چهارشنبه 8 آبان 1387                                                                                                                                                                                                                         صفحه اول | درباره ما | گویا


رفتيما، گذری بر تلويزيون فارسی بی بی سی، مسعود بهنود

مسعود بهنود
آن ها که مشغولند، چنان مشغولند که از بيرون به خود نمی نگرند. از بيرون هم که نگاه کنی اين جا يک دفتر کارست، و در آن مانند اندرون هر کدام از ساختمان های بلند مرکز همه شهر بزرگ جهان، عده ای در هم می لولند. اما برای کسی مانند من که دورست اما برای چند دقيقه ای به درون آمده منظره حکايتی ديگر دارد ... [ادامه مطلب]

خاتمی تر از خاتمی، پاسخ به محسن آرمين، محمد قوچانی، شهروند امروز

محمد قوچانی
اگر خاتمی قصد آن کند که بار ديگر نامزد رياست جمهوری شود اين حق ماست که از خاتمی بپرسيم و اين وظيفه خاتمی است که به اين پرسش ها جواب دهد که به خدا اگر خاتمی پاسخی ولو به اشاره می داد و بدهد آن را بر سر می نشانيم و اگر قصد اقناع کند جز به مروت عذر تقصير به حضور او نمی آوريم. اما دريغ از پاسخ گويی رئيس جمهور پاسخ گو و دريغ از گفت وگوی بنيان گذار گفت وگوی تمدن ها ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

رفتيما، گذری بر تلويزيون فارسی بی بی سی، مسعود بهنود

مسعود بهنود
آن ها که مشغولند، چنان مشغولند که از بيرون به خود نمی نگرند. از بيرون هم که نگاه کنی اين جا يک دفتر کارست، و در آن مانند اندرون هر کدام از ساختمان های بلند مرکز همه شهر بزرگ جهان، عده ای در هم می لولند. اما برای کسی مانند من که دورست اما برای چند دقيقه ای به درون آمده منظره حکايتی ديگر دارد

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


چند صدمتر دورتر از خيابان آکسفورد در قلب لندن، منطقه ای که با وجود رکود اقتصادی همچنان خريداران فروشگاه های مد صاحب نام را پر کرده اند، و در ديدرس ميدان اکسفورد که در هر گوشه اش نامی بزرگ از عالم تجارت و مد سر بر کشيده، در طبقه پنجم يک ساختمان کهنه و نو هياهوست.

آن ها که مشغولند، چنان مشغولند که از بيرون به خود نمی نگرند. از بيرون هم که نگاه کنی اين جا يک دفتر کارست، و در آن مانند اندرون هر کدام از ساختمان های بلند مرکز همه شهر بزرگ جهان، عده ای در هم می لولند. اما برای کسی مانند من که دورست اما برای چند دقيقه ای به درون آمده منظره حکايتی ديگر دارد. آمده ام برای يک تحليل دو سه دقيقه ای درباره گزارش خبرنگاران بدون مرز از نقض حقوق بشر در جهان.

اين جا استاديو و در عين حال محل پخش زنده تلويزيون فارسی بی بی سی است. انگار نه که هنوز کسی از مردم بيرون حاصل کار جمع را نمی بيند. انگار نه که مشغول تمرين و کار آزمايشی اند. به همان آهنگ و وسواس با ثانيه ها می جنگند که انگار ميليون ها نفر دارند حاصل کارشان را می بينند.

اين جمع که جوانند و پر از انرژی بامدادی، نشان از جوششی ديگر و خواستی ديگر دارند. حادثه ای را دارند شکل می دهند. اين جا مانند همه اتاق های خبر در شبکه های معتبر ماهواره ای جهان است، گيرم کلماتی که در آن می چرخد به زبان آشنای ماست. فيلمبردار جوان انگليسی هم کم کم دارد ياد می گيرد. گوشی به گوش، بعد از آن که با انگشتانش نزديک شدن زمان پخش را به گويندگان نشان می دهد.از هشت می رسد به يک . آخرش می گويد: رفتيما. هر بار هم بعد از اين فرمان خود می خندد. پيداست از کجا اين کلمه را آموخته. انگار راننده تاکسی خطی ميدان امام حسين به نارمک است و دارد پنجمين مسافر را می جويد. رفتيما.

توليد خبر، دريافت و سفارش گزارش های خبری در همين اتاق است و استاديوی پخش هم همين جاست. چهار پنج دوربين بالای اتاق فيکس شده روی گويندگان و مصاحبه شوندگان، بقيه هر چه هست شاسی است و دکمه، به اشارتی اين اطلاعات شکل می گيرند و تبديل به دانه های تصويری و صدائی می شوند.

اين جا خبر توليد می شود، اضافاتش گرفته می شود، به زبان فارسی آراسته می شود، فيلم و عکس برايش می آورند و از همين جا پخش می شود. يک استاديو خبری قرن بيست و يکمی، همه اين هزارها بعد از آن که از ميزکارگردان پخش گذشت، همين روزها می آيد به ميهمانی فارسی زبانان عالم.

خبر هر چه زنده تر معنادارتر. مثل رستوران هائی که تنور نانوائی کنار ميزهاست و يا رستوران های گران گرونوبل که ماهی را از رودخانه می گيريد و سر ميز به دلخواهتان پخته می شود و لحظه ای بعد در بشقاب است – يا چرا دور، کپرهای ساحلی فريدون کلا و انزلی که ماهی گيران گاه آتشی می گيرانند و ماهی بی خبر را همان طور که جست و خيز می کند در تابه می اندازد. و هيچ خوردنی خوشمزه تر از نان به درآمده از تنور و ماهی برگرفته از آب نيست، و البته خبر تازه توليد شده ای که چراغ قرمز نشان بدهد که روی آنتن رفته است.

فقط ميز کارگردان پخش کمی خود را از جمع کنار کشيده و در داخل قفسی شيشه ای رفته . آن جا تصميم گرفته می شود و مدام جنگ صدم ثانيه هاست. هر کارگردان ادا و تکيه کلام خود دارد، يکی از ناف تهرون خفن آورده و آن ديگری از دماغ بالاگرفته اش پيداست که از کالج های خصوصی و گران قيمتی در همين جزيره فارغ التحصيل شده.

کارگردان پخش امروز، يک بلندقامت تهرانی است، لهجه لندنی اش، انگليسی تر از منشی منچستری پخش می نمايد.تازه از آب گذشته، هنوز تی شرتی به تن دارد که از بازارچه گلستان شهرک غرب خريده و پيداست هنوز فرصت نکرده، يا نيازی نديده، همان نزديک دفتر تلويزيون، از تاپ شاپ، فرنچ کانکشن، اچ اند ام، گپ يا نکست خريدی کند. تکيه کلام او هنگام پخش يکی از گوشه های هفت جوش لهجه های تهران است.

اين يکی فرمان پخش را با يک "هوپ" می دهد. و هوپ را آنقدر می کشد تا عدد صدم پانيه صفر شود. آن يکی می گويد يا علی. و معلوم نيست يک "م" هم از کجا قرض می کند و ته آن می چسباند، در اين هنگام دستش هم مانند رهبر ارکستری در هوا دايره می زند. تسميه صوت است و در حقيقت معنائی ندارد فقط فرمان آتش است، و شليک نشستن تصوير گوينده خبر، ووله ميانی يا فيلم است روی مانيتور نهائی. يعنی همان که قرارست بيننده بينند. هر چند دقيقه ای اين صدا در اتاقک شيشه ای پخش می پيچد. و هر چند ساعت با تغيير کارگردان پخش، اين جمله بی معنا در دهان ديگری تبديل به آوائی ديگر می شود.

در يک لحظه اتاق کارگردان پخش هم همين جاست گيرم با شيشه ای مجزا شده. اين سو رديف رديف جوان ها می دوند – آری می دوند چون مجال ندويدن نيست – . پشت کامپيوتری خالی می شود اما چند دقيقه هم طول نمی کشد تا يکی ديگر می نشيند و اين اطلاعات است که همراه عکس و فيلم و نوشته از اين ميز به آن ميز می رود بی آن که ديده شود.

و اين تمام ماجرا نيست، در طبقه ای ديگر برنامه سازانند. آن ها که منتظر خبر نيستند، شتابشان مانند اتاق خبر نيست، می سازند تا در فواصل هفتگی و يا در مناسبت ها پخش شود. ده دوازده نفری مشغول تحقيق اند و چنان در شاهراه اطلاعاتی غرق راندن که اصلا خبرشان از آمد و رفت ها نيست. می توان مجسمشان کرد که گاه برای يافتن تاريخی، يا پيدا کردن عکس و فيلمی بايد در بزرگراه های اطلاعاتی برانند چندان که بی خبر بمانند که شب رسيد.

و باز اين هم تمام ماجرا نيست در گوشه ای ديگر در چند اتاقک چند نفری گوشی به گوش نهاده گوئی انسان های فضائی هستند دارند فيلم های مستند و سرگرم کننده را صدای فارسی می نهند. گذشت پنجاه سال چه کرده . نسل اول دوبلاژ در رم به سرکردگی سرشار و جليلوند، با حضور فهيمه رستگار و فروغ فرخ زاد فيلم های تاريخی و کمدی را فارسی می کنند و به جای ويتوريو دسيکا، آلبرتو سوردی و توتو، يا سوفيالورن و جينا لولو بريجيدا، در اتاقکی خالی با چند ميکروفن، حرف می زدند. روی فيلمی که با صدای بلند آپارات پشت سرشان به ديوار انداخته می شد. اما حالا دارند مستندهای ديويد آتن برو يا مستندهای اتومبيل"تاپ گير"، تاريخ معماری در جهان، چنگيز خان يا مستند تاريخی دنيا در دو جنگ را ترجمه می کنند.

کاری که برايش آمده ام انجام شد. تحليل خود را درباره گزارشی که نشان می دهد رتبه آمريکا و اسرائيل در حقوق بشر پائين تر رفته است، در سه دقيقه گفته ام زير پرژکتور. وقت دور شدن از اين اتاق بزرگ با شايد صدها صفحه نورانی، معجزه صفر و يک ها، معجزه انتقال. يکی از جوان ها، می پرسد برايش می گويم هيچ چيز اين اتاق شبيه به دوران پيش نيست. همه چيز آسان تر و فراهم تر شده است تا انسان زودتر خبر بگيرد و بيش تر بداند. همه چيز دگرگون شده در اين پنجاه سال جز يکی. همان که درس اول اين حرفه بود و هست. جمله ای معروف است در درس رسانه ها: راست بگوئيم، اين راست را درست بگوئيم و اين درست را دقيق بگوئيم.

پشت سر گويندگان خبر پنجره ای است که باز می شود رو به رودخانه تيمس و از بالا شهرلندن را نشان می دهد. حالا برگی پائيزی، برگ چنار پنجه گشوده، پيدا نيست به اغوای کدام باد، آمده و در اين هوای مه آلود لندن چسبيده به شيشه پنجره پشت گويندگان خبر. برگ پائيزی مزاحم کار دوربين هاست، اما راست می گويند بچه ها تا زمستان که برنامه بال بگشايد و خود را به خانه ايرانيان و فارسی زبانان برساند، اين برگ ها هم رها می کنند پنجره را، و گم می شوند در هياهوی سال نو، و به اميد روزنو.


Copyright: gooya.com 2009

Served by C#1 Server #1 in 0.01 seconds