چندیست الگویی آشنا اما اینبار با شدتی بیشتر در رفتار جمهوری اسلامی با ایرانیان خارج از کشور دیده میشود. از یکسو، تهدید صریح به مصادرهی اموال و فشار بر خانوادههای مخالفان در داخل؛ و از سوی دیگر، دعوتی گرمتر از همیشه به چهرههای شناختهشدهی اصلاحطلب برای بازگشت. این دو، در ظاهر متناقضاند. اما در نگاهی دقیقتر، میبینیم این دو روی یک سکهاند. تناقضیست که در حقیقت اعتراف به یک واقعیت نیز هست: درماندهایم و راه «علاجی» میجوییم!همین چند روز پیش بود که رسانهی وابسته به سپاه از راهاندازی سامانهای بهنام «علاج» خبر داد که از شهروندان میخواهد اطلاعات ایرانیانِ فعال در تجمعات ضدحکومتی خارج از کشور را گزارش کنند تا بهگفتهی خودشان «خائنان خارجنشین» شناسایی و «مجازات» شوند. جالب اینجاست که این سامانه، تنها چند روز پس از راهاندازی، قبل از اینکه بتواند «علاجی» بکند از دسترس خارج شد -- حتی اجرای یک پروژهی سادهی تحت وب هم برای دستگاهی که مدعی کنترل کامل است، بهسرعت به بحران کشیده میشود. این دقیقاً همان بیثباتی ساختاریای است که در پس این تهدید و دعوت همزمان پنهان شده.
جالبتر اینکه شاید هیچ نامی گویاتر از خودِ «علاج» این استیصال را لو ندهد. ضربالمثل کهن فارسی میگوید «علاج واقعه، قبل از وقوع باید کرد» -- یعنی تدبیر، آن چیزی است که پیش از فاجعه میاندیشی، نه وقتی در میانهی آن دستوپا میزنی. جمهوری اسلامی چهلوهفت سال فرصت داشت با اصلاح، گفتوگو، یا حداقل انصاف، «واقعه»ی سقوطش را پیشگیری کند. همهی آن فرصتها را با گلوله، اعدام، سانسور و غارت سوزاند. حالا در سراشیبی سقوط، به فکر «علاج» افتاده -- آنهم علاجی که نه از جنس تدبیر که از جنس سم کشنده است؛ این نه علاج، که مقدمات مراسم کفنودفن یک بیمار در حال احتضار است بهدست خودش؛ و طبیعی است چنین علاجی، مثل خودِ سایتش، دوامی نمیآورد.
حکومتی که واقعاً از موضع قدرت سخن میگوید، نیازی به اینهمه سروصدا برای اثبات ماندگاری و بقای خودش ندارد. رژیمی که مطمئن است پابرجاست، نه دنبال تهدید خانوادههای ساکت است و نه دنبال «گواهی بقا» از باصطلاح مخالفان دیروزش. وقتی حکومتی همزمان مشت آهنین نشان میدهد و هم دست دوستی دراز میکند، در واقع دارد چیزی را فریاد میزند که نمیخواهد به زبان بیاورد: «من به روایت و کمک شما نیاز دارم، چون روایت خودم دیگر کسی را قانع نمیکند.» این دوگانگی، نه نشانهی اقتدار، بلکه دقیقاً آینهی یک بیثباتی عمیق است. رژیمی که از موضع محکم حرف میزد، دنبال کسب اعتبار از کسانی نمیگشت که روزی از او فرار کرده بودند.
حکومتی که با محاصرهی اقتصادی، از دست دادن مهمترین مقامات سیاسی و نظامی، و فرسایش مشروعیت داخلی روبهروست، به یک چیز بیش از هر چیز نیاز دارد: روایتی که بگوید همهچیز عادی است. چه بهتر از اینکه این روایت را نه سخنگوی رسمی حکومت، بلکه چهرهای بگوید که تا دیروز خود از «منتقدان» شناخته میشد؟ اعتبار مخالف سابق، سرمایهای است که حکومت نمیتواند خودش تولید کند -- فقط میتواند آن را قرض بگیرد یا بخرد.
پاسخ به این دعوت، یک انتخاب بیطرف نیست
باید این را با صراحت گفت: کسی که امروز به این دعوت روی خوش نشان میدهد و در نقش «سفیر آشتی» یا «صدای اعتدال» در رسانهها ظاهر میشود، عملاً -- حتی اگر چنین قصدی هم نداشته باشد -- بر چهلوهفت سال سرکوب، اعدام، سانسور و فقر تحمیلی به مردم ایران مهر تأیید میزند. سکوت دربارهی گذشته، به بهانهی «نگاه بهجلو»، در عمل یعنی پاککردن آن گذشته از حافظهی جمعی -- دقیقاً همان چیزی که حکومت از این نمایش میخواهد.
نکتهی ظریفتر و شاید آسیبزنندهتر اما این است: همهی کسانی که در این بازی نقش ایفا میکنند، شاید لزوماً هدفشان حمایت مستقیم از رژیم نباشد. برخی از کنشگران سیاسی، از سرِ رقابت دروناپوزیسیونی -- نه از سرِ همکاری آگاهانه با حکومت -- ناخواسته به نفع بقای آن عمل میکنند. وقتی هدف اصلی یک فعال سیاسی، تضعیف اعتبار رقیب ایدئولوژیک خودش در گذار از رژیم میشود و نه تضعیف خودِ حکومت، نتیجهی عملی تلاش او فرسایش اعتماد عمومی به کل بدنهی اپوزیسیون است. در چنین حالتی، بدون آنکه کسی رسماً «برای» رژیم کار کند، دقیقاً همان نقشی را ایفا میکند که حکومت از تفرقهشان انتظار دارد: تضعیف کلی جبههی مخالفان.
بعضیها هم بهانههای شخصی دارند: در شرایط کنونی، برخی چهرههای شناختهشده ممکن است نه به دلایل سیاسی، بلکه به دلایل کاملاً شخصی و خانوادگی -- با استفاده از فضا و امکاناتی که اکنون خودِ حکومت عمداً برایشان فراهم کرده -- تصمیم به بازگشت بگیرند. این تصمیم، حق شخصی هر انسانی است و نباید در مورد آنها قضاوتی عجولانه کرد. اما این حق شخصی، آنها را از مسئولیت عمومی معاف نمیکند: چهرهای که سالها با عنوان «صدای مخالف» شناخته شده و از جامعه اعتبار گرفته، وقتی مسیر بازگشت را انتخاب میکند، وارد یک اقدام سیاسی میشود، چه بخواهد چه نخواهد. چنین کسی باید آمادهی پاسخگویی شفاف به مردمی باشد که به او اعتماد کرده بودند -- و تبعات پشتکردن به مردم را نیز بپذیرد.
تفرقه در صفوف مخالفان، همیشه ارزانترین و مؤثرترین سلاح هر حکومت سرکوبگر بوده -- ارزانتر از هر بمب یا تحریمی.
از این رو، باید بر همدلیها بیافزاییم. بسیاری از خانوادههایی که هدف فشار قرار گرفتهاند، مردم عادیاند، نه بازیگران سیاسی. حمایت از آنها، افشای فشار وارده بر آنها، و مستندسازی این تاکتیک برای نهادهای حقوق بشری، وظیفهای است که با هوشیاری نسبت به نمایش سیاسی بالا، هیچ تضادی ندارد -- بلکه مکمل آن است.
خلاصه کلام:اگر بخواهیم آنچه گفته شد را در یک جمله خلاصه کنیم: آنچه این روزها میبینیم، نه نشانهی قدرت، که آینهی تمامقد یک بحران مشروعیت عمیق است. از سامانهای که برای شکار منتقدان راه افتاد و خودش چند روزه از پا درآمد، تا دستی که همزمان با مشتگرهکردن برای خانوادههای داخل، برای چهرههای بازگشتی از دیاسپورا دراز میشود -- همهی اینها یک زبان مشترک دارند: زبان استیصال، نه اقتدار. حکومتی که واقعاً مطمئن به آیندهی خودش باشد، نه به تهدید نیاز دارد و نه به فراخواندن و سوزاندن مهرههایش در صفوف اپوزیسیون.
در برابر این نمایش، وظیفهی ما نه خشم کور است و نه سادهلوحیِ خوشباورانه، بلکه هوشیاریِ روشن: تشخیصدادن نمایش از واقعیت، و پرسیدن یک سؤال ساده از هر گفتار سیاسی که این روزها میشنویم -- «کجا ایستادهای؟ کنار مردم یا همراه رژیم؟»
در کنار این هوشیاری، دو مسئولیت دیگر هم بر عهدهی ماست: حمایت بیدریغ از قربانیان واقعیِ این فشار -- خانوادههای جانفدایان میهن و نیز کسانیکه تنها گناهشان اعتراض به حکومتی است که ایران ما را به ورطهی سقوط و نابودی کشانده است -- و مسئولیت دیگر، حفظِ صدای مشترکی که نه با تهدید خاموش میشود، نه با هیچ دعوتنامهای خریدنی است. این صدای اعتراض، تنها چیزی است که این رژیم، با هیچ ترفندی، هرگز نتوانسته «علاج» کند.
















