
با آنکه جانم با وطن بستهَ ست
دیریست تا جسمم به تبعید ست
زین تخته بندم باک نی، زیراک
تختِ روانم تختِ جمشید است
با حافظ و خیّام نوشانوش
هر روزِ من در بزمشان عید است
دور از وطن جان و تنی با من
بهرِ وطن لرزان تر از بید است
زیراکدر چنگال خون ریزان
خون ریزی اش دائم به تشدید است
آبادی اش هرچند محنت خیز
آزادی اش بی شکّ و تردید است
برلوحِ تقدیر، آنچه می بینم
بی عینکِ اربابِ تقلید است
با آنکه از هر سو بر او تازند
همواره ورجاوند و جاوید است
رقصنده در آفاق آمالش
نقش لوای شیر و خورشید است
م.سحر
پاریس



















