وقتی به فرانسه نگاه میکنم، به پاریس؛ به آن شهر افسانهای، به نماد زیبایی، هنر، فلسفه، انقلاب و آزادی، قلبم فشرده میشود. پاریس برای نسل ما فقط یک شهر نبود؛ یک رؤیا بود، یک آرمان، یک پنجره به سوی جهانی دیگر. شهری که نامش با انقلاب فرانسه، با آزادی، برابری، برادری، با اندیشهٔ لائیک و سکولاریسم و با تولد مفاهیم نوین دموکراسی گره خورده بود.
ما با نام فرانسه بزرگ شدیم. در کتابهایمان از انقلاب فرانسه خواندیم، از روشنگری آموختیم، از فیلسوفانش اندیشه گرفتیم و در رؤیاهای کودکیمان آرزو کردیم روزی در خیابانهای پاریس قدم بزنیم، کتابهای فرانسوی بخوانیم و از نزدیک لمس کنیم که چگونه ملتی توانست علیه استبداد برخیزد و برای آزادی، تاریخ را دگرگون کند.
پاریس برای ما نماد شکوه تمدن بود؛ نماد این امید که انسان میتواند از تاریکی جهل، تعصب و استبداد عبور کند و جهانی بسازد که در آن عقل جای خرافه را بگیرد، قانون جای زور را، و آزادی جای بندگی را.
اما امروز، وقتی به تصاویر آتش، ویرانی، خشونت و آشوب در خیابانهای فرانسه نگاه میکنم، چیزی در درونم فرو میریزد. انگار کسی زخمی کهنه را دوباره باز کرده باشد. انگار تاریخ، با تمام زخمها و کابوسهایش، از گور برخاسته و در برابر چشمان من ایستاده باشد.
ناخودآگاه ذهنم به ایران بازمیگردد؛ به سال ۱۳۵۷ خورشیدی، به روزهایی که خمینی به ایران بازگشت و فصلی تاریک از تاریخ معاصر ما آغاز شد. به روزهایی که بخشی از روشنفکران و نیروهای چپ، با محاسبات سیاسی و دشمنی با نظم موجود، در برابر قدرتگیری اسلام سیاسی سکوت کردند یا به آن یاری رساندند؛ بیآنکه بدانند چه هیولایی را در آغوش میگیرند و چه بهایی را قرار است یک ملت برای این خطای تاریخی بپردازد.
و من از خودم میپرسم: مگر ما این راه را نرفتیم؟ مگر ما نتیجهٔ همپیمانی جریانهای افراطی را ندیدیم؟ مگر ندیدیم چگونه آرمانهای آزادیخواهانه، در میان شعارهای فریبنده، قربانی قدرتطلبی مذهبی شدند؟ مگر ندیدیم چگونه وعدهٔ عدالت، استقلال و رهایی، به استبدادی تازه و سهمگینتر ختم شد؟
ما دیدیم. ما زندگی کردیم. ما بهایش را پرداختیم.
و هنوز داریم میپردازیم.
ایران ما، سرزمین کوروش و داریوش، سرزمین فردوسی و خیام، سرزمین شعر و فلسفه، شکوه و خرد، سرزمینی که هزاران سال در برابر تندبادهای تاریخ ایستاده بود، در یکی از تلخترین فصلهای خود به سوگ نشست. با یورش اعراب مسلمان در سدهٔ هفتم میلادی، ساختار سیاسی ایران باستان فروپاشید و بسیاری از جلوههای نظم و فرهنگ پیشین آسیب دید؛ اما ایران هرگز بهتمامی خاموش نشد. زبانش زنده ماند، حافظهاش زنده ماند، فرهنگش زنده ماند. ملتی که بارها به خاک افتاد، دوباره برخاست.
گاهی این چراغ در دست یعقوب لیث صفاری شعلهور شد، گاهی در مقاومت بابک خرمدین، گاهی در شعر فردوسی که زبان فارسی را به حافظهٔ جاودانهٔ یک ملت پیوند زد. ایران بارها نفس گرفت، بارها از زیر آوار تاریخ سر برآورد، بارها ثابت کرد که میتوان سرزمینی را اشغال کرد، اما روح یک ملت را نمیتوان بهآسانی به زنجیر کشید.
بااینهمه، پس از انقلاب ۱۳۵۷، بار دیگر سایهٔ استبدادی ایدئولوژیک بر سر ایران گسترده شد؛ این بار با نام دین، با وعدهٔ رستگاری و عدالت، و با همراهی یا مماشات بخشی از نیروهایی که گمان میکردند میتوانند از نیروی اسلام سیاسی برای رسیدن به آرمانهای خود استفاده کنند.
چه توهم تلخی!
چه بهای سنگینی!
و چه تراژدی بیرحمانهای که یک ملت، برای دههها، قربانی رؤیاهای شکستخورده و محاسبات فاجعهبار دیگران شود.
امروز، وقتی به پاریس نگاه میکنم، فقط خیابانهای ملتهب فرانسه را نمیبینم؛ ایران را میبینم. گذشتهٔ خودم را میبینم. شکست رؤیاهایم را میبینم. اشکهایی را میبینم که سالهاست در چشم میلیونها ایرانی خشک نشدهاند.
و با خودم میگویم: ای وای! نکند شما هم به همان راهی قدم گذاشتهاید که ما رفتیم؟ نکند شما نیز در حال تکرار همان اشتباهاتی هستید که ما با گوشت و پوست و استخوان تجربه کردیم؟ نکند روزی برسد که فرزندان شما نیز، مانند نسلهای سوختهٔ ایران، از خود بپرسند: چگونه اجازه دادیم آزادیمان چنین آسان در معرض خطر قرار گیرد؟
چه شد آن فرانسهٔ لائیک؟ چه شد آن فرانسهای که کلیسا را از دولت جدا کرد، که برای آزادی اندیشه جنگید، که به جهان آموخت حکومت نباید اسیر اقتدار مذهبی باشد؟ چه شد آن میراث روشنگری؟ آن سنت جمهوریخواهی؟ آن سکولاریسمی که نسل ما از دور به آن مینگریست و آرزویش را در دل میپروراند؟
من نمیگویم هر اعتراضی نشانهٔ افراطگرایی است؛ نمیگویم هر مهاجری تهدیدی برای تمدن اروپاست؛ و نمیگویم هر جریان چپی همپیمان اسلامگرایان است. چنین قضاوتهایی نه منصفانهاند و نه راهگشا. اما از این میترسم که در میان هیاهوی سیاست، در میان رقابتهای حزبی و مصلحتاندیشیهای کوتاهمدت، خطر جریانهای اسلامگرای اقتدارگرا و هر نوع افراطگرایی ایدئولوژیک دستکم گرفته شود؛ و آزادیهایی که نسلهای پیشین برای به دست آوردنشان جنگیدهاند، بیآنکه کسی متوجه باشد، از درون فرسوده شوند.
من از هر ایدئولوژیای میترسم که بخواهد انسان را تابع عقیده کند؛ از هر قدرتی که آزادی را قربانی کند؛ از هر جریانی که به نام رهایی، راه را برای استبدادی تازه باز کند؛ و از هر سیاستمداری که برای حفظ قدرت، چشم خود را بر نشانههای خطر ببندد.
خشم من فقط متوجه افراطگرایان نیست. خشم من متوجه آن سیاستمدارانی نیز هست که هشدارها را نادیده میگیرند، خطرها را کوچک میشمارند و به امید عبور از یک بحران کوتاهمدت، بذر بحرانهایی عمیقتر را میکارند. دولتها مسئولاند از آزادی، قانون و امنیت شهروندان دفاع کنند؛ نه اینکه با بیعملی، فرصت را در اختیار کسانی بگذارند که ممکن است همین ارزشها را هدف قرار دهند.
دموکراسی با سکوت در برابر دشمنان آزادی حفظ نمیشود. سکولاریسم با عقبنشینی از اصولش دوام نمیآورد. جامعهٔ آزاد باید بتواند هم از حقوق شهروندان دفاع کند و هم در برابر هر اندیشهٔ اقتدارگرا، مذهبی یا غیردینی، مرز روشن بکشد. این دو نه دشمن یکدیگرند و نه متناقض؛ اتفاقاً بقای آزادی به هر دوی آنها وابسته است.
و من، بهعنوان یک ایرانی، این را از سر نفرت نمیگویم؛ از سر تجربه میگویم. از سر اندوه میگویم. از سر زخمی میگویم که هنوز التیام نیافته است.
من نمیخواهم روزی در خیابانهای پاریس قدم بزنم و به جای آنکه شکوه تمدن را ببینم، در چهرهٔ مردمش همان نگرانیای را بخوانم که سالهاست در چشمان ایرانیان دیدهام. نمیخواهم جوان فرانسوی روزی در کتابهای تاریخ بخواند که چگونه کشوری با آن همه میراث فکری و فرهنگی، در برابر بحرانهای زمانهاش دچار غفلت شد. نمیخواهم لندن، آمستردام، برلین و دیگر شهرهای اروپا نیز روزی به نماد رؤیاهایی تبدیل شوند که در برابر چشم نسلهای بعد فروپاشیدند.
این پیشگویی نیست؛ هشدار است. هیچ جامعهای محکوم به تکرار تاریخ نیست، اما هیچ جامعهای هم از پیامدهای تصمیمهای خود مصون نیست.
و همینجاست که اشک در چشمانم حلقه میزند.
من ایرانیام؛ از سرزمینی میآیم که تاریخش به من آموخته است استبداد چگونه با وعدههای بزرگ آغاز میشود، چگونه آزادی را به نام آرمان قربانی میکند و چگونه، وقتی مردم به خود میآیند، ممکن است دههها از عمر یک ملت سوخته باشد.
من میدانم بهای یک اشتباه تاریخی چیست. میدانم وقتی آزادی از دست رفت، بازگرداندنش چه اندازه دشوار است. میدانم چگونه نسلی میتواند در حسرت سرزمینی زندگی کند که روزگاری رؤیای ساختنش را داشته است.
و امروز، وقتی به فرانسه نگاه میکنم، احساس میکنم بخشی از آن تراژدی را دوباره میبینم؛ نه لزوماً با همان چهره، نه دقیقاً با همان بازیگران، اما با همان خطر هولناک: عادیشدن افراطگرایی، فرسایش ارزشهای مشترک و بیتفاوتی کسانی که گمان میکنند هنوز برای نگرانی زود است.
تاریخ گاهی تکرار میشود؛ نخست به شکل تراژدی، و سپس، چنانکه مارکس با الهام از هگل نوشت، به شکل مضحکه. اما برای مردمی که قربانی این تکرار میشوند، هیچچیز مضحک نیست. آنچه برای تماشاگران دوردست یک نمایش سیاسی به نظر میرسد، برای یک ملت میتواند دههها رنج، تباهی و اشک باشد.
و من از این میترسم که روزی، وقتی دیگر دیر شده باشد، مردم اروپا نیز با چشمانی اشکبار از خود بپرسند: چرا هشدارها را جدی نگرفتیم؟ چرا اجازه دادیم آزادیمان به بازی گرفته شود؟ چرا فکر کردیم آنچه بر سر دیگران آمد، هرگز بر سر ما نخواهد آمد؟
ای کاش تاریخ ایران برای جهان فقط یک فصل در کتابهای درسی نبود؛ ای کاش تجربهٔ تلخ ما، چراغی بود در مسیر دیگر ملتها؛ ای کاش لازم نبود دیگران نیز همان راه را بروند تا معنای سقوط را بفهمند.
من هنوز پاریس را دوست دارم. هنوز در نام فرانسه صدای آزادی، هنر، فلسفه و روشنگری را میشنوم. هنوز نمیخواهم باور کنم که رؤیای نسلی از ایرانیان، رؤیای جهانی آزاد، سکولار و انسانی، در برابر چشمانمان رنگ ببازد.
اما عشق، گاهی یعنی هشدار دادن. یعنی سکوت نکردن. یعنی وقتی نشانههای خطر را میبینی، حتی اگر صدایت بلرزد، فریاد بزنی.
و من امروز با قلبی شکسته، با چشمانی اشکبار و با خشمی که از سالها تجربه و رنج سرچشمه میگیرد، میگویم:
فرانسه، ای سرزمین رؤیاهای جوانی ما، مراقب باش!
اروپا، تاریخ ما را بخوان؛ نه برای آنکه از ایرانیان ترحم بخواهی، بلکه برای آنکه اشتباهات ما را تکرار نکنی.
آزادی میراثی نیست که یک بار به دست آید و برای همیشه باقی بماند. سکولاریسم تضمینی ابدی ندارد. دموکراسی، اگر از آن پاسداری نشود، میتواند از درون تهی شود؛ حتی در سرزمینی که روزگاری پرچمدار آن بوده است.

















