آیا امروز، آینهٔ فرداست؟
امیر دها - خبرنامه گویا
چند روز پیش، در فضای مجازی ویدیوی کوتاهی دیدم که برای دقایقی مرا به تماشای خود میخکوب کرد. فرشی بزرگ، ظاهراً ابریشمی، با زمینهای روشن و با هارمونی زیبایی از رنگها، در ابعاد تقریبی سه در چهار متر، بر دیوار بلند نمایشگاهی آویخته بود. بر تار و پود آن، تصاویر ۱۱۰ تن از نامدارترین پادشاهان ایران، از هخامنشیان تا پهلوی، با ظرافتی خیرهکننده نقش بسته بود.
نمیدانم بافت این فرش چه مدت زمان برده، چند هنرمند در آفرینش آن مشارکت داشتهاند یا چه کسی سفارشدهنده آن بوده است. اما آنچه ذهنم را بیش از هنر و ظرافت بافت به خود مشغول کرد، انتخاب موضوع آن بود: گردآوردن قرنها تاریخ پادشاهی ایران در یک قاب واحد.
در همان روزها، به گزارشی از نمایشگاه فرش دستباف ایران برخوردم که برای معرفی اثری با موضوع پادشاهان ایران، عنوانی تأملبرانگیز انتخاب کرده بود: «جایی که تار و پودِ گذشته، آینده را میسازد.»
نمیدانم آن گزارش درباره همان فرشی بود که دیده بودم یا اثری دیگر؛ اما عبارت آن، پرسشی را که مدتی است ذهنم را مشغول کرده، دوباره زنده کرد: آیا جامعه ایران در حال بازخوانی تاریخ خود برای ساختن تصویری تازه از آینده نیست؟ این پرسش تنها از تماشای یک فرش برنخاسته است.
آیا امروز، آینهٔ فرداست https://t.co/jHYJLLx8K2
-- gooya (@gooyanews) October 13, 2026
در تصاویر و گزارشهایی که از ایران میرسد، گاه نشانههایی به چشم میخورد که در نگاه نخست شاید چندان مهم نباشند: گردنبندهای فروهر، نشان شیر و خورشید، تصاویر پادشاهان ایران باستان و نقشمایههای تخت جمشید در ویترین طلافروشیها و فروشگاههای زیورآلات. نمونههای ارزانتر همین نمادها را میتوان در بساط دستفروشان و میان اجناس فروشندگان دورهگرد متروی تهران نیز دید.
بازار، برخلاف نهادهای تبلیغاتی، معمولاً بر اساس تقاضای مشتری عمل میکند. فروشندهای که کالایی را پشت ویترین میگذارد، انتظار دارد خریداری برای آن پیدا شود. اگرچه از مشاهده عرضه یک کالا نمیتوان میزان فروش یا گرایش اکثریت جامعه را تعیین کرد، وقتی نمادهایی با پیشینه تاریخی مشخص در شکلها و قیمتهای مختلف و تقریباً همهجا عرضه میشوند، نمیتوان تقاضای اجتماعی برای آنها را نادیده گرفت.
گاهی بازار، با زبان «عرضه و تقاضا»، از تحولاتی خبر میدهد که هنوز در عرصه سیاست بهروشنی درک و یا بیان نشدهاند.
نزدیک به نیمقرن از استقرار جمهوری اسلامی میگذرد؛ حکومتی که از آغاز کوشید هویت ملی را در چارچوب ایدئولوژی مذهبی خود بازتعریف کند. بسیاری از نمادهای تاریخی و ملی از عرصه رسمی کنار گذاشته شدند و روایت خاصی از گذشته ایران در کتابهای درسی، رسانهها و تبلیغات حکومتی جای گرفت.
اما تاریخ یک ملت را نمیتوان با تحریف و وارونهگویی، با تغییر نشانهای رسمی یا حذف نامها از کتابهای درسی، از حافظه جامعه پاک کرد. حتی هنگامی که خود حکومت، در برهههایی، کوشید از همین نمادها به سود خود بهره بگیرد، از نمایش استوانه کوروش در تهران تا بهکارگیری نمادهای ملی در تبلیغات رسمی، نتوانست پیوند جامعه با آنها را از آنِ خود کند.
نشانه دیگری از این دگرگونی را باید در جایی جستوجو کرد که شاید کمتر به چشم بیاید: شناسنامه کودکان.
در سالهای نخست انقلاب، نامهایی چون یاسر، ابوذر، عمار، زینب و سمیه با فضای مذهبی و انقلابی آن دوران پیوند داشتند. امروز، در کنار نامهای مذهبی و دیگر نامهای رایج، توجه به نامهایی برگرفته از تاریخ و ادبیات ایران نیز به چشم میخورد: کاوه، رودابه، فرانک، آرش، سهراب، جمشید، فریدون، تهمینه و گردآفرید.
این تحول تنها بر پایه برداشتهای شخصی مطرح نیست. عباس عبدی در بررسی تغییرات نامگذاری کودکان تهرانی در فاصله سالهای ۱۳۵۷ تا ۱۳۹۴ نشان داده است که سهم نامهای اسلامی، با وجود نوسان در دورههای مختلف، از حدود ۶۵ درصد در آغاز این دوره به حدود ۴۰ درصد در پایان آن رسیده بود. احتمالاً این تغییر از سال ۱۳۹۴ تاکنون تفاوت معنادارتری هم یافته باشد.
این آمار بهتنهایی نشان نمیدهد که همه نامهای جایگزین، تاریخی یا باستانی بودهاند؛ اما از تغییر قابلتوجه الگوهای نامگذاری حکایت میکند.
انتخاب نام فرزند، تصمیمی گذرا نیست. خانواده با این انتخاب، بخشی از ارزشها، تعلقات و تصویری را که از هویت خود دارد، به نسل بعد منتقل میکند. اگر گردنبندی با نشان فروهر را بتوان نشانه یک سلیقه فردی دانست، نامی که بر شناسنامه کودکی ثبت میشود، پیوندی ماندگارتر با آینده دارد.
از همینجا میتوان به پدیده دیگری رسید: توجه دوباره به شاهنامه فردوسی؛ کتابی که نامش خود از پیوندش با تاریخ پادشاهی ایران خبر میدهد.
امروز داستانهای رستم و سهراب، سیاوش و گردآفرید، کاوه و ضحاک، تنها در محافل ادبی سنتی روایت نمیشوند. پادکستهای متعدد شاهنامهخوانی و شاهنامهپژوهی، با روایتهایی گاه داستانی و گاه تحلیلی، این میراث هزارساله را از صفحات کتاب به گوشیهای تلفن همراه آوردهاند. برخی از این برنامهها را راویان نسلهای جدید اجرا میکنند و همین شیوههای تازه روایت، امکان آشنایی و ارتباط مخاطبان بیشتری را با شاهنامه فراهم ساخته است.
برای شناخت اهمیت این پدیده، کافی است به پیوند میان این نامها و داستانها توجه کنیم. خانوادهای نام فرزندش را سیاوش میگذارد؛ جوانی در مسیر رفتوآمد روزانه، داستان سیاوش را از گوشی تلفن خود میشنود؛ هنرمندی نقش کاوه آهنگر را بر اثری مینشاند.
اینها الزاماً کنشهایی با انگیزه سیاسی یکسان نیستند، اما همگی از حضور زنده میراث تاریخی و ادبی ایران در زندگی امروز حکایت میکنند.
و این حضور، به کتابها و آثار هنری محدود نمانده است.
پاسارگاد، آرامگاه کوروش بزرگ، در سالهای اخیر به یکی از مقاصد مهم گردشگری تاریخی کشور تبدیل شده است. بنا بر آمار اعلامشده از سوی وزارت میراث فرهنگی، در تعطیلات نوروز ۱۴۰۴ بیش از ۲۱۳ هزار نفر از این مجموعه بازدید کردند؛ رقمی که پاسارگاد را در میان پربازدیدترین مکانهای تاریخی کشور قرار داد.
اما اهمیت بازدید از پاسارگاد فراتر از شمار بازدیدکنندگان آن است. این را از واکنش حکومت بهتر میتوان فهمید.
از سال ۱۳۹۵، پس از گردهمایی گسترده مردم در روز بزرگداشت کوروش، حکومت در این مناسبت به شیوههای گوناگون کوشیده است با بستن راههای منتهی به پاسارگاد، از رسیدن مردم به آرامگاه کوروش جلوگیری کند. این اتفاق، پرسشی ساده اما بسیار معنادار پیش میکشد: چرا گردهمایی مردم در آرامگاه پادشاهی که حدود ۲۵ قرن پیش زندگی میکرده، باید به موضوعی حساس و امنیتی تبدیل شود؟
اگر مسئله صرفاً بازدید از یک بنای تاریخی بود، چه نیازی به بستن راههای دسترسی وجود داشت؟
به نظر میرسد حکومت نیز دریافته است که حضور مردم در چنین مکانی، دستکم در برخی مناسبتها، میتواند معنایی فراتر از گردشگری پیدا کند.
در سوی دیگر این تصویر، کاخهای سعدآباد و نیاوران قرار دارند؛ مجموعههایی که همچنان بازدیدکنندگان فراوانی را به خود جذب میکنند.
بیتردید همه کسانی که از این کاخها دیدن میکنند، با انگیزه سیاسی به آنجا نمیروند. علاقه به معماری، آثار هنری، تاریخ و حتی تفریح میتواند دلیل این بازدیدها باشد. اما در میان روایتهایی که از این مکانها به گوش میرسد، گاه زمزمههایی از حسرت و مقایسه گذشته با امروز نیز شنیده میشود؛ حسرتهایی که شاید بیش از آنکه حاصل داوری دقیق تاریخی باشند، بازتاب تجربه تلخ زندگی در زمان حالاند.
در چنین مقایسههایی، گذشته تنها موضوع کنجکاوی نیست؛ به معیاری برای سنجش اکنون نیز تبدیل میشود.
این رشته نشانهها را میتوان تا خیابانهای شهرهای بزرگ جهان دنبال کرد.
کسانی که سالها تجمعات سیاسی ایرانیان خارج کشور را دیدهاند، با چهرههای آشنای نسلهای قدیمیتر اپوزیسیون بیگانه نیستند. اما در موج تجمعاتی که از دیماه ۱۴۰۴ آغاز شد، حضور چشمگیر جوانان، از جمله کسانی که هرگز دوران پادشاهی را تجربه نکردهاند، توجه بسیاری را جلب کرده است.
در سیدنی، استکهلم، لندن، مونیخ، تورنتو، لسآنجلس و دیگر شهرها، پرچم شیر و خورشید و دیگر نمادهای ملی در دست جوانانی دیده میشود که برخی از آنان حتی در ایران متولد نشدهاند. این نسل چگونه با نمادی پیوند برقرار کرده که دههها پیش از پرچم رسمی کشور حذف شده است؟
آیا تنها با تأثیر خاطرات خانوادگی روبهرو هستیم؟ یا تجربه جمهوری اسلامی، همراه با دسترسی آزادتر به روایتهای تاریخی، نسل تازهای را به ارزیابی دوباره گذشته ایران رسانده است؟
حضور جوانان در جنبشهای سیاسی ایران پدیده تازهای نیست و برای تعیین دقیق ترکیب سنی تجمعات اخیر نیز به دادههای مستقل نیاز داریم. با این حال، برجستگی نمادهای تاریخی در بخشی از این تجمعات، در کنار دیگر نشانههای فرهنگی، قابلتأمل است.
اکنون شاید بتوان از فرشی که بر دیوار نمایشگاه آویخته بود، دوباره به تصویر بزرگتر جامعه بازگشت.
گردنبندی در ویترین مغازه، نامی بر شناسنامه کودک، داستانی از شاهنامه در گوشی تلفن، جمعیتی در پاسارگاد، بازدیدکنندگانی در کاخ سعدآباد و پرچمی در دست جوانی در خیابانهای کشورهای مختلف جهان؛ اینها در ظاهر پدیدههایی جداگانهاند. اما آیا واقعاً هیچ پیوندی میان آنها وجود ندارد؟
جامعه در خلأ تاریخی تصمیم نمیگیرد. انتخابهای فرهنگی مردم، حتی هنگامی که فردی و پراکنده به نظر میرسند، از تجربههای مشترک و داوری آنان درباره گذشته و حال تأثیر میپذیرند.
نزدیک به نیمقرن تلاش برای تحمیل روایتی ایدئولوژیک از هویت ایرانی، نتوانسته علاقه به میراث تاریخی کشور را از میان ببرد. برعکس، به نظر میرسد در بخشهایی از جامعه، این میراث با معنا و حساسیتی تازه بازخوانی میشود.
شاید هنوز از مجموعه این نشانهها نتوان نتیجه گرفت که اکثریت مردم ایران درباره شکل نظام سیاسی آینده به تصمیمی واحد رسیدهاند. اما برای فهم جهتگیری یک جامعه، همیشه لازم نیست منتظر اعلام نتیجه یک همهپرسی بمانیم.
میتوان از رفتارها، انتخابها و نمادهایی که مردم آگاهانه به آنها روی میآورند نیز پرسشهای مهمی درباره تحولات سیاسی و فرهنگی مطرح کرد.
آنچه امروز شاهدش هستیم، شاید فراتر از تجدید علاقه به تاریخ باشد: بازشناسی میراث ملی و بازنگری در داوریهایی که دههها روایت رسمی حکومت بر آنها سایه انداخته است.
جامعهای که دوباره به کوروش، فردوسی، شاهنامه و تاریخ معاصر خود توجه میکند، در حال برقرارکردن پیوندی میان تجربه امروز و حافظه تاریخی خویش است؛ پیوندی که میتواند در شکلگیری انتخابهای سیاسی فردای آن نیز اثرگذار باشد.
و باز به همان فرش فکر میکنم؛ به تصویر پادشاهانی که قرنها از یکدیگر فاصله دارند، اما هنرمندی آنها را بر تار و پودی واحد نشانده است.
شاید در آن فرش، بیش از مجموعهای از چهرههای تاریخی، بتوان تصویری از پرسش امروز جامعه ایران را نیز دید: چگونه میتوان از میراث قرنها تاریخ، برای ساختن آیندهای شایستهتر بهره گرفت؟
آینده هنوز از راه نرسیده است؛ اما آیا نشانههای آن، همین امروز، پیش چشم ما نقش نمیبندند؟

















