Friday, Oct 23, 2026

صفحه نخست » از پاریس تا اروپا؛ کمونیست‌ها و اسلام‌گرایان در جست‌وجوی انقلابی دیگر؟ امیر جاوید

commislm.jpgوقتی اعتراض مردم به میدان قدرت‌نمایی جریان‌های ایدئولوژیک تبدیل می‌شود

آنچه امروز در خیابان‌های فرانسه و شماری از کشورهای اروپایی مشاهده می‌کنیم، زنگ خطری است که نباید به‌آسانی از کنار آن گذشت. اعتراضاتی که با خواسته‌های اقتصادی، کمبود امکانات آموزشی و نارضایتی‌های اجتماعی آغاز شدند، در برخی شهرها به صحنه آتش‌سوزی، تخریب اموال عمومی، غارت فروشگاه‌ها و درگیری‌های گسترده با پلیس تبدیل شده‌اند. در این میان، حضور تشکیلات کمونیستی و گروه‌های چپ رادیکال در سازمان‌دهی اعتراضات و تلاش برای تأثیرگذاری بر مسیر آن‌ها، پرسش‌های جدی درباره اهداف این جریان‌ها ایجاد کرده است.

برای شناخت خطر جریان‌های ایدئولوژیک، نیازی نیست تنها به شعارهایشان گوش کنیم؛ باید عملکرد، تشکیلات، روش‌های مبارزه و تجربه تاریخی آن‌ها را بررسی کنیم. کمونیسم انقلابی و اسلام سیاسی، با وجود اختلافات عمیق نظری، در بسیاری از مقاطع تاریخی نشان داده‌اند که چگونه می‌توانند مخالفت با ساختارهای موجود را به نقطه اشتراک سیاسی تبدیل کنند. تجربه انقلاب ۱۳۵۷ ایران یکی از نمونه‌های مهم چنین همگرایی‌هایی است؛ تجربه‌ای که پیامدهای آن همچنان بر زندگی میلیون‌ها ایرانی سایه انداخته است.

امروز پرسش این است که آیا برخی جریان‌های رادیکال اروپایی نیز در تلاش‌اند نارضایتی واقعی مردم را به فرصتی برای پیشبرد اهداف انقلابی و ایدئولوژیک خود تبدیل کنند؟

در فرانسه، اعتراضات دانش‌آموزان به کمبود معلم و مشکلات مدارس آغاز شد و سپس گروه‌های دیگری از جامعه به آن پیوستند. در هفدهم اکتبر ۲۰۲۶، صدها هزار نفر در شهرهای مختلف به خیابان آمدند. هم‌زمان، گروه‌هایی به ساختمان‌های عمومی حمله کردند، خودروها را آتش زدند، فروشگاه‌ها را غارت کردند و با نیروهای پلیس درگیر شدند.

یکی از تکان‌دهنده‌ترین صحنه‌ها، آتش‌زدن ساختمان تاریخی شهرداری لیموژ بود؛ بنایی که از سال ۱۸۸۳ بخشی از میراث معماری این شهر محسوب می‌شد. بخش بزرگی از این ساختمان در آتش نابود شد. تصاویر فروریختن سقف و برج ساختمان، خشم و ناباوری مردم را برانگیخت. آیا آتش‌زدن یک ساختمان تاریخی، مدرسه‌ای بهتر برای دانش‌آموزان می‌سازد؟ آیا غارت یک فروشگاه، حقوق کارگران را افزایش می‌دهد؟ آیا نابودکردن اموال عمومی نشانه مبارزه برای عدالت است؟

روز بیستم اکتبر، یورونیوز گزارش داد پلیس فرانسه فردی را در ارتباط با این آتش‌سوزی بازداشت کرده که به گفته منابع امنیتی با جریان چپ افراطی ارتباط داشته است. ورود نیروهای ضدتروریسم به تحقیقات نیز اهمیت پرونده را نشان می‌دهد. این گزارش یکی از دلایلی است که بررسی نقش شبکه‌های چپ افراطی در خشونت‌های اخیر را به موضوعی جدی تبدیل کرده است.

اما موضوع تنها به این بازداشت محدود نمی‌شود. مهم‌ترین سند درباره حضور تشکیلات کمونیستی در جنبش اعتراضی، بیانیه رسمی خود حزب کمونیست فرانسه است.

حزب کمونیست فرانسه در بیانیه چهاردهم اکتبر ۲۰۲۶ اعلام کرد که سازمان جوانان کمونیست در آغاز بیش از سیصد مورد مسدودسازی مدارس نقش داشته و در صدها مرکز آموزشی دیگر نیز حضور داشته است. این آمار از سوی خود تشکیلات کمونیستی منتشر شده است.

پرسش اساسی اینجاست: چرا سازمان‌های کمونیستی تا این اندازه برای حضور در اعتراضات دانش‌آموزی و گسترش آن سرمایه‌گذاری می‌کنند؟ آیا هدف نهایی آن‌ها تنها افزایش تعداد معلمان و بهبود وضعیت مدارس است، یا اعتراضات اجتماعی را فرصتی برای گسترش نفوذ سیاسی خود می‌دانند؟

در تاریخ جریان‌های انقلابی، نفوذ در جنبش‌های دانشجویی، کارگری و صنفی همواره یکی از روش‌های گسترش قدرت سیاسی بوده است. سازمان‌های ایدئولوژیک می‌کوشند نارضایتی‌های پراکنده را به جنبش‌هایی بزرگ‌تر تبدیل کنند و مطالبات اجتماعی را در چارچوب برنامه‌های سیاسی خود قرار دهند. مسئله زمانی خطرناک می‌شود که برخی از این جریان‌ها، رویارویی خشونت‌آمیز را نیز بخشی از مبارزه انقلابی معرفی کنند.

پژوهشی که مؤسسه بین‌المللی Counter Extremism Project در نوزدهم اکتبر منتشر کرد، ابعاد مهمی از فعالیت جریان‌های چپ افراطی اروپا را بررسی کرده است. در این تحقیق، الکساندر ریتزمن به نقش شبکه‌های رادیکال در رویارویی‌های خشونت‌آمیز، تلاش برای تأثیرگذاری بر اعتراضات گسترده و انتشار پیام‌های حمایت‌کننده از خشونت در کشورهای مختلف پرداخته است.

این پژوهش نشان می‌دهد برخی شبکه‌های چپ افراطی تنها به حضور در تظاهرات بسنده نمی‌کنند، بلکه می‌کوشند روش‌های مبارزه خیابانی، ساخت سنگر، مقابله با پلیس و ادبیات انقلابی را در فضای سیاسی کشورهای دیگر نیز گسترش دهند.

در فرانسه، رسانه‌هایی مانند Contre Attaque و Cerveaux Non Disponibles مطالبی منتشر کردند که از رویارویی‌های خیابانی استقبال می‌کرد یا از محکوم‌کردن خشونت خودداری می‌کرد. چنین ادبیاتی نشان‌دهنده خطری جدی است: تبدیل خشونت سیاسی از عملی قابل محکومیت به ابزاری ظاهراً مشروع برای پیشبرد اهداف انقلابی.

همین الگو را در برخی کشورهای دیگر اروپا نیز می‌توان مشاهده کرد.

در ایتالیا، خبرگزاری ANSA گزارش داد که در اعتراضات شهر تورین، گروه‌هایی از دانشجویان رادیکال، مراکز اجتماعی چپ و تشکل‌های ضدفاشیست به تجمعی پیوستند که برگزارکنندگان اولیه آن را غیرحزبی معرفی کرده بودند. برگزارکنندگان حتی از گروه‌های تازه‌وارد خواستند پرچم‌های سیاسی خود را کنار بگذارند، اما این درخواست با مخالفت روبه‌رو شد. در میلان نیز اعتراضات به صحنه درگیری، غارت و آتش‌سوزی تبدیل شد.

در بلژیک، رسانه‌های فعال در شبکه‌های چپ رادیکال مطالبی درباره اعتراضات فرانسه و شیوه‌های رویارویی خشونت‌آمیز منتشر کردند. در آلمان، نوشته‌هایی درباره گسترش مبارزات خیابانی و اعتصاب‌های دانش‌آموزی بازنشر شد. در اسپانیا و یونان نیز گروه‌های سوسیالیست انقلابی از دانشجویان خواستند از جنبش اعتراضی فرانسه الهام بگیرند.

مسئله‌ای که در این تحولات جلب توجه می‌کند، تلاش برای بین‌المللی‌کردن مبارزات رادیکال است. جریانی که در یک کشور از اعتراضات خیابانی حمایت می‌کند، در کشور دیگر همان روش‌ها و شعارها را تبلیغ می‌کند. این شبکه‌های سیاسی ممکن است از نظر سازمانی مستقل باشند، ولی انتشار ادبیات مشابه درباره انقلاب و رویارویی خیابانی، اهمیت بررسی ارتباطات و اهداف آن‌ها را بیشتر می‌کند.

در این میان، مسئله اسلام سیاسی نیز نباید از بررسی کنار گذاشته شود.

ملانی فیلیپس، نویسنده و تحلیلگر بریتانیایی، در مقاله‌ای در روزنامه تایمز، ناآرامی‌های اخیر فرانسه را از زاویه همگرایی جریان‌های چپ افراطی و اسلام‌گرایان بررسی کرده است. او از ائتلاف موسوم به سرخ و سبز سخن می‌گوید؛ اصطلاحی برای توصیف همکاری سیاسی میان بخشی از جریان‌های رادیکال چپ و اسلام سیاسی.

این همگرایی از نظر فکری تناقض‌های آشکاری دارد. کمونیسم انقلابی با ادعای مبارزه طبقاتی و تغییر ساختار اقتصادی شناخته می‌شود و اسلام سیاسی به دنبال واردکردن احکام و اقتدار دینی به ساختار حکومت و قانون‌گذاری است. یکی از انقلاب سوسیالیستی سخن می‌گوید و دیگری از حاکمیت دینی. بنابراین باید پرسید چه چیزی می‌تواند چنین نیروهای متفاوتی را در بعضی موضوعات کنار یکدیگر قرار دهد؟

پاسخ را می‌توان در دشمنان سیاسی مشترک و منافع موقت جست‌وجو کرد. مخالفت با نظم سیاسی موجود، سرمایه‌داری غربی یا بعضی سیاست‌های بین‌المللی می‌تواند زمینه همکاری جریان‌هایی باشد که درباره شکل حکومت مطلوب خود اختلاف اساسی دارند.

این همان تناقضی است که باید از طرفداران چنین همکاری‌هایی درباره آن توضیح خواست. چگونه جریانی که مدعی آزادی اندیشه، برابری زن و مرد و حقوق شهروندی است، می‌تواند با نیروهایی همکاری سیاسی کند که خواهان گسترش اقتدار دینی در حکومت هستند؟ چگونه طرفداران حکومت دینی می‌توانند با مارکسیست‌هایی هم‌جبهه شوند که اساس اندیشه سیاسی آنان با حکومت مذهبی ناسازگار است؟

برای ایرانیان، این پرسش‌ها صرفاً بحث نظری نیستند. ما تجربه‌ای تاریخی داریم که پیامدهای چنین ائتلاف‌هایی را با هزینه‌ای سنگین نشان داده است.

در سال ۱۳۵۷، گروه‌های اسلامی، مارکسیستی و سازمان‌های انقلابی مختلف، با وجود اختلافات عمیق، در مخالفت با نظام پادشاهی پهلوی به هم نزدیک شدند. هر جریان تصور می‌کرد پس از سقوط حکومت می‌تواند آینده سیاسی ایران را مطابق خواسته‌های خود شکل دهد. در عمل، جمهوری اسلامی به قدرت رسید و بسیاری از نیروهای سیاسی شریک در انقلاب نیز بعدها هدف سرکوب و حذف قرار گرفتند.

حکومت پهلوی طی دهه‌ها برنامه‌های گسترده‌ای برای صنعتی‌شدن، توسعه آموزش، ایجاد زیرساخت‌های مدرن، گسترش حقوق زنان و نوسازی ایران اجرا کرده بود. در مقابل، جریان‌هایی که وعده آزادی و عدالت می‌دادند، پس از انقلاب نتوانستند از استقرار حکومتی جلوگیری کنند که آزادی‌های فردی و سیاسی را به‌شدت محدود کرد.

اتحاد انقلابی نیروهایی که درباره آینده کشور توافق نداشتند، سرانجام راه را برای تمرکز قدرت در دست جریان اسلام‌گرا باز کرد. تاریخ انقلاب ایران نشان داد که داشتن دشمن مشترک، به معنای داشتن برنامه مشترک برای آزادی نیست.

یکی از حوادث تکان‌دهنده پیش از انقلاب، فاجعه سینما رکس آبادان بود. در مرداد ۱۳۵۷، صدها انسان بی‌گناه در آتش‌سوزی عمدی این سینما جان باختند. در فضای تبلیغات انقلابی، اتهام این جنایت به حکومت پهلوی نسبت داده شد و خشم عمومی را تشدید کرد. پس از انقلاب، حسین تکبعلی‌زاده به مشارکت در آتش‌زدن سینما اعتراف کرد و شواهد مهمی درباره نقش عاملان مذهبی این جنایت مطرح شد.

فاجعه سینما رکس یادآور قدرت ویرانگر خشونت و تبلیغات سیاسی است. هنگامی که جامعه در تب انقلابی گرفتار شود، یک جنایت می‌تواند پیش از روشن‌شدن حقیقت، به وسیله‌ای برای بسیج افکار عمومی و تحریک احساسات تبدیل شود.

آنچه باید امروز در اروپا نیز از آن جلوگیری شود، همین عادی‌شدن خشونت در فضای مبارزه سیاسی است.

جریان‌های رادیکالی که تخریب اموال عمومی را نشانه قدرت انقلابی معرفی می‌کنند، باید پاسخ دهند چه مسئولیتی در برابر مردمی دارند که هزینه این تخریب‌ها را می‌پردازند. اگر یک فروشگاه غارت شود، نخستین قربانیان آن صاحبان کسب‌وکار و کارگرانی هستند که معاششان به آن وابسته است. اگر یک مدرسه تعطیل یا تخریب شود، دانش‌آموزان و خانواده‌های آنان آسیب می‌بینند. اگر ساختمان عمومی در آتش بسوزد، بازسازی آن از منابعی تأمین می‌شود که متعلق به تمام شهروندان است.

پس این چه نوع مبارزه برای عدالت اجتماعی است که هزینه‌اش را همان مردمی می‌پردازند که ظاهراً قرار است از حقوقشان دفاع شود؟

این پرسش را باید با صراحت از طرفداران کمونیسم انقلابی پرسید. اگر هدف شما عدالت است، چرا برخی جریان‌های همسو با ادبیات انقلابی شما از خشونت خیابانی استقبال می‌کنند؟ اگر آزادی سیاسی ارزشمند است، چرا تجربه حکومت‌های تک‌حزبی کمونیستی در قرن بیستم با سانسور، سرکوب مخالفان، زندان‌های سیاسی و محدودیت آزادی‌های فردی همراه بوده است؟

همین پرسش را باید از طرفداران اسلام سیاسی نیز مطرح کرد. اگر هدف حکومت دینی، عدالت و کرامت انسان است، چرا تجربه جمهوری اسلامی ایران با اجبار مذهبی، تبعیض قانونی، سرکوب زنان، محدودیت آزادی بیان و مجازات مخالفان همراه شده است؟ چگونه می‌توان از آزادی سخن گفت و هم‌زمان خواهان حاکمیت ایدئولوژی مذهبی بر حقوق شهروندان بود؟

تجربه تاریخی نشان داده است که وعده‌های بزرگ عدالت، آزادی و برابری زمانی ارزش دارند که جریان سیاسی ارائه‌دهنده آن‌ها، حق مخالفت و انتخاب آزادانه مردم را نیز بپذیرد.

کمونیسم انقلابی و اسلام سیاسی باید با همین معیار سنجیده شوند؛ نه با شعارهای پرشورشان، بلکه با نوع حکومتی که پیشنهاد می‌کنند و روش‌هایی که برای رسیدن به قدرت به کار می‌گیرند.

اروپا امروز نباید تنها نگران خودروهای سوخته و شیشه‌های شکسته باشد. مسئله مهم‌تر، فرهنگ سیاسی‌ای است که در برخی شبکه‌های افراطی در حال گسترش است؛ فرهنگی که به‌جای گفت‌وگو، خشونت را ستایش می‌کند؛ به‌جای رقابت دموکراتیک، از انقلاب دائمی سخن می‌گوید و به‌جای پاسخ‌گویی درباره برنامه‌های خود، همه مشکلات جامعه را به دشمنان ایدئولوژیک نسبت می‌دهد.

تجربه تاریخی ایران برای شناخت این خطر ارزشمند است. بسیاری از ایرانیان در سال ۱۳۵۷ تصور می‌کردند صرفاً با تغییر نظام سیاسی، تمام مشکلات کشور حل خواهد شد. وعده‌های آزادی، عدالت اجتماعی، استقلال و رفاه عمومی فراوان بود. اما چهل‌وهفت سال پس از آن انقلاب، جامعه ایران همچنان با پیامدهای استقرار حکومت ایدئولوژیک روبه‌روست.

امروز نیز باید از کسانی که در اروپا به دنبال تبدیل اعتراضات اجتماعی به جنبش‌های انقلابی هستند، پرسید: برنامه شما برای روز پس از پیروزی چیست؟ آیا انتخابات آزاد را می‌پذیرید؟ آیا مخالفان فکری شما حق فعالیت خواهند داشت؟ آیا آزادی زنان، حقوق اقلیت‌ها، استقلال دستگاه قضایی و آزادی رسانه‌ها را تضمین می‌کنید؟ آیا در برابر مردم پاسخ‌گو خواهید بود یا خود را نماینده انحصاری طبقه کارگر، انقلاب یا اراده الهی معرفی خواهید کرد؟

این پرسش‌ها اهمیت بیشتری از شعارهای خیابانی دارند.

در یک نظام دموکراتیک، هیچ حزب یا جریان ایدئولوژیکی نباید حق داشته باشد اراده خود را از طریق خشونت بر مردم تحمیل کند. اعتراض به حکومت حق شهروندان است؛ نابودی دارایی مردم و ایجاد وحشت در خیابان‌ها هیچ نسبتی با این حق ندارد.

اروپا باید از تجربه ایران بیاموزد که بزرگ‌ترین خطر یک انقلاب ایدئولوژیک، تنها در روزهای آشوب آشکار نمی‌شود؛ خطر اصلی ممکن است زمانی آغاز شود که نیروهای انقلابی به قدرت برسند و دیگر ضرورتی برای تحمل مخالفان خود احساس نکنند.

کمونیسم انقلابی با وعده برابری و اسلام سیاسی با وعده عدالت دینی، هر دو باید در برابر کارنامه تاریخی و روش‌های سیاسی خود پاسخ‌گو باشند. هیچ شعار زیبایی نمی‌تواند سرکوب آزادی، توجیه خشونت یا تلاش برای تحمیل یک ایدئولوژی بر جامعه را مشروع کند.

مردم فرانسه و اروپا حق دارند برای زندگی بهتر اعتراض کنند. آنچه باید در برابرش ایستاد، تلاش هر جریان افراطی برای تبدیل نارضایتی مردم به ابزار قدرت‌طلبی ایدئولوژیک است. تاریخ ایران نشان داده که بهای چنین اشتباهی ممکن است نه چند روز آشوب، بلکه چندین دهه از دست رفتن آزادی و فرصت‌های یک ملت باشد.

امیر جاوید، فعال سیاسی از ترکیه



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy