تقویم انتخابات آمریکا، فرصت تاکتیکی، و خطای مدل ونزوئلا
پرسش رایج این روزها دیگر این نیست که آیا برخورد میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده ادامه مییابد یا نه. بخش بزرگی از جامعه، در داخل و خارج، این تداوم را نزدیک به قطعی میداند. پرسش دقیقتر این است: تصمیم بزرگ بعدی پیش از انتخابات میاندورهای کنگره در ۳ نوامبر ۲۰۲۶ گرفته میشود، یا پس از آن؟
پاسخ را نمیتوان از لحن ترامپ استخراج کرد. او در یک هفته از آمادگی برای دیدار «احتمالی» با مسعود پزشکیان در مجمع عمومی سازمان ملل سخن میگوید، و در همان حال سه گزینه را روی میز میگذارد: توافق، فرسایش اقتصادی، یا از میان بردن رهبری جمهوری اسلامی. این تناقض، نشانهٔ بلاتکلیفی محض نیست. نشانهٔ سیال بودن نقشه است.
در مقالهٔ پیشین نوشتم که تفاهم میان واشنگتن و تهران را بیش از صلح پایدار، باید تنفس میان دو راند دانست. اکنون همان تز را میتوان با یک قید زمانی تکمیل کرد: مسیر پایه این است که تصمیم راهبردی به بعد از ۳ نوامبر موکول شود؛ اما این مسیر یک استثنا دارد. اگر فرصتی پدید آید که دو هدف دولت ترامپ را همزمان نزدیک کند -- ضربه به هستهٔ فرماندهی تندرو، و ظهور شریکی از داخل سیستم که حاضر باشد پس از بمبارانی کنترلشده قدرت را قبضه کند -- تقویم انتخاباتی دیگر ترمز نیست. همان منطقی که زمان عملیات علیه علی خامنهای را جلو انداخت.
مسئله این است که حتی اگر چنین فرصتی پیش آید، تعمیم مدل ونزوئلا به ایران خطاست. این نوشته میکوشد هر دو لایه را از هم جدا کند: لایهٔ تقویم، و لایهٔ توهم شباهت.
دو فرضیه دربارهٔ زمان
فرضیهٔ نخست این است که واشنگتن برای نمایش قدرت یا کسب «پیروزی» پیش از صندوق رأی، راند تازهای از جنگ تمامعیار را آغاز کند. در سیاست داخلی آمریکا، رئیسجمهور نامحبوب گاه به ضربهٔ خارجی پناه میبرد تا روایت خود را عوض کند.
فرضیهٔ دوم این است که دولت ترامپ، تا ۳ نوامبر، سطح درگیری را مدیریت کند -- حملات محدود، فشار بر هرمز، تحریم، و زبان دیپلماسی -- و تصمیم بزرگ را به پس از انتخابات بسپارد؛ مگر آنکه فرصتی طلایی نقشه را جلو بیندازد.
قرائن موجود فرضیهٔ دوم را قویتر میکنند.
نخست، جنگ در داخل آمریکا گران شده است. نظرسنجیهای سپتامبر نشان میدهند محبوبیت ترامپ در برخی سنجشها تا حدود ۳۲ درصد پایین آمده، اکثریت جنگ را «ارزشش را نداشته» میدانند، و قیمت سوخت به مسئلهٔ رأی بدل شده است. مجلس نمایندگان بار دیگر خواستار پایان عملیات یا اخذ مجوز کنگره شده است. رئیسجمهوری که اکثریت را در هزینهٔ زندگی از دست داده، انگیزهٔ کمی برای گشودن جبههٔ تازهٔ پرهزینه در شش هفتهٔ مانده به انتخابات دارد.
دوم، خود ترامپ و جیدی ونس پایان یا «مرحلهٔ متفاوت» جنگ را به پس از انتخابات گره زدهاند. ترامپ ادعا کرده تهران میکوشد با تداوم درگیری روی رأی اثر بگذارد و پس از ۳ نوامبر توان ایستادگی ندارد. این سخن را نباید پیشبینی صادقانه دانست؛ باید آن را افشای تقویم ترجیحی کاخ سفید خواند.
سوم، گزارشهایی از بررسی تشدید پس از ۳ نوامبر منتشر شده است، نه الزاماً پیش از آن. اگر تصمیم قطعی برای حملهٔ بزرگ پیش از رأی گرفته شده بود، نیازی به این تفکیک زمانی نبود.
