Tuesday, Oct 6, 2026

صفحه نخست » چپ ایرانی؛ فرار از پاسخ‌گویی در سایه پهلوی، ک. جناب

chap.jpgروایت مازوخیسم سیاسی از آغاز تا سقوط

در بخش عمده‌ای از قرن بیستم، احزاب چپ که ریشه در اتحادیه‌های کارگری و جنبش طبقهٔ کارگر صنعتی داشتند، از نیروهای اثرگذار و حتی مسلط بر عرصهٔ سیاسی اروپا به شمار می‌رفتند. آنان، دست‌کم در مقاطعی، توانستند مطالبات اجتماعی را به برنامه‌های سیاسی و اقتصادی تبدیل کنند و میان سازمان سیاسی و جامعهٔ واقعی پیوندی برقرار سازند.

اما داستان چپ ایرانی مسیری متفاوت را پیمود. پس از نزدیک به یک قرن فعالیت سیاسی، این جریان هنوز نتوانسته است حتی یک «قرارداد اجتماعی» روشن و قابل‌اجرا با جامعهٔ ایران ارائه کند؛ قراردادی که پاسخ‌گوی همان دغدغه‌هایی باشد که سال‌ها به نام آن‌ها سخن گفت و برایشان سینه زد.

چرا بخش بزرگی از چپ ایرانی، به جای تبدیل آرمان‌های خود به یک قرارداد اجتماعی ملموس با مردم ایران، همچنان در گذشته، در خاطرهٔ شکست‌ها و در جدال‌های ایدئولوژیک قرن بیستم گرفتار مانده است؟

چپ ایرانی هنوز هم پهلوی را به‌مثابه عبایی می‌بیند که می‌توان کمبودها، شکست‌ها و راه‌های اشتباهی را که سال‌ها پیموده است، زیر آن پنهان کرد.

هرگاه سخن از کارنامهٔ تاریخی چپ ایرانی به میان می‌آید، به‌جای مواجههٔ بی‌واسطه با خطاهای نظری، سیاسی و سازمانی خود، بازگشت به گذشته و برجسته‌کردن نقش پهلوی به ساده‌ترین راه فرار از پاسخ‌گویی تبدیل می‌شود.

گویی اگر تمام مسئولیت ناکامی‌های امروز را بتوان به «دوران پهلوی» نسبت داد، دیگر نیازی به پاسخ دادن به این پرسش دشوار نیست که چپ ایرانی خود چه می‌خواست، چه کرد، چه به دست آورد و چرا در نهایت بخش بزرگی از جامعه را از دست داد.

جامعه از هر جریان سیاسی، بیش از هر چیز، یک پاسخ روشن می‌خواهد: اگر قدرت در اختیار شما قرار می‌گرفت، چه جامعه‌ای می‌ساختید؟ نسبت شما با آزادی، مالکیت، بازار، دولت، مذهب، حقوق فردی و کثرت‌گرایی سیاسی چه بود؟ و مهم‌تر از همه، چگونه می‌خواستید این آرمان‌ها را از سطح شعار به زندگی روزمرهٔ مردم منتقل کنید؟

چپ ایرانی هنوز در برابر این پرسش‌ها بدهکار است. پهلوی، هر اندازه هم که در روایت تاریخی چپ موضوع نقد باشد، نمی‌تواند تا ابد پوششی برای این بدهی تاریخی باقی بماند.

این سردرگمی پس از انقلاب ۱۳۵۷ باعث شد بخشی از چپ ایرانی با پدیده‌ای مواجه شد که می‌توان آن را، به‌عنوان یک استعارهٔ سیاسی، «سندرم استکهلم» نامید؛ وضعیتی که در آن قربانی، به‌جای گسستن کامل از قدرتی که آزادی، امنیت و هستی سیاسی او را تهدید کرده است، به تدریج برای آن قدرت و حتی برخی از نمایندگانش نوعی همدلی و همدردی پیدا می‌کند.

این دگرگونی را در نوشته‌های برخی از چهره‌های برجستهٔ چپ می‌توان پی گرفت. برای نمونه، در خاطرات و نوشته‌های م.ا. به‌آذین، به‌ویژه در کتاب بار دیگر و این بار، نوعی بازخوانی عاطفی از گذشته و رابطه با برخی نیروهای انقلابی و سرکوبگر دیده می‌شود؛ رابطه‌ای که در آن مرز میان «هم‌رزم دیروز» و «عامل سرکوب امروز» گاه چنان کمرنگ می‌شود که قربانی همچنان می‌تواند دیگری را در جایگاه رفیق سابق خود تصور کند.

ستایش رنج

در بخش مهمی از روشنفکری چپ ایران، رنج صرفاً یک پیامد ناخواستهٔ مبارزه نبود؛ گاه به بخشی از هویت سیاسی و حتی سرمایهٔ اخلاقی فرد تبدیل می‌شد. زندان، تعقیب، مخفی‌کاری، بازجویی و فرار از ساواک، برای نسلی از روشنفکران و فعالان سیاسی، نه فقط خاطرهٔ سرکوب، بلکه بخشی از روایت قهرمانانهٔ زندگی سیاسی آنان بود.

از این منظر، مسئله فقط این نبود که آنان با رژیم پهلوی مبارزه می‌کردند؛ مسئله این بود که مبارزه با رژیم پهلوی به یک شیوهٔ زندگی تبدیل شده بود. زندگی در شرایط اضطرار، توطئه، تعقیب و گریز و انتظار یک «لحظهٔ انقلابی» با تصور آنان از خود و جهان سازگار بود. انقلاب قرار بود پایان این وضعیت باشد، اما در مواردی خودِ انقلاب نیز به شکلی دیگر همان منطق دائمیِ بحران و مبارزه را بازتولید کرد.

مشکل از جایی آغاز شد که این جهان فرو ریخت.

بخشی از این روشنفکران پس از انقلاب و به‌ویژه پس از مهاجرت، ناگهان خود را در جهانی یافتند که قواعدش با آنچه دهه‌ها تجربه کرده بودند متفاوت بود: جامعه‌ای نسبتاً باثبات، سیاست حزبی قانونی، رسانه‌های آزادتر، زندگی روزمره، رقابت انتخاباتی و ضرورت پاسخ دادن به پرسش‌هایی که دیگر نمی‌شد با ادبیات «مبارزه» به آن‌ها پاسخ داد.

برای کسی که هویت سیاسی‌اش تا حد زیادی در میدان نبرد شکل گرفته بود، صلح می‌توانست از جنگ دشوارتر باشد.

در اینجا می‌توان از نوعی وابستگی به وضعیت انقلابی سخن گفت؛ نه به معنای یک بیماری روانی، بلکه به معنای وابستگی هویتی به جهانی که در آن فرد خود را در حال مبارزه، مقاومت و قربانی‌شدن تعریف می‌کند. در چنین شرایطی، رنج تنها چیزی نیست که فرد تحمل می‌کند؛ رنج به او معنا، هویت و احساس رسالت می‌دهد.

به همین دلیل، مهاجرت برای برخی از آنان صرفاً جابه‌جایی جغرافیایی نبود؛ خروج از جهانی بود که هویتشان در آن ساخته شده بود.

یکی دیگر از نشانه‌های فاصله گرفتن چپ ایرانی از جامعهٔ امروز، ماندن آن در جهان فرهنگی گذشته است. هنوز در بخش‌هایی از نوشته‌ها و مقالات چپ ایرانی، ارجاع به ادبیات کلاسیک روسیه و رمان‌های قرن نوزدهم، بیش از آنکه یک ارجاع ادبی باشد، به ابزاری برای توضیح جهان سیاسی امروز تبدیل می‌شود.

تولستوی، داستایفسکی، تورگنیف، چخوف و دیگر نویسندگان روس، البته بخشی از میراث بزرگ ادبیات جهان‌اند و هیچ ایرادی در خواندن و ارجاع دادن به آنان وجود ندارد. مسئله زمانی آغاز می‌شود که دستگاه مفهومی یک جریان سیاسی همچنان در جهانی فرهنگی شکل بگیرد که بیش از یک قرن از آن فاصله داریم، اما این جریان کمتر بتواند تجربهٔ انسان ایرانیِ امروز را با همان عمق و جدیت روایت کند.

چپ ایرانی در بسیاری از موارد هنوز جامعه را از پشت عینک گذشته می‌بیند.

وقتی تجربهٔ زیستهٔ امروز به اندازهٔ کافی در نظریه و ادبیات سیاسی یک جریان بازتاب پیدا نکند، طبیعی است که برای توضیح زمان حال، دائماً به شخصیت‌ها، رمان‌ها و تجربه‌های تاریخی گذشته بازگردد.

مشکل، داستایفسکی یا تولستوی نیستند؛ مشکل آنجاست که جامعهٔ امروز ایران دیگر نمی‌تواند صرفاً با شخصیت‌های رمان‌های روسی قرن نوزدهم توضیح داده شود.

جامعهٔ ایران امروز با مسائلی چون اقتصاد دیجیتال، مهاجرت، شبکه‌های اجتماعی، تغییر سبک زندگی، فردگرایی، بحران اعتماد، رابطهٔ جدید نسل‌ها با دولت و مذهب، تغییرات جمعیتی و دگرگونی مفهوم طبقه مواجه است و چپ ایرانی هنوز درگیر خودویرانی.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy