
توقعم نه همین یک دو بیت بیپروا ست
درون سینهی من بیش از این بسی سوداست
هوای حادثهام گر رَماند تا غربت
ورای غربت تلخم هجوم صد غوغاست
به شوق پنجرهای رو به نور میپویم
تمام فاصلهها را، تمام، بی کم و کاست!
به فکرِ رویش شعرم به قعرِ موهنِ غم
و تا که هست شکفتن سرود پا بر جاست
مگو که ذهن مرا تا نهایتش خوانی
که دانشات نه به قدرِ ترانهام شیداست
من از تبار طلوعم تو لیک اهلِ غروب
قبول شب به نگاهت خمیدنی تنها ست
خمیده نیست ولی پیکرم که وقت غزل
عروج من به چکادِ بلندِ رؤیاها ست
رسالتم چو دهد شعر، تا به گور میگویم
مرامِ واژهی سُرخم تدارک فردا ست
وگرچه نیست شود پیکرم، سپرده به باد
صدای عشق بماند، همیشه بی پرواست
ویدا فرهودی

علی کریمیها و دام اختلافات، س. روزبه


















