Monday, Sep 21, 2026

صفحه نخست » جهان دوگانه‌ی احمد شاملو، امیر دها

پیش از خواندن این یادداشت، پیشنهاد می‌کنم مستند کوتاه «مشهد» را که در ادامه آمده است ببینید. این مستند در سال ۱۳۵۰ توسط اداره کل امور سینمایی کشور ساخته شد و احمد شاملو متن شاعرانه آن را نوشت و با صدای گرم و ماندگار خود خواند. این ویدیو از کانال تلگرامی مهدی تدینی برگرفته شده است.

Amir_Daha.jpgمن در همان سال‌ها دبیرستان را در مشهد به پایان رسانده بودم و خود را برای ورود به دانشگاه آماده می‌کردم. از این رو، تماشای این فیلم برای من سرشار از خاطره و نوستالژی است. اما این بار، بیش از تصاویر آشنای شهری که می‌شناختم، متن شاملو و صدای او بود که مرا به فکر فرو برد.

تصاویر فیلم، همزیستی دو جهان را نشان می‌دهند: صحن حرم و صف نمازگزاران در کنار سینما، تاکسی و بیمارستان و دانشگاه؛ دخترانی پشت ماشین‌های کارخانهٔ کمپوت‌سازی؛ بازاریانی که قالی و فیروزه می‌فروشند، در چند قدمی خیابان‌های مدرن و پارک‌های زیبا؛ زنان و مردانی که هر یک پوشش و شیوهٔ زندگی خود را دارند. هیچ‌یک قرار نیست دیگری را از میدان به در کند. جامعه‌ای را می‌بینیم که آرام‌آرام، و با پای خود، به استقبال آینده می‌رود؛ بی‌آنکه برای رسیدن به فردا ناگزیر باشد همهٔ دیروز خود را ویران کند.

شاملو این دگرگونی را می‌دید و با کلماتش زیبایی آن را می‌ستود. مشهد را مرز دین و دنیا، مرز ماده و روح، مرز بودن و ماندن می‌خواند. از روزگاری می‌گفت که زائران «راه درشت ایمان» را با پای خونینِ صبر می‌نوشتند؛ اما یادآوری می‌کرد که اگر ایمان همان است، زمانه دیگر همان نیست. انسانی که فاتح آب‌ها و آسمان‌ها شده است، همچنان می‌تواند بر آستان سنت پیشانی بر خاک بگذارد. «صندوقچهٔ کوچک دل» هنوز مهر و نشان قدیم را دارد؛ نیاز و حسرت به آرامش بدل می‌شود و سرکشی آتش در قطرهٔ اشکی فرو می‌نشیند.

دو جهان در کنار یکدیگر راه می‌روند؛ هر یک آرامش روح را به شیوهٔ خود می‌جوید: جهانی که از گذشته باقی مانده است و جهانی که در برابر چشم‌ها در حال زاده شدن است.

و درست همین‌جاست که پرسش آغاز می‌شود.

همین شاعر، حدود ده سال پیش‌تر، در «شبانه»ای که به گوهر مراد تقدیم کرده بود، از کوچه‌های باریک و دکان‌های بسته، خانه‌های تاریک و طاق‌های شکسته و مرده‌هایی سخن گفته بود که «کوچه به کوچه» می‌بردند:

«کوچه‌ها باریکن

دکونا بسته‌س

خونه‌ها تاریکن

طاقا شیکسته‌س...

مُرده می‌برن

کوچه به کوچه.»

کوچهٔ آن شعر شاید بیش از آنکه نشانی جغرافیایی باشد، تصویری از یک وضعیت بود: فضای یأس، بن‌بست سیاسی و احساس خفقانی که بر بخشی از نسل روشنفکر آن دوران سنگینی می‌کرد؛ سرخوردگی نسلی از جنبش‌های سیاسی شکست‌خورده و آینده‌ای که چندان روشن به نظر نمی‌رسید.

اما تاریخ گاه با استعاره‌های ما شوخی‌های تلخی می‌کند.

کوچهٔ استعاری سال ۱۳۴۰، کمتر از دو دهه بعد به واقعیتی هولناک نزدیک شد. از آن «بهمن شوم» که یکی از آن دو جهان بر دیگری چیره شد، کوچه‌ها و خیابان‌های ایران بارها شاهد افتادن جوانانی بوده‌اند که بسیاری از آنان چیزی بیش از حق زیستن بی‌ترس و داشتن همان زندگی عادی گذشته را نمی‌خواستند. «مرده‌هایی» که شاملو در شعرش به کوچه‌ها سپرده بود، دیگر فقط استعاره‌ای شاعرانه نبودند؛ تاریخ، صحنه پردازی شاعر را به شکلی هولناک به جهان واقعیت بازگرداند.

و پرسشی که هنوز برای من بی‌پاسخ مانده همین‌جاست:

چرا شاعری که نشانه‌های تاریکی را چنین خوب می‌شناخت و روشنایی را چنین زیبا می‌دید، در سال ۵۷ به حمایت از جریانی برخاست که نظمی را درهم شکست که ــ با همهٔ کاستی‌ها، بی‌عدالتی‌ها و محدودیت‌هایش ــ همان دکان‌ها را رونق می‌ بخشید، طاق‌های شکسته را نوسازی می‌کرد، دختران را هرچه بیشتر به مدرسه، دانشگاه و کارخانه می‌فرستاد و شهر و جامعه را به سوی نوع دیگری از زندگی پیش می‌برد؟

شاید بخشی از پاسخ را بتوان در همان «دو جهان» جست‌وجو کرد.

گویی شاملو نیز خود در دو جهان می‌زیست: جهان زیبایی‌شناختی او، که مدرنیته، آزادی فردی و همزیستی سنت و تجدد را می‌دید و می‌ستود؛ و جهان ایدئولوژیک او، که سیاست را از دریچهٔ دیگری می‌دید. آنجا که این دو جهان با یکدیگر برخورد کردند، این ایدئولوژی بود که بر واقعیت عینی غلبه می‌کرد.

خشم و عناد ایدئولوژیک صرفاً یک موضع سیاسی نیست؛ گاه به عینکی تبدیل می‌شود که انسان همه‌چیز را از پشت آن می‌بیند. واقعیت دیگر آن‌گونه که هست دیده نمی‌شود، بلکه آن‌گونه دیده می‌شود که دستگاه فکری ما اجازه می‌دهد.

در چنین وضعی، کارخانه و دانشگاه و سینما ــ که تا دیروز می‌توانستند نشانه‌های پیشرفت، رهایی و آسایش باشند ــ ناگهان به نشانه‌های فساد یک نظم تبدیل می‌شوند. فردوسی، که شاملو در همین فیلم او را شاعری می‌ستاید که «از ملت اسطوره ساخت»، سال‌ها بعد در داوری او تا مرتبهٔ شاعری کم‌مایه فرو می‌افتد. و مردمی که در فیلم «سر بر آستان سنت می‌سایند»، در فضای انقلاب می‌توانند در قامت نیرویی رهایی‌بخش ظاهر شوند.

اما دشوارترین مرحلهٔ این وارونگی آنجاست که پای وجدان به میان می‌آید. ایدئولوژی، هنگامی که به حقیقتی مطلق تبدیل شود، فقط راه منطق و انصاف را نمی‌بندد؛ می‌تواند حساسیت اخلاقی انسان را نیز گزینشی کند. کسی که خود را در «سمت درست تاریخ» می‌بیند، ممکن است هر هشدار را صدای دشمن و هر تردید را خیانت به آرمان بشنود. در آن نقطه، دیگر دیدن دشوار می‌شود؛ زیرا دیدن ممکن است مستلزم تجدیدنظر در چیزی باشد که سال‌ها حقیقت پنداشته‌ایم.

و شاید تراژدی روشنفکر ایدئولوژیک نیز همین باشد: نه اینکه الزاماً تاریکی را دوست داشته باشد، بلکه گاه آن‌چنان مجذوب رؤیای روشنایی می‌شود که متوجه نمی‌شود چراغی را که در برابرش روشن بوده، با دست خود خاموش کرده است.

شاید به همین دلیل است که تماشای دوبارهٔ این مستند، پس از بیش از نیم قرن، برای من فقط سفری نوستالژیک به مشهد سال ۱۳۵۰ نیست. پرسشی است دربارهٔ شاملو، دربارهٔ روشنفکر ایرانی و شاید دربارهٔ همهٔ ما:

چگونه ممکن است انسان چیزی را با چشمان خود ببیند، زیبایی‌اش را با کلمات خود بستاید، و چند سال بعد، به ویرانی همان زیبایی ها یاری رساند؟



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy