از همان ابتدای جنگ معتقد بودم که اسرائیل و آمریکا، با وجود قرار گرفتن در یک جبهه و وارد کردن ضربات سنگین به جمهوری اسلامی، دو راهبرد متفاوت دارند؛ تفاوتی که در نهایت بر سرنوشت جنگ تأثیر گذاشت.
برای اسرائیل، جمهوری اسلامی یک تهدید وجودی است؛ مسئله امنیت، موجودیت و آینده این کشور است. بنابراین، هدف اسرائیل صرفاً وارد کردن ضربات نظامی نیست، بلکه برطرف کردن منشأ تهدید است. به همین دلیل، اسرائیل همواره در برابر تهدیدهای امنیتی خود رویکردی قاطعتر و تهاجمیتر داشته است.
اما آمریکا با اسرائیل تفاوت دارد. جمهوری اسلامی برای آمریکا تهدیدی وجودی نیست. منافع اقتصادی، ژئوپلیتیک، ملاحظات داخلی، افکار عمومی و اختلافنظرهای سیاسی در واشنگتن، همگی در تصمیمگیریهای نظامی این کشور نقش دارند. آمریکا معمولاً پس از وارد کردن ضربات نظامی، به دنبال مهار بحران و رسیدن به توافق است؛ حتی اگر مسئله اصلی همچنان باقی بماند.
تجربه عراق و افغانستان دقیقاً همین واقعیت را نشان میدهد. آمریکا صدام را سرنگون کرد، اما نتوانست نتیجه سیاسی مطلوبی ایجاد کند. در نهایت، جمهوری اسلامی و نیروهای نیابتیاش از خلأ قدرت در عراق بهره بردند و نفوذ خود را گسترش دادند. در افغانستان نیز پس از سالها جنگ، طالبان دوباره به قدرت بازگشت.
بنابراین، پیروزی نظامی الزاماً به معنای پیروزی استراتژیک نیست.
اشتباه بزرگ ترامپ نیز به نظر من همین بود. او ضربات سنگینی به جمهوری اسلامی وارد کرد، اما پس از آن اجازه داد جنگ بدون تعیین تکلیف نهایی متوقف شود. فشارهای سیاسی، ملاحظات داخلی آمریکا، اختلافنظرهای درون دولت و محاسبات کشورهای منطقه، در این تصمیم بیتأثیر نبودند.
در حالی که اسرائیل به دنبال برطرف کردن ریشهای تهدید بود، آمریکا مسیر توقف جنگ و مذاکره را انتخاب کرد.
نتیجه چه شد؟ جمهوری اسلامی فرصت پیدا کرد توقف جنگ را پیروزی خود معرفی کند. اما واقعیت این است که زنده ماندن یک حکومت پس از تحمل ضربات سنگین، به معنای پیروزی آن نیست؛ همانطور که سرنگونی صدام نیز به معنای پیروزی استراتژیک آمریکا نبود.
مشکل اینجاست که جمهوری اسلامی یک دشمن متعارف نیست. راهبرد آن بر جنگ نامتقارن، فرسایشی کردن درگیری، موشکپرانی، نیروهای نیابتی و ایجاد بیثباتی استوار است. با چند حمله هوایی و وارد کردن خسارت نظامی نمیتوان تصور کرد که مسئله تمام شده است. مقابله با چنین حکومتی نیازمند یک راهبرد جامع و متناسب با ماهیت آن است.
من از ابتدا معتقد بودم که آمریکا باید از راهبرد اسرائیل حمایت میکرد. این به معنای ضرورت ورود مستقیم نیروهای آمریکایی به جنگ نیست؛ بلکه به معنای پشتیبانی نظامی، اطلاعاتی و سیاسی قاطع از اسرائیل تا رسیدن به یک نتیجه روشن بود.
امروز نیز معتقدم هنوز فرصت جبران وجود دارد. ترامپ میتواند بهجای باقی گذاشتن یک پرونده نیمهتمام، با حمایت قاطع از اسرائیل و اتخاذ سیاستی منسجم، این رویارویی را به نتیجهای پایدار برساند.
این مسئله برای اعتبار سیاسی خود او نیز اهمیت دارد. او میتواند نشان دهد که برخلاف تجربه عراق و افغانستان، این بار آمریکا اجازه نداده است حکومتی که سالها منطقه را بیثبات کرده، پس از تحمل ضربات سنگین دوباره به نقطه اول بازگردد.
حرف اصلی من از ابتدا همین بوده است:
پیروزی فقط بمباران کردن و ضربه زدن به دشمن نیست؛ پیروزی زمانی معنا پیدا میکند که تهدیدی که به خاطر آن وارد جنگ شدهایم، دیگر نتواند همان تهدید را تکرار کند.
جنگ نیمهتمام، نه امنیت پایدار برای اسرائیل میآورد، نه دستاورد استراتژیک برای آمریکا و نه آرامش برای منطقه.
ضربه زدن یک مرحله است؛ تعیین تکلیف تهدید، مرحله اصلی است.
این همان درسی است که آمریکا باید از عراق و افغانستان میگرفت و نباید در مواجهه با جمهوری اسلامی دوباره تکرار می کرد.



















