شنبه 4 آبان 1387                                                                                                                                                                                                                صفحه اول | درباره ما | گویا


رفتيما، گذری بر تلويزيون فارسی بی بی سی، مسعود بهنود

مسعود بهنود
آن ها که مشغولند، چنان مشغولند که از بيرون به خود نمی نگرند. از بيرون هم که نگاه کنی اين جا يک دفتر کارست، و در آن مانند اندرون هر کدام از ساختمان های بلند مرکز همه شهر بزرگ جهان، عده ای در هم می لولند. اما برای کسی مانند من که دورست اما برای چند دقيقه ای به درون آمده منظره حکايتی ديگر دارد ... [ادامه مطلب]

خاتمی تر از خاتمی، پاسخ به محسن آرمين، محمد قوچانی، شهروند امروز

محمد قوچانی
اگر خاتمی قصد آن کند که بار ديگر نامزد رياست جمهوری شود اين حق ماست که از خاتمی بپرسيم و اين وظيفه خاتمی است که به اين پرسش ها جواب دهد که به خدا اگر خاتمی پاسخی ولو به اشاره می داد و بدهد آن را بر سر می نشانيم و اگر قصد اقناع کند جز به مروت عذر تقصير به حضور او نمی آوريم. اما دريغ از پاسخ گويی رئيس جمهور پاسخ گو و دريغ از گفت وگوی بنيان گذار گفت وگوی تمدن ها ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

حاج آقا گفت: بتمرگ...! ماجرای ممانعت از سفر روزنامه نگاران، فريبا پژوه، پس از باران


ممنوع الخروجمان کردند! همانطور که گفتم با هماهنگی... به يکی از همسفرهايمان هم در تماس تلفنی گفته بودند: "سفر بخير.مواظب بچه ها باشيد!"
همه چيز هماهنگ بود. از ب بسم الله تا نون پايان! با وزارت ارشاد و با بچه های بالاتر از وزارت ارشاد!
نامه خواستند؛ داديم. اسامی روزنامه نگاران مسافر را داديم. برنامه سفر هم همينطور! گفتند اينطور باشد گفتيم چشم يا آنطور نباشد باز هم چشم!
گفتند همه چيز مرتب است و ما شديم مسافر! ساعت ٧ صبح روز چهارشنبه ١۵ اکتبر(يک هفته پيش) پرواز داشتيم به دوبی! تا پس از اسکن چشم توسط اعراب بدوی سابق! مسافر ينگه دنيا شويم تا خود به چشم ببينيم اين ابرقدرت واقعی يا پوشالی را!
ساعت ۶.۴۵ است. همه چيز مرتب است. چمدان ها را هم تحويل داديم.از گيت خروجی رد شديم. مهر خروج هم در پاسپورت هايمان جا خوش کرد. هنوز جوهر مهر خروج خشک نشده بود که يکی از ماموران فرودگاه پاسپورت هايمان را در هوا از ما گرفت!
طبق معمول آنها مامور بودند و معذور! پرواز با ٣٠ دقيقه تاخير رفت. چمدان هايمان را هم پس دادند. مانديم در فرودگاه تا ساعت ٣.٣٠ بعد از ظهر تا شايد مشکل "سوءتفاهم "حل شود...اما نشد!



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


...
سکوت کرديم. چون هماهنگ بوديم. چون گفته بودند سفر بخير. چون اعتماد سازی کرده بوديم. چون شفاف عمل کرده بوديم...
اما شروع کردند به احضار تک تک بچه ها. با شماره "پرايويت نامبر"!
هميشه آقايان گفته اند که مسوول صيانت از شهروندان هستند اما...
القصه! چهارشنبه نوبت من بود. از آنچه گذشت و آنچه پرس و جو شد نبايد و نمی توانم بگويم... اما از حاشيه های شيرينش هم نمی توانم بگذرم.
قرار ما ساعت ٢ بود. وارد اتاق شدم. در را بستند تا آقايان تشريف بياورند و من هم راحت باشم.
روی ميزی که آنجا يک جمله خطاطی شده بود از امام با اين مضمون که: "هيچ رژيمی به اندازه اسلام به حقوق انسانی انسان ها و کرامت انسانی احترام نمی گذارد." و خواندن اين جمله يعنی "تطمئن القلوب".
مبل ها خيلی قديمی و ناراحت بودند اما ۴۵ دقيقه تاخير آقايان باعث شد که چشمانم کمی گرم شوند.
وقتی تشريف آوردند؛ از آنجايی که يک بانو معمولا هنگام ورود آقايان تمام قد بلند نمی شود نيم خيز شدم و سلام و عليکی کرديم.
به من گفتند چرا کارت شناسايی نياوردم و من هم عرض کردم کسی از من نخواست و به اين ترتيب سوالات شروع شد و من خودکار خواستم...
نمی دانم چرا حاج آقا از اينکه خودکار خواستم به يکباره برآشفتند و مرا "بی ادب "خطاب کردند. من فقط با صدای آرام از ايشان خواستم که صدايشان را پايين بياورند و به خاطر يک خودکار بيک ناقابل سر من داد نکشند که ايشان اينبار "بی شعورم" خواندند.
بی صدا و بدون گفتن جمله؛ تنها اتاق را به سمت راهرو ترک کردم که ايشان با يک "بتمرگ" بلند و قرا بدرقه ام کردند.
و بعد تهديد که حکم قضايی شما پيش من است و...
گفتم که با متانت و ادب برخورد کرده ام و از عزيزانی که مسوول صيانت از شهروندان هستند انتظار ادب و متانت دارم و نه بيشتر.

***

بيشتر نمی نويسم. آن روز تمام شد و اين روزها هم تمام می شوند و ما می مانيم و آنچه کرديم و بعد هم همسفر هميشگی مان خروارها خاک است و خاک...

***

من فقط می خواهم بگويم متاسفم. دردمندم.دلم برای ايرانم می سوزد.دلم برای ايرانم می تپد...هر چند حاج آقا مرا متهم کردند به اينکه به فکر کشورم نيستم...و من به يادشان آوردم که اتفاقا من بيش از کسانی به فکر کشورم هستم که وقتی سرباز چکمه پوش انگليسی به خاک کشورم تجاوز می کند با او عکس يادگاری می گيرند و می گويند "تنک يو"!

***

نمی خواهم مثل خيلی ها از سرمايه هايم برای رشد بادکنکی يا معروف شدن و اين چيزها استفاده کنم که نيازی به آن ندارم... اما حال پدرم اين روزها خوب نيست. پدرم ۶٨ ماه تمام در جبهه بود. بابا اين روزها رو به روی چشمانم ذره ذره آب می شود و من تنها تماشايش می کنم...
حاج آقا گفت ما به خاطر امثال پدر شما بايد از چی و چی صيانت کنيم... يادم رفت به حاج آقا بگويم بابای من سالهاست فراموش شده... قريب به ١٠ سال است... ديگر به درد نمی خورد. سرباز جنگ بوده اما حالا بهتر است فراموش شود...
حاج آقا (آقای دکتر) خيلی چيزهای ديگر گفت... مثلا گفت بتمرگ...

به نقل از وبلاگ فريبا پژوه: [پس از باران]


Copyright: gooya.com 2011

Served by C#1 Server #1 in 0.008 seconds