خونریز، خونشور، خونخوار
س. روزبه
جمهوری اسلامی این روزها بیش از گذشته از «خونخواهی» سخن میگوید. خون کشتهشدگان خود را فراموشنشدنی میخواند، از انتقام حرف میزند و رسانه، منبر و تریبون رسمی را برای زنده نگه داشتن آن به کار میگیرد و حتی برای آن جایزه تعیین می کند .
اما درست در همین نقطه پرسشی ساده پیش روی ما قرار میگیرد: حکومتی که خود را خونخواه معرفی میکند، با خون کسانی که خود متهم به ریختن آن است چه کرده است و رهبر و عامرین تصویب قتل عام چگونه باید پاسخ دهند ؟
شاید بتوان بخشی از پاسخ را در سه واژه خلاصه کرد: خونریز، خونشور و خونخوار.
این سه واژه قرار نیست اصطلاحات حقوقی یا دانشگاهی باشند. استعارهای هستند برای دیدن سه چهره متفاوت یک سازوکار: جایی خون ریخته میشود؛ جایی تلاش میشود رد آن خون از روایت رسمی پاک شود؛ و جایی دیگر، دستگاه قضایی با صدور و اجرای حکم مرگ، جان انسانی را که در خیابان کشته نشده، میگیرد.
خونریز؛ وقتی گلوله جای پاسخ را میگیرد
نخستین ضلع، آشکارترین آنهاست.
تاریخ جمهوری اسلامی با پروندههای متعددی از اعدام، سرکوب خیابانی، تیراندازی به معترضان، شکنجه و مرگ در بازداشتگاه روبهرو بوده است. اما برای دیدن این ضلع اول لازم نیست فهرستی بلند از قربانیان تهیه کنیم. و سعی کردم برای هر ضلع یک مثال نام ببرم . نام مهسا ژینا امینی کافی است تا یکی از مهمترین فصلهای این تاریخ به یاد آورده شود.
مهسا در شهریور ۱۴۰۱ پس از بازداشت توسط گشت ارشاد جان باخت. حکومت از همان ابتدا روایت خود را از علت مرگ ارائه کرد، اما هیئت مستقل حقیقتیاب سازمان ملل بعدها به این نتیجه رسید که مرگ او در بازداشت دولت، غیرقانونی و ناشی از خشونت فیزیکی بوده است.
مرگ مهسا خود به آغاز اعتراضاتی گسترده تبدیل شد و پاسخ حکومت به آن اعتراضات نیز ضلع «خونریز» را گستردهتر کرد. هیئت حقیقتیاب سازمان ملل مواردی از قتل، شکنجه، خشونت جنسی و دیگر نقضهای شدید حقوق بشر را مستند کرد و بخشی از این اقدامات را در حد جنایت علیه بشریت دانست.
اینجا خونریزی فقط پایان یک زندگی نیست؛ آغاز مرحله دیگری است: با روایت آن خون چه باید کرد؟
خونشور؛ وقتی باید رد خون پاک شود
«خونشور» شاید ناآشناترین واژه این مثلث باشد و به همین دلیل باید معنای آن روشن باشد.
منظور کسی نیست که خون را به معنای واقعی میشوید؛ منظور دستگاهی است که پس از یک مرگ، میکوشد مسئولیت را از روایت آن پاک کند: علت مرگ تغییر میکند، روایت دیگری ساخته میشود، قربانی مقصر معرفی میشود یا خانواده برای سکوت و پذیرش روایت رسمی تحت فشار قرار میگیرد.
پرونده نیکا شاکرمی یکی از روشنترین نمونهها برای بررسی این سازوکار است.
نیکای ۱۶ ساله در جریان اعتراضات ۱۴۰۱ ناپدید شد و بعد پیکرش به خانواده تحویل داده شد. درباره چگونگی مرگ او روایتهای کاملا متفاوتی منتشر شد. عفو بینالملل، بر اساس تحقیقات خود، گزارش کرد که نیکا بر اثر ضربات مرگبار به سر جان باخته و خانواده او برای پذیرش روایت رسمی مبنی بر سقوط از ساختمان و خودکشی تحت فشار قرار گرفته است.
اهمیت این پرونده فقط در چگونگی مرگ یک دختر نوجوان نیست. مسئله مهمتر، جنگی است که پس از مرگ او بر سر روایت مرگ آغاز شد.
اینجاست که «خونشور» معنا پیدا میکند.
خون ریخته شده، اما اکنون باید از حافظه عمومی شسته شود؛ نه با آب، بلکه با خبر، مصاحبه، تلویزیون، روایت رسمی، سکوت و فشار.
و شاید یکی از مهمترین پرسشهای این مقاله همین باشد: چه کسی تصمیم میگیرد کدام خون باید در حافظه جامعه بماند و کدام خون باید از آن پاک شود؟
خونخوار؛ وقتی دستگاه قضایی جان میگیرد
اما همه کسانی که در اعتراضات حضور دارند در خیابان کشته نمیشوند. بعضی بازداشت میشوند، به بازداشتگاه و زندان میروند و سپس با دستگاه قضایی روبهرو میشوند.
اینجاست که ضلع سوم این مثلث را میتوان دید: «خونخوار».
این واژه نیز استعاره است. مقصود، خوردن خون به معنای لغوی نیست؛ سخن از ساختاری است که اختیار گرفتن جان انسان را در دست دارد و مجازات مرگ میتواند در آن به بخشی از سازوکار اعمال قدرت تبدیل شود.
محسن شکاری یکی از شناختهشدهترین نمونههاست.
او در جریان اعتراضات ۱۴۰۱ بازداشت و به اتهام «محاربه» به اعدام محکوم شد و در آذر همان سال به دار آویخته شد. او نخستین معترضی بود که در ارتباط با اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» اعدام شد. دفتر حقوق بشر سازمان ملل نسبت به روند رسیدگی به پرونده و فقدان تضمینهای لازم برای دادرسی عادلانه اعتراض کرد.
اینجا دیگر گلولهای در خیابان شلیک نمیشود. لباس و شکل اعمال قدرت تغییر کرده است: بازداشت، پرونده، دادگاه، حکم و سرانجام طناب دار.
در زبان عامیانه فارسی اصطلاح تلخی داریم: «خون مردم را در شیشه کردن»؛ یعنی کسی را چنان در فشار و رنج قرار دادن که زندگی بر او و اطرافیانش دشوار شود. زندانی محکوم به مرگ فقط با لحظه اجرای حکم مواجه نیست؛ انتظار مرگ، بلاتکلیفی و فشار بر خانواده نیز بخشی از تجربهای است که باید در بررسی مجازات مرگ دیده شود.
کدام خون شایسته خونخواهی است؟
اما تناقض اصلی تازه در اینجا آشکار میشود.
در یک سو، حکومت برای خون کسانی که «شهید» مینامد مراسم برگزار میکند، تصویرشان را بر دیوارها میبرد، از تلویزیون و رادیو درباره آنان سخن میگوید و گاه انتقام خونشان را یک وظیفه معرفی میکند.
در سوی دیگر، خانوادههایی قرار دارند که خود خواهان دانستن حقیقت درباره مرگ فرزندشان هستند یا برای دادخواهی تلاش میکنند.
پس مسئله فقط خون نیست؛ ارزش سیاسی خون است.
یک خون میتواند مقدس شود، حافظهاش حفظ شود و خونخواهی برایش فضیلت شمرده شود؛ خون دیگری میتواند موضوع انکار، تغییر روایت یا فراموشی قرار گیرد.
و همینجاست که سه ضلع به یکدیگر میرسند:
خونریز، خونشور، خونخوار.
این سه واژه حکم قضایی درباره تکتک پروندهها نیستند. چارچوبی هستند برای طرح یک پرسش بزرگتر درباره ساختار قدرت: حکومتی که امروز از خونخواهی سخن میگوید، چه نسبتی با حق حیات، حقیقت و دادخواهی همه قربانیان دارد؟
خون اگر حقی برای دادخواهی ایجاد میکند، این حق نمیتواند به وابستگی سیاسی قربانی بستگی داشته باشد.
نمیتوان برای یک خون فریاد انتقام سر داد و درباره خون دیگری خواستار سکوت شد.
شاید پیش از هر سخنی درباره خونخواهی، پاسخ به یک پرسش لازم باشد:
خون چه کسی؟ و چرا خون یکی باید خونخواهی شود، اما خون دیگری شسته شود؟چه کسی در مقابل تاریخ پاسخگو خواهد بود.

















