یکشنبه 30 دی 1386

آقای روحانی؛ از من اگر می‌شنويد: بنشينيد و در سکوت به کِشته‌ی خويش بنگريد! فرهاد جعفری

[email protected]

● حالا که در آسياب طرد و حذف، «نوبتِ غيرخودی شدن» به حسن روحانی و دوستانش در «عدالت و توسعه» رسيده است؛ «اخلاق» به‌ناگهان ارزش بی‌مانند و کم‌نظيری يافته و حکم «دوای همه‌ی دردها» را پيدا کرده است!

بخش‌هايی از سخنان تازه‌ی ايشان را خودتان بخوانيد:
[فرهنگ عاشورا به ما می‌گويد يک مسلمان و يک شيعه نبايد بگذارد تا «ظلم در جامعه حاکم شود» و «دروغ و اتهام و تهمت، به عنوان معروف قلمداد شود» / حادثه کربلا می‌گويد حتی در جامعه اسلامی‌نيز بايد با شهامت زندگی کنيم و در جامعه اسلامی‌هم «بايد برای استقرار معروف‌ها و مبارزه با منکرها به پا خيزيم» / اگر مسلمانی روزه ماه مبارک رمضان و نماز را‌ترک کند برای خداوند بدتر است يا اين که من مدير، بدون کارشناسی کاری را انجام دهم؟! اگر من بدون کارشناسی هزينه‌ای را بر ملت تحميل کنم، اين منکر بالاتر از خوردن روزه ماه مبارک رمضان است. چون روزه ماه مبارک رمضان را می‌توان با کفاره و طلب بخشش بخشيد، اما اگر هزينه‌ای را به ملت تحميل کرد چه زمان می‌توان آن را جبران کرد؟ / اگر «جامعه هوشيار و بيدار نباشد» بايد منتظر «کنار گذاشتن ياران اصلی نظام اسلامی‌باشيم» / آيا باور کردنی است که در يک جامعه اسلامی‌ياران اصلی حرکت بزرگ اسلام مورد لعنت قرار بگيرند؟ / نبايد بگذاريم آن روزی فرا برسد که بگويند زمانی به تو فلان پست را می‌دهيم که فلان يار امام را لعن کنی، نبايد آن روزی برسد که عزيزترين ياران امام خمينی (ره) مورد لعن قرار بگيرند / تفاوت ما با قدرت‌های شرقی و غربی در اين مساله بود که آنها می‌گفتند «هدف وسيله را توجيه می‌کند» و ما می‌گوييم هدف بايد حق باشد و برای رسيدن به حکومت و مقام، نبايد حق را زير پا گذاشت، دروغ گفت و آمارهای دروغين به جامعه داد].

● به خودی خود جای خوشوقتی‌ست که صاحب يکی از «عالی‌ترين مناصب حکومتی»، به يک‌باره به «حاکميت ارزش‌های اخلاقی در جامعه» علاقه‌مند شده باشد و همه‌گان را به «هشياری و بيداری» فرابخواند؛ هر چند که: «فقط چند روزی از هشيارشدن و بيدارشدن خودش گذشته باشد»!

اما «عاشورايی‌شدن غيرمترقبه»ی جناب روحانی _تا بدانجا که از «جامعه‌ی اسلامی» می‌خواهد برای استقرار معروف‌ها و مبارزه با منکرها به‌پاخيزند_ انگيزه و دليلی دارد که از چرخيدن همچنانِ در، بر همان پاشنه‌ای حکايت دارد که در مرحله‌ای از آن (و تقريبآ در وانفسايش) از پيش هم پيدا بود که روزی به او و دوستانش هم خواهد رسيد.

در سخنان اخيرش؛ آقای روحانی از «جامعه‌ی اسلامی» توقع هشياری و بيداری دارد تا مبادا «ياران اصلی امام هم کنار گذاشته شوند». در حقيقت و آنچنان که از مضمون و مفاد گزاره‌های جناب روحانی پيداست:
نگرانی ايشان و دوستان‌شان، همچنان اين نيست که «مبادا حق "فرعی‌ترين" شهروند ايرانی زيرپا گذاشته و ناديده گرفته شود». بلکه ‌اين است که «مبادا "اصلی‌ترين" شهروندان ايرانی» (بخوانيد برخی درجه‌يک‌ها!) از حقوق خود محروم شوند!

رمز اين که امروز «آسياب طرد و حذف» در مسير قهری چرخيدن‌اش، به جناب روحانی و دوستانش نيز رسيده همين است که «انديشه‌ی خودی_غيرخودی کردن شهروندان» چنان در عمق جان و روح «اصلی‌ترين‌ها» پيچيده و آنها را در خود فرو برده بود و هنوز هم گويا برده است که در هيچ لحظه‌ای از چنان مسير ناروايی، به ياد «حقوق فرعی‌ترين‌ها» نبودند و ندانستند که:
«دايره‌ی قدرتی که از ملاک‌های اصيل دموکراتيک ناشی نشده باشد؛ تمايل به هر چه کوچک‌تر شدن دارد. تا بدان‌جا که در نهايت، مرکز بماند و مرکز».

وگرنه؛ اگر می‌دانستند (يا می‌خواستند که بدانند يا خود را به ندانستن نمی‌زدند و چشم بر‌ستم‌ها نمی‌بستند) اينک نيازی به «عاشورايی شدن ايشان» و «دعوت به عاشورايی شدن جامعه‌ی اسلامی» نبود!

● و البته رمز اين که چنين سخنانی به رغم تحريک‌کنندگی دور از انتظارش، کمترين بازخوردی در «جامعه‌ی اسلامی» نخواهد يافت؛ فقط اين نيست که «جامعه؛ از رطب‌خورده، منع رطب را نمی‌پذيرد» و به انگيزه‌ی چنين کسانی بی‌اعتماد است. بلکه‌ اين هم هست که: «تقريبا جامعه‌ای "به‌واقع اسلامی‌ و دينی" وجود خارجی ندارد که به دعوت ايشان پاسخ دهد»!

بلکه آنچه مشاهده می‌شود:
جامعه‌ای‌ست که ذيل بی‌اخلاقی برخی حاکمان و ذيل رفتارهای فرصت‌طلبانه‌ی شماری از آنان (که از بيشتر «وسائل غيراخلاقی» سود بردند تا يکايک رقبای خود را از صحنه خارج کنند) و نيز ذيل عوارض گوناگون و متنوع يک جامعه‌ی درحال گذار (که حاکمان حتی از مديريت چنان عوارضی هم ناتوان بودند و پيشنهادات‌ و راه‌حل‌های‌شان نيز نه فقط افاقه نکرد، بلکه وضع را به‌مراتب وخيم‌تر کرد) به انحطاط اخلاقی بی‌سابقه‌ای تن داده است که «دينی بودن» و «اخلاقی بودن»اش را با‌ترديد مواجه می‌کند.

آن‌قدر دلايل و شواهد در اين زمينه بسيارند که آدمی‌ درمی‌ماند که روی کدام‌يک انگشت بگذارد تا حاکمان را متوجه نتايج قهری شيوه‌های حکمرانی نادرست‌شان (و البته عاقبت‌اش) کند. روی «کيفيات و خصوصيات نسل دهه‌ی شصت» که «محصول و دستپخت مستقيم و بلافصل سيستم آموزشی نظام حاکم» است دست بگذارد يا «شمار دختران فراری از خانه» يا «کاهش نگران‌کننده‌ی سن فحشا» يا «رواج خانمان‌برانداز خطرناک‌ترين مخدرها در ميان جوان‌ترين اقشار ايرانی» يا «نرخ وحشت‌آور طلاق و خودکشی»؟! يا .....

● اما يک سانحه که در روزهای اخير و در مسير فيروزکوه به تهران رخ داده و وبسايت حکومتی جهان آن را مخابره کرده است؛ به خوبی گواه چنين ادعايی‌ست: يک اتوموبيل حمل پول، با يک اتوموبيل پرايد؛ در جاده‌ی سانحه‌خيز مزبور تصادف می‌کند. که همزمان و در نخستين دقايق حادثه، اتوبوسی با احتمالا ۳۶ مسافر سر می‌رسد.

