رضا هنوز پایش روی پلهٔ اولِ دمِ درِ حیاط نرسیده بود که آذر، همسرش، از وسط حیاط با صدای بلند گفت:
-- بازم که دستِ خالی اومدی خونه، مرد!
رضا همانجا ایستاد. آذر ادامه داد:
-- پس از صبح که میری بیرون، چه گوری میکنی؟
رضا خیلی آرام از پله پایین آمد و درِ حیاط را بست.
-- میگی من چکار کنم؟ مردم پول تو دستوبالشون نیست. اکبر نانوا دیگه نسیه نمیده، مَمَلی قصاب نسیه نمیده، نادر بقال هم نسیه نمیده.
مکثی کرد.
-- بنزین... اگه ده تا مسافر بخوره، نصف روز رفته و همهٔ پول، تازه کم هم میارم که بنزین بزنم.
آذر دستش را روی کمرش گذاشت.
-- نسرین شیر میخواد. من اگه نخوردم مهم نیست، اما شیر دیگه ندارم بهش بدم. نازی نون میخواد. بچهست، نمیفهمه نداریم یعنی چی.
رضا گفت:
-- آذر خانم، زن عزیز بنده، من که از اول با بچهٔ دوم مخالف بودم. تو بچه میخواستی.
آذر با شنیدن صدای گریهٔ بچه به طرف اتاق رفت و گفت:
-- من خواستم، یا بغلخوابیهای تو منو بیچاره کرده؟
رضا با عصبانیت گفت:
-- دلمون به همین خوشه. کدوم تفریح رو داریم، زن؟
آذر از اتاق داد زد:
-- آدمی که نون شبشو نداره، غلط میکنه تفریح دلش بخواد!
رضا چند قدمی به طرف اتاق جلو رفت.
-- نه اینکه تو هم بدت میاد؟
آذر که نسرین را بغل گرفته بود، دمِ درِ اتاق آمد.
-- مرد، خجالت بکش.
بعد، با تغییر صدا گفت:
-- در اسلام، اگر زن خواستهٔ مردش رو برآورده نکنه، گناه کبیره حساب میشه. زن، هر جا، هر مکان، اگر مرد خواست...
مکث کرد.
-- برو از خودت خجالت بکش که از دین، همین قسمتهاش برات مهمه.
دوباره برگشت داخل اتاق.
-- بچه رو کی خواست؟ من که نخواستم. گفتم بریم بندازیمش، گفتی جنایت.
آذر با عصبانیت از اتاق بیرون آمد.
-- پول نون شب رو نداری، چطور میخواستی بندازمش؟ بدی دسته سنگینه؛ باجی مثل بیچاره شمسی اجاقگور شد. برو از خودت خجالت بکش.
نازی که سه سالش بود و تازه از خواب بیدار شده بود، تا دمِ در آمد. رضا را که دید، دوید طرف او.
رضا بغلش کرد.
-- بابا، من گشنمه.
رضا دست کرد توی جیب کتش و یک شکلات درآورد و به دخترش داد، اما نازی گفت:
-- بابا، من گشنمه.
رضا روی سکوی دمِ اتاق نشست و نازی را روبهروی خودش گرفت.
-- ببین دخترم، اون بیرون جنگه. ما رو تحریم کردن، جلوی فروش نفت رو گرفتن، تنگه رو محاصره کردن، زندگی رو برای همهٔ ما تنگ کردن.
مکثی کرد و همانطور در چشمهای دخترش خیره ماند.
-- بقالی و قصابی نسیه جنس نمیدن. نانوا میگه کفگیرش به ته دیگ خورده.
مکثی کرد.
اشکهایی که بیاختیار از چشمانش سرازیر شده بود را پاک کرد.
نازی صورت بابا را با دو دست گرفت.
-- بابا، گریه میکنی؟
رضا گفت:
-- نه باباجونم، دختر قشنگ من. از اینکه تو رو تو بغلم دارم، خوشحالم.
صدای زدن درِ حیاط آمد.
آذر رفت و در را باز کرد.
-- معصومه خانم، سلام. چیزی شده؟
معصومه خانم کیسهای را از زیر چادر بیرون آورد و به طرف آذر گرفت.
-- بگیر دخترم. جواد آقا امروز براش بار آورده بودن. گفتم زیاده، برای شما آوردم.
آذر تا آمد چیزی بگوید، معصومه رفت.
رضا پرسید:
-- کی بود دمِ در؟
-- مادر رحیمآقا.
رضا کمی مکث کرد.
-- چی گفتی بهش؟ چی میخواست؟ از پول که حرفی نزد؟
آذر در حالی که قطرههای اشک از چشمانش سرازیر بود، گفت:
-- شام بچهها رو آورده بود.
--------
۲۰۲۶/۹/۲۳

رضا پهلوی بر طبل سخنی دیگر میکوبد، نیکروز اعظمی