چهارم، مجمع عمومی سازمان ملل در همین هفته ابزار مدیریت تصویر است، نه لزوماً صحنهٔ توافق. آمادگی مشروط برای دیدار با پزشکیان، اگر رخ دهد، بیشتر به کار آرام کردن بازار انرژی و رأیدهنده میآید تا حل بحران.
با این همه، فرضیهٔ دوم قطعی نیست. حادثهای خارج از کنترل -- حمله به ناو، انسداد کامل هرمز، یا عملیات مستقل اسرائیل -- میتواند تقویم را یکشبه باطل کند. سیال بودن نقشه دقیقاً به همین معناست: مسیر پایه پس از انتخابات است؛ مسیر استثنا تابع فرصت است.
استثنای فرصت طلایی
تجربهٔ فوریه نشان داد واشنگتن و تلآویو، وقتی هدفی متمرکز و آسیبپذیر دیدند، منتظر تقویم سیاسی نماندند. گزارشهای علنی حاکی است زمان عملیات علیه خامنهای با اطلاعات تازه جلو افتاد. نقشه تابع فرصت شد، نه فرصت تابع نقشه.
اکنون دو هدف میتوانند همان نقش را بازی کنند.
هدف نخست، از میان بردن بخش عمدهٔ فرماندهی تندرو سپاه در ضربهای متمرکز است. اگر کاخ سفید به این نتیجه برسد که با یک عملیات میتوان حلقهٔ تصمیمگیر جنگ را فلج کرد، هزینهٔ انتخاباتی در برابر وعدهٔ «پایان سریع» رنگ میبازد.
هدف دوم، پیدا شدن شریکی از داخل ساختار است که پس از بمبارانی کنترلشده حاضر باشد قدرت را بگیرد و با واشنگتن معامله کند. الگوی مطلوب ترامپ در اینجا ونزوئلاست: ربودن نیکلاس مادورو در ژانویهٔ ۲۰۲۶، نگاه داشتن دلسی رودریگز در رأس، تعویق انتخابات، و تبدیل دستگاه باقیمانده به شریک نفتی و امنیتی. ترامپ این را «سناریوی کامل» خوانده است. مشاورانش ایران را با همان قالب میسنجند.
این دو هدف اگر همزمان نزدیک شوند، احتمال جلو افتادن حمله پیش از ۳ نوامبر بالا میرود. اما نزدیک شدن هدف با تحقق مدل یکی نیست. اینجا خطای راهبردی آغاز میشود.
چرا ایران ونزوئلا نیست
مدل رودریگز بر چند فرض بنا شده است: حکومت عمدتاً غارتگر است نه مکتبی؛ سیاستمداران باقیمانده بلدیِ معامله در شرایط پایدارند؛ میتوان «رژیم تغییرماهیتداده» را به متحدان فروخت؛ جامعه بیش از آزادی، نان میخواهد؛ و بدیل مردمیِ مزاحمی در میدان نیست. هیچیک از این فرضها در ایران به آن شکل برقرار نیست.
یک. ماهیت نظام ایدئولوژیک و توسعهطلب است، نه فقط کلپتوکراتیک.
در ونزوئلا، دستگاه قدرت پس از حذف رأس توانست خیلی زود از ایدئولوژی به معامله بچرخد. جمهوری اسلامی علاوه بر رانت نفت و فساد ساختاری، مأموریت وجودی دارد: صدور نظم ایدئولوژیک، شبکهٔ نیابتی، و تعریف بقا از خلال خصومت با آمریکا و اسرائیل. حذف علی خامنهای این ماشین را به دولت بازرگان تبدیل نکرد. آنچه پدید آمد، به تعبیر برخی تحلیلها، «جمهوری سوم» امنیتی است: مجتبی خامنهای پوشش فقهی میدهد و سپاه هستهٔ تصمیم است. سخنگوی سپاه کانال مستقیم با واشنگتن را نفی میکند و رویارویی را یک جنگ واحد در چند مرحله میداند، نه پروندهای قابل بستن. شریکی که بخواهد نقش دلسی را بازی کند، باید هم قدرت اجرایی داشته باشد و هم در این دستگاه عقیدتی-امنیتی مشروعیت بقا. این ترکیب حداقل فعلا قابل مشاهده نیست.
دو. مدل حکمرانی پایدار در این ساختار دفن شده است.
خط هاشمی رفسنجانی -- عادیسازی نسبی، توسعه، و نوعی همزیستی کنترلشده با نظم جهانی -- نزدیکترین چیز به «مدل چین» در تاریخ جمهوری اسلامی بود. آن خط طی سه دهه تضعیف، حاشیه و سپس از میدان خارج شد. پس از مرگ هاشمی، حامل قدرتمندی برای آن باقی نماند.
آنچه امروز مشاهده میشود الگوی رشد صادراتمحور نیست. الگوی بقا از طریق انضباط پادگانی، انزوا و جنگ است. پس از ۲۸ فوریه، قدرت به حلقهٔ امنیتی تنگتری منتقل شد. گزارشهای علنی از نقش شبکهٔ نزدیک به مجتبی و چهرههایی چون حسین طائب در ترکاندن تفاهم ژوئن، و از ادارهٔ جمعی کشور به دست ژنرالها، نشان میدهد مهارت سیاستورزی در شرایط عادی دیگر دارایی نیست؛ گاه تهدید تلقی میشود. پزشکیان از حمله به کشتیها در هرمز خشمگین شد؛ فرماندهی سپاه آن را به گردن نگرفت؛ و تندروها عملاً مسیر معامله را بستند.
این را نباید با تعمیم بالینی به «پذیرش مدل کره شمالی تا لایههای میانی» یکی کرد. پیمایش مستقلی از کارمندان میانی در دست نیست. آنچه میتوان گفت این است: نظام پاداش و تنبیه فعلی، وفاداری امنیتی را پاداش میدهد و انعطاف سیاسی را تنبیه میکند. کسی که در این دستگاه مانده، سیاست پایدار را بلد نیست؛ آن را مخل بقای خویش میپندارد. چنین آدمی شریک دلسیگونه نمیشود. حداکثر میتواند آتشبس بخرد تا دوباره مسلح شود.
سه. «جمهوری اسلامی تغییرماهیتداده» را نمیتوان به متحدان فروخت.
ترامپ فقط نباید تهران را قانع کند. باید کنگره، رأیدهندهٔ آمریکایی، اسرائیل و دولتهای عربی را هم قانع کند. مواضع علنی تهران این کار را دشوار کرده است: شروط محسن رضایی برای پایان جنگ، تأکید قالیباف بر بسته ماندن هرمز تا تحقق تعهدات آمریکا، آمادهباش سپاه برای جنگ طولانی، و تداوم درگیری در چند جبهه. دولتی که همزمان با اسرائیل و کشورهای منطقه درگیر است، حتی اگر فردی از درون آن آمادهٔ معامله شود، تصویر «رژیم اصلاحشده» به دست نمیدهد. فروش چنین طرحی به اورشلیم و پایتختهای عربی منطقه، پس از ماهها جنگ و پس از کشتار دیماه، از فروش خود طرح در تهران دشوارتر است.
چهار. پروفایل جامعه ایرانی با ونزوئلا یکی نیست.
در ایران مطالبه فقط معیشتی نیست. پیمایشهای مؤسسهٔ گمان در سالهای اخیر، با وجود محدودیت روش در جامعهٔ بسته، الگوی پایداری نشان دادهاند: حدود ۷۰ تا ۸۰ درصد ادامهٔ جمهوری اسلامی را نمیخواهند؛ حدود ۸۹ درصد از نوعی نظام دموکراتیک حمایت کردهاند؛ مخالفت با قانون شرعی و حکومت نظامی اکثریتی است. در پیمایش ژوئن ۲۰۲۶، شعارهایی چون «زندهباد ایران»، «نه به اعدام»، «مرگ بر دیکتاتور» و «زن، زندگی، آزادی» همچنان سطح بالای توافق داشتهاند.
کشتار دیماه ۱۴۰۴ این شکاف را از سطح نارضایتی به سطح زخم جمعی برد. حتا شخص پرزیدنت ترامپ سخن از چهل تا پنجاه هزار تن گفته و در واقع به نظر عموم مردم صحه گذاشته است. حتی حداقلیترین رقم رسمی نیز برای مشروعیت هر «بقایای اسلامیِ بازسازیشده» ویرانگر است. خشم بخش قابل ملاحظهای از جامعه متوجه هر نشانی از تداوم حکومت اسلامی است، نه فقط گرانی. نصب یک خودیِ تغییرنامداده این خشم را خاموش نمیکند؛ آن را متمرکز میکند.
پنج. نادیده گرفتن شاهزاده رضا پهلوی برای ترامپ پرهزینه است.
این را نباید به اجماع ملی فروکاست. باید آن را واقعیت سیاسیِ مزاحم برای طرح ونزوئلایی دانست.حتا از دید بخش واقع بین ایرانیان جمهوری خواه او پررنگترین چهرهٔ مخالف در دادهها و در شعار خیابان باقی مانده است.
طرحی که او را نادیده بگیرد، در داخل با مقاومت نمادین روبهرو میشود و در خارج با فشار دیاسپورا و بخشی از کنگره. ترامپ میتواند از کنار یک تکنوکرات گمنام در کاراکاس عبور کند. عبور از چهرهای که بخش بزرگی از جامعهٔ معترض ایران او را نماد گذار میداند، هزینهٔ سیاسی جداگانهای دارد.
آنچه این شش هفته نشان میدهد
اگر استدلال بالا درست باشد، وضعیت فعلی را نباید نه صلح دانست و نه الزاماً مقدمهٔ حملهٔ فوری. وضعیت، آمادهباش برای دو مسیر است.
مسیر پایه: مدیریت شدت تا ۳ نوامبر؛ سپس، بسته به نتیجهٔ کنگره و باقیماندن یا نماندن فرصت، یا معاملهٔ موقت یا راند بعدی.
مسیر استثنا: ظهور هدفی متمرکز -- فرماندهی تندرو، یا شریک داخلیِ قابل فروش -- که تقویم را جلو میاندازد.
حتی در مسیر استثنا، محصول محتمل «ونزوئلای دوم» نیست. محصول محتملتر جنگِ جلوافتاده است بدون دولت جایگزینِ پایدار. ایران ماشین ایدئولوژیک-امنیتیای دارد که از رأس مستقلتر از کاراکاس است؛ جامعهای دارد که آزادی را به نان فروخته نمیبیند؛ و بدیلی دارد که حذفش از معادله آسان نیست.
انتخابات آمریکا جنگ را تمام نمیکند. فقط لحظهٔ تصمیم را جابهجا میکند. خطر آنجاست که واشنگتن لحظه را درست ببیند و مدل را غلط.
بابک نژند
ارجاعات منتخب
۱. بابک نژند، «آمریکا و جمهوری اسلامی: توافق صلح یا تنفس میان دو راند؟»، گویا نیوز، ۲۴ ژوئن ۲۰۲۶.
۲. Reuters/Ipsos و پوشش Military Times / الجزیره، سپتامبر ۲۰۲۶، دربارهٔ افت محبوبیت ترامپ و پیوند جنگ ایران با هزینهٔ زندگی.
۳. CNN، ۹ سپتامبر ۲۰۲۶؛ Jerusalem Post، ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۶: اظهارات ترامپ و ونس دربارهٔ پایان یا «مرحلهٔ متفاوت» پس از انتخابات میاندورهای ۳ نوامبر.
۴. گزارشهای نیویورکتایمز، رویترز و الجزیره دربارهٔ جلو افتادن عملیات فوریه علیه علی خامنهای بر پایهٔ اطلاعات تازه.
۵. Axios و گاردین، سپتامبر ۲۰۲۶، دربارهٔ مدل دلسی رودریگز و ارزیابی ترامپ از ونزوئلا بهعنوان «سناریوی کامل».
۶. CNN، ۳ مارس ۲۰۲۶: «در تهران دلسی رودریگز وجود ندارد»؛ تفاوت ساخت قدرت ایدئولوژیک ایران با کاراکاس.
۷. نیویورکتایمز، ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۶: نقش تندروها، از جمله حسین طائب، در ترکاندن تفاهم ژوئن.
۸. تهرانتایمز / ایران اینترنشنال، ۲۱ سپتامبر ۲۰۲۶: مصاحبهٔ سخنگوی سپاه دربارهٔ جنگ طولانی و نفی کانال مستقیم با واشنگتن.

رهبری دموکراتیک و مسئولیت پاسخگویی، حسین عرب















