چیزی در حال زایش بود، زایشی سهمگین از دل تاریکی. اما این تنها پندار خیالانگیز مینمود که با واقعیت فاصله داشت، تا آنکه حقیقت در بساطی از نوزایی ظهور کرد و واقعیت یافت. ظهوری که نام مهسا بر پیشانی آن حک شد و رمز خیزشی گشت که بر تارک آن عنوان «زن، زندگی، آزادی» درخشید. درخششی که انسان نوین را پژواک داد و گسستِ تمام آن چیزی شد که پیش از این «عظمت» پنداشته میشد. خیزشی که سرانجام خود را در چهرهای مصمم و بیباک نمایاند، هرچند که مهسا نخستین قربانی این زادمان مهیب بود.
این بار، تاریخ نه در حجرههای کهنه و کتابهای غبارگرفته «معراج» و مقدس، بلکه در شریانهای پُرطپش خیابان بازآفریده شد. ارادهای نوپا که چنین تاریخی را تکان داد و زنجیرهای فرسوده تسلیم را از هم گسست. پژواک این فریاد فراتر از یک اعتراض بود. عبور از هراسی کهن بهسوی گسترهای که در آن، انسانیتِ انسان دیگر یک رویا نبود، بلکه حقی نفسکشیدن در هوای تازه بود. گامهایی مصمم که سکوت انباشته در قرون را درهمشکستند تا از خاکستر آن سوگواری، فردایی بیلکنت سر افرازد. توفانی برخاسته از ژرفای بغضهای فروخورده که پیله دیرینه انفعال را درید تا بلوغ جسورانه و بازگشتناپذیر نسلی را در دیدگان جهان به تصویر بکشد.
این تکانه سترگ، نه واگویهای برای بازگشت به شوکت باستان و ناسیونالیسم کهنه است و نه مانیفستی برای احیای ابهت سنت. زادمان تمامعیار فاعلیتِ انسانی آزاد است که حق بنیادین خود را برای ترسیم تار و پود زیستنش مطالبه میکند. در این میدان بزرگ، «زن» فراتر از یک مطالبه صنفی یا جنسیتی، به نماد برینِ سوژهای بدل میشود که میخواهد خود فرمانروای مطلق تن، پوشش، گزینش و تمام پیوندهای خویش باشد. در این پیکره، «زن» مبدأ تبلور تشخص و خاستگاه اراده مستقل آدمی است. تلاشی برای یادآوری این حقیقت که انسان، پیش از اتصالی اجباری به ریسمان تبار، طبقه، آیین یا ایدئولوژیهای موروثی، مالکیتی قائمبهذات بر خویشتن دارد.
«زندگی» نیز عصیانی است علیه آن رویکرد فرساینده که زیستن را در مسلخ ارزشهای فرمایشی و سنجههای تحمیلی قربانی میکند. مانیفستی برای گریز از زنده ماندن صرف بهسوی چشیدن طعم عشق، شادمانی، ایمنی و خلق سرنوشتی خودخواسته. در نهایت، «آزادی» همان حلقه پیونددهندهای است که این میل به بودن و زیستن را به ساحت تغییری کلان سوق میدهد. بیحضور این حق، انسان همچنان سوژهای تحت فرمان و کنترل باقی میماند و حیات، تنها روایتی دستدوم خواهد بود که دستان دیگران آن را نگاشتهاند. به همین سبب، آزادی یعنی گسستن از بند سلطهای که میخواهد قالبی یکسان را از بالا بر پهنه انسانیت دیکته کند.
و به این ترتیب توالی این سه واژه، پیوستگی معنایی دقیقی را آشکار میسازد که از مصداقیترین پیوند انسانی آغاز میشود و در پهنه زیست همگانی جریان مییابد و سرانجام به اوج یک واقعیت کلان در خیزشی انقلابی ارتقا مییابد. ژرفای این تکانه بنیادین را نباید تنها در نفی پوشش اجباری یا فروریختن ساختار حاکم خلاصه کرد. این خیزش، در لایههای عمیقتر خود، عصیان تمامقد انسان علیه اقتداری است که حق حاکمیت بر خویشتن را از او ربوده است. بدینسان، این مانیفست سهگانه را میتوان شفافترین شالودهریزی برای اندیشه سیاسی مدرن در این جغرافیا دانست. تفکری نو که خاستگاهش نه تسلیم در برابر ایدئولوژی است، نه ذوب شدن در شکوه انتزاعی گذشته و نه گذشتهگرایی، بلکه تکیهگاه آن، اصالت انسانی رها و حق بلامنازع او در ترسیم سرنوشت خویش است.
در فرجام این خیزش انقلابی، مهسا که جانش در آستانه این زایش مهیب ستانده شد، از کالبد یک قربانی فراتر رفت و به نماد جاویدان این گسستِ تاریخی بدل گشت. او نشانی شد بر آغاز عصری تازه که در آن، نامش نه فقط یادآور یک سوگ، بلکه مظهر عصیان زنده، بازگشتناپذیر و اصیل انسانی است که حق حاکمیت بر تن و سرنوشت خویش را بازپس میگیرد. چهرهای که در آیینه آن، فردای آزاد تماشا میشود.

از «نمایش انسجام» تا «بحران انشقاق»، احمد علوی

«اگر» ناممکن، مهدی اصلانی















