Tuesday, Sep 22, 2026

صفحه نخست » وقتی پیروزی همان شکست است؛ مسئله «نظریه شکست» در جنگ ایران و آمریکا، درویش رنجبر

Darvish_Ranjbar_2.jpgدر جنگ، پیروزی همیشه به معنای شکست دادن دشمن نیست. گاهی کشوری می‌تواند به بخشی از اهداف نظامی خود دست یابد، دشمن را وادار به عقب‌نشینی کند و حتی در پایان خود را پیروز اعلام کند، اما آن‌قدر از منابع اقتصادی، انسانی و زیرساختی خود هزینه کرده باشد که آن «پیروزی» در عمل تفاوت چندانی با شکست نداشته باشد.

دیاکو حسینی، پژوهشگر روابط بین‌الملل، اخیراً در گفت‌وگو با محمد فاضلی در برنامه «ایران‌تاک» از مفهومی با عنوان «نظریه شکست» سخن گفت. مضمون سخن او قابل تأمل است: همان‌گونه که یک کشور برای پیروزی باید نظریه و راهبرد داشته باشد، باید بداند شکست برایش دقیقاً چه معنایی دارد و تحمل هزینه تا کجا عقلانی است. بدون چنین تعریفی، ممکن است موفقیت‌های کوتاه‌مدت نظامی سرانجام به شکست راهبردی منتهی شوند.

این مفهوم امروز برای فهم سیاست جمهوری اسلامی در جنگ جاری با آمریکا اهمیت ویژه‌ای دارد.

جمهوری اسلامی با بستن تنگه هرمز در پی استفاده از یکی از مهم‌ترین اهرم‌های ژئوپلیتیک خود است: فشار بر جریان انرژی و اقتصاد جهانی. منطق این سیاست روشن است. بالا بردن هزینه انرژی، تجارت و حضور نظامی آمریکا در منطقه شاید واشنگتن را سرانجام به این نتیجه برساند که ادامه حضور گسترده در خلیج فارس بیش از منافع آن هزینه دارد.

اما جنگ معادله‌ای یک‌طرفه نیست. طرف مقابل نیز می‌کوشد هزینه‌ای به ایران تحمیل کند که تهران را زودتر به نقطه تجدیدنظر برساند. محاصره دریایی آمریکا صادرات نفت ایران را به‌شدت مختل کرده است. کاهش درآمد نفتی نیز فقط مسئله صنعت نفت نیست؛ اثر آن به بودجه دولت، تأمین ارز، واردات، تولید، نرخ ارز و نهایتاً سفره مردم منتقل می‌شود.

در نتیجه وضعیتی متناقض شکل گرفته است: جمهوری اسلامی با بستن تنگه هرمز می‌کوشد اقتصاد آمریکا و جهان را تحت فشار قرار دهد، اما همزمان اقتصاد ایران زیر فشار محاصره، کاهش صادرات نفت و اختلال در تجارت خارجی قرار گرفته است.

پرسش اصلی بنابراین این نیست که کدام طرف می‌تواند مدت بیشتری بجنگد. پرسش این است که هر طرف حاضر است برای رسیدن به هدف سیاسی خود چه مقدار از منابعش را قربانی کند و از چه نقطه‌ای به بعد ادامه جنگ دیگر ارزش هزینه‌ای را که برای آن پرداخت می‌شود ندارد.

آثار این فرسایش دیگر محدود به جبهه نظامی نیست. افزایش نرخ بنزین آزاد از پنج هزار به ده هزار تومان یکی از نشانه‌های فشار موجود است. در اقتصادی که حمل‌ونقل بر قیمت تقریباً همه کالاها و خدمات اثر می‌گذارد، افزایش بهای سوخت فقط مسئله صاحبان خودرو نیست. همزمان محدود شدن تجارت دریایی، دشوارتر شدن واردات و کاهش درآمد ارزی فشار دیگری بر قیمت‌ها وارد می‌کند.

به این ترتیب اثرات مخرب جنگ به زندگی روزمره مردم منتقل می‌شود. کارخانه‌ای که مواد اولیه‌اش نمی‌رسد، تاجری که امکان واردات و صادراتش محدود شده، خانواده‌ای که قدرت خریدش کاهش می‌یابد و دولتی که برای تأمین ارز و کالاهای اساسی با محدودیت فزاینده روبه‌روست، همگی هزینه جنگ را می‌پردازند؛ حتی اگر هیچ موشکی بر سر آنها فرود نیاید.

اینجاست که مفهوم مورد نظر دیاکو حسینی اهمیت پیدا می‌کند.

فرض کنیم جمهوری اسلامی سرانجام بتواند بخشی از اهداف خود را محقق کند و آمریکا در نتیجه هزینه‌های اقتصادی، سیاسی یا نظامی حضور خود را در منطقه کاهش دهد یا برای دستیابی به توافقی با تهران آماده شود. آیا صرف رسیدن به چنین نتیجه‌ای به معنای پیروزی ایران خواهد بود؟

پاسخ بدون محاسبه هزینه‌ها ممکن نیست.

هنگامی که بخش عمده درآمد نفتی کشور از دست رفته، وقتی که ارزش پول ملی سقوط کرده، زمانی که تورم بخش بزرگی از طبقه متوسط را فقیر کرده است، هنگامی که صنایع به دلیل کمبود مواد اولیه و قطعات با کاهش تولید روبه‌رو شده، وقتی که زیرساخت‌های کشور فرسوده‌تر شده‌اند و زمانی که بازگرداندن اقتصاد به وضعیت پیش از جنگ سال‌ها زمان می‌طلبد، آن‌گاه باید پرسید: آیا هنوز می‌توان از «پیروزی» سخن گفت؟

این همان تفاوت میان پیروزی نظامی و پیروزی راهبردی است. جنگ ابزار سیاست است، نه هدف سیاست. نتیجه جنگ باید وضعیتی بهتر یا دست‌کم امن‌تر از وضعیت پیش از آن ایجاد کند. کشوری فقیرتر، منزوی‌تر و با زیرساخت‌هایی ضعیف‌تر را نمی‌توان صرفاً به دلیل چند موفقیت نظامی پیروز دانست.

مسئله نگران‌کننده‌تر این است که جمهوری اسلامی برای این جنگ چه «حد نهایی هزینه‌ای» تعیین کرده است؟ نظریه شکست زمانی معنا پیدا می‌کند که این حد نه با شعار، بلکه با معیارهای مشخص و قابل اندازه‌گیری تعریف شود. این معیارها را می‌توان در پنج حوزه اصلی دسته‌بندی کرد:

یکم ـ معیار اقتصادی: صادرات نفت تا چه سطحی می‌تواند کاهش یابد؟ ذخایر ارزی تا کجا می‌توانند مصرف شوند؟ سقوط ارزش پول ملی و تورم تا چه نقطه‌ای قابل تحمل‌اند؟ تولید صنعتی تا چه میزان می‌تواند کاهش یابد و بیکاری تا چه حد افزایش پیدا کند؟ کشور تا چه مدت قادر است هزینه جنگ را همزمان با هزینه اداره زندگی روزمره مردم تأمین کند؟

دوم ـ معیار معیشتی و اجتماعی: قدرت خرید مردم تا چه اندازه می‌تواند کاهش یابد؟ کمبود بنزین، دارو، مواد غذایی و کالاهای ضروری تا کجا قابل تحمل است؟ چه میزان از طبقه متوسط باید به زیر خط فقر سقوط کند؟ چند میلیون نفر باید امنیت اقتصادی خود را از دست بدهند تا ادامه جنگ دیگر از منظر منافع جامعه قابل توجیه نباشد؟

سوم ـ معیار انسانی و زیرساختی: چه تعداد کشته، مجروح و آواره نقطه غیرقابل قبول را تشکیل می‌دهد؟ شبکه برق و آب، پالایشگاه‌ها، بنادر، راه‌ها، فرودگاه‌ها و مراکز صنعتی تا چه میزان می‌توانند آسیب ببینند؟ اگر بازسازی خسارت‌های جنگ دهه‌ها زمان و صدها میلیارد دلار سرمایه بخواهد، آیا دستیابی به هدف اعلام‌شده هنوز می‌تواند «پیروزی» نامیده شود؟

چهارم ـ معیار نظامی و امنیتی: چه میزان از توان نظامی کشور را می‌توان در جنگ مصرف کرد؟ ذخایر موشکی، پدافندی و سایر تسلیحات تا چه سطحی می‌توانند کاهش یابند؟ چه مقدار از ظرفیت دفاعی کشور باید برای فردای جنگ حفظ شود؟ کشوری که برای دستیابی به یک هدف سیاسی بخش بزرگی از توان دفاعی خود را از دست داده، حتی در صورت تحقق آن هدف، تا چه اندازه می‌تواند خود را پیروز بداند؟

پنجم ـ و مهم‌تر از همه، معیار سیاسی و راهبردی: ایران در برابر تمام این هزینه‌ها دقیقاً چه چیزی به دست آورده است؟ آیا امنیت کشور بیشتر شده؟ آیا تهدید خارجی کاهش یافته؟ آیا موقعیت منطقه‌ای ایران بهتر شده؟ آیا امتیاز سیاسی به‌دست‌آمده با جان انسان‌ها، ثروت ملی و ظرفیت‌هایی که از دست رفته تناسب دارد؟

همه این معیارها در نهایت به یک معادله ختم می‌شوند: ایران چه چیزی به دست آورده و برای به دست آوردن آن چه چیزی از دست داده است؟

حتی تحقق هدف اعلام‌شده نیز به‌تنهایی معیار پیروزی نیست. اگر برای گرفتن یک امتیاز از دشمن، چند برابر ارزش آن امتیاز از منابع ملی نابود شده باشد، از منظر نظریه شکست نمی‌توان صرف دستیابی به آن هدف را پیروزی نامید. نقطه شکست جایی است که هزینه ادامه جنگ از ارزش واقع‌بینانه دستاوردی که هنوز می‌توان از ادامه آن به دست آورد بیشتر شود.

آیا برای جلوگیری از رسیدن به چنین نقطه‌ای اساساً شاخص و سازوکاری تعریف شده است؟

پاسخ، دست‌کم درباره تعیین سقف هزینه، منفی به نظر می‌رسد. در مواضع علنی مقام‌ها و فرماندهانی چون محسن رضایی، محمدباقر ذوالقدر، احمد وحیدی، حسین طائب و دیگر چهره‌های مؤثر در ساختار امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی، شروط سیاسی و نظامی برای پایان مخاصمه مطرح می‌شود، اما نشانی از تعیین یک سقف روشن برای هزینه‌ای که ایران می‌تواند برای رسیدن به آن اهداف بپردازد دیده نمی‌شود. شرایط پایان جنگ با نظریه شکست یکی نیست. پرسش اصلی همچنان باقی است: اگر طرف مقابل شروط جمهوری اسلامی را نپذیرد، ایران تا کجا باید هزینه کند؟

مسئله فقط فقدان یک سازوکار تصمیم‌گیری نیست؛ مسئله عمیق‌تر، فاصله کسانی است که درباره ادامه جنگ تصمیم می‌گیرند با مردمی که هزینه واقعی آن را می‌پردازند. تورم، سقوط قدرت خرید، گرانی بنزین، کمبود کالا و اختلال در تولید مستقیماً زندگی میلیون‌ها شهروند را تحت فشار قرار می‌دهد، اما تصمیم‌گیرندگان اصلی الزاماً این فشار را به همان صورت در زندگی روزمره خود تجربه نمی‌کنند.

همین شکاف میان «تصمیم‌گیرنده» و «هزینه‌دهنده» می‌تواند درک نظریه شکست را دشوار کند. برای تشخیص نقطه شکست، باید هزینه جنگ را نه در بیانیه‌ها و شعارهای نظامی، بلکه در زندگی واقعی جامعه اندازه گرفت. هنگامی که پرداخت‌کنندگان هزینه جنگ مردمی باشند که در تعیین زمان ادامه یا توقف آن نقشی ندارند، ممکن است نقطه شکست مدت‌ها پس از عبور از آن شناخته شود.

البته آمریکا نیز برای جنگ حد تحمل دارد. هزینه عملیات نظامی، حفاظت از کشتیرانی، مصرف ذخایر تسلیحاتی، افزایش قیمت انرژی، تلفات انسانی و فشار بر متحدان منطقه‌ای همگی بخشی از محاسبات واشنگتن‌اند. بنابراین سرنوشت این رویارویی ممکن است نه در یک نبرد بزرگ، بلکه در رقابت میان دو آستانه تعیین شود: کدام طرف زودتر به نقطه‌ای می‌رسد که هزینه ادامه جنگ از ارزشی که برای هدف آن قائل است بیشتر شود؟

با این حال یک تفاوت اساسی وجود دارد. آمریکا اقتصادی بسیار بزرگ‌تر و ارتباط تجاری گسترده‌تری با جهان دارد، در حالی که اقتصاد ایران پیش از آغاز جنگ نیز با تحریم، کسری بودجه، تورم مزمن، ناترازی انرژی و کمبود سرمایه‌گذاری روبه‌رو بود. بنابراین میزان یکسانی از فشار، آثار یکسانی بر دو کشور ندارد. مسئله این نیست که چه کسی درد می‌کشد؛ مسئله این است که فشار برای کدام طرف زودتر توان ادامه سیاست را مختل می‌کند.

در همین نقطه تجربه جنگ هشت‌ساله ایران و عراق به هشداری تاریخی تبدیل می‌شود. در سال ۱۳۶۱، پس از آزادسازی خرمشهر و عقب‌نشینی بخش عمده نیروهای عراق از خاک ایران، امکان پایان دادن به جنگ به‌طور جدی مطرح شد. شورای امنیت نیز در ژوئیه ۱۹۸۲ قطعنامه ۵۱۴ را تصویب و خواستار آتش‌بس و عقب‌نشینی نیروها شد. جمهوری اسلامی آن چارچوب را نپذیرفت و جنگ شش سال دیگر ادامه یافت.

از آن پس هدف جنگ دیگر تنها بیرون راندن ارتش متجاوز از خاک ایران نبود. شعارهایی چون «راه قدس از کربلا می‌گذرد» و سخنان خمینی درباره آمادگی برای ادامه جنگ حتی برای سال‌های طولانی، بازتاب نگرشی بود که برای ادامه جنگ سقف روشنی از هزینه تعریف نمی‌کرد. شش سال بعد، پس از تلفات انسانی بیشتر، ویرانی گسترده‌تر و مصرف منابع عظیم کشور، جمهوری اسلامی قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت و خمینی پذیرش آن را به «نوشیدن جام زهر» تشبیه کرد.

از منظر نظریه شکست، درس آن تجربه روشن است: جنگی که امکان پایان یافتنش در سال ۱۳۶۱ وجود داشت، بدون دستیابی به اهداف حداکثری شش سال دیگر ادامه یافت. خطر امروز تکرار همین سازوکار است؛ هدفی حداکثری تعریف شود، منابع کشور بدون تعیین سقف هزینه مصرف گردد و هر هزینه تازه با هزینه‌های قبلی توجیه شود، تا سرانجام همان نتیجه‌ای پذیرفته شود که می‌توانست بسیار زودتر و با هزینه‌ای بسیار کمتر پذیرفته شود. با این تفاوت که ایران امروز از نظر اقتصادی در موقعیتی شکننده‌تر قرار دارد و طرف مقابل نیز عراق صدام حسین نیست، بلکه ایالات متحده با اقتصادی بسیار بزرگ‌تر و توان نظامی و مالی به‌مراتب گسترده‌تر است. از همین رو، تکرار آن اشتباه می‌تواند این بار پیامدهایی بسیار ویرانگرتر داشته باشد.

جمهوری اسلامی ممکن است تصور کند که با بستن تنگه هرمز اهرمی در اختیار دارد که می‌تواند آمریکا و اقتصاد جهانی را تحت فشار قرار دهد. اما اهرم زمانی ارزشمند است که هزینه استفاده از آن کمتر از امتیازی باشد که از طرف مقابل گرفته می‌شود. هنگامی که برای آسیب رساندن به اقتصاد دشمن، اقتصاد خود را سریع‌تر فرسوده می‌کنید، در نقطه‌ای وسیله رسیدن به پیروزی به عامل شکست تبدیل می‌شود.

اما در نهایت نگرانی عمده وطن‌دوستان از این هم فراتر می‌رود: اینکه حکومت اسلامی اساساً میان بقای خود و بقای ایران تمایزی قائل نباشد و حاضر شود موجودیت و منابع کشور را صرف حفظ خود کند؛ تا جایی که در پایان، سرزمینی ویران، اقتصادی ازهم‌گسیخته و جامعه‌ای فقیرتر بر جای بماند، اما حکومت با تکیه بر سرنیزه و دستگاه سرکوب خود همچنان پابرجا باشد و همان بقای حکومت را به نام «پیروزی ایران» عرضه کند.

در چنین وضعیتی، مسئله دیگر فقط نداشتن نظریه شکست در یک جنگ نیست؛ مسئله تعریف «پیروزی» است. اگر معیار پیروزی بقای نظام سیاسی باشد، نه حفظ جان و رفاه مردم، منابع ملی و آینده کشور، آنگاه حتی تبدیل ایران به زمینی سوخته نیز الزاماً در محاسبات حکومت شکست محسوب نمی‌شود. حکومت می‌تواند کشور را ببازد و خود باقی بماند و همین باقی ماندن را پیروزی بنامد.

از این رو شاید مهم‌ترین پرسش امروز این نباشد که جمهوری اسلامی چگونه می‌خواهد در این جنگ پیروز شود. پرسش بنیادی‌تر همان است که بحث دیاکو حسینی پیش روی ما می‌گذارد: جمهوری اسلامی چه تعریفی از شکست دارد؟

و پرسشی حتی بنیادی‌تر از آن: آیا آنچه قرار است به هر قیمت حفظ شود ایران است، یا حکومت؟



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy