اخیراً در شبکههای اجتماعی ویدئوهایی انتشار پیدا کرده که مردم از فرط درماندگی و در اساس در اعتراض به حکومت که مسبب درد و رنج آنهاست و راه دیگری برای اعتراض نمیبینند و در مقابل دوربین خاک یا گِل بر سر خود میریزند. این رفتار در نگاه اول تحقیرآمیز است و نهایت عجز را نشان میدهد، اما در نگاهی دیگر، اوج درماندگی، خشم و نفرت از وضعیت موجود و مُسببین آن را به تصویر میکشد.
این ویدیوها نشاندهنده یک چرخش نمادین در ابزار اعتراض جامعه است. این اقدام، خط بطلانی بر این فرض است که این رفتار صرفاً نشاندهنده «عجز و تسلیم» است؛ بلکه برعکس، یک عصیان و فریاد تصویری عمیق است.
عبارتهای «خاک بر سر» و «گِل به سر» در فرهنگ ایرانی، اصطلاحات و کنایههای بسیار رایجی هستند که بسته به لحن و موقعیت، برای بیان مصیبتزدگی، ناامیدی شدید، درماندگی، شرمساری، رسوایی یا تحقیر و ملامت به کار میروند؛ زمانی که فرد با یک بحران بزرگ، بدبختی، یا آبروریزی روبرو شده و خود را کاملاً بیچاره و درمانده میبیند.
این اصطلاحات ریشه در آیینهای سوگواری و عزاداری سنتی دارند. از گذشتههای دور در فرهنگ ایران (و بسیاری از فرهنگهای خاورمیانه)، رسم بر این بوده که افراد در مرگ عزیزان، از شدت اندوه و بیخودی، خاک یا گِل بر سر و صورت خود میریختند تا عمق فاجعه و بیارزش شدن دنیا را نشان دهند. بنابراین، «خاک بر سر شدن» در اصل یعنی «عزادار و مصیبتزده شدن». گِل به سر مالیدن معمولاً در مصیبتهای بسیار سنگینتر (مانند عزاداریهای مذهبی خاص یا مرگ ناگهانی جوانان) رخ میداده تا شدت شیون و زاری را عمیقتر نشان دهد.
با پیوند دادن این مفهوم سُنتی به کُنش اجتماعی مردم در ایران و ویدئوهایی که به آن اشاره شد، میتوان برداشت و نتیجهگیریهایی به دست آورد که در مبارزه سیاسی-اجتماعی ما علیه جمهوری اسلامی به کار بیاید:
تبدیل «نماد سوگواری» به «سلاح اعتراض»
ریختن خاک بر سر در تاریخِ ما همیشه مربوط به حوزه خصوصی، مرگ عزیزان و عزاداری بوده است. اما وقتی فردی این کار را در برابر دوربین و در فضای عمومی انجام میدهد، معنای آن تغییر میکند. او دیگر فقط برای مصیبت شخصی خود عزاداری نمیکند؛ او دارد «مرگِ زندگی، کرامت و آرزوهایش» را به دست حکومت، علنی میکند. این کار یک بیانیه سیاسی بدون کلام است: «شما ما را به روز سیاه نشاندهاید و ما عزادار آبرو و زندگی خود هستیم.»
فراتر رفتن از مرز «شرم و ترس»
در فرهنگ ایرانی، «آبرو» و «حفظ ظاهر» اهمیت حیاتی دارد. وقتی یک شهروند عادی حاضر میشود خود را در بدترین و آشفتهترین حالت فیزیکی و روحی (با سر و وضع گلی و خاکی) جلوی دوربین نشان دهد، یعنی حکومت او را به نقطهای رسانده که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. فروریختن این مرز، نشانه خطرناکی برای یک سیستم سیاسی است؛ زیرا انسانی که فراتر از ترس و شرم ایستاده است، بیش از هر زمان دیگری پتانسیل خشم و انفجار دارد.
جابجایی فاعل و مفعولِ تحقیر
در نگاه اول ممکن است این رفتار برای عدهای تحقیرآمیز به نظر برسد یا در عده ای حس «ترحم» بر انگیزد، اما در واقع یک افشاگری شجاعانه و رسواکننده است. فرد با ریختن خاک بر سر خود، در واقع میگوید: «ببینید حکومت با یک شهروند چه کرده است!». اگرچه ظاهرِ ویدیو، تحقیرِ شهروند است، اما پیامِ ویدیو، سلب مشروعیت از حکومتی است که ادعای مدیریت جهان، عدالت و رفاه دارد، اما مردمش را به این نقطه از فلاکت و استیصال رسانده است.
«بُنبستِ» اعتراض مسالمتآمیز
خطاب به طرفداران «جامعه مدنی» باید گفت: این نوع اعتراض، محصول مستقیم انسداد سیاسی و سرکوب شدید است. وقتی جامعه راههای مدنی، تجمع، اعتصاب و اعتراض خیابانی را به دلیل هزینههای سنگینِ جانی و امنیتی بسته میبیند، خشم و نفرت خود را به درون کالبدِ نمادهای سُنتی میریزد. این خاک، نمادِ انباشتِ سالها بیعدالتی، تبعیض و ناکارآمدی حکومت است که حالا به شکل یک پرفورمنسِ (اجرای) دردناک و اعتراضی جلوهگر شده است.
این ویدیوها سند زنده یک ترومای جمعی و خشم فروخورده در تاریخ معاصر ایران هستند؛ خونی که در رگهای این جامعه میجوشد و در قالب خاک و گِل، روی سَر نمودار میشود، اما آتشِ زیر خاکستری است از نفرت نسبت به مُسببان وضعیت موجود.
پیامد اجتماعی: از استیصال فردی تا آتشفشانِ همبستگی
این «پدیده» دو پیامد مستقیم و بلافصل دارد؛ یکی در ارتباط با مردم و جامعه و دیگری در ارتباط با حکومت:
- تغییر فاز از «غمزدگی شخصی» به «اعتراض ساختاری» و جهتگیری به سمت ریشه، بانی و مُسبب: مردم با این کار اعلام میکنند که ریشه درد در «تقدیر و سرنوشت» نیست، بلکه در «رهبری و حکمرانی» کشور است. برای ایرانیان، بهویژه در داخل کشور، این پیام تصویری حس تنهایی را در جامعه کاهش میدهد. فردِ بیننده متوجه میشود که استیصال او همگانی و فریادی از یک درد مشترک است. دردی که میتواند روح همبستگی اجتماعی در بزنگاه بعدی را از یک خشم فروخورده به انفجاری آتشفشانی بدل کند.
پیامد حکومتی: دو راهیِ اصلاح یا آمادگی برای سرکوب خشنتر
دیماه ۱۴۰۴ نشاندهنده تداوم زنجیره سرکوبهای خونین در حافظه جمعی جامعه است. تاریخ جمهوری اسلامی نشان داده که سیستم به دلیل ماهیت ایدئولوژیک و تمامیتخواه خود، سیگنالهای بحران را به عنوان هشداری برای «سرنگونی» جدی میگیرد، اما حاضر به کنار کشیدن از قدرت و تحویل آن به مردم نیست. گزینه رژیم در ۴۷ سال گذشته انسداد کامل و تدارک برای ماشین سرکوب «هارتر، وحشیانهتر و خونریزتر» از گذشته بوده است؛ گزینهای که کاملاً با منطقِ رفتاری حکومت همخوانی دارد.
حکومت آخوندهای حاکم، زبانِ این نمادهای سُنتی-مذهبی-فرهنگی را خوب میفهمد. آنها صدها سال بالای منبر یا در روضهها این مفاهیم را سر داده، با آن اشک مردم را درآورده یا آن را به انگیزهای برای به حرکت درآوردن مردم، برای رسیدن به اهداف خودشان تبدیل کردهاند. از همین رو، حکومتیان از این حجمِ خشمِ بیواسطه و عریانِ نهفته در آن آگاه بوده و وحشت دارند.
تاثیرگذاری بر ریزش و بیانگیزگی در بدنه سرکوب
بخشی از بدنه رژیم -علیرغم همه امتیازهای مالی و خدماتی که دریافت کرده و هنوز هم دریافت میکند-، خود نیز درگیر همین فشارهای اقتصادی بوده و شاهد استیصال فردی-اجتماعی حاصل از این وضع بر خانواده و فامیلش است. درست در همینجا لازم میشود به وضعیت درونسیستمی نیروهای سرکوبگر (به ویژه بدنه فراجا و نیروهای کادر، سربازان و بدنه ارتش) اشاره کرد:
- درگیری بدنه با همین واقعیت اقتصادی: امتیازات حکومتی شاید لایههای بالای فرماندهی را سیر کند، اما سربازان و کادرهای جزء، مستأجر همین جامعه هستند، خریدار همین بازارند و خانوادههایشان زیر بار همین تورم کمر خم کردهاند. ویدیوهای اعتراضی نیروهای انتظامی در شبکههای اجتماعی نشان میدهد که دیوار ایدئولوژیکِ رژیم ترک خورده و دیگر نمیتواند با «شعار»، شکم نیروهایش را سیر کرده و آنها را راضی به ادامه «خدمت» کند.
- فلج شدن تدریجی ماشین سرکوب در میدان عمل: اراده رهبری و فرماندهان نظام برای سرکوب، تا زمانی کارساز است که دستِ روی ماشه نیروهای حاضر در خیابان، هنوز انگیزه و باور لازم را داشته باشد. اگر در رویارویی بعدی مردم و رژیم، بدنه سرکوب به این نتیجه برسد که شلیک به مردم یعنی شلیک به آینده فرزندان خودش، «توازن قوا» در صحنه خیابان به سرعت تغییر خواهد کرد. اینجاست که اراده رأس حکومت، در پیادهنظامِ بیانگیزهاش قفل خواهد شد.
ویدئوهای گِل یا خاک بر سر پاشیدن مردم در داخل کشور نشان میدهد که چطور یک «رفتار نمادین» کوچک در قاب دوربین، میتواند پیشدرآمدی بر فرسایش درونی یک ساختار قدرت بشود.
نقش رسانهها
رسانههای بزرگ و نیز رسانههای اجتماعی میتوانند فراتر از فقط پخش و بازنشر این ویدئوها، به پیامهای نهفته در این اعتراضات بپردازند و آن را از یک حرکت فرهنگی-اجتماعی خودجوشِ انفرادی، به یک اعتراض هدفمند و جهتدار تبدیل کنند و بهویژه بر بدنه ماشین سرکوب انگشت بگذارند تا زمینه ریزش آنها در روز موعد، قویتر شود.
اینجاست که پیوند میان «پدیدههای میدانی» و «قدرت رسانه» دقیقتر مشخص میشود. رسانههای مستقل و البته جانبدار مردم (اعم از ماهوارهای، بینالمللی و شبکههای اجتماعی) در این فاز، دیگر نباید صرفاً یک «آینه» برای بازتاب درد باشند؛ بلکه باید به عنوان یک «کاتالیزور» و جهتدهنده عمل کنند.
کاری که رسانهها میتوانند برای تبدیل این حرکت به یک اعتراض هدفمند و تقویت ریزش در بدنه سرکوب انجام دهند، در چند محور زیر خلاصه میشود:
رمزگشایی و تئوریزه کردن پیام
رسانهها - تحلیلگران و فعالین سیاسی می توانند تصویر فردی را که خاک بر سر میریزد، از قالب یک «قربانی ضعیف و بیچاره» خارج کنند و به عنوان یک «افشاگر شجاع» بازتعریف کنند. وقتی رسانه تحلیل کند که این خاک، نماد دزدیها، اختلاسها و ناکارآمدی کل سیستم است، به حرکت مردم شخصیت و اصالت سیاسی میدهد. این کار مانع از آن میشود که رژیم یا حامیان و همسویانش در خارج از ایران، این ویدیوها را به عنوان «مشکلات روانی یا شخصی افراد» تقلیل دهند و آن را بیاثر کنند.
نشانه گرفتن وجدان و واقعیت زندگی بدنه سرکوب
برای فعال کردن فاکتور نامشخص ریزش در بدنه ماشینِ سرکوب، رسانهها باید استراتژی «خطاب قرار دادن پیادهنظام» را در پیش بگیرند:
- تولید محتوای مقایسهای: نشان دادن این واقعیت که حقوق و قدرت خرید یک مامور معمولی فراجا یا کادر ردهپایین و میانی ارتش یا یک سرباز ساده، با سرعت برق و باد زیر سایه تورم ذوب میشود، در حالی که آقازادهها و فرماندهان ارشد در رفاه کامل هستند.
- برجسته کردن ویدیوهای خودِ نیروهای نظامی- انتظامی: بازنشر وسیع شکواهای نیروهای انتظامی هم به جامعه امید میدهد که آنها نیز شاکی هستند و هم به دیگر همکارانشان شهامت میدهد که تنها نیستند و به اعتراض بپیوندند. اعتراضی که شیب آن می تواند در روز موعد مقابله نهایی، به پیوستن آنها به مردم منتهی شده یا حداقل منجر به آن شود که کنار کشیده و دست از سرکوب بردارند.
- ارسال پیام «تضمین آینده»: رسانهها باید این پیام رهبری انقلاب ملی شیر و خورشید را به بدنه ماشین سرکوب رژیم برسانند که در صورت عدم شلیک و پیوستن به مردم، جامعه آنها را به عنوان بخشی از خود خواهد پذیرفت و راه بازگشت باز است.
ایجاد «شرم نیابتی» در خانوادههای ماموران
هیچ مامور سرکوبگری در یک جزیره ایزوله زندگی نمیکند. آنها همسر، فرزند، پدر و مادر دارند. وقتی رسانهها ابعاد عمیق استیصال مردمی که خاک بر سر میریزند را به تصویر میکشند، این پیام به درون خانههای نیروهای امنیتی نفوذ میکند. فرزند یک مامور با دیدن این ویدیوها از خود میپرسد: «آیا پدر من قرار است به روی این مردمِ بیچاره شلیک کند؟» این فشار عاطفی و اخلاقی درون خانواده، قویتر از هر بیانیه سیاسی، اراده مامور را در روز موعد سُست میکند.
همافزایی نمادها (از گیسوبُران تا خاکبَرسران)
رسانههای اجتماعی میتوانند با ایجاد ارتباط میان این نمادهای جدید و ُسنتهای تاریخی اعتراضی ایران، به جامعه نشان دهند که این یک مسیر پیوسته و رو به جلو است. این همافزایی، حس «بزنگاه تاریخی» را در ذهن مردم - و البته در ذهن بدنه مُردد رژیم -، تقویت میکند. رژیم از این میترسد که بدنه سرکوباش بفهمد که در سمتِ بازنده تاریخ ایستاده است.
در نهایت، هدفمند کردن این پیامها توسط رسانهها میتواند در «روز موعد»، فرمانِ سرکوب را در دست مامور خیابان به یک تردید و سپس به زمین گذاشتن سلاح تبدیل کند.

















