درباره زندگی، آزادی و اشتباهی که سیاست را به هدف تبدیل کرد
شاید یکی از اشتباههای دیرپای ما این بوده است که سیاست را بیش از اندازه جدی گرفتهایم.
نه به این معنا که سیاست مهم نیست. تصمیم سیاسی میتواند جنگ یا صلح بسازد، آزادی را حفظ یا نابود کند، ثروت یک ملت را افزایش دهد یا نسلها را فقیر کند. مسئله دقیقاً همین است: سیاست مهم است، اما اهمیتش ابزاری است، نه ذاتی.
سیاست برای سیاست نیست. حکومت برای حکومت نیست.
استقلال، جمهوری، سلطنت، دموکراسی، انتخابات و حتی قانون اساسی هیچکدام به خودی خود مقصد نیستند. همه اینها، در بهترین حالت، ابزارهایی هستند برای اینکه انسان بتواند فردا کمی بهتر از امروز زندگی کند.
اگر چنین نکنند، باید درباره ارزششان شک کرد.
ممکن است گفته شود که اتفاقاً برای رسیدن به همین زندگی بهتر است که شکل سیاست اهمیت پیدا میکند؛ مثلاً جمهوری یا دموکراسی را میخواهیم چون آزادی و رفاه بیشتری میآورد. اگر قرار بود از هیچ، دولتی بسازیم، این استدلال قابل فهم بود. اما مسئله ما چنین نبوده است. نظمی وجود داشته که، با همه کاستیهایش، سیاست را در خدمت بهتر شدن زندگی قرار داده بود؛ اما ما به جای سنجیدن آن با حاصلش، خودِ شکل سیاست را معیار کردیم. وسیله آرامآرام جای غایت نشست و کار به جایی رسید که به جای آنکه سیاست را با کیفیت زندگی بسنجیم، کیفیت زندگی را با «درستی سیاست» توجیه کردیم.
شاید یکی از خطرناکترین خطاهای ما همین بود که آنچه ساخته شده بود را بدیهی فرض کردیم. مدرسه و دانشگاه، راه و صنعت، دستگاه اداری، امنیت و گسترش حقوق اجتماعی را «حداقلهایی» دانستیم که گویا هر حکومتی، صرفنظر از ماهیت و توانش، ناگزیر آنها را حفظ خواهد کرد.
پس تمام آنچه موجود بود با کاستیهای واقعیاش سنجیده شد، اما آنچه قرار بود جایش بنشیند با آرزوهایش.
گویی میشد بر سر حاصل چند دهه ساختن قمار کرد، چون شکل سیاسی مطلوب نبود. شاید آدم معمولی، آنکه نه تریبونی دارد و نه نامی در سپهر روشنفکری، گاه بهتر میفهمد که هیچیک از اینها بدیهی نیست؛ چون هزینه خراب شدن نظریهها را نه در مقاله، که در زندگی خودش میپردازد.
شاید از همینجا بسیاری از اختلافهای سیاسی ما صورت دیگری پیدا کنند. ما غالباً درباره شکل ظرف بحث کردهایم و محتوای آن را فراموش کردهایم. اینکه حکومت جمهوری باشد یا سلطنتی، مستقل باشد یا در اتحاد با قدرتهای دیگر، رئیس دولت چگونه انتخاب شود و حتی قدرت از چه مسیری به دست آمده باشد، همگی پرسشهای مهمیاند؛ اما پیش از همه آنها سؤال سادهتری وجود دارد:
این نظم سیاسی با زندگی انسان چه میکند؟ محتوای زندگی است که اهمیت دارد.
اینکه انسان تا چه اندازه امکان انتخاب دارد؛ چه بپوشد، چگونه زندگی کند، چه بخواند، چه بشنود، چه بیندیشد، چه بگوید، چه بسازد و با چه کسی معاشرت کند. اینکه بتواند راهی را انتخاب کند که دیگری نمیپسندد، اندیشهای را آزمایش کند که اکثریت نادرست میدانند، شکست بخورد، دوباره آغاز کند و از تجربه خود چیزی تازه بسازد.
آزادی از همینجا معنایی فراتر از یک شعار سیاسی پیدا میکند.
آزادی فقط آن نیست که بتوان از حکومت انتقاد کرد. آزادی یعنی امکان انتخاب فردی؛ و این انتخاب، سرچشمه تفاوت است. تفاوت سرچشمه تجربه است، تجربه سرچشمه فکر تازه، و فکر تازه مقدمه خلق چیزی است که پیش از آن وجود نداشته است.
یک کتاب، یک قطعه موسیقی، یک نظریه علمی، یک نرمافزار، یک دارو، یک دستگاه صنعتی، یک روش تازه مدیریت یا حتی یک غذای تازه، پیش از آنکه «محصول» باشد، یک فکر بوده است.
و اقتصاد از همینجا آغاز میشود.
گاهی چنان سخن میگوییم که گویا نخست «اقتصاد» وجود دارد و سپس در درون آن بنگاه، محصول و بازار پدید میآید. اگر بیشتر فکر کنیم، رابطه در بسیاری از موارد برعکس است.
پیش از بازار باید چیزی برای عرضه وجود داشته باشد. پیش از محصول باید اندیشهای برای ساختن آن وجود داشته باشد. و پیش از اندیشه خلاق، انسانی باید وجود داشته باشد که حق داشته باشد متفاوت فکر کند.
از این منظر، بازار فرع بر اقتصاد است؛ اقتصاد فرع بر تولید محصول و خدمت؛ محصول و خدمت فرع بر فکر، تجربه و خلاقیت انساناند؛ و شکوفایی فکر و خلاقیت بدون آزادیهای فردی، اجتماعی و فرهنگی تقریباً ناممکن است.
به همین دلیل آزادی اجتماعی مسئلهای حاشیهای در کنار اقتصاد و سیاست نیست. آزادی فردی و اجتماعی یکی از مقدمات اقتصاد پویا و حکمرانی عقلانی و تخصصمحور است.
جامعهای که انتخاب فردی را تحمل نمیکند، فقط پوشش یا موسیقی یا سبک زندگی را محدود نکرده است؛ همان سازوکاری را محدود کرده که انسان با آن امکان کشف راههای تازه را پیدا میکند.
ذهن را نمیتوان به دو قسمت تقسیم کرد و گفت در زندگی اجتماعی مطیع باش، آنچه برایت تعیین کردهایم بپوش، بخوان، ببین و انتخاب کن، اما وقتی وارد کارخانه، دانشگاه یا آزمایشگاه شدی ناگهان خلاق، مستقل و نوآور باش.
انسان همان انسان است. جامعهای که تفاوت را کمرنگ یا پرهزینه میکند، دیر یا زود فکر تازه را نیز پرهزینه خواهد کرد؛ و جامعهای که فکر تازه در آن پرهزینه باشد، محصول تازه نیز کمتر تولید خواهد کرد.
در آن صورت ممکن است بازار داشته باشیم، اما بیشتر بازار مصرف خواهیم داشت؛ بازاری که محصول فکر دیگران را وارد، توزیع و مصرف میکند.
پس شاید برای فهم سیاست باید جهت نگاه را عوض کنیم.
از بالا به پایین نگاه نکنیم: دولت، نظام سیاسی، ایدئولوژی، اقتصاد و بعد انسان.
از پایین به بالا نگاه کنیم:
انسان، آزادی، فکر، آفرینش، تولید، اقتصاد، بازار؛ و در انتهای این زنجیره، سیاست.
وظیفه سیاست آن است که این زنجیره را ممکن و قانونمند کند، همین. نه اینکه خود به جای آن بنشیند. و مهمتر از همه، سیاستی را که وظیفه خود را ساختن زیرساختهای همین زندگی میدانست، باید قدر میدانستیم؛ نه اینکه آن را ویران کنیم و دههها بعد، پس از پرداخت هزینهای گزاف، تازه در آرزوی بازگشت به همان نقطهای باشیم که روزی از آن عبور کردیم.
در این معنا، حکومتِ موفق حکومتی نیست که مردم بیش از همه درباره آن حرف بزنند. برعکس، موفقترین سیاست آن است که آنقدر درست کار کند که سیاست بخش کوچکی از زندگی مردم شود؛ آنقدر کوچک که از صحنه زندگی اجتماعی ناپیدا شود.
آنموقع، انسان صبح از خواب بیدار نمیشود که جمهوری یا سلطنت را زندگی کند. زندگی میکند تا دوست بدارد، کار کند، بسازد، بیاموزد، سفر کند، موسیقی بشنود، فرزندش را بزرگ کند، چیزی کشف کند، خانهای بسازد، کتابی بنویسد یا فقط عصر آرامی را در کنار کسانی که دوستشان دارد بگذراند.
سیاست اگر ارزشی دارد، برای حفاظت از همین چیزهاست.
آن هنگام که خودِ سیاست به محتوای زندگی تبدیل شود، حتماً یک جای کار بهطور اساسی ایراد دارد.
دارکوب

دکترین غیررسمی «همه یا هیچکس»، س.روزبه

حافظ و انکار نهاد پیامبری؟ سپهر کاوش















