بابک خطی (پزشک و فعال سیاسی) - خبرنامه گویا
هرگاه به جنبش زن، زندگی، آزادی فکر میکنم و یاد آن روز و شبهای پرفرازونشیب میافتم که ما مردم خود را در قالب یک ملت دوباره بازمییافتیم و از قلب تهران تا تمام ایران شعار «سنندج-زاهدان چشم و چراغ ایران» را سر میدادیم، حسی سرشار از غرور و فاصلهی نزدیک با آزادی را حس میکنم.
حالا و پس از گذشت چهار سال از آن روزها که این جنبش، در زیر پوست جامعه همچنان جریان دارد، قصد دارم برای اولین بار به شرح خاطراتی در مورد درمان مجروحان و آسیبدیدگان در آن روزها بپردازم.
یکی از شبهای آخر مهر سال ۱۴۰۱ بود که پیغامی در سکرتچت تلگرام برایم رسید، از طرف یکی از کسانی که چند سالی بود او را در زمینه امور حمایت و درمان مادران سرپرست خانوار و کودکان کار و پناهندگان میشناختم و سابقه همکاری داشتیم؛
متن پیام نیاز به کمک پزشکی به یک نفر بهطور فوری بود و وقتی از نوع و شکل آسیب پرسیدم، اطلاعات دقیقی نداد و تنها به این بسنده کرد که یک بریدگی نیازمند به بخیه است که به دلیلی که میدانی نمیتواند بیمارستان برود!
طبعاً متوجه مسئله شدم و سریع با تجهیزاتی که در خانه دم دستم بود، آماده شده خود را به آنجا رساندم.
در آنجا دوستم به همراه دو نفر دیگر به استقبالم آمدند و پس از سلام و علیک اولیه برایم از سامان دادن گروهی برای درمان زخمیها و آسیبدیدگان جنبش «زن، زندگی، آزادی» گفتند و پیشنهاد همکاری دادند که با توجه به سابقه شناخت و همکاری که با فرد واسطه داشتم، پذیرفتم.
البته آن شب هیچ آسیبدیدهای هم در کار نبود و خیلی هم بابت این مسئله عذرخواهی کردند که برای دعوت اولیه از این روش استفاده کردهاند.
قرار بر این شد که تجهیزات و دارو برای درمانهای سرپایی را آماده کنم و من برای امنیت بیشتر آنها را نه مستقیماً که از طریق کلینیکی که در آن کار میکردم، تهیه کردم.
به این شکل که فردای آن روز به مدیر مرکزی که در آن کار میکردم اطلاع دادم که از این پس قرار است کار زیبایی هم انجام بدهیم! و لیست تجهیزات لازم را دادم که طی دو روز آماده شد. (البته من هیچ چیز از اصل قضیه را برای حفاظت از این فرد با او یا هیچکس دیگری در کلینیک در میان نگذاشتم).
وسایل تهیهشده را نیز (انواع نخهای بخیه در شمارههای مختلف، سرمهای تغذیهای و شستوشو، مواد ضدعفونیکننده، گاز، باند، آنژیوکتهای متعدد و...) در فایلهای موجود در اتاق ویزیتم در کلینیک گذاشتم، به حساب اینکه از این پس قرار است کار زیبایی هم اینجا انجام دهیم! و نکته جالب اینکه سربند همین قضیه چند مورد گذاشتن پیرسینگ هم برای همکاران و مراجعان انجام دادم.
برخی داروهای لازم، خصوصاً تزریقی مثل لیدوکائین، اپینفرین و... را هم از کلینیک و بقیه موارد مثل سفتریاکسون، سفازولین، پادزهر تتانوس و... سایر موارد لازم را هم در چند نسخه آزاد به نامهای جعلی مختلف از داروخانههای جداگانه تهیه کرده، به بقیه موارد اضافه کردم و تقریباً از اوایل آبان - حدود یک هفته بعد از روز تجمع جامعه پزشکی جلوی نظام پزشکی در آن روز سیاه سازمان درهایش را به روی صاحبان اصلیاش، یعنی معترضانی از کادر درمان که به خیابان آمده بودند، بست و آنها را دم تیر نیروهای سرکوب قرار داد - کار ما در درمان مجروحین و آسیبدیدگان جنبش زن، زندگی، آزادی شروع شد.
پیغام درخواست کمک در مورد فرد آسیبدیده در تجمعات یا... بهصورت شرح حال یک نوجوان یا کودک کار که در حین کار آسیب دیده بود برای من میآمد که در قالب آن اطلاعاتی در مورد وضعیت فرد و نوع جراحت هم داده میشد و به من در اینکه چه وسایلی را لازم است با خودم ببرم کمک میکرد.
در اکثر موارد و تا آنجا که امکانش - از نظر زمانی - بود، برای رفتوآمد به مکانهای مورد نظر از مترو یا اتوبوس استفاده میکردم که مطمئنتر بود و تجربه ویزیت کودکان کار در نقاط مختلف تهران، از فرحزاد و خاک سفید گرفته تا میدان خراسان و خاورشهر و فشافویه، با مترو و اتوبوس باعث شده بود مسیرهای مترویی مناطق مختلف و تقاطعهای لازم را بهخوبی بلد باشم.
مواردی هم پیش میآمد که فرد آسیبدیده را به دلیل نبود مکان مناسب، با رعایت مسائل امنیتی - تا حدی ممکن - با اطلاع قبلی مستقیم به پارکینگ و سپس خانه ما که خوشبختانه طبقه همکف و در آپارتمانی چهارطبقه با کلاً شش نفر ساکن بود، میآوردند و کار درمان سرپایی در خانه ما انجام میشد.
گاهی هم لازم میشد برای ادامه و پیگیری درمان افراد زخمی چند باری بر بالینشان حاضر شوم. تجربهای جدید و در عین حال تلخ در ملاقات با خانوادههایی که بهشدت نگران عزیز آسیبدیدهی خود بودند و خود آنها نیز به حمایت روانی احتیاج داشتند و پیش میآمد که با آنها هم صحبت کنم یا برای آرامششان دارویی بنویسم.
این را هم باید اضافه کنم که برای موارد آسیبهای شدید و نیاز به خدمات بیمارستانی نیز دو تیم وجود داشت که یکی مربوط به آسیبهای صورت و چشم و دیگری سایر آسیبها بود.
من در بخش آسیبهای صورت و چشم فعال و با سه نفر در دو مرکز درمانی در ارتباط بودم تا فرستادن آسیبدیدگان به این مراکز تا حد امکان امن و بدون درگیری امنیتی-قضایی رخ بدهد.
البته اینجا باید بگویم موارد گاهگاهی که مجروح یا آسیبدیدهای از طرف نزدیکان و آشنایان به من ارائه میشد را بهطور شخصی پیگیری کرده، درگیر کار این گروه نمیکردم.
فرصت همکاری من با گروه نیز تا اواسط اسفند ۱۴۰۱ ادامه یافت. موقعی که دوستان به من اعلام کردند که احتمال دارد ارتباطات گروه تحت شناسایی قرار گرفته باشد و خطر دستگیری اعضا وجود دارد.
چند ماه بعد، برای دو نوبت در ۲۸ تیر و بعد ۲۱ شهریور ۱۴۰۲ دستگیر و بازجویی شدم و نکته جالب این بود علیرغم آگاهی این نهادها از برخی فعالیتهایم مثل حضور در گروه نویسندگان بیانیه اعتراضی پزشکان، حضور در گروه تجمع ۴ آبان نظام پزشکی و... خوشبختانه از حضور من در این تیم درمانی یا اساساً وجود چنین گروهی هیچ اطلاعاتی نداشتند.
در نهایت این یادداشت را تقدیم میکنم به همکاران ارزنده و بیتکرار در این زمینه:
آیدا رستمی، پریسا بهمنی، نیلوفر آقایی، آیلار حقی، مسعود احمدزاده، رامین پوراندرجانی، عبدالرضا سودبخش و... تمام افراد دیگری از کادر درمان که همواره در کنار مردم بوده و هستند.

این سفره مجلل برای چه کسی پهن شده است؟

فاجعه در ایرانایر؛ ۹ هزار پرسنل برای تنها ۹ هواپیما















