"اولیا مخدره" مریم رجوی!
میخواهم چند پرسش را نه از موضع یک ناظر بیرونی، بلکه از موضع کسی با شما مطرح کنم که در تشکیلات شما حضور داشته، مناسبات آن را تجربه کرده و با جهانبینی حاکم بر آن از نزدیک آشناست.
نخست؛ مسئله زن و آزادی پوشش.
به خودتان و سبک زندگیتان در اروپا نگاه کنید و سپس به زنان شجاع ایران که سالها برای حق انتخاب پوشش، آزادی فردی و حق بر بدن خود هزینه دادهاند؛ زنانی که زندان، شکنجه و محرومیت را تحمل کردهاند و حتی جانشان را از دست دادهاند.
سهم شما و تشکیلاتتان در حمایت واقعی و بیقیدوشرط از این جنبش تاریخی چه بوده است؟
چرا آزادی پوشش، بهعنوان یکی از مهمترین سنگرهای مبارزه با جمهوری اسلامی، در مناسبات و جهانبینی تشکیلات شما جایگاه روشنی نداشته است؟
شما بهعنوان زنی که مدعی آزاداندیشی و رهایی زنان هستید، چگونه تناقض میان این ادعا و مناسبات مردسالارانه و اقتدارمحور تشکیلات خود را توضیح میدهید؟
شما از ازدواج قبلی خود که حاصل آن فرزند بود جدا شدید و سپس با مسعود رجوی ازدواج کردید. انتخاب زندگی خصوصی شما حق مسلم شماست؛ اما پرسش من درباره مناسبات قدرت و جایگاه زن در ساختار تشکیلاتی شماست.
چگونه میتوان از استقلال زن سخن گفت، اما ساختاری را نمایندگی کرد که در آن جایگاه سیاسی و تشکیلاتی افراد با رابطه آنان با رهبر عقیدتی گره خورده است؟ آیا این مناسبات بازتولید نوعی نگاه شبهفئودالی و مردسالارانه به زن و قدرت نیست؟
دوم؛ مسئله ایدئولوژی و تحمیل مذهب.
شما سالها از جمهوری دموکراتیک اسلامی سخن گفتهاید. امروز بیشتر از جمهوری دموکراتیک صحبت میکنید. آیا واقعاً از مبانی مذهبی و ایدئولوژیک گذشته عبور کردهاید یا صرفاً ادبیات سیاسی خود را تغییر دادهاید؟
من باور ندارم که شما و تشکیلاتتان واقعاً از آن جهانبینی مذهبی عبور کرده باشید.
چرا؟ چون خودم در تشکیلات شما حضور داشتهام و این مناسبات را از نزدیک تجربه کردهام.
من شاهد بودم که چگونه افرادی با پیشینههای فکری و اعتقادی متفاوت، از جمله مسیحیان، افراد دارای گرایشهای چپ و کسانی که اساساً اعتقادی به اسلام نداشتند، در مناسبات تشکیلاتی به انجام مناسک مذهبی، از جمله نماز خواندن، وادار میشدند.
بنابراین، وقتی از تحمیل مذهب صحبت میکنم، از شنیدهها حرف نمیزنم؛ از تجربه شخصی خودم سخن میگویم.
خانم مریم رجوی!
چرا یک انسان باید برای حفظ جایگاه تشکیلاتی خود، عقیده و باور شخصیاش را کنار بگذارد یا به انجام مناسکی تن بدهد که به آن اعتقاد ندارد؟
آیا این همان آزادی عقیدهای است که قرار است برای مردم ایران به ارمغان بیاورید؟
سوم؛ تفاوت رهبری عقیدتی با ولایت فقیه.
نسلی که از تحمیل یک مرجع دینی و ایدئولوژیک بر سرنوشت خود عبور کرده، چرا باید شکل دیگری از رهبری غیرپاسخگو را بپذیرد؟
تفاوت ماهوی ولایت فقیه با رهبری عقیدتی شما در چیست؟ آیا مردم باید از یک نوع اقتدار ایدئولوژیک عبور کنند تا به نوع دیگری از آن برسند؟
چهارم؛ اعضای تشکیلات شما و دنیای آزاد اطلاعات.
من از مناسبات تشکیلاتی شما صحبت میکنم. در آلبانی، اعضای سازمان از دسترسی آزاد به تلفن همراه، اینترنت و رسانههای مستقل محروماند.
چرا اجازه نمیدهید اعضایتان آزادانه اخبار روز جهان را دنبال کنند؟ چرا باید اطلاعات و ارتباطات آنان در چارچوب تبلیغاتی سازمان محدود شود؟
آیا اعضای شما حق ندارند رسانههای منتقد سازمان را بخوانند؟ آیا حق ندارند درباره رهبری و ساختار تشکیلاتی سؤال کنند؟ آیا حق ندارند آزادانه فکر کنند و تصمیم بگیرند؟
شما چگونه میخواهید برای جامعه ایران آزادی اطلاعات و اندیشه به ارمغان بیاورید، درحالیکه چنین حقی را برای اعضای خودتان به رسمیت نمیشناسید؟
پنجم؛ نسل زد و هویت ایرانی.
خانم مریم رجوی!
به جامعه ایران و نسل زد نگاه کنید. این نسل چه میخواهد؟
نسلی که از تحمیل دین، حجاب اجباری و دخالت ایدئولوژی در زندگی خصوصی خود عبور کرده و خواهان یک جمهوری سکولار دموکراتیک است؛ حکومتی که در آن دین و مذهب هیچ امتیاز ویژهای در ساختار قدرت سیاسی نداشته باشند.
این نسل به هویت تاریخی، فرهنگی و ملی ایرانی خود بازگشته است. دیگر نمیخواهد هویتش را زیر سایه یک ایدئولوژی مذهبی یا تشکیلاتی تعریف کند.
شما با این تحول فکری و فرهنگی چه نسبتی دارید؟
و اما مسئله رهبری و آینده ایران.
ایران آینده به رهبریای نیاز دارد که با جهان امروز، جامعه مدرن و واقعیتهای فرهنگی و تاریخی ایران آشنا باشد؛ رهبریای که هویت ملی ایرانی، تکثر سیاسی، آزادیهای فردی و حق انتخاب مردم را به رسمیت بشناسد.
من در نگاه سیاسی خود، شاهزاده رضا پهلوی را چهرهای میدانم که بخش مهمی از این مطالبات و آرمانهای تاریخی را نمایندگی میکند.
امروز نام او در شعارهای بخشی از معترضان در خیابانهای ایران شنیده میشود. از نگاه من، بخش مهمی از مبارزات تاریخی ایرانیان برای بازپسگیری هویت ملی و رهایی از حکومت ایدئولوژیک، در این مطالبه سیاسی بازتاب پیدا کرده است.
شما نیز نمیتوانید این واقعیت اجتماعی و سیاسی را نادیده بگیرید.
چرا بهجای مواجهه با این مطالبات و رقابت در یک فضای دموکراتیک، اینچنین در برابر آن موضع میگیرید؟
آیا بهتر نیست بهجای ادعای انحصار آلترناتیو بودن، حق انتخاب آزاد مردم را بپذیرید؟
و در پایان، چند سؤال اساسی دارم:
آیا حاضرید آزادی بیقیدوشرط عقیده، مذهب، پوشش و اندیشه را حتی برای تشکیلات خود رسمیت بشناسید؟
آیا حاضرید از اصل رهبری عقیدتی و هرگونه اقتدار غیرپاسخگو عبور کنید؟
آیا حاضرید همان آزادیای را که برای مردم ایران مطالبه میکنید، ابتدا در تشکیلات خودتان به رسمیت بشناسید؟



















