Tuesday, Sep 29, 2026

صفحه نخست » ما با خودمان حرف می‌زنیم؟ دارکوب

darkoob.jpgمی‌نویسیم. مصاحبه می‌کنیم. تحلیل می‌کنیم. تز می‌دهیم. نقد می‌کنیم. برای گذار، دموکراسی، حقوق بشر، ائتلاف، رهبری و آینده ایران نقشه راه ترسیم می‌کنیم.

هر روز مقاله‌ای تازه، گفت‌وگویی تازه، میزگردی تازه و نظریه‌ای تازه. اما گاهی در میانه این انبوه گفتار، سوالی ساده و احتمالاً آزاردهنده مطرح می‌شود:

با چه کسی حرف می‌زنیم؟ با مردم؟ یا با خودمان؟

گاهی که این صحنه را نگاه می‌کنم، تصویر دیگری در ذهنم زنده می‌شود: فضای سیاست‌زده سال‌های انقلاب؛ حلقه‌های بحث جلوی سر در دانشگاه تهران، یادتان هست؟ جدل‌های پایان‌ناپذیر، گروه‌هایی که هرکدام حقیقت را نزد خود و دیگری را به انحراف متهم می‌کرد و ساعت‌ها برای اثبات برتری ایدئولوژی و تحلیل خویش سخن می‌گفت.

گویی سیاست بیش از آنکه نسبتی با زندگی مردم داشته باشد، مسابقه‌ای برای مغلوب کردن رقیب در میدان کلمات بود.

این تصویر البته فقط یک خاطره رمانتیک از بحث‌های خیابانی نیست. پیش از انقلاب، بخشی از نیروهای سیاسی ایران اساساً به مبارزه مسلحانه به‌عنوان راه گشودن مسیر انقلاب باور داشتند. بعد از خرداد 1342 جمع‌بندی کردند که گفتگو با حکومت بی‌فایده است! و یک دهه برای ایجاد هسته‌های مسلحانه کوشیدند. یعنی در بهترین سال‌های رشد اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی ایران. سازمان چریک‌های فدایی خلق، از دل جریان‌های مارکسیست ـ لنینیست و جنبش دانشجویی و روشنفکری شهری شکل گرفت و مبارزه چریکی را وسیله‌ای برای برانگیختن مردم می‌دانست. امروز نمی‌خواهم تاریخ سازمان‌های چریکی را بازخوانی کنم. سوال دیگری دارم:

آیا چریک‌بازی فقط اسلحه بود؟

یا نوعی شیوه اندیشیدن نیز در پس آن وجود داشت که هنوز، با لباس و واژگانی دیگر، در میان ما ادامه دارد؟ شیوه‌ای که در آن عده‌ای محدود ابتدا جهان را در ذهن خود توضیح می‌دهند، سپس مسئله را تعریف می‌کنند، دشمن و دوست را تعیین و راه پیروزی را می‌نویسند و سرانجام از جامعه انتظار دارند در مسیری که آنان از پیش طراحی کرده‌اند حرکت کند... در این نگاه، مردم اغلب در پایان تحلیل ظاهر می‌شوند؛ نه در آغاز آن.

گویا نخست نظریه ساخته می‌شود و سپس باید مردمی یافت که در آن نظریه جا بگیرند. مردم کجای این داستان‌اند؟ یکی از مهم‌ترین پرسش‌هایی که می‌توان از بخش بزرگی از گفتار سیاسی امروز پرسید همین است: مردم در این همه مقاله، مصاحبه و نظریه دقیقاً کجا هستند؟ نه «مردم» به‌عنوان یک واژه؛ چون همه از مردم سخن می‌گویند.

مقصودم انسان واقعی است؛ کسی که صبح از خانه بیرون می‌رود، برای معاش می‌جنگد، از بی‌ثباتی می‌ترسد، نگران آینده فرزندش است، امنیت می‌خواهد، کرامت می‌خواهد، دادرسی عادلانه انتظار دارد، رفاه می‌خواهد و می‌خواهد بداند تغییر سیاسی چه نسبتی با زندگی او خواهد داشت. این انسان در کجای گفت‌وگوی ما حضور دارد؟

چند درصد از آنچه امروز در فضای سیاسی فارسی‌زبان تولید می‌شود واقعاً برای فهم مسئله اوست و چند درصد آن ادامه منازعه میان کسانی است که اساساً مخاطب اصلی‌شان یکدیگرند؟

یک نفر مقاله می‌نویسد. دیگری نقدش می‌کند. سومی نقدِ نقد را می‌نویسد. چهارمی در مصاحبه‌ای توضیح می‌دهد چرا هر سه اشتباه کرده‌اند. پنجمی نظریه تازه‌ای برای «گذار» ارائه می‌دهد. و این حلقه بی‌پایان ادامه دارد، بی‌آنکه روشن باشد حاصل آن برای جامعه چیست.

گاه احساس می‌کنم ما یک «بازار داخلی اندیشه سیاسی» ساخته‌ایم که تولیدکننده و مصرف‌کننده‌اش تقریباً یک گروه‌اند. خودمان می‌نویسیم، خودمان می‌خوانیم، خودمان تأیید می‌کنیم، خودمان خشمگین می‌شویم و خودمان به یکدیگر پاسخ می‌دهیم. و بعد، چون صدا در این اتاق بسته بلند است، تصور می‌کنیم جامعه نیز در همان گفت‌وگو حضور دارد.

از چریک مسلح تا چریک کلامی

در سال‌های پیش از ۱۳۵۷، برخی گروه‌های سیاسی بر این باور بودند که یک اقلیت پیشرو می‌تواند با عمل انقلابی جامعه را به حرکت درآورد. ادبیات «مبارزه مسلحانه» در مذهبیون افراطی و چپ ایران صریحاً چنین نقشی برای گروه پیشاهنگ قائل بود.

امروز اسلحه‌ای در کار نیست؛ اما به وضوح می‌بینم چیزی از همان ذهنیت باقی مانده است. آن روز عده‌ای تصور می‌کردند با شلیک می‌توان تاریخ را بیدار کرد. امروز عده‌ای گمان می‌کنند با مقاله، مصاحبه و نظریه می‌توان جامعه را به دنبال خود کشاند. ابزار تغییر کرده، اما سوال هنوز باقی است:

آیا باز هم یک اقلیت سیاسی ـ فکری خود را جای جامعه نشانده است؟ آیا باز هم به‌جای آنکه ابتدا صدای جامعه شنیده شود، نسخه‌ای در اتاق‌های فکری نوشته می‌شود و بعد از مردم انتظار می‌رود آن را بپذیرند؟ اگر چنین است، پس تفاوت چندانی ندارد که واژگان ما امروز بسیار مدرن‌تر شده‌اند.

می‌توان به‌جای «خلق» از «جامعه مدنی» گفت. به‌جای «انقلاب توده‌ها» از «گذار دموکراتیک» سخن گفت. به‌جای «پیشاهنگ انقلابی» خود را «الیت»، «کنشگر»، «تحلیلگر» یا «اندیشمند سیاسی» نامید. اما اگر نسبت ما با مردم تغییر نکرده باشد، فقط فرهنگ واژگان عوض شده است.

تراژدی مکاشفه ذهنی

مشکل بزرگ‌تر از این هم هست. بخشی از آنچه به‌عنوان تحلیل سیاسی عرضه می‌شود، بیش از آنکه محصول تحقیق منظم باشد، محصول مکاشفه ذهنی است. نویسنده یا تحلیلگر چیزی را «می‌بیند»، از آن نتیجه‌ای بزرگ استخراج می‌کند و اندک‌اندک همان دریافت شخصی به یک نظریه درباره ایران، جامعه ایران یا آینده ایران تبدیل می‌شود.

بدون داده کافی. بدون جامعه‌شناسی. بدون اقتصاد سیاسی. بدون مقایسه تاریخی منظم. بدون مطالعه تجربه کشورهای دیگر. و گاهی حتی بدون تعریف دقیق مفاهیمی که با اطمینان بسیار به کار برده می‌شوند.

اندیشه البته همیشه از ذهن انسان آغاز می‌شود. اما تفاوت اندیشه با خیال‌پردازی در همین است که اندیشه باید حاضر باشد خود را در برابر واقعیت، دانش موجود و شواهد قابل سنجش قرار دهد. به‌گونه‌ای ارائه شود که قابل ابطال باشد. در غیر این صورت، هر ذهنی می‌تواند جهانی برای خودش بسازد.

و خطرناک‌تر آنکه انسان معمولاً عاشق فرزند ذهن خودش می‌شود. از همین‌جاست که گاه به‌جای تمرکز بر مسئله اصلی، انرژی عظیمی صرف دفاع از تز شخصی می‌شود. دیگر مهم نیست چه چیزی واقعاً به تضعیف ساختار موجود، سازمان‌یابی جامعه یا ساختن بدیلی قابل اعتماد کمک می‌کند. مهم این می‌شود که نظریه من درست از آب درآید. که تحلیل من بر تحلیل دیگری غلبه کند. که واژه‌ای که من ساخته‌ام وارد ادبیات سیاسی شود. که ثابت کنم دیگران نفهمیده‌اند و من فهمیده‌ام.

سیاست، آرام‌آرام از وسیله‌ای برای تغییر واقعیت به میدان اثبات خود تبدیل می‌شود.

دو عدسی

تاریخ علم مثال زیبایی دارد.

عینک در قرن سیزدهم اختراع شد و تلسکوپ در آغاز قرن هفدهم؛ یعنی سیصد سال زمان برد تا بشر این دو عدسی را روبه‌روی هم بگذارد و تلسکوپ خلق شود. چرا؟ چون داشتن ابزار کافی نیست؛ فکر بشر آن روز زاینده نبود. با دانش کلامی، با استدلال‌های بسته ذهنی و با دستگاهی که نتیجه را پیشاپیش می‌داند، نمی‌توان به تار و پود واقعیت راه یافت.

مسئله در حوزه معرفت‌شناسی است: اینکه ذهن چگونه می‌شناسد و چه چیز به آن اجازه می‌دهد از محفوظات، باورها و دستگاه‌های فکری پیشینی عبور کند. حتی علم، اگر با ایدئولوژی ممزوج شود، ممکن است دیگر ابزار کشف واقعیت نباشد و به وسیله‌ای برای اثبات همان چیزی تبدیل شود که از آغاز می‌خواستیم درست باشد. فکر زمانی زاینده است که واقعیت بتواند آن را تغییر دهد؛ نه آنکه ذهن، واقعیت را وادار کند در نقشه‌ای که از پیش کشیده جا بگیرد.

کافی است به گفت‌وگوی اخیر یرواند آبراهامیان با Sidecar از New Left Review بنگریم. این گزاره که «تحریم به‌تنهایی الزاماً رژیمی را سرنگون نمی‌کند» می‌تواند درست باشد؛ اما مقدماتی که او برای اثبات آن می‌آورد، از عراقِ صدام تا لیبیِ قذافی و سوریه‌ی اسد، اساساً برای توضیح ایران کفایت نمی‌کند. حیرت‌انگیزتر آنکه مورخی با آن وسعت دانش، تفاوت‌های بنیادین تاریخی، اجتماعی و ژئوپولیتیکی ایران با این کشورها را تا این اندازه کم‌رنگ می‌کند. حتی تفاوت میان جامعه‌ای که دهه‌ها در زیر یک حکومت دینیِ تئوکراتیک و توتالیتر زیسته با جامعه‌ای که ذیل یک استبداد عرفی و اقتدارگرا زیسته، در این قیاس چندان جایی پیدا نمی‌کند؛ حال آنکه همین تفاوت می‌تواند بر نسبت مردم با مشروعیت، دین، دولت و مسیر گذار سیاسی اثری عمیق داشته باشد. اینجاست که دانش فراوان، اگر در بند فقط همان دو عدسی پیشینی بماند، ممکن است به‌جای گشودن افق تازه، صرفاً همان تصویر قدیمی را دقیق‌تر کند.

انقلاب ۵۷ و مسئولیتی که هنوز درباره آن حرف نزده‌ایم

نسلی از نیروهای سیاسی ایران در سال‌های منتهی به انقلاب، با ایدئولوژی‌های گوناگون، خواهان براندازی نظم موجود بود. در میان آنان طیفی از نیروهای چپ مسلح، نیروهای اسلام‌گرا و جریان‌های دیگر حضور داشتند و بعدها نیز درباره سهم و مسئولیت هرکدام در انقلاب و پیامدهای آن روایت‌های متفاوتی شکل گرفت. وجود سازمان‌های مسلح مارکسیستی و اسلام‌گرا در دهه ۱۳۵۰ بخشی مستند از تاریخ سیاسی آن دوره است. اما چیزی که برایم مهم‌تر است یک پرسش اخلاقی و فکری است:

چه تعداد از کسانی که مردم را به سوی یک تغییر بزرگ فراخواندند، واقعاً می‌دانستند فردای آن تغییر چگونه خواهد بود؟ چه تعداد از آنان توانسته بودند ساختاری را که قرار بود جایگزین شود بشناسند؟ و مهم‌تر:

وقتی حاصل آن شور سیاسی با زندگی میلیون‌ها انسان پیوند خورد، چه اندازه مسئولیت پذیرفته شد؟

این پرسش را امروز می‌پرسم؛ چون می‌بینم همان شیوه اندیشیدن به شکلی دیگر تکرار می‌شود. مسئله فقط خطای یک تحلیل یا شکست یک پروژه سیاسی نیست؛ مسئله مسئولیت کسی است که ابتدا در ذهن خود تصویری از جامعه و آینده می‌سازد و سپس از مردم می‌خواهد مطابق آن تصویر حرکت کنند. در چنین وضعی، نظریه دیگر وسیله فهم جامعه نیست؛ جامعه به ماده تحقق نظریه تبدیل می‌شود.

سال ۵۷ چنین نسخه‌هایی با نام «انقلاب» عرضه می‌شد؛ امروز ممکن است نامشان «گذار»، «ائتلاف»، «رهبری»، «جمهوری»، «سکولار دموکراسی» یا «مجلس مؤسسان» باشد. نام نسخه مسئله اصلی نیست؛ مسئله این است که این نسخه از کجا آمده، بر چه شناختی از جامعه استوار است و چه نسبتی با خواست و زندگی واقعی مردم دارد. اگر قرار است برای آینده یک ملت نسخه بپیچیم، داشتن قلم، تریبون و حتی انبوهی از دانش، به‌تنهایی برای نسخه‌نویسی کفایت نمی‌کند.

مردم نمی‌فهمند

در بسیاری از بحث‌های سیاسی، وقتی جامعه مطابق انتظار اهل سیاست رفتار نمی‌کند، توضیح آماده‌ای وجود دارد:

مردم آگاه نیستند. فرهنگ سیاسی ضعیف است. کتاب بخوانید!

جامعه هنوز دموکراسی را نفهمیده است. مردم تحت تأثیر تبلیغات‌اند...

یعنی هنوز وقت آن نرسیده جهت سوال را برعکس کنیم؟

شاید مشکل این نیست که مردم حرف ما را نمی‌فهمند. شاید ما مسئله مردم را نفهمیده‌ایم. شاید آنچه برای ما مسئله‌ای بزرگ و تعیین‌کننده است، برای بخش مهمی از جامعه نه آنکه در اولویت نخست نباشد، اساساً هیچ اولویتی ندارد!

شاید زبان ما زبانی نیست که با تجربه زیسته مردم ارتباط برقرار کند. و شاید بدتر از همه: شاید اساساً مخاطب واقعی ما مردم نیستند. وقتی مقاله‌ای می‌نویسیم و تمام ارجاعات، کدها، کنایه‌ها و پاسخ‌های آن متوجه ده یا بیست چهره سیاسی و فکری دیگر است، آیا حقیقتاً با جامعه سخن گفته‌ایم؟

وقتی ساعت‌ها درباره اختلاف دو جریان بحث می‌کنیم، بدون آنکه توضیح دهیم حاصل این اختلاف برای زندگی شهروند عادی چیست، این سیاست است یا سرگرمی سیاسی؟ وقتی «کنشگری» را با میزان حضور در شبکه‌های اجتماعی، تعداد مصاحبه‌ها و حجم نوشته‌ها اندازه می‌گیریم، آیا کنش را با تولید محتوا اشتباه نگرفته‌ایم؟

دشمن را گم نکنیم

هر جامعه‌ای که در برابر یک ساختار توتالیتر برای تغییر تلاش می‌کند، با یک خطر مشخص روبه‌روست: اینکه مخالفان، به‌جای تمرکز بر مسئله اصلی، بخش عمده توان خود را صرف یکدیگر کنند. اختلاف طبیعی است. نقد ضروری است. هیچ جنبش سیاسی سالمی نباید نقد را تعطیل کند. اما مرزی وجود دارد میان نقد برای اصلاح مسیر و زندگی کردن در نقد یکدیگر.

گاهی احساس می‌شود در فضای سیاسی ما، دیگریِ نزدیک جذاب‌تر از مسئله اصلی شده است. چون دیگری پاسخ می‌دهد. می‌توان با او جدل کرد. می‌توان او را شکست داد. می‌توان از یک جمله‌اش چند روز محتوا ساخت. اما ساختار اصلی قدرت وارد این گفت‌وگو نمی‌شود. و درست در همین‌جاست که ممکن است نیروی مخالف، بی‌آنکه متوجه باشد، بخش بزرگی از انرژی خود را در مداری بسته مصرف کند.

پیش از مقاله بعدی

به‌نظرم وقت آن رسیده است پیش از نوشتن مقاله بعدی، پیش از مصاحبه بعدی، پیش از برگزاری نشست بعدی و پیش از ارائه تز تازه‌ای درباره آینده ایران، یک سؤال ساده از خودمان بپرسیم:

این حرف کدام مسئله مردم را روشن‌تر می‌کند؟ کدام ابهام را کم می‌کند؟ کدام امکان تازه را پیش پای جامعه می‌گذارد؟ کدام هزینه را کاهش می‌دهد؟ کدام اعتماد را می‌سازد؟ کدام نیرو را به یکدیگر نزدیک‌تر می‌کند؟ و اگر پاسخ روشنی نداریم، لازم است بپذیریم آنچه انجام می‌دهیم الزاماً کنش سیاسی نیست. ممکن است فقط ادامه گفت‌وگویی باشد که سال‌هاست میان خودمان جریان دارد.

واژه‌ها تغییر کرده‌اند. ظاهرها مدرن‌تر شده‌اند. «دموکراتیک»، «حقوق بشر»، «سکولار دموکراسی»، «گذار»، «جامعه مدنی» و ... جای بسیاری از اصطلاحات نیم‌قرن پیش را گرفته‌اند. اما یک عادت هنوز دست‌نخورده باقی مانده است:

ما سخن می‌گوییم. ما پاسخ می‌دهیم. ما یکدیگر را نقد می‌کنیم. ما یکدیگر را مغلوب می‌کنیم. ما برای کشور نقشه می‌کشیم. و مردم اغلب در بیرون از این حلقه ایستاده‌اند...

اما پیش از آنکه دوباره از مردم بپرسیم چرا همراه نمی‌شوند، از خودمان بپرسیم:

آیا ما واقعاً با آنها حرف زده‌ایم؟ یا هنوز، پس از همه این سال‌ها،

ما با خودمان حرف می‌زنیم؟

مهر 1405

دارکوب



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy