Monday, Oct 26, 2026

صفحه نخست » ناجی می‌خواهی؟ پس آزادی نمی‌خواهی! حمید رفیع

خبرنامه گویا: این مقاله متناسب با حجم مطالب در بخش دیدگاه کوتاه شده است

Hamid_Rafi.jpgاستقلال و آزادی از جایی آغاز می‌شوند که اختیار را واگذار نمی‌کنیم

ملتی که قرن‌ها به نام شاه، دین، ایدئولوژی، حزب یا رهبر برایش تصمیم گرفته‌اند، با تغییر نام حاکمان آزاد نمی‌شود. اگر دیگری همچنان به جای مردم بیندیشد، انتخاب کند و سرنوشت آنان را تعیین کند، فقط صاحب قدرت عوض شده است؛ منطق سلطه همچنان پابرجاست.

مسئله اصلی این نیست که چه کسی بر ما حکومت می‌کند؛ مسئله این است که چه کسی حق تصمیم‌گیری درباره زندگی و سرنوشت ما را در اختیار دارد؟

آیا خودمان تصمیم می‌گیریم، یا این حق را به دیگری سپرده‌ایم؟

اینجاست که استقلال و آزادی به یکدیگر می‌رسند.

استقلال یعنی حق تصمیم‌گیری از آنِ خود انسان باشد؛ آزادی یعنی بتواند تصمیم خود را آزادانه انتخاب کند و به عمل درآورد. استقلال، اختیار تصمیم را حفظ می‌کند و آزادی، امکان به‌کارگیری آن را.

بنابراین، آزادی بدون استقلال، انتخابی است که اختیار آن در دست دیگری است؛ استقلال بدون آزادی، اختیاری است که امکان به‌کارگیری آن سلب شده است.

اما استقلال به معنای بی‌نیازی از دیگران نیست. انسان مستقل مشورت می‌کند، از دانش متخصصان بهره می‌برد و نظر دیگران را می‌سنجد؛ حتی ممکن است پیشنهاد آنان را بپذیرد. تفاوت در این است که تصمیم نهایی را آگاهانه و از روی اختیار خود می‌گیرد.

مشورت، واگذاری اختیار نیست. اعتماد، تسلیم نیست. پذیرفتن نظر دیگری نیز به‌خودی‌خود به معنای ازدست‌دادن استقلال نیست.

واگذاری اختیار از جایی آغاز می‌شود که انسان بگوید:

«تو به جای من تصمیم بگیر؛ من دیگر نمی‌خواهم مسئول تصمیم خودم باشم.»

و درست در همین نقطه، راه برای شکل‌گیری رابطه سلطه باز می‌شود.

از ترس شکست تا جست‌وجوی ناجی

انسان آزاد از اشتباه کردن نمی‌ترسد؛ نه به این معنا که خطا نمی‌کند، بلکه می‌داند خطا پایان راه نیست.

می‌آزماید، شکست می‌خورد، علت شکست را بررسی می‌کند، می‌آموزد و دوباره می‌آزماید. شکست برای او بخشی از تجربه است، نه دلیلی برای انصراف از حق تصمیم‌گیری.

جان استوارت میل در کتاب درباره آزادی بر اهمیت فردیت و «آزمایش‌های زندگی» تأکید می‌کند. انسان برای رشد به امکان انتخاب و تجربه نیاز دارد؛ جامعه‌ای که یک شیوه زندگی را به همه تحمیل کند، می‌تواند مانع رشد فردیت شود.[۱]

اما شکست می‌تواند دو واکنش متفاوت ایجاد کند.

یکی می‌پرسد: «از این شکست چه باید بیاموزم؟»

دیگری نتیجه می‌گیرد: «من نمی‌توانم؛ باید کسی بیاید و به جای من تصمیم بگیرد.»

در حالت دوم، شکست از یک تجربه به حکمی درباره ناتوانی انسان تبدیل می‌شود. فرد به‌جای اصلاح تصمیم خود، توانایی تصمیم‌گیری‌اش را زیر سؤال می‌برد.

می‌توان این روند را چنین خلاصه کرد:

شکست ← ترس ← کاهش اعتماد به خود ← جست‌وجوی ناجی ← واگذاری اختیار ← سلطه

این زنجیره سرنوشت قطعی همه انسان‌ها نیست؛ اما الگویی است که می‌تواند رابطه میان ترس، احساس ناتوانی و واگذاری اختیار را توضیح دهد.

آلبرت بندورا در نظریه خودکارآمدی نشان می‌دهد که باور انسان به توانایی‌های خود می‌تواند بر آغاز رفتار، میزان تلاش و پایداری او در برابر موانع اثر بگذارد.[۲]

وقتی انسان شکست را نشانه ناتوانی ذاتی خود بداند، ممکن است به‌جای آموختن و اصلاح کردن، به کسی پناه ببرد که وعده می‌دهد همه مشکلات را حل خواهد کرد.

اینجاست که ناجی جذاب می‌شود.

ناجی معمولاً نمی‌گوید: «آمده‌ام آزادیت را بگیرم.»

می‌گوید:

«من بهتر از تو می‌دانم.»

«به من اعتماد کن.»

«نگران نباش؛ من تصمیم می‌گیرم.»

«تو فقط همراه باش.»

این وعده در آغاز آرامش‌بخش است؛ زیرا بار مسئولیت تصمیم‌گیری را از دوش انسان برمی‌دارد. اما بهای این آرامش چیست؟

واگذاری اختیار.

ناجی ممکن است با وعده امنیت و نجات وارد شود، اما اگر قرار باشد به بهای اختیار انسان تصمیم بگیرد، رابطه از کمک به سلطه تغییر می‌کند.

متخصص راهنماست، نه صاحب اختیار

آیا برای مستقل بودن باید نظر پزشک را نادیده گرفت؟ آیا دانشجو برای حفظ استقلال خود باید از استاد نیاموزد؟ آیا شهروند مستقل باید دانش متخصصان را کنار بگذارد؟

البته که نه.

فرض کنیم پزشکی پس از معاینه، چند روش درمانی را پیشنهاد می‌کند. بیمار می‌تواند درباره تشخیص، فواید و عوارض درمان، گزینه‌های جایگزین و پیامدهای هر انتخاب پرس‌وجو کند. حتی می‌تواند نظر پزشک دیگری را نیز جویا شود.

در نهایت ممکن است همان درمان پیشنهادی پزشک را انتخاب کند. این انتخاب با استقلال او سازگار است، زیرا حاصل بررسی و تصمیم خودش بوده است.

متخصص اطلاعات می‌دهد؛ انسان تصمیم می‌گیرد. راهنما مسیرها را نشان می‌دهد؛ انتخاب مسیر با انسان است.

این اصل فقط به رابطه پزشک و بیمار محدود نیست. معلم، مشاور، مدیر، نماینده و متخصص اقتصادی نیز می‌توانند در اختیار ما دانش، تجربه و پیشنهاد بگذارند، بی‌آنکه صاحب اختیار ما شوند.

ناجی یک شخص نیست؛ یک رابطه است

ناجی الزاماً شاه، رهبر سیاسی یا شخصیت مذهبی نیست. ممکن است یک حزب، ایدئولوژی، نهاد یا حتی فردی با شعارهای آزادی‌خواهانه باشد.

معیار، نام و عنوان او نیست؛ نسبت او با اختیار انسان است.

اریک فروم در کتاب گریز از آزادی توضیح می‌دهد که انسان ممکن است برای رهایی از احساس تنهایی، ناامنی و ناتوانی، به اقتدار بیرونی یا همرنگی پناه ببرد و از استقلال خود فاصله بگیرد.[۶]

گاه انسان نه از خود استقلال، بلکه از مسئولیت سنگین همراه آن می‌گریزد. می‌خواهد دیگری تصمیم بگیرد تا دیگر مجبور نباشد با تردید، خطر اشتباه و پیامدهای انتخاب خود روبه‌رو شود.

اگر شاه بگوید «من به جای شما تصمیم می‌گیرم»، مسئله سلطه است.

اگر رهبر دینی چنین ادعایی کند، مسئله همان است.

اگر ایدئولوژی حق اندیشیدن خارج از چارچوب خود را سلب کند، باز هم مسئله همان است.

و اگر کسی به نام نجات مردم بخواهد اختیار آنان را در دست بگیرد، باید پرسید:

مردمی که حق تصمیم‌گیری ندارند، دقیقاً از چه چیزی آزاد شده‌اند؟

مشکل، شخصیت ناجی نیست؛ رابطه‌ای است که در آن یک طرف تصمیم می‌گیرد و طرف دیگر به پیروی عادت می‌کند.

رهبری جمعی، نه تصمیم‌گیری به جای مردم

جامعه آزاد به سازمان، هماهنگی، نمایندگی و سخنگویی نیاز دارد. هیچ جامعه پیچیده‌ای بدون همکاری و تقسیم مسئولیت اداره نمی‌شود. اما این ضرورت نباید بهانه‌ای برای انتقال حق تصمیم‌گیری از مردم به یک فرد باشد.

در این مقاله، رهبری جمعی به معنای آن است که سرچشمه تصمیم و اختیار، خود جمع باشد؛ نه شخصی که به نام جمع، اراده خود را بر آن تحمیل می‌کند.

جامعه می‌اندیشد، گفت‌وگو می‌کند، دیدگاه‌های گوناگون را می‌سنجد و درباره مسیر خود تصمیم می‌گیرد. سپس می‌تواند فرد یا افرادی را برای سخنگویی، نمایندگی، هماهنگی و پیگیری تصمیم‌هایش برگزیند.

این افراد ممکن است چهره عمومی یک حرکت شوند، پیام آن را منتقل کنند یا در اجرای تصمیم‌ها نقش داشته باشند؛ اما این مسئولیت‌ها به آنان حق نمی‌دهد که مستقل از جمع، برای آن تصمیم بگیرند.

تفاوت اساسی اینجاست:

در رهبری جمعی، ما تصمیم می‌گیریم و نماینده‌ ما تصمیم جمع را بیان و اجرا می‌کند. در ناجی‌گری، او تصمیم می‌گیرد و ما موظف به پیروی می‌شویم.

بنابراین، نباید هر نوع رهبری را با ناجی‌گری یکی دانست. تفاوت نه در نام و عنوان اشخاص، بلکه در رابطه آنان با اختیار مردم است.

پرسش بنیادی این نیست که چه کسی رهبر است؛ پرسش این است که چه کسی تصمیم می‌گیرد.

این تمایز برای هر حرکت آزادیخواهانه حیاتی است. جنبشی که برای رهایی از قدرت متمرکز مبارزه می‌کند، اگر از همان آغاز اختیار خود را به یک فرد بسپارد، ممکن است در شیوه رابطه با قدرت، همان ساختاری را بازتولید کند که قصد برانداختنش را دارد.

بنی‌صدر: استقلال و آزادی جدایی‌ناپذیرند

در اندیشه ابوالحسن بنی‌صدر، پیوند استقلال و آزادی جایگاهی محوری دارد.

او در کتاب استقلال و آزادی، استقلال را «خودانگیختگی در گرفتن تصمیم» و آزادی را «خودانگیختگی در عمل به تصمیم» تعریف می‌کند.[۳]

بنی‌صدر در نوشته‌های دیگر خود نیز استقلال و آزادی انسان را جدایی‌ناپذیر می‌داند و در بحث قدرت، رابطه مسلط و زیرسلطه و منطق دستور و اطاعت را در برابر خودانگیختگی انسان قرار می‌دهد.[۴][۵]

این چارچوب، معیار روشنی برای سنجش هر نوع قدرت به دست می‌دهد: آیا قدرت، توان تصمیم‌گیری انسان‌ها را تقویت می‌کند یا آن را از آنان می‌گیرد؟

استقلال یک ملت نیز نباید به بهای سلب استقلال افراد آن ملت تمام شود. آزادی جمعی زمانی معنا دارد که با آزادی اعضای جامعه سازگار باشد، نه اینکه به نام اراده ملی، اختیار شهروندان را از آنان بگیرد.[۷]

هیچ فردی نمی‌تواند صرفاً با ادعای نمایندگی مردم، خود را صاحب اراده آنان بداند.

عادت به واگذاری اختیار از کجا آغاز می‌شود؟

واگذاری اختیار همیشه از سیاست آغاز نمی‌شود. ممکن است انسان از کودکی عادت کند که دیگران به جای او تصمیم بگیرند: چه بیاموزد، چه بیندیشد، چه انتخاب کند، با چه کسی معاشرت کند و چه چیزی را خوب یا بد بداند.

اگر این عادت در سراسر زندگی ادامه یابد، مسئولیت انتخاب ممکن است به باری سنگین تبدیل شود. در چنین شرایطی، کسی که می‌گوید «من به جای تو تصمیم می‌گیرم»، نه تهدید، بلکه نجات‌دهنده به نظر می‌رسد.

اما توان تصمیم‌گیری، مانند هر توانایی دیگری، با تمرین پرورش می‌یابد.

انسان با پرسیدن، بررسی کردن، انتخاب کردن، تجربه کردن و اصلاح تصمیم‌های خود می‌آموزد که مسئول زندگی خویش باشد. جامعه نیز با مشارکت واقعی شهروندان، گفت‌وگو و پذیرش مسئولیت جمعی، ظرفیت تصمیم‌گیری مستقل را پرورش می‌دهد.

جامعه آزاد تنها به قوانین آزاد نیاز ندارد؛ به انسان‌هایی نیاز دارد که استقلال و آزادی را تمرین کرده باشند.

استقلال و آزادی به معنای بی‌خطا بودن نیست. اگر حق تصمیم‌گیری را تنها به کسانی بدهیم که همیشه درست انتخاب می‌کنند، سرانجام باید فرد یا نهادی تعیین کند که چه کسی شایسته تصمیم‌گیری است. به این ترتیب، دوباره اختیار را به دیگری واگذار کرده‌ایم.

انسان آزاد می‌پذیرد که ممکن است اشتباه کند، اما حق دارد از اشتباه خود بیاموزد، تصمیمش را اصلاح کند و دوباره انتخاب کند.

او نمی‌گوید «هر کاری می‌خواهم انجام می‌دهم و مسئول پیامدهایش نیستم»، بلکه می‌گوید:

«حق انتخاب دارم و مسئول انتخاب خود نیز هستم.»

انتخاب میان ناجی و آزادی

هر انسانی ممکن است خسته شود، شکست بخورد یا از آینده بترسد. طبیعی است که گاهی آرزو کند کسی بیاید و مشکلاتش را حل کند.

خواستن کمک، ضعف نیست. مشورت کردن، وابستگی نیست. اعتماد کردن، از دست دادن آزادی نیست.

مسئله از جایی آغاز می‌شود که کمک خواستن به واگذاری حق تصمیم‌گیری تبدیل شود؛ یعنی به جای آنکه بگوییم «کمکم کن تا بهتر تصمیم بگیرم»، بگوییم «تو به جای من تصمیم بگیر».

در آن لحظه، فقط یک تصمیم را واگذار نکرده‌ایم؛ حق تصمیم‌گیری مستقل را نیز از خود گرفته‌ایم.

راه استقلال و آزادی، راهی بدون خطا نیست. راه استقلال و آزادی، راه اندیشیدن، آموختن، مشورت کردن، گفت‌وگو، مشارکت در تصمیم‌گیری جمعی، تجربه کردن و اصلاح کردن است.

جامعه آزاد جامعه‌ای نیست که انسان‌هایش به یکدیگر نیاز نداشته باشند؛ جامعه‌ای است که انسان‌ها با وجود نیاز متقابل، حق تصمیم‌گیری خود را به یکدیگر واگذار نکنند.

از همین رو، مسئله انتخاب میان کمک گرفتن و تنها ماندن نیست؛ میان همکاری و استقلال نیز نیست. مسئله، تفاوت میان همکاری آزادانه و وابستگی مبتنی بر واگذاری اختیار است.

ناجی ممکن است امنیت، آرامش و نجات وعده دهد؛ اما اگر بهای آن واگذاری حق تصمیم‌گیری باشد، استقلال را پرداخته‌ایم. و اگر انتخاب و عمل ما نیز تابع اراده او شود، آزادی‌مان را هم از دست خواهیم داد.

پس مسئله این نیست که ناجی چه کسی است؛ مسئله این است که آیا می‌خواهیم صاحب سرنوشت خود باشیم یا آن را به دیگری بسپاریم.

ناجی می‌خواهی؟ پس آزادی نمی‌خواهی!

شاد باشید

منابع و ارجاعات

[۱] جان استوارت میل، درباره آزادی، فصل سوم: «فردیت به‌عنوان یکی از عناصر بهزیستی»؛ بخش مربوط به «آزمایش‌های زندگی».

[۲] آلبرت بندورا، «خودکارآمدی: به‌سوی نظریه‌ای وحدت‌بخش درباره تغییر رفتار»، مجله روان‌شناسی مرور، جلد ۸۴، شماره ۲، سال ۱۹۷۷، صفحات ۱۹۱ تا ۲۱۵.

[۳] ابوالحسن بنی‌صدر، استقلال و آزادی، چاپ آبان ۱۳۹۹، بخش اول، بند ۱۴، صفحه ۱۷۲.

[۴] ابوالحسن بنی‌صدر، «بحثی در تعاریف لیبرالیسم، آنارشیسم، سارتر و ... از آزادی»؛ بخش مربوط به استقلال انسان و جدایی‌ناپذیری استقلال و آزادی.

[۵] ابوالحسن بنی‌صدر، «قدرت چیست؟»، بند ۱۹؛ بحث رابطه مسلط و زیرسلطه، فرمان و اطاعت و نسبت قدرت با خودانگیختگی، استقلال و آزادی انسان.

[۶] اریش فروم، گریز از آزادی، نیویورک، انتشارات فارار و رینهارت، ۱۹۴۱، فصل پنجم: «سازوکارهای گریز».

[۷] ابوالحسن بنی‌صدر، «درباره انتخابات»، بندهای ۱ تا ۳؛ بحث استقلال و آزادی ملت و ضرورت حفظ استقلال و آزادی تک‌تک اعضای آن.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy