www.goftamgoft.com
[email protected]
هميشه اينطور نيست که تنها «دشمنان» يا «رقبا»ی کشورتان مرتکب اقداماتی شوند که با «منافع ملی کشور شما» ناهمخوان يا کاملا در تضاد است. بلکه ممکن است پيش بيايد که دست بر قضا «ابزاری که خودتان ساختهايد و پرورش دادهايد، عليه منافع شما عمل کند»!
به عنوان نمونه:
خود را مسئول و مدير کشوری فرض کنيد که برای سالهای متمادی و طی مسيری رشديابنده، ساليانه از ۲۰ تا ۱۲۰ ميليون دلار در اختيار يک «جريان فکری» يا «حزب سياسی» در کشوری ديگر قرار داده است تا جريان مزبور، به آن وسيله هواداران بيشتری برای خود دست و پا کند؛ وزن اجتماعی اش را افزايش دهد؛ خود را به وسايل تبليغاتی مجهز کند؛ يا حتی خود را مسلح نمايد تا قدرت چانهزنی کشور شما در آن کشور ثالث (يا منطقهای که در آن قرار دارد) هر دم افزايش يابد.
کاملا روشن است که تا مدتها؛ چنين حزب و جريانی «کاملا همسو با منافع شما» اقدام نموده و مواضعی اتخاذ خواهد کرد که خواست و ارادهی شما و کشورتان را تضمين و تامين خواهد کرد.
با اين حال؛ چنين جريانی که توسط شما تدارک مالی میشود؛ رفتهرفته درخواهد يافت که «موجوديت و موضوعيت اش» بسته به کمکهای مالی و لجستکی شماست. پس: اين تنها شما نيستيد که میدانيد چنين جريانی پرورانده و شارژ میشود تا وقتی که منافع ملیتان اقتضا کرد، «جريان تحتالحمايه» را «وجهالمصالحهی منافع ملی خود» قرار دهيد. بلکه «جريان تحتالحمايه»؛ چه بسا بيش از شما به اين نکته واقف و از فرا رسيدن موعد آن، در هراس است!
از اين رو؛ هر چه ميزان کمکها و حمايتهای شما از او افزايش يابد، اين گمان در «جريان تحتالحمايه» تقويت خواهد شد که «به نحو مشکوکی، ارزشی بيش از ارزش واقعیاش پيدا کرده است!» . پس نتيجه میگيرد که:
«پيداست کشور حامی، در حال آماده شدن و تصميمگيری برای معامله بر سر موضوعيت و موجوديت او شده است».
● در چنين مواردی؛ واکنش قهری آن «جريان تحت حمايت شما برای روزمبادا» چيست (يا چه خواهد بود)؟!
از پيش پيداست که «جريان تحتالحمايه» به خوبی میداند «طرف معاملهی نهايی شما» (يا همان که علت موجدهی واقعی اوست!) چه کسی و «معاملهای که او وجهالمصالحهی آن است» چيست.
بنابراين در میيابد که اگر مايل است همچنان موجوديت و موضوعيت خود را حفظ کند؛ ناچار است تا به هرترتيب ممکن که شده؛ مانع شکلگيری و جدیتر شدن «مذاکره يا معاملهی شما با طرف ثالث» شود که قدر مسلم، يک بند آن مذاکرات فرضی، موجوديت يا عدم موجوديت اوست!
در چنين جهتی «انتخاب طبيعی» او چيست؟! شايد اين که:
۴۰ ميليون دلار از ۱۲۰ ميليون دلاری را که با هزار زحمت و حيله و نيرنگ به دست اش رساندهايد؛ دوباره به کشور خودتان (و البته به نحو پنهان و دور از چشم شما!) «ديپورت» و خرج «ساختن و تقويت گروههای فشاری در کشور خود شما» کند که (اصولا بر پايه و با تکيه و تاکيد بر آرمانهايی که يکوقتی خودتان ساخته بوديد) «مخالف معاملهی شما با طرف ثالث» هستند!
بهاينترتيب:
شما در کشور «لام» گروه فشاری ساخته و پروراندهايد که از آن بر عليه منافع کشور «آی با کلاه» استفاده کنيد. آنچنان که «آی با کلاه» نهايتا و از سر استيصال (و پس از آنکه میبيند قادر به حفظ منافعاش در منطقه نيست، چون کليد برخی قفلها پيش شماست!) ناچار شود تا با شما «بر سر ميز مذاکره و معامله» بنشيند و به اين ترتيب؛ منافع ملی کشورتان را تامين کنيد.
اما گروه «ح جيمی» که میداند همهی موضوعيت و موجوديت اش (و ادامهی کمکهای مالی و لجستيکی شما) بسته به اين است که شما و «آی باکلاه» هيچوقت بر سر ميز مذاکره ننشينيد؛ نه از هيچ منبع مالی ديگر، بلکه «اتفاقا از کمکهای خود شما» استفاده میکند و گروههای فشار معکوسی در کشور خود شما میسازد و میپرورد (يا همان خيرالموجودين را شارژ و تقويت میکند!) تا مبادا يکوقت هوس کنيد و با «آی با کلاه» بر سر ميز مذاکره بنشينيد و اين وسط او و موجودست اش، وجهالمصالحهی آشتی و تفاهم شما با «آی باکلاه» شود!
«نتيجهی نهايی و برآيند واقعی» اين فرايند پيچيده چيست؟! آيا جز اين که:
شما همچنان، و «بیتوجه به تغييرات صحنه و ضرورتهايش» و کاملا «غافل از بازیهايی که عليه خود شما در جريان است» در حال خرج کردن پول «عليه منافع ملی خودتان» هستيد. و در حالی که در «کوتاه مدت» میخواستهايد تا مشکلی بر سر راه «آی باکلاه» پديد آوريد؛ در «دراز مدت» مشکلی برای خود ساختهايد که اجازهی حل مشکلات بزرگترتان را نمیدهد!
● اما چنان جريانی، ضمن آن که در بيشتر اوقات «پول خودتان را عليه خودتان» به کار میاندازد (نه حقيقتآ به خاطر ايجاد مشکل برای شما، بلکه برای حفظ موجوديت خودش) در مرحلهای از حيات سياسیاش (يعنی وقتی که از ميزان فرا رفتن کمکها از حدی که بيش از ارزش واقعی اوست _و البته از برخی نشانههای ديگر_ در میيابد که «موعد معامله بر سر او» فرا رسيده است و حتی کاری از گروههای فشاری که در کشور خود شما عليه منافع راهبردی خود شما تعبيه کرده، بر نمیآيد) و محض احتياطی که عقل به آن سفارش میکند؛ رفتهرفته از شما فاصله خواهد گرفت و «حامی تازه»ای برای خود انتخاب خواهد کرد که از آن پس، او (مثلا کشور «سين») مغذیاش باشد!
اين است که ناگهان با «ناسپاسی جريان تحتالحمايه» مواجه میشويد و «چرخش قدرناشناسانه»ای را از جريانی شاهد خواهيد بود که:
در عين حال آن که همهی موجوديت و موضوعيتاش را مديون حمايتها و کمکهای مالی و معنوی شما و کشور شما بوده است؛ اما اکنون در آغوش کشور «سين» جا خوش کرده و ديگر مثل سابق از شما فرمان نمیبرد و آنگونه که شما میخواهيد، در جهت منافع ملی شما عمل نمیکند!
● اما چنين فرايندی ناشی از چيست و چرا کشور شما با رويدادی مواجه میشود که اصلا انتظارش را نداشته؟! و چرا ابزارهای گرانبهايی که برای افزايش قدرت چانهزنی اش ساخته و پرداخته؛ يک به يک در حال «بیارزش شدن» يا «از دست رفتن» هستند بی آنکه از معامله بر سر او «چند برابر هزينهی پرداخت شده بابت جريان تحتالحمايه» نصيب کشورتان شده باشد؟!
پاسخ در اين دو مورد خلاصه میشود که:
الف) چون در کشور شما، برای مدتهای مديد و به غلط؛ فرض بر اين بوده است که:
«ممکن است کسی خودش را بفروشد. اما هيچکس، ايدئولوژی و آرمانهايش را به پول نمیفروشد».
حال آن که جريان «ح جيمی» که به مراتب از شما پراگماتيستتر است؛ به خوبی میدانست و میداند که شما _هر وقت که باشد، دير يا زود_ بايد او را «در معرض معامله شدن» بگذاريد و قربانی منافع ملی خود کنيد. بنابراين دريافته بود که:
«آرمان؛ چيزی ست که گويا قابل معامله است و هيچ پيوند و همسانی ايدئولوژيکی، در برابر منافع ملی هيچ کشوری، ارزش و پايداری چندانی ندارد».
ب) چون کشور شما؛ در «تشخيص مناسبترين زمان برای معامله با طرف ثالث» بر سر «جريان تحتالحمايه»؛ دچار «اشتباه و تاخير» شده و «بيش از اندازهی لازم» آن را کش داده است!
● حاکمان ايران اين را بدانند و متوجه باشند که نفوذ و قدرت منطقهای آنها، مديون ساختن و پروريدن گروهها و جريانهايی در کشورهای منطقه است که اگر از فرصت پيش آمده (در نتيجهی انتشار گزارش آژانسهای امنيتی ايالاتمتحده دربارهی پرونده هستهای ايران و آمادگی نسبی اين کشور برای مذاکره و شناسايی ايران) به نحو «زيرکانه و خلاقانه»ای سود نبرند؛ چندان دير نيست که «منابع و مجاری نفوذ خود در عراق» را هم ( مانند افغانستان) از دست بدهند و آنان را يکسره در دامن کشورهای رقيب منطقهای (مثل مصر و عربستان و اردن و امارات و کويت) بيابند.
اما در نتيجهی يک «همگرايی توام با حفظ استقلال با ايالاتمتحده»؛ منابع و مجاری نفوذ ايران در عراق، همچنان «در جهت منافع ملی ايران» عمل خواهند کرد بی آنکه در دامان «رقيبان عرب ايران» بيفتند و بی آنکه؛ وسيلهی ايجاد تنشهای بيشتر ميان ايران و ايالاتمتحده باشند.
● حاکمان ايران از «مسير تکامل طبيعی جريانهای تحتالحمايه» (به ويژه جريانهای نظامی و شبهنظامی) و نيز از تجربهی طراحی يک جريان تحتالحمايه توسط ايالاتمتحده در افغانستان (طالبان و القاعده) برای «راندن و تضعيف توسعهطلبی اتحادجماهير شوروی» (که هر چند به نتيجهی از پيش طراحی شده دست يافت، اما نهايتا عليه منافع خود ايالاتمتحده به کار افتاد و او را در مخمصهای پيچيده گرفتار ساخت) بياموزند که:
۱/ «هيچ جريان تحتالحمايه»ای؛ در طراحیهای دراز مدت از استراتژی ملی «ارزش هميشگی و پايدار ندارد».
۲/ «هيچ جريان تحتالحمايه»ای؛ نبايد «بيش از اندازهی لازم» حمايت و بزرگ شود.
۳/ «هر جريان تحتالحمايهای»؛ بايد «در مناسبترين وقت» وجهالمصالحهی منافع دراز مدت کشور قرار گيرند. و گرنه:
۴/ «هر جريان تحتالحمايه»ای؛ از اين استعداد و ظرفيت برخوردار است که وقتی موجوديت خود را در خطر میبيند، نخست باز بچرخد و سپس «عليه منافع ملی کشور حامی پيشين خود» به کار افتد (و نه فقط همهی هزينههای پرداخته شده را ضايع گرداند؛ بلکه هزينهساز هم بشود!)
به نحو خلاصه و در نهايت امر:
«هيچ جريانی، در هيچ کشور ثالثی، به خاطر "اشتراکات ايدئولوژيک" با کشوری ديگر؛ "مليت" خود را نخواهد فروخت. چون نمیداند با بدنامی ناشی از آن چه کند»!
● حاکمان از رفتارهای اخير «اروپای کهنه» (و به ويژه فرانسه و آقای سارکوزی) در پيشنهاد تحويل رآکتورهای هستهای مدرن به يکايک کشورهای عرب منطقه؛ اين را هم دريابند که راهبرد اروپای کهنه از «همگرايی با ايالاتمتحده در منطقه» به «رقابت با ايالاتمتحده در منطقه» تغيير يافته است. و اين امر از «تغيير راهبرد ايالاتمتحده در نحوهی مواجهه با ايران» منشعب میشود.
بهاينترتيب که:
اگر ايالاتمتحده (عليرغم خواست اروپای کهنه و مخالفت اش با اين امر) تصميم گرفته است کهايران را به عنوان «شريک راهبردی خود در خاورميانه» برگزيند و آن را در مرکز توجه خود برای همکاریهای منطقهای قرار دهد تا مانع «تکميل حلقهی ائتلاف تمدنی» عليه خود شود؛ «اروپای کهنه» تصميم گرفته است تا به تاوان چنين رفتاری و در جهت ايجاد موازنه به نفع منافع خود، «رقيبان عرب ايران» را تقويت کند و «حوزهی نفوذ سنتی ايالاتمتحده» را هدف بگيرد (و چيزهايی به کشورهای عرب پيشنهاد کند که ايالاتمتحده هرگز پيشنهاد دهندهی آن نمیبود!).
● حاکمان ايران در حاشيهی «ترور بینظير بوتو» اين زيباروی پاکستانی(ی «نيمهايرانی» که تبارش به زنان سرزمين مان میرسد) نيز دريابند که:
«دست کم در کوتاه مدت» میبايد بيشتر اتفاقاتی را که در منطقه و از پس «گزارش آژانسهای امنيت ملی امريکا» رخ میدهند؛ ذيل دلايل و پيامدهای انتشار اين گزارش (و تغيير رويکرد غير قابل کتمان ايالاتمتحده نسبت بهايران) تحليل کنند [از جمله: مخالفخوانیهای غيرمترقبه و هماوردطلبانهی شاهزادهی کويتی و "نازی و نژادپرست" ناميدن ايرانيان]
و از جمله:
برای فهم «معمایترور بینظيربوتو» تحقيقات و تحليلهای خود را بر روی اين مسئله متمرکز کنند که «چه کسانی _مگر خود خانم بوتو و در اثر ناآگاهی از پيامدهايش_ و چه کشورهايی؛ فقط کمی پيش از اينترور، با اصرار زياد از مشرف میخواستند که لباس نظامی اش را به کناری نهد و فرماندهی ارتش پاکستان را واگذار کند».
و برای فهم تاثيرات احتمالی ای که اينترور «بر پاکستان و کل منطقه و سپس جهان» خواهد گذاشت:
ترور اخير را باترور «احمدشاه مسعود» و پيامدهای آن مقايسه کنند و خود را آمادهی حوادثی سازند که «ممکن است» چنينتروری به منظور دستيابی به چنان اهدافی طراحی و اجرا شده باشد (و بدانند و مطمئن باشند که «ترور بینظير بوتو» همانقدر «ضد ايرانی»ست که «ترور احمدشاه مسعود» ضد ايرانی بود).
و دريابند که:
برخلاف تصور و برآورد اوليهی برخی تحليلگران که به اشتباه ، تحليل خود را بر روی «در دسترسترين گزينهها» (لايهی اول از متهمان) متمرکز میکنند؛ «پرويز مشرف کمترين سودی ازترور خانم بوتو نمیبرد». چرا که از پيش هم مشخص بود که چنين اقدامی بلافاصله، همان اندک پايگاه اجتماعی و اندک آبروی بينالمللی وی را دستخوش آسيبهای جدی خواهد ساخت (چه بسا يکی از اهداف چندگانهی اينترور، همين موضوع باشد/ که هست).
اما جريان تحتالحمايهی عربستان و عربهای منطقه يعنی «عوامی ليگ آقای نواز شريف» (هر چند که هم هنگام، در مراسم سخنرانی او نيز چند تيری شليک شد تا او و جريان اش از شمار متهمان خارج شوند) و جريانهای تحتالحمايهی اعراب در افغانستان و پاکستان (القاعده و طالبان و کل بنيادگرايی مذهبی در منطقه) از اين ماجرا نهايت بهره را میبرند. همچنان که متقابلا «ايران و ايالاتمتحده از اين رخداد، بيشترين زيان را متوجه خود خواهند ديد».
و احتمال بدهند که:
«دشمنان» و «رقبای منطقهای ايران» (و نيز اروپای کهنه) که از احتمال نزديکی ايالاتمتحده و ايران به طور جدی به خشم آمده و وحشتزده شده اند؛ در حال اقداماتی باشند که ثبات سياسی و امنيتی ايران را به نحو جدی به مخاطره بياندازند و مانع نزديکتر شدن و همکاری اين دو کشور شوند (در اين باره به تهديدهای اخير القاعده عليهايران دقت کنند).
و اين امر را درک کنند که:
در اين لحظات خاص؛ منافع ملی، ثبات و امنيت ايران (و سپس منطقه و چه بسا جهان) بستگی تنگاتنگی با «همکاری بيشتر ايران با ايالاتمتحده، در جهت مهار بحرانهای موجود و بحرانهای احتمالی» پيدا کرده است و «هر گونه اشتباه محاسبه در تشخيص ضرورتهای اين قطعهی حساس از تاريخ کشورمان» میتواند به خسارتهای جبرانناپذيری منتهی شود که بسيار گران و رنجآور باشند.
به گمانم:
خطری کهايران و منافع سرزمينی اش را تهديد میکند، از هر وقت ديگر جدیتر شده است و اگر تا چند هفتهی پيش «خطر تهاجم نظامی ايالاتمتحده بهايران» خطر اصلی بود؛ اکنون «خطر يک بحران منطقهای» که لاجرم پای ايران را نيز به آن باز خواهد کرد، در حال تهديد کردن ثبات و امنيت کشورمان است.
● داستانترور خانم بوتو؛ برای من به اين نحو خلاصه میشود:
همکاری مشترک «القاعده» و «پارهی افراطی دستگاه اطلاعاتی و ارتش پاکستان» در زمينهی اجرايی؛ با دريافت تضمينهای خارجی (غير آمريکايی) در زمينهی سياسی؛ و البته «ريالها و دينارهای نفتی» عليه منافع ايران و ايالاتمتحده!
نگاهی به صحنه و فيلم منتشر شده از ترور خانم بوتو هم؛ اين موضوع را گواهی میکند که «دو نفر با دو ظاهر کاملا متمايز» (يکی با ظاهر تيپيکال عناصر امنيتی و ديگری با ظاهر تيپيکال يک بنيادگرای مذهبی/ يکی به عنوان «عامل تيرانداز» و ديگری با عنوان «عامل انتحاری») نقشآفرينان اينترور بيرحمانه و غيرانسانی (و به گمان من «ضد ايرانی_ ضد امريکايی») بوده اند.
«تکذيب القاعده» به بهانهی «منع شرعی قتل يک زن مسلمان» نبايد ما را در تحليل و ارزيابی عاملان اين واقعه گمراه کند. چرا که اگر به صحنهی ماجرا نگاه کنيم و به آنچه در عمل اتفاق افتاده است دقيق شويم؛ القاعده (عامل انتحاری) همانگونه که به درستی ادعا کرده است، هرگز «نقش مستقيم»ی در قتل خانم بوتو نداشته. بلکه پس از کشته شدن خانم بوتو؛ «عامل تيرانداز» و شماری ديگر را به قتل رسانده و فقط نقش پوشش حمايتی (و در واقع نقش پوشش مخفیکارانه) را بازی کرده است.
به اين ترتيب؛ می توان نتيجه گرفت که:
بيانيهی تکذيب القاعده، اگرچه که از گفتن همهی حقيقت طفره رفته است؛ اما دقيقآ بر واقعيت انطباق دارد و آن را نفی نمیکند!
● ساده لوحانه و سهل انگارانه؛ موضوعترور خانم بوتو را «امری مربوط به امور داخلی پاکستان» که «کمترين تاثيری در ثبات و امنيت ايران ندارد» ارزيابی نکنيم و اين هشدار «آصفعلی زرداری» همسر خانم بوتو را جدی بگيريم که امروز گفت:
[عاملترور بینظير، تشکيلاتیست که از نظر قدرت و گستردگی، از پرويز مشرف و همفکران اش بسيار بزرگتر و خطرناکتر است.... بنيادگرايی مذهبی افراطی، به زودی به غولی تبديل میشود و روزی پاکستان را تصرف خواهد کرد.... اينترور فقط به خاطر انتخابات نبوده است ....ترس من از اين است که پاکستان فرو پاشد و به سومالی ديگری در منطقه تبديل شود .... متاسفانه روشنفکران به اين موضوع توجه کافی ندارند .... سومالی ۳۰ ميليون نفر جمعيت دارد اما پاکستان ۱۷۵ ميليون نفر. ضمن آن که سومالی، با کشوری مثل افغانستان هم مرز نيست که در آن، سلاح به طور آزادانه خريد و فروش میشود]
آقای زرداری در هنگام مقايسهی سومالی و پاکستان؛ البته فراموش کرد بر اين نکتهی بسيار مهم نيز انگشت بگذارد که: «سومالی برخلاف پاکستان، فاقد ۵۰ کلاهک هستهای نشانهگيری شده و آمادهی شليک به اغلب پايتختهای منطقه است»!
اما اگر او آن را باز نگفته يا از بازگويی آن به هر دليل اجتناب کرده است؛ آيا «ما ايرانيان» نيز بايد آن را در محاسبات و احتمالات خود (و طراحی راهبردی در اين زمينه که حافظ منافع ملی کشورمان باشد) ناديده بگيريم؟!
حتی اگر هشدارهای آقای «زرداری» را جدی نگيريم؛ در اين لحظات، باز هم به «هوشياری ، سنجيدگی» و آمادگی بيش از پيشی نيازمنديم. هر چند که خطر «فعلآ» بر سر ما پرواز نکند!