بخش ۷
نبرد در پشت دروازههای مسکو: جایی که ماشین جنگی متوقف شد - در پاییز سال هزار و نهصد و چهل و یک، در حالی که آلمانیها به چند کیلومتری مسکو رسیده بودند و برجهای کرملین از دور پیدا بود، همهچیز تغییر کرد. «ژنرال زمستان» با سرما و برف سوزان روسیه فرا رسید- عبارتی که مورخان بهصورت استعاری استفاده میکنند تا بگویند سرما و برف در روسیه مانند یک ژنرال فرمانده و قدرتمند عمل کرد؛ ژنرالی که انگار در کنار ارتش سرخ شوروی جنگید و با سلاحِ یخ و بوران، تانکها، تجهیزات و سربازان آلمانی را زمینگیر و منجمد کرد، کاری که شاید از عهدهی خیلی از ارتشها خارج بود.
دمای هوا به ناگهان به چهل درجه زیر صفر سقوط کرد؛ روغن موتور تانکهای نازی یخ زد، سلاحهایشان از کار افتاد و سربازان آلمانی که لباس گرم نداشتند گروه گروه بر اثر سرمازدگی جان میباختند. این دلیل دیگری بود بر نادانی هیتلر که چشم بسته ارتشش را بدون تجهیزات زمستانی روانه پهنههای بیپایان روسیه کرده بود/ هرچند اگر بهترین تجهیزات را هم در اختیار داشتند برای مردم آلمان که در طول عمرشان سرمای چهل درجه زیر صفر را تجربه نکرده بودند امکان اینکه سربازان چشم و گوش بستهی هیتلر در آن دیار به گوشتهای منجمد تبدیل نشوند، زیر صفر بود!
در این لحظه حیاتی ژنرالی بنام " گئورگی ژوکوف" استراتژیست بزرگ و فرمانده ارشد ارتش سرخ که با تدابیر بینظیرش سرنوشت جبهههای شرق را تغییر داد، با هوشمندی تمام ازاین ضعف مرگبار نازیها استفاده کرد. او فرماندهای بیرحم در انضباط و نترس درخط مقدم بود؛ چنانکه هیتلر همواره او را خطرناکترین حریف خود در شوروی میدانست ودر نهایت همین ژوکوف بود که فاتحانه وارد برلین شد.
ژوکوف با اتکا به اطلاعات حیاتی جاسوسی بنام «ریچارد زورگه» که قبلا بدان اشاره شده بود مبنی بر عدم حمله ژاپن به آلمان و خاطر جمع شدن هیتلر از آن، لشکرهای زُبده و آموزش دیده سیبری را که متناسب با سختترین شرایط سرما تجهیز شده بودند به خط مقدم مسکو گسیل داشت. ورود این نیروهای تازه نفس، موازنه قدرت را به کلی برهم زد. ضربه متقابل شوروی در پشت دروازههای مسکو چنان سهمگین و ناگهانی بود که نیروهای آلمانی برای نخستین بار در طول جنگ جهانی دوم، آشفته و سراسیمه مجبور به عقبنشینی شدند و به این ترتیب، افسانه «شکستناپذیری ماشین جنگی نازی» در میان برف و یخ وخون مسکو دفن شد.
هیتلر که غرورش در پشت دروازههای مسکو جراحت برداشته بود، خشمگینانه مسیر جنگ را به سمت جنوب و شهرهای نفتی قفقاز چرخاند. چشم او به «استالینگراد» افتاد؛ شهری که نام رقیب سرسختش را بر خود داشت و تسخیر آن نهتنها ضربهای اقتصادی، بلکه شکستی روانی برای شوروی محسوب میشد.
در تابستان سال هزار و نهصد و چهل و دو، سهمگینترین نبرد تاریخ بشریت آغاز شد. با دستور معروف و قاطع استالین مبنی بر اینکه «حتی یک گام به عقب برنمیگردیم»، شهر زیر بمبارانهای سنگین به تلّی از آوار تبدیل شد اما مقاومت یک لحظه هم متوقف نمیگردید - نبرد کوچه به کوچه و خانه به خانه شکل گرفت و سربازان دو طرف برای تسخیر یک کارخانه، یک ساختمان و حتی یک اتاق روز و شب میجنگیدند طوری که فاصلهی خطوط مقدم گاهی به اندازه ضخامت یک دیوار بود.
در این میان، شالوده اصلی مقاومت در داخل شهر بر دوش تکتیراندازان ارتش سرخ بود. این جریان که به یک حرکت گسترده تبدیل شده بود، بیش از چهارصد تکتیرانداز آموزشدیده را در میان خرابهها مستقر کرد. قهرمانانی چون «واسیلی زایتسف» شکارچی جوان و چیرهدستِ کوهستانهای اورال که به نمادِ زندهیِ مقاومتِ شوروی تبدیل شد، نه تنها دهها افسر آلمانی را از پا درآورد، بلکه با راهاندازی مکتبهای تکتیراندازی در دل آوارها، ترس و فلج روانی عجیبی در دل ارتش آلمان ایجاد کرد؛ بطوریکه که هیچ سرباز نازی جرأت نداشت سر خود را از سنگر بالا بیاورد.
در حالی که هیتلر برای تسخیر سریع استالینگراد، تمامی ارتشهای زبدهاش را به داخل خیابانهای شهر کشیده بود، جناحهای دفاعی بیرون شهر کاملاً بیسپر مانده بود. نازیها برای پر کردن این خلأ ناچار شدند حفاظت از دشتهای اطراف را به ارتشهای ضعیفتر و بیتجربهی همپیمان خود بسپارند؛ درست همان نقطهضعفی که فرماندهان شوروی منتظرش بودند.
در نوامبر همان سال، ارتش سرخ شوروی «عملیات اورانوس» را کلید زد؛ آنها از همین جناحهای آسیبپذیر یورش بردند و با یک مانور گازانبریِ برقآسا، ارشدترین فرمانده آلمان در آن جبهه، یعنی ژنرال فریدریش پاولوس و ارتش ششم او را به همراه سیصد هزار سرباز در درون همان شهری که برای فتحش آمده بودند، به محاصرهای مرگبار انداختند.
هیتلر دستور اکید داد که هیچکس حق تسلیم شدن ندارد و حتی برای جلوگیری از تسلیم، رتبه «فیلدمارشال» را ارتقا داد؛ چرا که تا آن زمان هیچ مارشال آلمانی در تاریخ تسلیم نشده بود. هیتلر وعده داد که از طریق نیروی هوایی نازی به آنها غذا و مهمات خواهد رساند، اما کمبود شدید آذوقه و سرمای کشنده رمق نیروهای آلمانی را گرفت تا جایی که سربازان نازی از گرسنگی مجبور به خوردن اسبها و حتی موشها شدند. در نهایت، در ژانویه سال هزار و نهصد و چهل و سه، پاولوس برخلاف دستور مستقیم هیتلر تسلیم شد و این نخستین بار در جنگ بود که یک مارشال ارشد آلمانی اسیر میشد.
نبرد کورسک: بزرگترین نبرد تانکها در تاریخ - پس از فاجعه استالینگراد، هیتلر تصمیم گرفت با تمام قوا و با نیروی زرهی خود تلافی کند. او جدیدترین وغولپیکرترین تانکهای آلمان یعنی «تایگر» و «پانتِر» را به میدان فرستاد تا در منطقهی «کورسک» ضربهای نهایی وارد کند.
اما شوروی از طریق شبکه جاسوسی خود از نقشه آلمان باخبر شد و محکمترین خطوط دفاعی تاریخ را ساخت که شامل میلیونها مین ضد استحکامات، کانالهای ضدتانک و خطوط توپخانه سنگین بود.
در جولای سال هزار و نهصد و چهل و سه، پهنه دشت کورسک زیر پای بیش از شش هزار تانک و زرهپوش و دو میلیون سرباز به لرزه درآمد. اوج این نبرد در منطقه «پروخوروفکا» رخ داد؛ جایی که تانکهای دو طرف از فاصلهای نزدیک به هم شلیک میکردند که دود، آتش و صدای انباشتهشده از انفجارها، آسمان را مانند روز قیامت تاریک کرده بود. تانکها به یکدیگر میکوبیدند و سربازان در میان فلزهای گداخته میجنگیدند.
در نهایت، زرهپوشهای نازی در برابر دیوار فولادی شوروی در هم شکستند. پس از نبرد کورسک، ماشین جنگی آلمان دیگر کمر راست نکرد و قدرت هجومی خود را برای همیشه از دست داد و عقبنشینی بزرگ نازیها به سمت برلین آغاز شد.
--- ادامه دارد

















