تشدید کرده است.
بر اساس آخرین دادههای مرکز آمار ایران، تورم نقطهبهنقطه در مرداد به ۸۹ درصد و تورم سالانه به ۶۹٫۹ درصد رسیده است؛ افزایش قیمت مواد غذایی نیز بسیار سریعتر از شاخص عمومی بوده است. ریال به پایینترین سطوح تاریخی خود رسیده و کاهش قدرت خرید دیگر مسئله طبقات فقیر بهتنهایی نیست. بخشهای بزرگی از طبقه متوسط نیز به طبقات تهیدست فروغلتیدهاند. قطع یا کاهش شدید درآمد نفتی این وضعیت را وارد مرحله بحرانیتری میکند. زیرا، نفت فقط منبع درآمد یک دولت رانتی نیست، بلکه یکی از منابع اصلی تأمین ارز است. کاهش ورود ارز فشار بر ریال را افزایش میدهد و اگر دولت برای تأمین هزینههای خود بیشتر به خلق پول متوسل شود، تورم و به تبع آن کاهش شدید قدرت خرید مردم از نو تشدید خواهد شد.
در این میان، بحران بنزین میتواند از نو اهمیت سیاسی ویژهای پیدا کند. تجربه آبان ۱۳۹۸ نشان داده است که تغییر ناگهانی قیمت سوخت چگونه میتواند به سرعت بر هزینه حملونقل، قیمت کالاها و قدرت خرید اثر بگذارد و یک مسئله اقتصادی را ظرف چند روز به بحرانی سیاسی تبدیل کند. در اقتصادی با چنین سطحی از تورم، حتی یک اصلاح اقتصادی ضروری میتواند هزینه اجتماعی پیشبینیناپذیری به بار آورد. البته، هیچیک از این دادهها به تنهایی وقوع اعتراض را پیشبینی نمیکنند. اما تقریباً تمام متغیرهایی که در دورههای گذشته زمینه اعتراض اجتماعی را فراهم کردهاند، امروز بیش از گذشته فعال هستند.
به این ترتیب، آنچه حملات نظامی آمریکا و اسرائیل نتوانستند مستقیماً رقم بزنند، ممکن است پیامدهای اقتصادی و اجتماعی همان جنگ به بار آورند. برخلاف ادعای مقامات تهران رویآوری ایالات متحد آمریکا به محاصرۀ دریایی و اقتصادی به معنای تحلیل توان نظامی آمریکا نیست. آمریکا توان نظامی ادامه جنگ با جمهوری اسلامی ایران را دارد. اما، مشکل این است که پس از شش ماه بمباران تعداد اهداف باارزش نظامی ایران کاهش یافته است. بخش بزرگی از زیرساختهای موشکی، پدافندی و دریایی جمهوری اسلامی از بین رفتهاند. این وضعیت نیز یکی از عواملی است که چرخش واشنگتن به سوی راهبردی کمهزینهتر را توضیح میدهد. به این معنا که ایالات متحد آمریکا به جای حملات هوایی دائمی به اتخاذ سیاست محاصره نفتی، اعمال تحریمهای ثانویه، فشار بر شبکههای مالی و تجاری تهران و حملات محدود به ظرفیتهای جدید سپاه پاسداران روی آورده است.
در چنین الگویی، آمریکا دیگر مجبور نیست هر هفته با حملات بزرگ نتیجه سیاسی جنگ را تعیین کند. زمان و اقتصاد بخشی از کار را انجام میدهند. از همین رو شاید سایۀ الگوی ونزوئلا بر سر تهران بیش از هر زمان سنگینی میکند. تجربه ونزوئلا نشان داده است که حذف رأس یک نظام اقتدارگرا الزاماً به فروپاشی کامل ساختار دولت نمیانجامد، بلکه ممکن است بخشهایی از همان ساختار را برای حفظ موقعیت خود به سوی معامله و مصالحه با قدرت خارجی سوق دهد.
جمهوری اسلامی ایران البته ونزوئلا نیست. سپاه پاسداران یک سازمان صرفاً نظامی نیست. شبکهای نظامی، امنیتی، اقتصادی و سیاسی است که در سراسر کشور امتداد دارد. کشتهشدن علی خامنهای و شمار زیادی از فرماندهان ارشد نیز تاکنون نه به فروپاشی سپاه، بلکه ظاهراً به افزایش وزن آن در ساختار قدرت دست کم در کوتاه مدت انجامیده است.
اما پرسشی که تجربه ونزوئلا در برابر رهبران جمهوری اسلامی قرار میدهد جدی است: اگر فشار ادامه پیدا کند، آیا بقای جمهوری اسلامی الزاماً با بقای منافع همه کسانی که امروز از آن دفاع میکنند یکسان خواهد ماند؟
اگرچه شناخت دقیقی از محاسبات واقعی فرماندهان میانی و ردههای پایینتر سپاه پاسداران در دست نیست، اما، یک شوک بزرگتر ممکن است بخشی از ساختار قدرت را به این نتیجه برساند که مصالحه با آمریکا برای حفظ نظام یا حتی بخشی از نظام ضروری است. اما همان شوک میتواند نتیجه کاملاً متفاوتی داشته باشد: رشته امور را نه فقط از دست سپاه، بلکه از دست همه جناحهای جمهوری اسلامی خارج کند. در چنین صورتی دیگر مسئله «مصالحه جمهوری اسلامی با آمریکا» مطرح نخواهد بود، چون ممکن است ایران وارد دوره انتقال قدرت شود.
حکومت از کدام جبهه بیشتر میترسد؟
رفتار خود جمهوری اسلامی نشان میدهد که این احتمال را کاملاً نادیده نمیگیرد. بیانیه ۲۷ اوت سازمان اطلاعات سپاه در ظاهر از عبور جمهوری اسلامی از مرحله خطر و حفظ توان نامتقارن سخن میگوید، اما هنگامی که به آینده میرسد، از بازار ارز، مشکلات اقتصادی، «فرسایش اتحاد» و بهویژه خطر «تسری نارضایتیها به خیابانها» حرف میزند.
همزمان، طرح موسوم به مقابله با «نفوذ» خارجی دامنه تهدید امنیتی را از جاسوسی کلاسیک بسیار فراتر میبرد و رسانه، دانشگاه، همکاری علمی و فرهنگی و بخشهایی از جامعه مدنی را نیز در معرض تهدید امنیتی قرار میدهد.
حملات اخیر سپاه به مواضع گروههای کرد ایرانی در اقلیم کردستان عراق نیز از همین منظر قابل توجهاند. سپاه پاسداران در حالی که با نیروهای آمریکایی درگیر است، همزمان مخالفان رژیم ایران را هدف میگیرد. این رفتار میتواند حامل یک پیام پیشگیرانه باشد: تضعیف جمهوری اسلامی در جنگ خارجی نباید به فرصتی برای فعالشدن مخالفان در داخل یا پیرامون مرزهای ایران تبدیل شود.
بنابراین حکومت ظاهراً خود را برای دو جنگ آماده میکند: یکی علیه نیروی خارجی و دیگری برای جلوگیری از تبدیل شدن پیامدهای جنگ خارجی به بحران سیاسی داخلی.
درست است که شش ماه جنگ نتوانسته جمهوری اسلامی را از طریق قدرت نظامی به سرعت وادار به تسلیم کند، اما، در این جنگ ظرفیت نظامی حکومت ایران فرسوده شده است. صادرات نفت آن با مانعی بیسابقه روبروست. ذخایر شناور نفت در حال کاهشاند. تورم و بحران ارز فشار اجتماعی را تشدید میکنند. تنگه هرمز صادرات خود جمهوری اسلامی و امنیت انرژی چین را نیز مختل کرده است. آمریکا نیز میکوشد با گسترش منابعی چون ونزوئلا، هزینه آسیبپذیری جهان در برابر بحران خلیج فارس را در درازمدت کاهش دهد.
هیچیک از این عوامل به تنهایی سقوط جمهوری اسلامی را اجتنابناپذیر نمیکنند. اما سؤال اصلی جنگ را بهتدریج تغییر میدهد. مسئله دیگر فقط این نیست که جمهوری اسلامی چند موشک در اختیار دارد، آمریکا چند موشک رهگیر میتواند مصرف کند یا چه زمانی تنگه هرمز کاملاً باز خواهد شد. مسئله این است که تا چه زمانی ادامه وضع موجود برای چین، برای اقتصاد جهانی، برای جامعه ایران و سرانجام برای خود اجزای ساختار قدرت جمهوری اسلامی قابل پذیرش یا تحمل خواهد بود.
تجربه ونزوئلا اهمیت این پرسش آخر را بیشتر میکند. نظامهای اقتدارگرا تنها زمانی تغییر نمیکنند که توان سرکوبشان از میان برود؛ گاه زمانی تغییر میکنند که بخشی از کسانی که بقای نظام را تضمین میکنند، به این نتیجه برسند که بقای خودشان دیگر الزاماً در گرو بقای همان نظم سیاسی نیست.
هنوز نمیدانیم که جمهوری اسلامی به چنین نقطهای رسیده است یا نه. اما مجموعه رفتارهای امنیتی حکومت نشان میدهد که حکومت نسبت به آینده خود بیمناک است. همانگونه که بیانیه اطلاعات سپاه ناخواسته آشکار میکند، نظامی که از عبور از مرحله بقا سخن میگوید، همزمان خود را برای جلوگیری از بازگشت مردم به خیابان آماده میکند.
شاید به همین دلیل نتیجه نهایی این جنگ نه در تنگه هرمز، نه در میدانهای نفتی ونزوئلا و نه حتی در آسمان ایران تعیین شود. این عوامل میتوانند شرایط را تغییر دهند. اما اگر بحران کنونی روزی به مسئله انتقال قدرت تبدیل شود، میدان تعیینکننده بار دیگر خود جامعه ایران خواهد بود.

اطلاع ترامپ از دستشویی رفتن مقامات جمهوری اسلامی

جناب ترامپ! شوخی می فرمایید؟!؛ ف. م. سخن















