Sunday, Oct 11, 2026

صفحه نخست » از آتن تا تهدید ایران، تاریخ در خدمت جنگ، پارسا زندی

rubio.jpgنگاهی به سخنان مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، در تپه پِنیکس آتن در ۷ اکتبر ۲۰۲۶، شکوه ایران باستان و هشداری به مخالفان جنگ‌طلب و جمهوری اسلامی

حکایت تاریخی که از یاد بعضی رفته است!

ای مردمان، حکایت ایران، حکایت نامی نیست که دیروز بر صفحه روزگار افتاده باشد و فردا با فرمان این و آن از میان برخیزد. حکایت سرزمینی است که در گذر هزاران سال، تاج‌ها بر سر دیده و تاج‌ها بر خاک نهاده، بانگ شادی شنیده و نوحه شکست، اما رشته جان و زبان و فرهنگش را یکسره از دست نداده است. این خاک، پیش از آنکه بسیاری از دولت‌های امروز نام و نشان یابند، گهواره آبادی‌ها و اندیشه‌ها بود. در دشت‌هایش مردمان کشتند و ساختند، در شهرهای کهنش دادوستد و فرمانروایی شکل گرفت و در گستره فلاتش، از دل رنج و امید، رسم زندگی و آیین فرهنگ برآمد.

در این دفتر کهن، نه همه برگ‌ها زرین است و نه همه کردار شاهان در خور ستایش. تاریخ، اگر تاریخ باشد، هم شکوه دارد و هم شکست، هم دادگری و هم ستم، هم آبادی و هم ویرانی. اما بزرگی یک تمدن را تنها با کردار یک پادشاه یا سرنوشت یک سلسله نمی‌سنجند، باید دید پس از رفتن شاهان چه مانده است و پس از فرونشستن گرد سپاه‌ها، کدام زبان و فرهنگ در جان مردم زنده مانده است.

تخت جمشید را سنگ‌ها برپا داشته‌اند، اما ایران را سنگ‌ها زنده نگه نداشته‌اند. آنچه این نام را از تندباد سده‌ها گذرانده، زبان و فرهنگ و حافظه مردمی است که روزگارانی به اوج رسیده‌اند، روزگارانی شکست خورده‌اند و با این همه، از یاد بردن خویش را نپذیرفته‌اند. شاهان آمده‌اند و رفته‌اند، پرچم‌ها برافراشته و سرنگون شده‌اند، اما ایران، با همه زخم‌هایش، در دفتر تاریخ باقی مانده است.

اگر در پی ریشه‌های این یادگار دیرپا رویم، به یک سال و یک دودمان نمی‌رسیم. در فلات ایران و سرزمین‌های پیرامون آن، آثار سکونت و فرهنگ به هزاران سال پیش بازمی‌گردد و در میان‌رودان، میان دجله و فرات، شهرنشینی و تمدن‌های باستانی از کهن‌ترین فصل‌های تاریخ بشر را رقم زده‌اند. این میراث را نمی‌توان با یک عدد ساده در ترازوی تاریخ نهاد، اما می‌توان گفت که داستان تمدن در این بخش از جهان، هزاران سال پیش از پیدایش بسیاری از دولت‌های امروزی آغاز شده بود.

این سخن نه برای مسابقه میان ملت‌هاست و نه برای کاستن از دستاوردهای دیگران، بلکه برای یادآوری حقیقتی ساده است: تاریخ، میراث مشترک بشر است، نه ملک انحصاری یک کشور و نه دفتر افتخاراتی که هر دولت، به میل خویش، صفحه‌هایش را بازنویسی کند.

مارکو انتونیو روبیو، وزیر خارجه آمریکا،و از فرزندان مهاجران کوبایی در سخنانی در آتن به میراث یونان باستان پرداخت و از دلاوری، وفاداری ملی و احیای قدرت غرب سخن گفت و این مفاهیم را با سیاست «آمریکا اول» دونالد ترامپ پیوند زد!. ستایش تاریخ یونان نه گناه است و نه مایه شگفتی. هر ملتی حق دارد به میراث خود بنگرد و از آن چراغی برای امروز خویش بگیرد. اما آنجا که تاریخ به خدمت سیاست درآید، پرسش آغاز می‌شود: آیا چراغ را برای روشن کردن راه افروخته‌اند یا برای آنکه سایه دیگران را بزرگ‌تر و چهره خود را درخشان‌تر نشان دهند؟ گزارش رویترز درباره سخنرانی روبیو در آتن

گویی بعضی از مردان سیاست، چون کتاب تاریخ را گشوده‌اند، نخست صفحه‌ای را یافته‌اند که نام نیاکان خویش در آن درشت‌تر نوشته شده و سپس پنداشته‌اند که باقی دفتر، حاشیه‌ای بر همان صفحه است. شاید در حساب روزگار آنان، تاریخ آمریکا چنان بر صفحه ذهن سنگینی می‌کند که گمان می‌رود پیش از پیدایش جمهوری آمریکا، دنیا چیزی جز مقدمه‌ای بر ظهور واشنگتن نبوده است!

اما تاریخ، دفتر یادداشت کاخ سفید نیست که با تغییر دولت، صفحه‌هایش را از نو شماره کنند. ایالات متحده، با عمری حدود دو قرن و نیم از زمان استقلال، کشوری جوان در مقیاس تاریخ تمدن‌های کهن است ،کشوری که در عین حال، نقشی بزرگ و انکارناپذیر در جهان امروز دارد. با این همه، جامعه‌ای که برده‌داری در آن تا سال ۱۸۶۵ قانونی بود و پس از لغو آن نیز دهه‌ها با تبعیض نژادی دست‌وپنجه نرم کرد، خود می‌داند که گذر از بی‌عدالتی به آزادی و برابری، نه آسان است و نه با یک اعلامیه به پایان می‌رسد. این گذشته، دستاوردهای مردم آمریکا را نفی نمی‌کند، اما جای تأمل دارد که سیاست‌مداران چنین کشوری، گاه در جایگاه داور تمدن‌ها می‌نشینند و برای دیگر ملت‌ها نسخه می‌پیچند. سند آرشیو ملی آمریکا درباره لغو برده‌داری

سیصد و اندی سال تاریخ آمریکا، هر اندازه پرحادثه و اثرگذار، تنها فصلی از تاریخ جهان است، نه همه آن. جهان پیش از پیدایش آمریکا شهر و دولت و تمدن داشت، شعر می‌سرود، قانون می‌نوشت و درباره عدالت و قدرت می‌اندیشید. اگر هر ملت تنها افتخارات خود را به یاد آورد و لغزش‌هایش را به فراموشی بسپارد، تاریخ از دانش به آرایش بدل می‌شود و از چراغ راه، به آینه‌ای برای خودستایی.

و اینجاست که باید به زبان طنز گفت: خوشا به حال تاریخی که نویسندگانش هرگز دچار کمبود حافظه نمی‌شوند، زیرا هر چه را به سود خویش باشد به یاد دارند و هر چه را دشوار آید، به دست فراموشی می‌سپارند!

ایران را نه می‌توان با یک لشکرکشی باستانی تعریف کرد، نه با کارنامه یک حکومت معاصر سنجید و نه با تهدید یک رئیس‌جمهور خارجی از صفحه روزگار زدود. تاریخ ایران، همچون تاریخ هر ملت دیگری، آمیخته‌ای از شکوه و خطا، سازندگی و جنگ، اندیشه و قدرت است. انصاف آن است که همه این دفتر خوانده شود، نه آنکه چند برگش را برای توجیه سیاست امروز جدا کنند.

تاریخ را باید خواند، نه آنکه به سود خویش از نو نوشت ،و ایران را باید شناخت، نه آنکه با چند برگ از دفتر گذشته، درباره سرنوشت مردمان امروز آن حکم راند.

هنگامی که تاریخ به خدمت جنگ درمی‌آید

جنگ گاه پیش از آنکه با بمب و موشک آغاز شود، در زبان سیاستمداران آغاز می‌شود. نخست واژه‌ها صف می‌کشند، سپس دشمنی در ذهن مردم خانه می‌کند و سرانجام، آنچه دیروز هولناک و ناموجه می‌نمود، در سایه تبلیغات به ضرورتی اجتناب‌ناپذیر بدل می‌شود. تاریخ نیز اگر از خرد و انصاف تهی شود، به جای چراغ راه آینده، ابزاری برای توجیه کینه‌های امروز خواهد شد.

پیوند دادن ارزش‌های یونان باستان به سیاست امروز آمریکا، به خودی خود نشانه توطئه یا طرحی پنهانی نیست. یادآوری جنگ‌های ایران و یونان نیز در بررسی تاریخ خطا نیست. اما خطر آنجا پدیدار می‌شود که تاریخ پیچیده ملت‌ها به روایتی ساده از قهرمان و دشمن فروکاسته شود و جنگی باستانی، دستاویزی برای ساختن تصویری همیشگی از ملتی دیگر قرار گیرد.

ایران امروز، ایران روزگار خشایارشاه نیست، همان‌گونه که آمریکا امروز، یونان باستان یا روم نیست. ملت‌ها را نمی‌توان در حصار جنگ‌های چند هزار سال پیش زندانی کرد. اگر دشمنی‌های کهن معیار سیاست امروز شوند، هیچ ملتی از زنجیر گذشته رهایی نخواهد یافت و جهان پیوسته در چرخه انتقام گرفتار خواهد ماند.

از سخنان روبیو نمی‌توان با قطعیت نتیجه گرفت که هدف او زمینه‌سازی برای حمله‌ای تازه به ایران بوده است. اما در فضایی که آمریکا درگیر جنگ با ایران است و دونالد ترامپ از ویرانی گسترده و بازگرداندن ایران به عصر حجر سخن گفته، استفاده سیاسی از روایت‌های تمدنی و ملی‌گرایانه را نمی‌توان بی‌اهمیت شمرد. چنین روایتی ممکن است، خواسته یا ناخواسته، به عادی‌سازی دشمنی و توجیه سیاست‌های تهاجمی یاری رساند.

وقتی سخن از شکوه تمدن خویش با تهدید به ویرانی تمدن دیگری همراه می‌شود، دیگر تنها با یک درس تاریخ روبه‌رو نیستیم. آیا تاریخ برای فهمیدن یکدیگر خوانده می‌شود یا برای آنکه پیش از آغاز جنگ، وجدان‌ها را آرام کنند؟

تهدید به ویرانی یک کشور، زبان دیپلماسی و گفتگو نیست ، زبان قدرتی است که می‌خواهد ترس را جایگزین استدلال کند. زیرساخت‌های یک کشور، خانه‌های مردم و زندگی میلیون‌ها انسان، ابزار نمایش اقتدار هیچ رئیس‌جمهوری نیستند. تمدن را نه با شمار جنگ‌افزارها و برد موشک‌ها، بلکه با رفتار با انسان‌ها می‌سنجند ، به‌ویژه آن هنگام که صاحبان قدرت می‌توانند به جای گفتگو، زبان تهدید را برگزینند.

از منشور کورش تا بمب‌های ترامپ، فاصله تمدن تا توحش

منشور کورش، با همه بحث‌های تاریخی درباره تفسیر و جایگاه آن، بخشی شناخته‌شده از میراث ایران باستان است. میراث ایران، البته، به یک منشور یا نام یک پادشاه محدود نمی‌شود ، از اندیشه و ادبیات تا حکمت حضرت سعدی، گنجینه‌ای از پرسش‌ها درباره دادگری، اخلاق، قدرت و حرمت انسان را در خود دارد.

شیخ اجل سعدی شیرازی قرن‌ها پیش چنین سرود:

«بنی‌آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند»

این سخن بیش از آنکه زینت دیوار و سرلوحه خطابه باشد، معیاری برای سنجش رفتار صاحبان قدرت است. اگر انسان‌ها اعضای یک پیکرند، چگونه می‌توان از تمدن گفت و در همان حال، ویرانی زندگی و مرگ انسان‌های بی‌گناه را ناچیز شمرد؟

می‌توان از کورش و میراث ایران باستان یاد کرد و از یونان و میراث فلسفه و دمکراسی آن سخن گفت، اما ارزش چنین یادکردی زمانی آشکار می‌شود که به پرسش امروز راه ببرد: آیا قدرت برای پاسداری از انسان است یا انسان برای نمایش قدرت قربانی می‌شود؟

میان دفاع از امنیت یک کشور و تهدید به ویرانی گسترده تفاوت است. میان مقابله با یک حکومت و مجازات جمعی مردمان آن نیز فاصله‌ای است که نه با خطابه پر می‌شود و نه با ادعای برتری تمدنی. هیچ ملتی را نمی‌توان به تمامی در گناه حاکمانش شریک دانست و هیچ ادعای تمدنی، مجوز بی‌اعتنایی به جان انسان‌ها نیست.

خطاب به آنان که بر ویرانی میهن هلهله میکنند!

در این میان، سخنی نیز با آن دسته از ایرانیانی است که در خیابان‌های غرب، با پرچم‌های بیگانه به استقبال جنگ می‌روند، برای ترامپ هلهله می‌کنند و گمان می‌برند که بمب‌های آمریکا کلید آزادی ایران است.

ای هم‌وطن، اگر از جمهوری اسلامی به ستوه آمده‌ای، اگر از استبداد و فساد و سرکوب خسته‌ای، حق داری فریاد بزنی و خواهان دگرگونی باشی. اما از خود بپرس: از چه هنگام رهایی یک ملت را با ویرانی خانه‌اش می‌سنجند؟ از کی قرار شد راه آزادی از روی جنازه هم‌وطن بگذرد؟ آیا چون از حاکمان امروز بیزاری، باید برای بمبی کف بزنی که ممکن است بر سر مردم همین سرزمین فرود آید؟

از کودکان میناب تا ورزشکاران لامرد و خانواده‌هایی که در جشن ازدواج کوهسنانک گرد هم آمده بودند، جان‌های عزیز و زندگی‌های ناتمام را چگونه می‌توان در حساب‌وکتاب سیاست‌مداران گنجاند؟ آیا خون این هم‌وطنان بهای آزادی بود؟ آیا پس از این همه داغ و ویرانی، دمکراسی بر در خانه‌هایشان کوبید و آزادی از راه رسید؟ اگر قرار است آزادی وعده داده شود، چرا باید برای فردای آن، خون بیشتری طلب کرد؟

چه آسان است که آدمی در خیابانی امن، زیر پرچمی بیگانه بایستد و برای جنگی کف بزند که آوارش بر سر دیگران فرو می‌ریزد. چه دلنشین است آزادی، وقتی قرار نیست هزینه‌اش را فرزند خودت بپردازد. از دور، جنگ شبیه نقشه‌ای روی میز است، نه مادری که فرزندش را از دست داده، نه کودکی که خانه‌اش ویران شده و نه خانواده‌ای که دیگر هرگز گرد سفره‌ای جمع نخواهد شد.

در روایت‌های منتشرشده از سخنان ترامپ، به کسانی اشاره شده که او را به بمباران کشورشان تشویق کرده‌اند و او آنان را با لحنی تحقیرآمیز« احمق » توصیف کرده است. اگر این نقل‌قول به‌درستی گزارش شده باشد، کنایه ماجرا تلخ است: چه اندازه باید از رنج مردم خویش دور افتاد که از رئیس‌جمهوری خارجی بخواهیم بر سر میهنمان بمب بریزد و سپس، با شنیدن پاسخ تحقیرآمیز او، باز هم برایش کف بزنیم؟

البته مخالفت با حکومت، وطن‌فروشی نیست. هیچکس را نمی‌توان تنها به سبب اعتراض یا خواست تغییر، خائن نامید. اما وقتی کسی ویرانی کشور را بهای پذیرفتنی تغییر سیاسی می‌شمارد و برای حمله خارجی هلهله می‌کند، باید از او پرسید: آزادی را برای چه می‌خواهی، اگر قرار است مردمش زیر آوار بمانند و سرزمینش زخمی‌تر از پیش شود؟

ترامپ سیاست «آمریکا اول» را پیش می‌کشد و روبیو از اولویت منافع ملی کشور خود سخن می‌گوید. پس چرا باید پنداشت که همین سیاستمداران ناگهان منافع ایرانیان را بر منافع آمریکا مقدم خواهند داشت؟ مگر قدرت‌های بزرگ لشکر می‌کشند تا بی‌چشمداشت، آزادی را در سینی زرین به ملت دیگری تقدیم کنند؟

پرچم بیگانه، هر اندازه هم در باد خوش‌نما باشد، جای خالی اراده مستقل را پر نمی‌کند. بمب نیز، هر اندازه با وعده آزادی همراه شود، از آهن و آتش به نهاد دمکراتیک بدل نمی‌شود.

ایران به آزادی نیاز دارد، نه به ستایشگران ویرانی‌اش. مردم این سرزمین سزاوار انند که نه زیر بار استبداد داخلی بمانند و نه قربانی محاسبات قدرت‌های خارجی شوند. اگر کسی حقیقتا ازادی ایران را می‌خواهد، باید برای زندگی مردم بایستد، نه برای بمبی که ممکن است زندگی‌شان را خاموش کند.

جمهوری اسلامی، دشمن‌سازی و بهای سنگین لجاجت

سخن گفتن از خطر مداخله خارجی، هرگز نباید بهانه‌ای برای تبرئه جمهوری اسلامی یا پوشاندن کارنامه سنگین سرکوب و خشونت آن شود. حکومتی که از نخستین سال‌های استقرار خود، بارها اعتراض را با گلوله، زندان، شکنجه و اعدام پاسخ داده، مخالفان را به جرم دگراندیشی و مطالبه آزادی به بند کشیده و در بزنگاه‌های تاریخی، خیابان‌ها را به صحنه سرکوب خونین معترضان بدل کرده است، نمی‌تواند امروز پشت پرچم دفاع از میهن پنهان شود و از مردم بخواهد تاوان بی‌پایان سیاست‌های خود را بپردازند.

از اعدام مخالفان سیاسی در دهه‌های گذشته تا سرکوب خونین اعتراضات خیابانی، از بازداشت‌های گسترده و اعترافات اجباری تا صدور و اجرای احکام اعدام علیه معترضان و مخالفان، زنجیره‌ای از خشونت و نقض حقوق بنیادین مردم شکل گرفته که هنوز پایان نیافته است. تا امروز نیز اعدام و سرکوب همچنان سایه سنگین خود را بر جامعه ایران گسترده‌اند. حکومتی که حق حیات، آزادی بیان و حق اعتراض شهروندان را بارها زیر پا گذاشته، نمی‌تواند با تکرار واژه‌هایی چون استقلال و امنیت ملی، خود را از پاسخگویی در برابر مردم برهاند.

حکومتی که سال‌ها سیاست خارجی را با شعارهای خصومت‌آمیز، تنش‌زایی و دشمن‌سازی پیوند زده، نمی‌تواند امروز از مردم بخواهد که هزینه همه این سیاست‌ها را بی‌چون‌وچرا بپردازند. حکومت مسئول است که امنیت و منافع مردم را پاس بدارد، نه آنکه کشور را به میدان زورآزمایی قدرت‌ها بدل کند. هیچ آرمان سیاسی و هیچ شعار ایدئولوژیک، مجوزی برای به خطر انداختن جان مردم نیست. اگر سیاستی کشور را به انزوا می‌کشاند، راه گفتگو را دشوارتر می‌کند و خطر جنگ را بر زندگی مردم سایه‌گستر می‌سازد، باید بی‌هراس از نام و عنوان صاحبانش نقد شود.

جمهوری اسلامی نمی‌تواند از یک سو از استقلال ملی سخن بگوید و از سوی دیگر، با تصمیم‌هایی که کشور را در معرض خطری فزاینده قرار می‌دهند، امنیت همان ملتی را فرسوده کند که مدعی نمایندگی آن است. استقلال تنها ایستادن در برابر قدرت خارجی نیست، بلکه پیش از هر چیز، پاسخگو بودن در برابر مردم، پاسداری از جان و کرامت آنان و پرهیز از ماجراجویی‌هایی است که هزینه سنگینش را شهروندان می‌پردازند. میهن را نمی‌توان ملک حکومت دانست و مردم را به اطاعت از تصمیم‌هایی فراخواند که زندگی و آینده‌شان را به خطر می‌اندازد.

نقد حکومت نباید به سکوت در برابر تهدید خارجی بینجامد و محکوم کردن تهدید خارجی نیز نباید زبان نقد حکومت را ببندد. می‌توان هم‌زمان با استبداد داخلی مخالفت کرد، خواهان پایان دادن به اعدام‌ها، آزادی زندانیان سیاسی و پاسخگویی آمران و عاملان سرکوب شد و در عین حال با بمباران ایران و کشتار مردم مخالفت کرد. این مواضع نه متناقض‌اند و نه یکدیگر را نفی می‌کنند. مخالفت با جنگ، دفاع از جمهوری اسلامی نیست، همان‌گونه که مخالفت با جمهوری اسلامی، تایید حمله نظامی به ایران نیست.

مردمی که سال‌ها برای آزادی، عدالت و کرامت انسانی هزینه داده‌اند، نه بدهکار سیاست‌های ماجراجویانه حکومت‌اند و نه موظف‌اند به نام دفاع از کشور، در برابر سرکوب و اعدام سکوت کنند. اما کارنامه سیاه سرکوب جمهوری اسلامی نیز مجوزی برای بمباران ایران و قربانی کردن مردم آن نیست. ایرانیان نباید میان خشونت حکومت خود و حملات قدرت‌های خارجی گرفتار بمانند، نه گروگان حاکمان باشند و نه سپر جنگ دیگران.

ایران نه جمهوری اسلامی است و نه ملک قدرت‌های بزرگ. مردم ایران حق دارند آینده خود را بدون سرکوب داخلی و بدون تحمیل خارجی بسازند. این حق را نه حاکمان به آنان هدیه داده‌اند و نه بمب‌های بیگانه می‌توانند به ارمغان بیاورند. آزادی زمانی معنا دارد که مردم بتوانند بی‌هراس از زندان و اعدام، سرنوشت خویش را تعیین کنند و در خانه و میهن خود، نه زیر سایه سرکوب زندگی کنند و نه زیر آسمان جنگ.

و در آخر، ایرانم بمان...

ایران، ای نام دیرپای روزگار، تو را نه تاج شاهان تمام می‌کند، نه فرمان حاکمان، نه خشم دشمنان و نه وعده نجات از آن سوی دریاها. شکوه تو تنها در سنگ‌های کهن و نام پادشاهان نیست، در جان مردمی است که هنوز امید را از دل اندوه بیرون می‌کشند و چراغ زندگی را، با همه تندبادها، روشن نگاه می‌دارند.

نه به نام تو باید ستم کرد، نه به بهانه آزادی ویرانت ساخت. نه حکومت حق دارد تو را ملک خویش بداند، نه بیگانه حق دارد سرنوشتت را غنیمت جنگی خویش بشمارد.

بمان، ای ایران، با همه زخم‌ها و آرزوهایت. بمان تا آزادی در خانه‌های آبادت طلوع کند، نه از میان خاکسترشان. بمان تا فرزندانت تو را نه میدان جنگ قدرت‌ها، که خانه امن خویش بدانند.

که میهن، اگر از آن مردم نباشد، از آن هیچکس نیست.

ایرانم، بمان.

پارسا زندی

منابع :



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy