Saturday, Oct 17, 2026

صفحه نخست » مسافر، فرامرز پارسا

parsa.jpgـ گرانی داره بیداد می‌کنه. قیمت‌ها سرسام‌آور بالا رفته.

کمی مکث کرد و با عصبانیت ادامه داد:

ـ حقوقی که می‌گیرم، با خرج و دخل زندگی‌مون نمی‌خونه.

رانندهٔ اسنپ از آینهٔ جلو نگاهی به مسافر انداخت. مردی میانسال بود، اما چهره‌اش شکسته‌تر از سنش به نظر می‌رسید.

ـ درست می‌گی برادر. من معلمم. بعد از مدرسه هم اسنپ کار می‌کنم، ولی باز آخر ماه کم میارم.

مرد با آهی از ‌حسرت گفت

ـ تو لااقل ماشین داری و کار می‌کنی. من چی؟ همه جا پیاده می‌رم. درآمدم آنقدر نیست که کرایه بدم. امروز هم مادرم رو بردن بیمارستان؛ صاحب کارم دلش سوخت و برام اسنپ گرفت.

ـ خدا شفا بده. نگران نباش، درست می‌شه. خدا بزرگه. قدیمی‌ها می‌گفتن: اونی که دندان داده، نان هم می‌دهد.

مرد با تلخی خندید:

ـ هر کی اینو گفته، اشتباه کرده. اگر قرار بود بده، تا حالا داده بود.

ـ برادر، صبر داشته باش.

ـ یه عمر مردم صبر کردن. بچه‌هاشون گرسنه خوابیدن. حالا بچه‌هاشون بزرگ شدن و همون گرسنگی رو به دوش می‌کشن. منظورت کدوم صبره؟ صبر ایوب یا آدمیزاد؟

راننده لحظه‌ای سکوت کرد و نگاهش را به جاده دوخت:

ـ می‌دونی، این گرونی فقط اینجا نیست؛ همه جای دنیا هست.

ـ یعنی مثل کرونا؟

راننده خندید:

ـ مثال بدی نزدی. آره، انگار یه ویروس همه‌گیره.

-ببین جوون، تو کشوری زندگی می‌کنی که ثروت‌های طبیعی بی‌پایان داره، اما خیلی از مردمش گرفتار نون شبن.

راننده نگاهی از آینه به مرد انداخت و گفت:

ـ شاید حق با تو باشه، اما یه نگاهی هم به کشورهای دیگه بنداز. گرسنگی و بی‌ آبی خیلی‌هاشونو از پا درآورده. بعضی از اون کشورها هم کم ثروت نیستن، اما باز گرفتارن. وقتی مقایسه می‌کنی، می‌بینی ما هنوز از خیلی جاها وضع بهتری داریم. آدم گاهی باید بگه خدایا شکرت. کشورهای دیگه هم مشکلات خودشونو دارن.

مرد با عصبانیت سر تکان داد:

ـ به من چه که اونا چه مشکلی دارن؟ هر کشوری مسئول مردم خودشه.

راننده با احتیاط گفت:

ـ می‌شه بحث سیاسی نکنیم؟

مرد فوری پاسخ داد:

ـ چرا هر وقت از نون و آب حرف می‌زنیم، می‌گن سیاسی حرف نزن؟ اگه مردم حرف نزنن، پس چطور قراره مشکلاتشون حل بشه؟

راننده نگاهی به مسیر انداخت:

ـ داریم می‌رسیم بیمارستان. باشه، بذار برای یه وقت دیگه.

مرد لبخند تلخی زد:

ـ نکنه ترسیدی؟ نکنه فکر کردی خفت‌گیرم؟

ـ نه... فقط می‌دونی، وقتی آدم‌ها جونشون به لب می‌رسه، گاهی به سیم آخر می‌زنن...

جمله‌اش را نیمه‌کاره رها کرد و از آینه دوباره مسافر را برانداز کرد. چند لحظه بعد گفت:

ـ رسیدیم. بیمارستان همون طرفه.

مرد دستگیرهٔ در را گرفت، گفت:

ـ می‌دونی مشکل چیه؟ تا وقتی از هم فرار می‌کنیم، هر حکومتی که سر کار باشه می‌تونه از مردمش سواری بگیره.

راننده سر تکان داد:

ـ شاید حق با تو باشه، برادر.

مرد خندید:

ـ این «برادر» هم کلمهٔ عجیبیه. انقدر تکرارش کردن که آدم فکر می‌کنه باید ثابت کنه دشمن نیست.

ماشین کنار ورودی بیمارستان ایستاد. مرد پیاده شد، چند قدم رفت، بعد برگشت و از پشت شیشه گفت:

ـ از ترس، کلمه‌ها رو هی مزه‌مزه می‌کنیم؛ مبادا حرفی که می‌زنیم برامون شر بشه.

سپس به سمت بیمارستان رفت. راننده نگاهش را تا ناپدید شدن مرد در میان جمعیت دنبال کرد. بعد دستی به فرمان کشید و زیر لب گفت:

ـ شاید ویروس واقعی همین ترس باشه... ترسی که سال‌هاست همه‌گیر شده.

---------





Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy