Tuesday, Nov 3, 2026

صفحه نخست » چرا یادهای ما با ما زندگی می‌کنند و با ما پیر می‌شوند؟ امیر کراب

Amir_Kareab.jpgنگاهی به رمان «خانه‌ای که می‌سوزد» ـ رعنا سلیمانی

«می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی همدم و بی رفیق و بی مونس و جفت
زنهار به کس مگو تو این راز نهفت
هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت»

هر بار که رمانی از رعنا سلیمانی می‌خوانم، شگفت‌زده می‌شوم. هر رمان یک زندگی‌ست که گشوده می‌شود و ما غرق آن می‌شویم. این‌بار نویسنده انگشت روی واقعه‌ای گذاشته است که ما با دانستن آن و دردناکی آن دوست داریم بیشتر درباره آن واقعه فاجعه‌بار تأمل و درنگ کنیم و وطن دربند و ماتم‌زده‌مان در برابر چشمان بهت‌زده‌مان تداعی می‌شود!

رمان «خانه‌ای که می‌سوزد» به‌خاطر موضوعات مختلفی که در آن است، می‌تواند از دید روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، موضوعی، تعلیم و تربیت، زیباشناسی و سیاسی و... واکاوی شود که راقم این سطور از نگاه یک تحلیلگر به رمان نگاه می‌کند تا خواننده به سر شوق بیاید و حکمی صادر نکنم، بیشتر به‌عنوان خواننده کنجکاو با نویسنده همراه شوم.

1000129732.jpg

خانه‌ای که می‌سوزد، یک رمان چندصدایی‌ست و هر روایتی از زبان یک نفر بازگو می‌شود. اقدس و بهرام راویان اصلی هستند و فرزندانشان، آرش و آناهیتا هم نگاه خودشان را دارند. حتی عروسش فرحناز و دختر نوجوانش الیکا و دو بچه دیگرش، یکی خردسال به نام نوا و مانی هم روی بیلچر رفتار و کردار خودشان را بازگو می‌کنند.

رمان به‌طور موازی با دو موضوع به‌هم‌تنیده پیش می‌رود؛ خانواده‌ای که زن و شوهر با هم اختلاف عقیده و درگیری دارند و می‌خواهند ترک وطن کنند و تن به مهاجرت به کانادا بدهند و پیش دخترشان آناهیتا بروند.

داستان مانند زندگی انسان‌ها سرشار از لحظات پرتنش و درگیری و لحظاتی که خاطره بین گذشته و حال در نوسان است!

اقدس انسانی مذهبی و دچار خرافات است، از زندگی‌اش راضی نیست ولی بهرام، شوهرش شراب‌خوار و خیامی‌ست و در لحظه زندگی می‌کند و اهل مهاجرت نیست و در ضمن یک نفر هم در زندگی‌شان به‌عنوان کارگری که در خانه‌شان کارهای آن‌ها را انجام می‌دهد و معتقد به اسلام و مذهبی است و گاه‌گاهی بهرام با او بحث می‌کند تا شاید ذهنش باز شود.

چرا یادهای مان با ما زندگی می کنند و با ما پیر می شوند؟
نگاهی به رُمان" خانه ای که می سوزد" *رعنا سلیمانی
"می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی همدم و بی رفیق و بی مونس و جفت
زنهار به کس مگو تو این راز نهفت
هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت"
هر بار که رمانی از رعنا سلیمانی می خوانم، شگفت زده می شوم. هر رمان یک زندگی ست که گشوده می شود و ما غرق آن می شویم. اینبار نویسنده انگشت روی واقعه ای گذاشته است که ما با دانستن آن و دردناکی آن دوست داریم بیشتر درباره آن واقعه فاجعه بار تامل و درنگ کنیم و وطن دربند و ماتم زده مان در برابرچشمان بهت زده مان تداعی می شود!
رمان "خانه ای که می سوزد"بخاطر موضوعات مختلفی که در آن است، می تواند از دید روانشناسی ، جامعه شناسی، موضوعی، تعلیم و تربیت، زیباشناسی و سیاسی و...واکاوی شود که راقم این سطور از نگاه یک تحلیلگر به رمان نگاه می کند تا خواننده به سر شوق بیاید و حکمی صادر نکنم بیشتر به عنوان خواننده کنجکاو با نویسنده همراه شوم.
خانه ای که می سوزد، یک رمان چند صدایی ست و هر روایتی از زبان یکنفر بازگو می شود. اقدس و بهرام راویان اصلی هستند و فرزندانشان، آرش و آناهیتا هم نگاه خودشان را دارند حتی عروسش فرحناز و دخترنوجوانش الیکا و دو بچه دیگرش یکی خردسال به نام نوا و مانی هم روی بیلچر رفتار و کردار خودشان را بازگو می کنند.
رمان بطور موازی با دو موضوع به هم تنیده پیش می رود خانواده ای که زن و شوهر با هم اختلاف عقیده و درگیری دارند و می خواهند، ترک وطن کنند و تن به مهاجرت به کانادا بدهند و پیش دخترشان آناهیتا بروند.
داستان مانند زندگی انسان‌ها سرشار از لحظات پرتنش و درگیری و لحظاتی که خاطره بین گذشته و حال در نوسان است!
اقدس انسانی مذهبی و دچار خرافات است، از زندگیش راضی نیست ولی بهرام، شوهرش شراب خوار و خیامی ست و در لحظه زندگی می کند و اهل مهاجرت نیست و در ضمن یک نفر هم در زندگی‌شان به عنوان کارگری که در خانه شان کارهای آنها را انجام می دهد و معتقد به اسلام و مذهبی است و گاه گاهی بهرام با او بحث می کند تا شاید ذهنش باز شود.
در رمان، خانه ای که می سوزد ، یک شکل عادی دارد و خانواده مانند دیگران زندگی می کنند و افت و خیز فراوان دارد و یک شکل زیرین هم دارد ، وطن یا ایران است که آیینه تمام نمای این خانواده بهم ریخته و سردرگم است. هر کس ساز خودش را می زند. نه برنامه ای مدون ولی باری بهر جهت و انسانها سردرگم هستند!
وقتی در جامعه ای هیج چیز سر جایش نباشد و امنیت و قانون حاکم نباشد هر اتفاق غیر مترقبه ای اجتناب ناپذیر است. خانواده ای تصمیم به مهاجرت می گیرند تا چند صباحی در آزادی بسر ببرند و هواپیمایش مورد اصابت موشک قرار می گیرد و تمام خانواده نابود می شوند فقط بهرام می ماند که قصد مهاجرت نداشت و آناهیتا که در انتظار خانواده است و خبر ناگوار را، از پسرش کیان می شنود و شوکه می شود!
ابتکار جالبی که نویسنده بخرج داده است، هر فصل را شماره گذاری و سرفصلی برای خودش دارد و برای خواننده چراغ راهنماست و خوب پیش می رود.
دیالوگ ها طبیعی و روانند و رحیم افغان هم سرجای خودش است و رفتارش و جاهایی زبانش با گویش افغانی خواننده را سر شوق می آورد.
در جامعه ای که همه چیز بهم ریخته است و بیشتر بدنبال فرارند و مهاجرت کنند و خانواده ای می خواهد امید و آرزوهایشان را در کشور کانادا ادامه دهند ولی هواپیمایشان با اصابت شلیک موشک از زندگی ساقط می شود و همه چیز در آنی از بین می رود و آتش می گیرند و وطنی که در حال نابودی ست و شهروندانش امنیت ندارند و با زندگی آنها بازی می کنند. در کشوری که کلنگی ست و سیستم مدرن در آن حاکم نیست مردمش از فردای خود هم خبر ندارند!
چند صدایی بودن این رمان باعث می شود خواننده با یکی از این شخصیتها همذات پنداری کند و در جامعه ای که سر هرم با بدنه در تضاد است و هیچ هم خوانی با هم ندارند بی قراری افرادش به اوج خود می رسد و هر واقعه ای را به تقدیر و سرنوشت می سپارند و زندگی خالی می شود از اندیشه و خرد و سطح مردم را پایین می آورند و خانواده ای که یک قاب از بی شماران مردم هستند باید وطن را بگذارند و خانه هایشان بدون ساکنانش پیر و تهی می شوند و قابهایی که یکی یکی جایشان خالی می شود!
ابتکار خوبی که نویسنده کتاب بخرج داده است هر کس صدای خودش را دارد و و از ضمیر ناخودآگاهش خواننده به رفتار و کردارش پی می برد.
زبان کتاب روان و خوشخوان هست و پر از ضرب المثلهای روزمرگی ست و جاهایی کتاب شعرگونه است و از حُسن های رمان است و جاهایی این زبان شعرگونه پارادکس می شود و مانند زندگی انسان دوگانه پیش می رود.
جایی در رمان، رحیم افغان، به مردم نگاه می کند و می گوید:
"نمی دانم آیا این منم که در گذرم یا آنها هستند که از من عبور می کنند. مانند عمر، که نمی دانی خودت در حال گذری یا عمر است که می گذرد."
و با خودش زمزمه می کند، اگر بهرام در کنارم بود می گفت:
" هیچ کس تا امروز پاسخی برای این مسئله نیافته، چون آدم ها مثل هم فکر نمی کنند." شاید این راز ماندگاری انسان است در این هستی بی کران!
رمان چند صدایی "خانه ای که می سوزد" در فلاش بکهای خوش آهنگش دو مقطع از زندگی ایرانیان را نشان می دهد، قبل از انقلاب پنجاه و هفت که زندگی نرمال و آزادی‌های اجتماعی برقرار بود ولی بعد از انقلاب دستخوش تغییرات ناهمگون شد که زنان محدود شدند حتی جایی الیکا دختر آرش می گوید می روم و از این بی نظمی راحت می شوم . و در جایی آناهیتا از غربت کانادا می نالد و دوست داشت در کنار خانواده اش بود.
بهرام روزی به رحیم کارگر افغان می گوید:"خانه ها بدون ساکنانش مرده اند." و شلیک موشک به هواپیمای ps۷۵۲ اوکراین، نمادی از جامعه ایست که در سال پنجاه و هفت به مغز خودش شلیک کرد و باید ققنوس وار روزی از خاکسترش دوباره سر برآورد!
امیر کراب اول نوامبر 2026
*. رمان ، خانه ای که می سوزد، رعنا سلیمانی، نشر آسمانا، تورنتو، کانادا

در رمان «خانه‌ای که می‌سوزد»، یک شکل عادی دارد و خانواده مانند دیگران زندگی می‌کنند و افت‌وخیز فراوان دارد و یک شکل زیرین هم دارد، وطن یا ایران است که آینه تمام‌نمای این خانواده به‌هم‌ریخته و سردرگم است. هر کس ساز خودش را می‌زند. نه برنامه‌ای مدون ولی باری به هر جهت و انسان‌ها سردرگم هستند!

وقتی در جامعه‌ای هیچ‌چیز سر جایش نباشد و امنیت و قانون حاکم نباشد هر اتفاق غیرمترقبه‌ای اجتناب‌ناپذیر است. خانواده‌ای تصمیم به مهاجرت می‌گیرند تا چند صباحی در آزادی به سر ببرند و هواپیمایش مورد اصابت موشک قرار می‌گیرد و تمام خانواده نابود می‌شوند. فقط بهرام می‌ماند که قصد مهاجرت نداشت و آناهیتا که در انتظار خانواده است و خبر ناگوار را از پسرش کیان می‌شنود و شوکه می‌شود!

ابتکار جالبی که نویسنده به خرج داده است، هر فصل را شماره‌گذاری و سرفصلی برای خودش دارد و برای خواننده چراغ راهنماست و خوب پیش می‌رود.

دیالوگ‌ها طبیعی و روانند و رحیم افغان هم سر جای خودش است و رفتارش و جاهایی زبانش با گویش افغانی خواننده را به سر شوق می‌آورد.

در جامعه‌ای که همه‌چیز به‌هم‌ریخته است و بیشتر به دنبال فرارند و مهاجرت کنند و خانواده‌ای می‌خواهد امید و آرزوهایشان را در کشور کانادا ادامه دهند ولی هواپیمایشان با اصابت شلیک موشک از زندگی ساقط می‌شود و همه‌چیز در آنی از بین می‌رود و آتش می‌گیرند و وطنی که در حال نابودی‌ست و شهروندانش امنیت ندارند و با زندگی آن‌ها بازی می‌کنند. در کشوری که کلنگی‌ست و سیستم مدرن در آن حاکم نیست مردمش از فردای خود هم خبر ندارند!

چندصدایی بودن این رمان باعث می‌شود خواننده با یکی از این شخصیت‌ها همذات‌پنداری کند و در جامعه‌ای که سر هرم با بدنه در تضاد است و هیچ همخوانی با هم ندارند بی‌قراری افرادش به اوج خود می‌رسد و هر واقعه‌ای را به تقدیر و سرنوشت می‌سپارند و زندگی خالی می‌شود از اندیشه و خرد و سطح مردم را پایین می‌آورند و خانواده‌ای که یک قاب از بی‌شماران مردم هستند باید وطن را بگذارند و خانه‌هایشان بدون ساکنانش پیر و تهی می‌شوند و قاب‌هایی که یکی‌یکی جایشان خالی می‌شود!

ابتکار خوبی که نویسنده کتاب به خرج داده است هر کس صدای خودش را دارد و از ضمیر ناخودآگاهش خواننده به رفتار و کردارش پی می‌برد.

زبان کتاب روان و خوشخوان هست و پر از ضرب‌المثل‌های روزمرگی‌ست و جاهایی کتاب شعرگونه است و از حسن‌های رمان است و جاهایی این زبان شعرگونه پارادوکس می‌شود و مانند زندگی انسان دوگانه پیش می‌رود.

جایی در رمان، رحیم افغان، به مردم نگاه می‌کند و می‌گوید:

«نمی‌دانم آیا این منم که در گذرم یا آن‌ها هستند که از من عبور می‌کنند. مانند عمر، که نمی‌دانی خودت در حال گذری یا عمر است که می‌گذرد.»

و با خودش زمزمه می‌کند، اگر بهرام در کنارم بود می‌گفت:

«هیچ‌کس تا امروز پاسخی برای این مسئله نیافته، چون آدم‌ها مثل هم فکر نمی‌کنند.»

شاید این راز ماندگاری انسان است در این هستی بی‌کران!

رمان چندصدایی «خانه‌ای که می‌سوزد» در فلاش‌بک‌های خوش‌آهنگش دو مقطع از زندگی ایرانیان را نشان می‌دهد، قبل از انقلاب پنجاه‌وهفت که زندگی نرمال و آزادی‌های اجتماعی برقرار بود ولی بعد از انقلاب دستخوش تغییرات ناهمگون شد که زنان محدود شدند. حتی جایی الیکا دختر آرش می‌گوید می‌روم و از این بی‌نظمی راحت می‌شوم. و در جایی آناهیتا از غربت کانادا می‌نالد و دوست داشت در کنار خانواده‌اش بود.

بهرام روزی به رحیم کارگر افغان می‌گوید: «خانه‌ها بدون ساکنانش مرده‌اند.»

و شلیک موشک به هواپیمای PS752 اوکراین، نمادی از جامعه‌ای‌ست که در سال پنجاه‌وهفت به مغز خودش شلیک کرد و باید ققنوس‌وار روزی از خاکسترش دوباره سر برآورد!


رمان «خانه‌ای که می‌سوزد»، رعنا سلیمانی، نشر آسمانا، تورنتو، کانادا.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy