در مقالهای پیشین خطاب به دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، نوشتم که مسئله جمهوری اسلامی را نمیتوان صرفاً با جنگ و قدرت نظامی حل کرد. اکنون با تشدید تنشها میان جمهوری اسلامی و آمریکا و اسرائیل، این پرسش اهمیت بیشتری یافته است: آیا راهبرد کنونی این کشورها، چه از مسیر جنگ و چه از طریق مذاکره، میتواند به حل پایدار بحران منجر شود؟
آمریکا و اسرائیل میتوانند خسارتهای سنگینی به توان نظامی و زیرساختهای ایران وارد کنند و بسیاری از فرماندهان و کارگزاران جمهوری اسلامی را از میان بردارند. اما حذف افراد الزاماً به معنای فروپاشی ساختار قدرت نیست. افراد دیگری جایگزین میشوند و دستگاه امنیتی و اداری حکومت ممکن است، هرچند ضعیفتر، همچنان به حیات خود ادامه دهد.
از سوی دیگر، آمریکا خواهان مذاکره با جمهوری اسلامی است. فرض کنیم فردا حکومت این درخواست را بپذیرد و حتی توافقی حاصل شود. آیا بحران پایان یافته است؟
به گمان من، هیچیک از این دو مسیر بهتنهایی راهحل نهایی نیست. جنگ ممکن است کشور را ویران کند، بیآنکه حکومت را سرنگون سازد؛ مذاکره نیز ممکن است بحران را موقتاً کاهش دهد و به تعویق بیندازد، بیآنکه عوامل پیدایش آن را از میان ببرد.
راهحل پایدار را باید در تغییر سیاسی به اراده مردم ایران جستوجو کرد؛ تغییری که قدرتهای خارجی میتوانند از آن حمایت کنند، اما نمیتوانند جایگزین مردم شوند.
تجربه تاریخ؛ ویرانی کشور الزاماً به سقوط دیکتاتور نمیانجامد
یکی از اشتباهات راهبردی در برخورد با حکومتهای دیکتاتوری، یکسانانگاشتن شکست نظامی با فروپاشی سیاسی است.
در واپسین ماههای جنگ جهانی دوم، هنگامی که شکست آلمان نازی قطعی شده بود، هیتلر همچنان بر ادامه جنگ اصرار داشت. او حتی فرمان نابودی تأسیسات صنعتی، ارتباطی و امکانات حیاتی آلمان را صادر کرد تا این امکانات به دست متفقین نیفتند. بقای رژیم و ایدئولوژی نازی برای او بر حفظ منافع مردم آلمان تقدم یافته بود.
در ژاپن، پس از بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی و ورود شوروی به جنگ، امپراتور هیروهیتو در تصمیم به پذیرش تسلیم مداخله کرد. نگرانی از ادامه نابودی کشور از عوامل مؤثر در این تصمیم بود.
این دو تجربه نشان میدهند که رفتار حکومتها در برابر شکست نظامی یکسان نیست و نمیتوان فرض کرد افزایش میزان تخریب، سرانجام هر حکومتی را به تسلیم وادار خواهد کرد.
اما نمونه نزدیکتر، عراق در سال ۱۹۹۱ است.
در جنگ خلیج فارس، ائتلاف به رهبری آمریکا توان نظامی عراق را بهشدت تضعیف کرد و خسارتهای گستردهای به زیرساختهای آن کشور وارد ساخت. شبکه برق، تأسیسات صنعتی و امکانات اقتصادی عراق آسیب دیدند و مردم با پیامدهای سنگین جنگ روبهرو شدند.
بااینحال، صدام حسین در قدرت باقی ماند.
هرچند هدف رسمی عملیات نظامی آن زمان آزادسازی کویت بود، نه سرنگونی صدام، نتیجه جنگ نشان داد که ویرانی گسترده کشور و شکست نظامی حکومت الزاماً به سقوط دیکتاتور منجر نمیشود. حتی پس از جنگ، حکومت عراق توانست قیامهای داخلی را سرکوب کند و دوازده سال دیگر به حیات خود ادامه دهد.
این تجربه برای شرایط امروز ایران اهمیت ویژهای دارد. چه تضمینی وجود دارد که حاکمان جمهوری اسلامی حفظ زیرساختها و منافع ملی را بر بقای خود ترجیح دهند؟ حتی ممکن است گسترش جنگ و ویرانی، بهانهای برای تشدید فضای امنیتی و سرکوب اعتراضات فراهم آورد.
مذاکره؛ مهار موقت بحران، نه حل ریشهای آن
در کنار فشار نظامی، آمریکا همچنان بر مذاکره با جمهوری اسلامی تأکید دارد. اما باید میان هدف فوری مذاکره و راهحل نهایی بحران تفاوت گذاشت.
اگر جمهوری اسلامی فردا به میز مذاکره بازگردد و حتی توافقی درباره برنامه هستهای، تحریمها یا مسائل امنیتی حاصل شود، آیا ساختار سیاسی و امنیتی حکومت تغییر خواهد کرد؟ آیا تضمینی وجود خواهد داشت که بحران دیگری در آینده پدید نیاید؟
مذاکره میتواند از وقوع جنگ جلوگیری کند، تنشها را کاهش دهد و فرصتی برای آرامش فراهم آورد. این دستاوردها ارزشمندند، اما نباید آنها را با حل ریشهای بحران اشتباه گرفت.
اگر منشأ بحران را در ساختار و رفتار جمهوری اسلامی بدانیم، توافق بر سر موضوعاتی محدود، الزاماً آن منشأ را از میان نخواهد برد. در چنین شرایطی، بحران ممکن است به جای حلشدن، تنها به آینده منتقل شود.
بنابراین، سیاست آمریکا نباید میان دو گزینه جنگ یا توافق با جمهوری اسلامی محدود بماند. راه سومی نیز وجود دارد: حمایت از مردم ایران برای تغییر حکومت و استقرار نظامی که مشروعیت خود را از اراده آزادانه شهروندان به دست آورد.
خطاب به آمریکا و اسرائیل؛ مردم ایران به حمایت نیاز دارند، نه قیم سیاسی
بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، گفته است که جمهوری اسلامی را سرنگون خواهد کرد.
چنین سخنی، حتی اگر با هدف پایاندادن به حکومت جمهوری اسلامی بیان شده باشد، برای بسیاری از ایرانیان سنگین و تحقیرآمیز است. گویی مردم ایران، با وجود سالها مبارزه و پرداخت هزینههای سنگین، توانایی تعیین سرنوشت خود را ندارند و یک قدرت خارجی باید این مسئولیت را بر عهده بگیرد.
میان اینکه یک دولت اعلام کند "از مردم ایران برای سرنگونی جمهوری اسلامی حمایت میکنیم" و اینکه بگوید "ما جمهوری اسلامی را سرنگون میکنیم"، تفاوتی بنیادی وجود دارد.
در حالت نخست، مردم ایران صاحبان حق تعیین سرنوشت خویشاند و حمایت خارجی در خدمت اراده آنان قرار میگیرد. در حالت دوم، خطر آن وجود دارد که ایرانیان به تماشاگران تصمیم و اقدام دیگران تبدیل شوند.
سرنگونی جمهوری اسلامی باید به دست مردم ایران انجام شود. این اصل نهتنها با دریافت حمایت بینالمللی منافاتی ندارد، بلکه میتواند مبنای مشروعیت و استقلال یک تحول دموکراتیک باشد.
آمریکا، اسرائیل و دیگر کشورهایی که خواهان پایان تهدیدهای جمهوری اسلامی هستند، میتوانند به جای تکیه بر تخریب زیرساختهای ایران، امکان همکاری با نیروهای دموکراتیک و حمایت از مردم را بررسی کنند.
چگونگی این همکاری، حدود آن و تعهدات متقابل باید در مذاکراتی روشن و مسئولانه تعیین شود.
اما پرسش اینجاست: طرف ایرانی چنین مذاکراتی چه کسی خواهد بود؟
اپوزیسیون؛ از پراکندگی سیاسی تا تبدیلشدن به طرف مذاکره
این پرسش، مهمترین مسئولیت امروز اپوزیسیون ایران را آشکار میکند.
قدرتهای بزرگ در روابط بینالمللی با طرفهایی مذاکره میکنند که بتوانند مواضع مشخصی ارائه دهند، درباره تعهدات گفتوگو کنند، تصمیم بگیرند و مسئولیت تصمیمهای خود را بپذیرند.
اپوزیسیونی که از مجموعهای از احزاب، سازمانها و شخصیتهای پراکنده تشکیل شده و فاقد سازوکاری مشترک برای تصمیمگیری است، حتی اگر از حمایت اجتماعی قابل توجهی برخوردار باشد، در تبدیل این ظرفیت به قدرت سیاسی و دیپلماتیک با دشواری روبهرو خواهد شد.
در چنین شرایطی، دولتهای خارجی ممکن است ترجیح دهند همچنان با حکومت مستقر مذاکره کنند، زیرا دستکم میدانند طرف مذاکره آنان چه کسی است و از چه اختیاراتی برخوردار است.
این واقعیت به معنای مشروعیت جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه بیانگر یکی از الزامات عملی روابط بینالمللی است.
ازاینرو، هماهنگی اپوزیسیون دیگر صرفاً یک خواست اخلاقی یا نشانه همبستگی سیاسی نیست؛ ضرورتی راهبردی برای ورود مؤثر به عرصه مذاکرات بینالمللی است.
البته هماهنگی به معنای یکسانشدن دیدگاهها یا حذف اختلافات نیست. نیروهای سیاسی میتوانند درباره شکل نظام آینده، سیاستهای اقتصادی و اجتماعی و بسیاری از موضوعات دیگر اختلافنظر داشته باشند، اما بر سر هدف مشترک پایان جمهوری اسلامی و اصول بنیادین یک نظام دموکراتیک همکاری کنند.
برای تحقق این هدف، باید سازوکاری ایجاد شود که در آن جریانهای سیاسی و مدنی بتوانند با حفظ استقلال خود، درباره مسائل مشترک تصمیم بگیرند.
یکی از راهکارهای قابل بررسی، تشکیل کنگره یا مجمعی ملی با مشارکت نمایندگان نیروهای سیاسی و مدنی است. چنین مجمعی میتواند از طریق سازوکاری شفاف، شورای رهبری یا هماهنگی تعیین کند و شورا نیز هیئتی اجرایی برای پیگیری امور پیش از گذار تشکیل دهد.
این هیئت میتواند مسئولیت ارتباط با نیروهای داخل کشور، مذاکره با دولتهای خارجی، بررسی امکانات حمایت بینالمللی و تدارک مقدمات اداره کشور در شرایط اضطراری و دوران گذار را بر عهده گیرد.
وجود چنین نهادی به معنای ادعای نمایندگی انحصاری مردم ایران نیست. اعتبار آن باید از مشارکت گسترده، شفافیت تصمیمگیری، پاسخگویی و اعتماد عمومی به دست آید. همچنین هیچ نهادی حق ندارد پیشاپیش درباره شکل نظام سیاسی آینده به جای مردم تصمیم بگیرد.
هدف، ایجاد ظرفیتی سیاسی است که بتواند خواستههای مشترک نیروهای مخالف جمهوری اسلامی را به برنامهای قابل مذاکره و پیگیری تبدیل کند.
چرا هماهنگی اپوزیسیون فوریت دارد؟
در سیاست بینالملل، فرصتها همیشه منتظر آمادهشدن نیروهای سیاسی نمیمانند.
اگر فردا آمریکا یا دیگر قدرتهای مؤثر اعلام کنند که آماده بررسی راههای حمایت از تغییر سیاسی در ایران هستند، اپوزیسیون باید بتواند به چند پرسش اساسی پاسخ دهد: چه نهادی طرف مذاکره است؟ نمایندگان آن چگونه انتخاب شدهاند؟ حدود اختیارات آنان چیست؟ بر چه اصولی توافق دارند و چه سازوکاری برای تصمیمگیری و پاسخگویی وجود دارد؟
بدون پاسخ به این پرسشها، حتی مذاکرات احتمالی نیز ممکن است به گفتوگوهایی پراکنده با شخصیتها و گروههای مختلف محدود شود، بیآنکه به توافقی مؤثر بینجامد.
از سوی دیگر، فقدان یک طرف ایرانی هماهنگ ممکن است این تصور را در میان دولتهای خارجی تقویت کند که گزینهای عملی جز ادامه مذاکره با جمهوری اسلامی یا اعمال فشار نظامی وجود ندارد.
بنابراین، تشکیل نهادی مشترک از سوی اپوزیسیون میتواند در محاسبات سیاسی این کشورها نیز اثرگذار باشد. وجود طرفی معتبر و دارای برنامه، امکان بررسی راهبردی متفاوت را فراهم میکند؛ هرچند بهتنهایی تضمینکننده حمایت خارجی نیست.
هماهنگی اپوزیسیون همچنین برای مردم داخل کشور اهمیت دارد. جامعهای که خواهان تغییر حکومت است، حق دارد بداند نیروهای سیاسی برای جلوگیری از خلأ قدرت، حفظ امنیت عمومی، استمرار خدمات ضروری و اداره دوران گذار چه تدابیری اندیشیدهاند.
آمادگی برای مذاکره با قدرتهای خارجی و آمادگی برای اداره دوران گذار، دو وظیفه جدا از هم نیستند؛ هر دو به سازمانیافتگی، برنامهریزی و مسئولیتپذیری نیاز دارند.
سخن پایانی؛ دو مسئولیت در برابر یک فرصت تاریخی
آمریکا و اسرائیل باید دریابند که پایان جمهوری اسلامی الزاماً از مسیر تخریب گسترده ایران حاصل نمیشود. تجربه عراق در سال ۱۹۹۱ نشان داد که ممکن است کشوری آسیبهای ویرانگر ببیند، اما دیکتاتور همچنان در قدرت باقی بماند.
مذاکره با جمهوری اسلامی نیز، هرچند ممکن است برای مهار بحرانهای فوری ضروری باشد، تضمینی برای پایاندادن به عوامل ساختاری بحران نیست.
اگر هدف دستیابی به ثباتی پایدار است، حمایت از حق مردم ایران برای تغییر سیاسی باید بهعنوان راهبردی جدی مورد بررسی قرار گیرد.
اما مسئولیت دوم بر عهده اپوزیسیون ایران است. نیروهای مخالف جمهوری اسلامی نمیتوانند از قدرتهای خارجی انتظار همکاری مؤثر داشته باشند، درحالیکه خود فاقد سازوکاری مشترک برای مذاکره و تصمیمگیری هستند.
آمریکا و اسرائیل باید آماده گفتوگو با نمایندگان معتبر نیروهای دموکراتیک ایران باشند؛ اپوزیسیون نیز باید با هماهنگی و سازماندهی، شرایط لازم برای تبدیلشدن به چنین طرفی را فراهم کند.
این آمادگی باید پیش از آنکه تحولات نظامی و سیاسی فرصت تصمیمگیری را محدود کنند، شکل بگیرد.
مردم ایران باید خود جمهوری اسلامی را سرنگون کنند، اما برای انجام این مسئولیت تاریخی میتوانند از حمایت قدرتهای خارجی برخوردار شوند؛ حمایتی که نه جایگزین اراده آنان، بلکه در خدمت تحقق آن باشد.
ایران باید به دست ایرانیان آزاد شود و برای ایرانیان باقی بماند.

چرا از منطقه پرواز ممنوع حمایت میکنم! محمد زمانی

ناجی میخواهی؟ پس آزادی نمیخواهی! حمید رفیع

