جوانی که راننده‌ی پرايد بوده و فرمان ماشين وارد ريه‌اش شده بوده است، به محض تصادف و درحالی‌که واژگون بوده، با استفاده از تلفن‌همراه به برادرش زنگ می‌زند و خبر حادثه را به او می‌دهد و کمک می‌خواهد. اما وقتی می‌بيند که مسافرين اتوبوس از آن پياده شده‌اند به برادرش می‌گويد خوشبختانه مسافرين اتوبوسی سر رسيده اند و الان است که او (و ساير مصدومين، از جمله سرنشينان ماشين حمل پول) را نجات خواهند داد!

اما يکايک ۳۶ سرنشين اتوبوس (به علاوه راننده و کمک راننده‌ی آن) بدون کمترين توجهی به هيچ‌يک از مصدومين، و به محض مشاهده‌ی پول‌های بسته‌بندی شده‌ و چک‌پول‌هايی که در سطح جاده پراکنده شده‌اند و يا در اتوموبيل حمل پول قرار دارند_سرازپا نشناخته_ به جمع آوری پول‌ها پرداخته و در «رقابتی منصفانه و بر اساس شايستگی» (هر چه سريع‌العمل‌تر بيشتر!) پس از برداشت «۱۴۸ ميليون تومان پول و چک‌پول بی‌زبان» جمله‌گی سوار اتوبوس شده و محل حادثه را‌ترک می‌کنند!

گمان کنم در باره‌ی اين حادثه، هيچکدام از ما قادر نباشيم داوری درستی داشته باشيم. چون بهترين داوری و درست‌ترين ارزيابی از «اسلامی‌ و اخلاقی بودن جامعه» داوری همان راننده‌ی اتوموبيل پرايدی‌ست (بود!) که اگر «فقط يک نفر» از «۳۶مسافر و راننده و کمک راننده‌ی اتوبوس» به کمک‌اش می‌شتافت و او را از آن وضعيت مرگبار خلاص می‌کرد؛ امروز جنازه‌ای روی دوش خانواده‌اش نبود.

● حقيقتآ در کجای دنيا می‌توان شاهد «صحنه‌ای تا بدين حد شرم‌آور و سرافکنده‌ساز» بود؟! آن‌چنان که به گزارش جهان‌نيوز، بازپرس پرونده، آقای «فخرالدين جعفرزاده» را وادارد تا ضمن سرزنش چنان ايرانيانی، بپرسد که «ما داريم به کجا می‌رويم؟!».

اين پرسش من هم هست که:
«واقعآ ما داريم به کجا می‌رويم؟!» (يا در حقيقت: در کجا قرار داريم و به کدان ناکجاآباد رسيده‌ايم؟!) و «فرجام اين انحطاط اخلاقی» چيست يا کجاست که از ميان ۳۸ نفر شاهد چينين صحنه‌ی فجيعی که قلب هر انسان سنگدلی را هم به درد می‌آورد، هر ۳۸ نفر؛ شکار پول را به نجاتِ جانِ يک جوانِ هموطن خود ‌ترجيح می‌دهند؟!».

نظرسنجان و پژوهش‌گران؛ گاه موارد مطالعه‌ی خود را در «موقعيت‌های واقعی يا نزديک به‌واقعيت» قرار می‌دهند تا نتايج نظرسنجی‌شان دقيق‌تر و به واقعيت امر، نزديک‌تر باشد. اما چنين رويدادی و واقعيت‌های رخ داده در اطراف اين صحنه‌ی تصادف؛ ما را از هر گونه «شبيه‌سازی واقعيت» برای مطالعه‌ی «رفتارها و انتخاب‌های احتمالی انسان ايرانی» بی‌نياز می‌کند و يکی از واقعی‌ترين و تلخ‌ترين استنتاج‌های جامعه‌شناسانه را در دسترس‌مان قرار می‌دهد تا از «سطح واقعی کيفيت اخلاقی جامعه‌ی خود» اطلاعات دقيق‌تری به‌دست آوريم:

۱/ حادثه در «يکی از سردترين روزهای سال» رخ داده است (که شور کمک به ديگران را در هر انسانی، ‌با تقريبآ هر درجه از کيفيت اخلاقی، برمی‌انگيزد).

۲/ حادثه در «يکی از سانحه‌خيزترين جاده‌های کشور» رخ داده است (که امکان رخدادی مشابه، برای هريک از چنان مسافرانی را زياد می‌کند و قاعدتآ، می‌بايست سرنشينان اتوبوس را به همذات‌پنداری با مصدومين‌ ترغيب می‌کرد).

۳/ سانحه در «روزهای نخست ماه محرم» رخ داده است (که ميزان احساسات مذهبی ايرانيان در حداکثر و منتها درجه‌ی خود قرار دارد).

۴/ سانحه برای «چند مامور دولتی» و «يک شهروند غيردولتی» به طور همزمان رخ داده است (که فقط توضيح‌دهنده‌ی بی‌احساسی شاهدان، نسبت به فقط حاکمان، يا فقط به شهروندی چون خود نيست).

۵/ سانحه، نه در پيش چشم يک يا دو نفر؛ بلکه «در برابر ديده‌گان دستِ‌کم ۳۸ نفر» رخ داده است (که جامعه‌ی آماری به حد کفايت پرشماری را در اختيارمان قرار می‌دهد/ واقعآ اگر آن مسافران چندصد نفر می‌بودند، ممکن بود يک ‌نفر به کمک آسيب ديدگان بشتابد؟!).

۶/ هم مامورانِ دولت و هم شهروندِ جانباخته و هم ۳۸ سرنشين اتوبوس، به اغلب احتمال جملگی «ايرانی» بوده اند (که احتمالِ مهر و کين هموطن_بيگانه را به حداقل می‌رساند).

۷/ هم ماموران دولت و هم شهروند جانباخته و هم ۳۸ سرنشين اتوبوس، به اغلب احتمال جملگی «مسلمان» بوده اند (که احتمالِ تاثير نايکی بودن دين و مذهب طرفين در تصميم شاهدان را ساقط می‌کند).

۸/ حتی يک نفر از شاهدان و سرنشينان اتوبوس، به چنين رفتاری معترض نشده است (که بگوييم به هر دليل از کمک به مصدومان اجتناب کرده اما در عين حال، به چنان وضعی معترض بوده است)

۹/ حتی يک نفر از مسافران/سارقان، که پول‌ها را جمع آوری کرده، پس از سانحه دچار «عذاب وجدان» نشده و پول‌ها را بازنگردانده است. بلکه ماموران از طريق رديابی شماره سريال چک‌پول‌ها توانسته‌اند نخست يکی از سارقين را دستگير کرده و سپس سرنخ‌هايی برای دستگيری بقيه‌ی مجرمين را به‌دست آورند (تا بگوئيم هنوز کورسوئی از اميد باقی‌ست!)

مسافر/سارق دستگير شده‌ی موصوف، در اقرارهايش گفته است:
[وقتی صحنه‌ی تصادف را ديديم؛ اولش قصد کمک به سانحه‌ديدگان را داشتيم و به‌وضوح فريادهای کمک‌خواهی راننده‌ی جوان پرايد را می‌شنيديم. اما وقتی چک‌های مسافرتی درون خودروی حمل پول را ديديم، هر کدام از ما سعی کرديم پول بيشتری برداريم]!

● شش يا هفت سال پيش بود که بنا به مناسبتی، در دفتر مجله‌ام «يک هفتم» (هنگامی‌که هنوز در مشهد منتشر می‌شد) ميزبان يک گروه سه نفره از خبرنگاران تلويزيون «آرته» بودم.

سرگروه ‌اين تيم تلويزيونی، خانم فرانسوی جوانی بود به اسم «ميريام تونه‌لت‌تو» که بعد از گرفتن چند نما از دفتر مجله‌ام، خواست که برای گرفتن چند نمای ديگر، به خيابان و به ميان مردم برويم. اما همين‌که به خيابان آمديم، درست در پيش پای ما، دنباله‌ی شالِ بلندِ دخترکِ افغانِ فقيری که به‌شدت تن و لباس‌هايش آلوده بودند، در ميان سيم‌های دوچرخه‌ی پدرش گير کرد و باعث شد که هر دو، به‌سختی به‌زمين بخورند. طوری که پای دخترک نيز ميانِ زنجير چرخ کهنه‌ی پدرش گير کرده و به شدت زخمی‌شد و خون، با شدت زيادی از زير همان جوراب کثيف و خيس و بويناک‌اش بيرون زد.

شرمسار و خجل، اعتراف می‌کنم که:
در درجه‌ی اول به خاطر آنکه از نگريستن به زخم و درد ديگری عاجزم؛ در درجه‌ی دوم به خاطر آنکه پا و جوراب دخترک را بسيار خونين و کثيف يافتم؛ و در درجه‌ی سوم به خاطر آن که دخترک و پدرش را هموطن خود نيافتم؛ از صحنه روبرگرداندم و کمترين تلاشی برای کاستن از درد و رنج دخترک نکردم.

اما «ميريام» در کسری از ثانيه و گويی کمترين دليلی برای آن‌که از صحنه احتراز کند نمی‌ديد و حتی بسيار سريع‌تر از پدر دخترک (در حالی که تقريبا بی‌هرگونه توجه و دغدغه، دوربين و وسائل‌اش را به روی زمين پرت کرد) او را از زير چرخ بيرون کشيد.

بدون کمترين نگرانی از آلودگی و بويناکی دخترک و لباس‌ها و جوراب‌اش؛ آن را از پای دخترک بيرون آورد. از جيب کوله‌پشتی‌اش، يک قوطی محلول استريل بيرون آورد و در کمتر از يک‌دقيقه، پای دخترک را شستشو داد و بانداژ کرد. آنوقت دخترک را که به‌سختی می‌گريست و درد می‌کشيد، توی بغلش گرفت و به نوازش و بوسيدن‌اش مشغول شد. گويی که دختر خودش باشد!

آنوقت، دست کرد توی کوله‌پشتی‌اش و تکه شکلاتی بيرون آورد و در دهان دخترک گذاشت و هنوز از اين کار فارغ نشده بود که يک دوربين عکاسی يک‌بارمصرف هم بيرون آورد و به دخترک هديه داد که هنوز توی بغلش بود و می‌گريست. يک کلاه اشانتيون آرته را هم از کيف‌اش درآورد و گذاشت سر دخترک که شال‌اش هنوز لای زنجير چرخ پدرش بود و موهايش بيرون افتاده بود و «ميريام» می‌دانست که چنين وضعيتی در ايران، خطايی بزرگ تلقی می‌شود!

و تا درد دخترک تخفيف نيافت و گريه‌اش بند نيامد؛ چنان دخترک را مهربانانه و عاشقانه در آغوش‌اش فشرد که ما فقط با معشوق‌مان(همسرمان يا فرزندان‌مان) چنين می‌کنيم.

من «ايرانی» بودم و ميريام «فرانسوی». واقعه در «ايران من» رخ داده بود نه در «فرانسه‌ی ميريام». من «همزبان دخترک» بودم اما «ميريام نبود». من «هم نژاد دخترک» بودم اما «ميريام نبود». من «هم‌کيش و هم‌آئين دخترک» بودم اما «ميريام نبود»؛ با اين حال و دستِ‌کم در آن لحظه‌ی خاص: «ميريام» يک «انسان اخلاقی» بود و من نبودم!

● به راستی آقای حسن روحانی با کدام «جامعه‌ی اسلامی» سخن می‌گويد؟! و از کدام «جامعه‌ی اخلاقی» کمک می‌خواهد تا نسبت به «استقرار معروف» و «رفع منکر»؛ از خود حساسيت نشان دهد؟!
[مثلا با يک جامعه‌ی ۳۸ نفره از ايرانيان که (در سرمای استخوان‌سوز گردنه‌های برف‌گير فيروزکوه و در اوايل محرم حسينی) به جای نجاتِ جوانِ هموطن هم‌کيش مصدومی‌ که به‌سختی در حالِ جان‌دادن است؛ يکايک‌شان «تراول‌چک» را انتخاب می‌کنند نه «نجاتِ جوانِ مسلمانِ ايرانی» را؟!]

اگر نخواهيم حقيقت را همچنان در پرده نگاه داريم و خود را بفريبيم، بايد اذعان کنيم که:
«اخلاق عمومی ‌و اجتماعی» فضيلتی‌ست که ‌اينک، بسيار بسيار «رنگ‌باخته‌تر و ناياب‌تر و منحط‌تر» از آن روزی‌ست که «ميريام تونه‌لت‌تو»، دخترک فقير و آلوده‌ی افغانی را درست در برابر ساختمان «سازمان تبليغات اسلامی‌مشهد»، تنگ و مادرانه در بغل می‌فشرد و من تنها نظاره‌گرش بودم.

می نويسم «اخلاق عمومی و اجتماعی ايرانيان امروز» رنگباخته‌تر و ناياب‌تر از هر وقت ديگری‌ست چرا که اگر چنين نبود؛ نوبتِ «غيرخودی شدن» هرگز به جناب حسن روحانی و دوستان‌شان نمی‌رسيد تا همه‌گان را به ايستادگی دعوت کنند!

دايره‌ی قدرتی که از «معيارهای اصيل دموکراتيک» ناشی نشده باشد و تبعيت نکند (و درنتيجه‌ی «گردش نخبگان» دم‌به‌دم، نو و تازه نشود) هنوز اندکی جا و فرصت دارد تا از اين که هست؛ باز هم کوچکتر شود. البته «فقط اندکی» و در مقياس سياسی از زمان: «فقط چند دقيقه‌ی ديگر»!

جامعه‌ی ايرانی هرگز ربه دعوت آقای روحانی هرگز پاسخ نخواهد گفت و هرگز از شور نهفته در سخنان او منقلب نخواهد شد چون: هرگز از حاکمان‌اش نديد و نياموخت که «منافع جمع، بر منافع شخص مقدم است و حق فرعی‌ترين شهروندان، همان اندازه محترم است که حق اصلی‌ترين شان!».

بلکه هربار و در هر مقطع از به‌راه افتادنِ «آسياب طرد و حذف»؛ جامعه‌ی اسلامی ديد و دريافت که:

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

«برخی از خودی‌ها»، در حالی که در کمتر موضوعی با منفعتِ همگانی، کمترين تحرک و پايمردی از خود نشان ندادند. اما «چون نوبت حذف و طرد به خودشان رسيد»، در «خانه‌ی ملت» بست نشستند! يا يکباره به ياد «فرهنگ عاشورايی» افتادند!

● نمی‌دانم اين جمله از آن کيست. اما از هر کس که هست، توصيه ای مقتضی‌ست:
«در هوای بد؛ کنش سياسی راستين، همانا خوب نفس کشيدن است. نه هيچ چيز ديگر».

همچنان که اين جمله ی «مارکز» هم در اين‌جا و در اين لحظه‌ی خاص مصداق دارد که: «يکی از بی‌نظيرترين فضائل يک سياست‌مدار؛ توانايی تميز دادن اين است که يک رويداد، چگونه تا دورترين پيامدهايش تحول خواهد يافت».

آقای روحانی (و ايضآ اصلاح‌طلبان‌حکومتی) بايد بسيار پيش از اين‌ها، درمی‌يافتند که نهايتِ منطقی «خودی_غيرخودی کردن شهروندان» کجاست و دايره؛ چه زمانی آنها را هم از خود بيرون خواهد انداخت.

اکنون؛ کسی شنونده‌ی آنها نيست. تقريبآ همه، تماشاگرند. پس آنان نيز بنشينند. سکوت کنند و به «کِشته‌ی خويش بنگرند»!

Copyright: gooya.com 2016