Wednesday, Oct 14, 2026

صفحه نخست » بهشت می خریدم، فرامرز پارسا

parsa.jpg- میر قاسم، چی شده؟ چرا این‌قدر درهمی؟

میر قاسم سرش را بلند کرد و نگاهی به دوست دوران بچگی‌اش انداخت.

- چیزی نیست، عادل جان.

عادل رفت کنارش نشست.

- روشن کن، من یکی دو پوکی بزنم.

میر قاسم چپق را پر کرد، آتش زد و بعد از چند پوک، آن را به عادل داد.

عادل نگاهی به چپق انداخت.

- ولی این چپق بابابزرگت لکه نداره.

میر قاسم لبخند کوتاهی زد.

- خدابیامرز، میرعلی، پدرم، می‌گفت بابابزرگم خودش این چپق رو درست کرده.

بعد از چند پوک، عادل دوباره پرسید:

- چی شده امروز سرحال نیستی؟

میر قاسم نفسی عمیق کشید، لحظه‌ای نگه داشت و بعد آرام بیرون داد.

- می‌دونی چی، عادل؟

- نه، هنوز که چیزی نگفتی.

میر قاسم سرش را رو به آسمان گرفت.

- داشتم فکر می‌کردم... حتماً اون بالا هم درست مثل همین پایینه.

عادل خندهٔ کوتاهی کرد.

- اول صبح کفر می‌گی؟ اون بالا، اگر قسمت بشه و کارمون درست بوده باشه، شاید گوشه‌ای از بهشت ما هم جایی داشته باشیم.

میر قاسم چپق را از دست عادل گرفت، آتش به آن انداخت و پوک غلیظی از دود چپق به هوا فرستاد.

- ببین عادل، یک عمر کار کردیم. نون بخور و نمیری درآوردیم، با هر سختی که بود گذروندیم؛ حالا چه خوب و چه بد.

مکثی کرد و نگاهی به چپق انداخت.

- پانزده سالم بود که بابابزرگ خدابیامرزم، بعد از صد و دو سال، از این دنیا چشم پوشید.

- خدا همهٔ رفتگان رو بیامرزه.

- الهی آمین. بابام هم نود و چهار سال عمر کرد. منم الآن هفتاد و هشت سالمه.

- ماشالله، خوب موندی، میر قاسم. سه سال از من بزرگ‌تری، ولی بیست سال جوون‌تر از من نشون می‌دی.

عادل کمی جلوتر آمد.

- حالا بگو چی شده که این‌قدر دلت پره؟

میر قاسم چند لحظه ساکت ماند.

- می‌گم همهٔ ما رفتنی هستیم، شکی توش نیست. اما نگاه می‌کنم، می‌بینم این پولدارها چه حرصی می‌زنن. مگه از این مال دنیا کسی چیزی برده اون دنیا؟

عادل بلندبلند خندید.

- بابا، میر قاسم! چه فکرهایی می‌کنی! گور باباشون.

میر قاسم جدی نگاهش کرد.

- من فکر می‌کنم اونا از من و تو بیشتر از اون دنیا می‌دونن؛ چیزی که ما نمی‌دونیم.

- مثل چی می‌دونن؟

میر قاسم لحظه‌ای مکث کرد.

- آهان، مسئله همین‌جاست. اونا می‌دونن وقتی می‌رن اون دنیا، باز همین آقایی رو می‌کنن؛ همین کار و کاسبی رو اونجا راه می‌اندازن. و من و تو باز همون کارگرهای بدبخت و بیچارهٔ این دنیا و اون دنیا هستیم.

مکثی کرد و توتون چپق را خالی کرد.

عادل که با تعجب به میر قاسم نگاه می‌کرد، گفت:

-میر قاسم، داری از خدا بی‌خبر می‌شی. این حرف‌ها از کجا تو کله‌ات پیدا شده؟ کارهای خدا رو دست‌کم نگیر.

میر قاسم آرام گفت:

- من به این نتیجه رسیدم... که دیر فهمیدم. اونم چون در جوار بابابزرگ و پدر متعصب بزرگ شدم...

مکثی کرد. نگاهش روی زمین ثابت ماند.

- ده سالم بود. یه روز یه کیسهٔ پلاستیکی پیدا کردم.

عادل کمی خودش را جلو کشید.

- چه کیسه‌ای؟

میر قاسم لبخند تلخی زد.

- نمی‌دونم چی بود. فقط یادمه وقتی پیداش کردم، فکر کردم چیزی پیدا کردم که شاید به درد خونه بخوره.

چند لحظه سکوت کرد.

- بردمش خونه. هنوز نمی‌فهمیدم چه چیزی پیدا کردم. بعد که فهمیدن، انگار آسمون به زمین اومده باشه.

عادل آهسته گفت:

- همون روزی که کتکت زدن؟

-آره.

میر قاسم دستی به سرش کشید.

- گفتن مال حرام رو خونه آوردم. من ده سالم بود، عادل. نه می‌دونستم حرام چیه، نه می‌دونستم حلال چیه. فقط یه چیزی از زمین پیدا کرده بودم.

صدایش آرام‌تر شد.

- بردنش کلانتری سر سه‌راه. اونجا هم دو تا زدن توی سرم که چرا اصلاً از زمین برداشتمش.

عادل با تعجب نگاهش کرد.

- اما تو هیچ‌وقت از این ماجرا حرف نزدی.

میر قاسم نگاهش را از زمین برداشت.

- چون بعدها فهمیدم اگه اون کیسه واقعاً مال حرام بود، چرا زندگی ما این‌قدر سخت بود؟ و اگه مال حرام نبود، چرا یه بچه باید برای پیدا کردن یه چیزی از زمین کتک بخوره؟

سکوتی بینشان افتاد.

میر قاسم دوباره چپق را به لب برد، اما این بار آتش نزد.

-از همون موقع یه چیزی ته دلم موند. خیلی دیر فهمیدم چی بود.

عادل گفت:

- چی؟

میر قاسم آرام گفت:

- اینکه شاید همیشه اون چیزی که به ما می‌گفتن، همهٔ حقیقت نبود.

عادل سرش را پایین انداخت.

میر قاسم ادامه داد:

- حالا از اینا بگذریم. حرف من اینه که پولدارها از ما به خدا نزدیک‌ترن. می‌دونن چیکار می‌کنن. خدا هم از اونا بیشتر خوشش میاد...

عادل رفت توی حرفش:

- آن‌قدر کفر نگو! آخر عمری برای خودت جهنم رو نخر.

میر قاسم خندید.

- با کدوم پول جهنم بخرم؟ مگه کسی دیوونه‌ست پول داشته باشه، به جای بهشت بره جهنم بخره؟ برای همین می‌گم پولدارها از من و تو و امثال ما بهتر می‌دونن.

میر قاسم سر پا شد. چند لحظه به عادل نگاه کرد.

- من با خدا کاری ندارم، عادل. با اون چیزی کار دارم که بعضی‌ها به اسم خدا به خورد ما دادن.

عادل چیزی نگفت.

میر قاسم ادامه داد:

- یک عمر گفتن صبر کن، قناعت کن، آخرتت رو بساز. ما هم صبر کردیم، قناعت کردیم، کار کردیم... اما اونایی که گفتن مال دنیا ارزشی نداره، خودشون بیشتر از همه جمعش کردن.

لبخند تلخی زد.

- شاید من اشتباه می‌کنم. شاید هم نه.

چند قدم برداشت، بعد ایستاد.

- فقط یه چیزی رو فهمیدم... اگه بهشت هم خریدنی باشه، من و تو پول خریدنش رو نداریم.

چپق را توی کیسهٔ بغل شلوارش گذاشت و راه افتاد.

- یک عمر سر ما رو با دینداری کلاه گذاشتن.

میر قاسم به آسمان نگاهی کرد و سری تکان داد.

عادل همان‌طور که چمباتمه زده بود، نگاهش را دنبال کرد.

میر قاسم دور و دورتر شد و در انتهای کوچه ناپدید شد.

عادل همچنان به آسمان نگاه می‌کرد.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد زیر لب گفت:

- کفر می‌گفت... یا حق رو می‌گفت؟

----------



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy