چرا که با تمام توان خود از مبارزه ایشان حمایت میکنم ـ قسمت پایانی
«بخشکید سرچشمههای قدیم
نماند آب، جز آب چشم یتیم
نبودی به جز آه بیوهزنی
اگر بر شدی دودی از روزنی
نه در کوه سبزی، نه در باغ شخ
ملخ بوستان خورده، مردم ملخ»
امروز آنچه از روزنههای تنگشده توسط جمهوری اسلامی برمیخیزد جز صدای آه و ناله مادران و پدران عزادار نیست. جز آه و نفرین مردمی دردمند و ناراضی از جمهوری اسلامی که تلخترین نوع زندگی و گذران سخت توأم با هراس را بر آنها تحمیل کرده است.
روح جامعه سخت آشفته و دردمند است. روحی که هر روز عذاب میکشد. از فقر، نداری، جنگ، ویرانی! از بر باد داده شدن ثروتهای ملیاش به دست حکومتی ابله و آخرالزمانی سخت عصبیست. وجودش لبریز از فریاد و کینه است. دردمند از دیدن و شاهد بودن بر پرپر شدن غنچههای جوان و رعنای باغ وطن توسط حکومتی که هیچگونه تعهد اخلاقی نسبت به مردمش احساس نمیکند.
حکومتی که از گلوی کودکان خود میبُرد و سرازیر شکم نیروهای نیابتی خویش میکند. همزمان و دردناکتر اینکه داعیهداران مبارزه برای آزادی، عدالت اجتماعی، بهجای تجدیدنظر در دیدگاههای ایدئولوژیک خود نسبت به حاکمیت و ایستادن در کنار مردم خود! باز رگهای ضد امپریالیستی و ضد اسرائیلیشان بالا آمده و در دفاع از سیاست ضد امپریالیستی رژیم جامه میدرانند و دیگر افراد و جریانهایی که چنین حمایتی از عملکرد رژیم نمیکنند را به باد انتقاد گرفته، بهعنوان وطنفروش زیر سؤال میبرند.
شاهزاده رضا پهلوی را که مورد حمایت جهان آزاد نیز میباشد! مورد هجوم حکومت و بیرقگردانان آن قرار میگیرد و بهاصطلاح مبارزان ضد امپریالیست نیز نقش ستون پنجم را در رابطه با آقای رضا پهلوی بازی میکنند.
هر میزان که مینویسم بر وحشتم افزوده میشود! نیروی حامی شاهزاده رضا پهلوی در برابر این حکومتیان چه خواهند کرد؟
نسل جوان، آفرینندگان جنبش مهسا و جنبش دیماه در برابر این جانیان چگونه ایستادگی خواهند نمود؟ چه کسانی این بار از مبارزه آنها حمایت عملی خواهند کرد؟
سؤالی که هر فرد ایرانی باید در برابر خود بگذارد و جواب دهد. نیروهای سیاسی و اجتماعی به طبع اولاً، با مسئولیت بیشتر.
اما صحنه پیچیدهتر از آن است که بتوان تصور کرد. چنددستگی، منیتهای گروهی، شخصی، عدم قبول اینکه در چنین شرایطی میبایستی تمام نیروهای متمرکز شده در دست هر فرد، یا گروه که برای رهایی از جنگ جمهوری اسلامی میجنگند! اگر واقعاً و صمیمانه به آزادی میهن و برپایی یک حکومت سکولار دموکراتیک میاندیشند باید حتی اگر شده بهطور موقت در اتحاد با نیرویی قرار گیرند که در حال حاضر نسبت به تمامی گروهها و جریانهای سیاسی از حمایت بیشتر مردم برخوردار است، یعنی نیروی حامی شاهزاده رضا پهلوی.
فرصتی تاریخی که جنگ آخرالزمانی جمهوری اسلامی با آمریکا زمینه مناسبی برای آن را فراهم آورده است.
عبور از این باریکه بیشترین همپیوندی در میدان را طلب میکند و شخص آقای رضا پهلوی را موظف میسازد که با تمام نیرو در جهت نزدیکی تمامی نیروهای اپوزیسیون تلاش نمایند.
میدانم سخت است اما اگر به شوق آزادی پای در میدان نهادهایم نباید از سرزنش خار مغیلان به هراسیم. در چنین شرایطی، نقش آقای رضا پهلوی باید متناسب با این تحول تاریخی تعریف شود. اگر ایشان بخواهند که میخواهند نقش تاریخی خود را ایفا کنند، نباید در قالبهای سنتی رهبری سیاسی باقی بمانند. جامعه امروز ایران بیش از یک رهبر فردی، به یک محور وحدت نیاز دارد؛ شخصیتی که بتواند نیروهای مختلف را گرد یک هدف مشترک جمع کند، نه آنکه خود به یکی از قطبهای منازعه بدل شود.
از همین رو، شاید مهمترین وظیفه امروز شاهزاده آن باشد که جایگاه خود را نه بهعنوان رهبر یک جریان سیاسی، بلکه بهعنوان نماد وحدت ملی تعریف کند.
ایشان که پیوسته از عشق عمیق خود به مردم و ایران سخن میگویند میبایستی که در رودررویی با مردم کشورش آشکارا از وظیفه تاریخی خود که عوامل بسیاری دستبهدست هم داده و ایشان را در چنین جایگاهی قرار داده است سخن بگویند. سخن گفتنی که آسان نیست! آسان از آن جهت که با جامعهای متکثر که یک انقلاب دردآور را به بهای سختی و مشقت زیاد تجربه کرده روبهروست. جامعهای که در واقعیت باور از دست داده، در وجه قابل تأملی خصوصیتهای عجیب و غریب ناشی از پیچیدگی زندگی در جامعه اسلامی ایران را بهصورت شرطیشده به خود گرفته است. خصوصیتی که مهمترین وجه آن دوگانگی شخصیتی، بیاعتمادی به اپوزیسیونهای سیاسی است. که متأسفانه عملکرد این اپوزیسیونها و کشمکش تاریخی آنها برای رهبری جنبش، رفتاری سکت و فصلکننده به آنها داده است.
درست در نقطه مقابل، آقای رضا پهلوی که مسئولانه بر عنصر وصلکنندگی تکیه دارند، پیوسته تکرار میکنند که:
«من برای گذار هستم، نه برای تاج. من برای وحدت هستم، نه برای حذف. داوری نهایی را به رأی آزاد مردم ایران واگذار میکنم.»
چنین رویکردی نهتنها چیزی از جایگاه ایشان نمیکاهد، بلکه سرمایه سیاسی و اخلاقی ایشان را افزایش میدهد. زیرا جامعه ایران از رهبران مطلق عبور کرده است. مردم دیگر به دنبال منجی نیستند؛ آنها به دنبال اطمینان، عقلانیت و مشارکت جمعیاند.
به همین دلیل، گذار موفق از جمهوری اسلامی نیازمند شکل تازهای از رهبری است؛ رهبریای که بتوان آن را در قالب یک مدل سهلایه تعریف کرد.
در این لایه، آقای رضا پهلوی نقش محور اخلاقی و نماد وحدت را بر عهده دارند.
لایه نخست: رهبری نمادین
وظیفه ایشان نه مدیریت روزمره سیاست، بلکه ایجاد اعتماد عمومی، دعوت به همبستگی و حفظ انسجام ملی است. ایشان باید در جایگاهی بایستد که بتواند با همه سخن گویند؛ با جمهوریخواه و پادشاهیخواه، با مذهبی و غیرمذهبی، با چپ و راست، با نسل انقلاب و نسل مهسا.
لایه دوم: رهبری شبکهای
شورایی متشکل از:
زنان نسل مهسا
فعالان مدنی، مبارزان سیاسی
متخصصان و کارشناسان
نمایندگان اقوام و مناطق مختلف کشور
نیروهای سکولار و غیرایدئولوژیک
چهرههای خوشنام سیاسی و حقوقی
چنین شورایی میتواند مسئولیت برنامهریزی دوران گذار، مدیریت بحرانها، تدوین قوانین موقت و آمادهسازی کشور برای برگزاری انتخابات آزاد را بر عهده بگیرد.
رهبری شبکهای از یک سو مانع تمرکز بیش از حد قدرت میشود و از سوی دیگر از پراکندگی زیانبار نیروها جلوگیری میکند.
لایه سوم: رهبری اجتماعی
در این سطح، مردم قرار دارند.
هیچ گذاری بدون حضور فعال مردم ممکن نیست.
نافرمانی مدنی، مقاومت اجتماعی، حمایت از مطالبات مدنی و حفظ انرژی جنبش، وظیفهای است که هیچ شورای سیاسی و هیچ شخصیت ملی نمیتواند جایگزین آن شود.
مردم موتور اصلی تغییرند.
سازمانهای سیاسی میتوانند جهت بدهند، اما قدرت حرکت از خود جامعه برمیخیزد. در این خیزش نقش رهبران برجسته میگردد؛ رهبرانی که مردم قبولشان میکنند و به آنها دل میبندند. رهبرانی که قادر به زدن پل اعتماد بین خود و مردم میشوند و آنها را از این پل عبور میدهند.
پلی که متأسفانه تا امروز اپوزیسیون گرفتار در خود، ابترشده، قادر به زدن آن نگردید و حال نیز که رشته مودت و حمایتی بین شخص شاهزاده رضا پهلوی و مردم ایجاد گردیده، بهجای حمایت و نهادن خشتی بر پایه این پل در کار تخریب آن هستند. نامه مینویسند، کنفرانس میگذارند! تا مانع از قدرتگیری بیشتر ایشان گردند. اما اراده و انتخاب مردم فراتر از خواست چند نفر یا چند گروه است.
از این رو در مبارزه پیش رو آقای رضا پهلوی نبایستی از نقد شدن بهراسند. استقبال کنند از نقد سالم کسانی که بهجای ستایشگری، حقیقت را میگویند؛ افرادی با روحیه عقلانی، ملی و مسئولیتپذیر که بر توانایی رهبریشان خواهد افزود و برگذاری پاک، روشن و بینقص یاری خواهد کرد.
تاریخ ایران بارها نشان داده است که بیاعتنایی به نقد و مشورت، حتی نیرومندترین رهبران را نیز دچار خطا کرده است.
ایشان به سخنگویانی نیاز دارد که زبانشان زبان آرامش باشد؛ کسانی که بهجای پاسخ دادن به هر حمله و تخریب، پیام اتحاد و همبستگی را منتقل کنند.
جامعه ایران از جدالهای بیپایان سیاسی خسته شده است.
مردم کمتر میپرسند چه کسی حق دارد و بیشتر میپرسند چه کسی میتواند کشور را از این بنبست تاریخی عبور دهد؟
راه نزدیکی و عبور تاریخی نیز چیزی جز «همکاری بدون همشکلی» نیست!
هیچکس مجبور نیست از باورهای خود دست بکشد. جمهوریخواهان میتوانند جمهوریخواه بمانند، پادشاهیخواهان نیز بر دیدگاه خود بایستند. آنچه اهمیت دارد توافق بر سر چند اصل بنیادین است:
آزادی
سکولاریسم
حاکمیت قانون
کرامت انسانی
انتخابات آزاد
ایران از آنِ همه ایرانیان است و آینده آن نیز تنها با مشارکت همه ساخته خواهد شد.
ابوالفضل محققی
















