دوشنبه 13 آبان 1387   صفحه اول | درباره ما | گویا


ده سالگی گويا؛ گويا ده سال گذشته است؟ اميرفرشاد ابرهيمی

اميرفرشاد ابراهيمی
گويا به خاطر اين که در طی اين يک دهه ثابت کرده است نه تعلق به حزب و گروهی دارد و نه مدافع تفکری خاص است، همين بی طرفی گويا به اصلی ترين و مهم ترين رسالت يک رسانه از مهم ترين دلايل موفقيت گويا است ... [ادامه مطلب]

از "نافرمانی مدنی" تا "بدفرمانی مدنی"، بخش نخست، پژوهشی از عمار ملکی

عمار ملکی
نوشتاری که پيش رو داريد و در چند قسمت پياپی منتشر خواهد شد کاری تحقيقی - پژوهشی بر موضوع اعتراضات مدنی است که شامل بررسی انواع اعتراضات مدنی با نگاهی عميق به نافرمانی مدنی می باشد. اين نوشتار شامل مبحث نظريه پردازی درباره نوع اعتراض "بدفرمانی مدنی" است که با توجه به تجربه ايرانی و دقت در نوع اعتراض ايرانيان شرح و بسط داده شده است ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

بخش دوم نامه سرگشاده فاطمه سعيدی (مادر شايگان) در باره کتاب "چريک های فدائی خلق"

[بخش نخست نامه سرگشاده]

به شما مردم عزيز ايران بگويم که آتشی که از خيلی قبل در دل من افتاده بود، اکنون زبانه می کشيد. هنگامی که درکميته بودم و بازجوها به من فشار می آوردند که با آنها همکاری کنم تا بچه ها را پيدا کنند؛ در همان زمان که وعده فرستادن آنها "به بهترين مدارس" را به من می دادند ولی با جواب قاطع نه من مواجه می شدند، منوچهری، يکی از شکنجه گران جانی ساواک به من فحش می داد و می گفت: " بچه هاتو خودم می کشم. جسدهاشونو برات می آرم و به صورتت تف می اندازم." زخم اين سخن همينطور در دل من بود. حال می خواستم بروم جسد بچه هايم را ببينم و خودم به صورت همان منوچهری و هر ساواکی مزدور دم دستم، تف بياندازم.



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


اتهام ساواک مبنی بر اين که چريکها، ارژنگ و ناصر را کشتند، در آن زمان در همان محدوده ای که مطرح شد باقی ماند. ساواکی ها که به درجه تنفر مردم از خودشان آگاه بودند، جرأت نکردند چنين اتهامی را در روزنامه هايشان اعلام کنند. اما، آرزويشان آن بود که من با آنها کنار بيايم تا بتوانند چنين چيزی را از زبان من در جامعه پخش کنند. اين آرزو را در دل خود داشتند تا اين که در سال ۵۶ در شرايطی که جو یأس و سازشکاری به ميان زندانيان نفوذ نموده و گسترش می يافت، به اميد آن که در چنان فضائی تيرشان در مورد من هم به هدف خواهد خورد، صراحتاً خواست خود را با من مطرح نمودند. تا جائی که به خاطر دارم عيد سال ۵۶ بود که در مورد ملاقات زندانيان با خانواده هايشان اندکی از سختگيری معمولشان کاسته بودند و زندانيان سياسی راحت تر به ملاقات می رفتند. سروان روحی، رئيس زندان اوين از چند تن از هم بندی های من پرسيده بود: " سعيدی ملاقات نمی خواهد؟" آنها هم گفته بودند: " ملاقات حق همه زندانيان سياسی است. چرا نمی خواهد!" سروان روحی گفته بود: " پس به او بگوئيد بياد دفتر و ملاقات بگيرد." همبنديانم حرفها و سفارش رئيس زندان را به من گفتند و اصرار کردند که: " مادر! حالا که در مورد ملاقات سختگيری سابق را نمی کنند، تو هم برو و بگو که می خواهی ملاقات داشته باشی". من در تمام طول زندانم از بهمن سال ۱۳۵۲ که دستگير شده بودم تا آن زمان که سال ۱۳۵۶ بود، ملاقات نداشتم. در آن سال بازرسانی از طرف صليب سرخ برای بررسی وضع زندانيان سياسی، از زندان ها ديدار می کردند و ساواکی ها می خواستند که اگر احياناً آنها ما را ديدند، پيش آنها از نبود ملاقات شکايت نکنيم. با اصرار هم بنديانم به دفتر زندان رفتم. راستش دلم قرص نبود. پيش خود می گفتم نکند به خاطر اين تقاضا آنها بخواهند امتيازی از من بگيرند. حدسم درست بود. در دفتر زندان وقتی سروان روحی چشمش به من افتاد پرسيد: ملاقات می خواهی؟ گفتم اگر می خواهيد بدهيد و گرنه هيچ. او سعی کرد نرم صحبت کند و بالاخره حرف اصلی اش را مطرح کرد: " به تو ملاقات می دهيم ولی به شرط آنکه بيائی و بگوئی که بچه هايت را رفقايت کشته اند. اعلام کنی که چريکها بچه های منو کشتند." من در جواب در حالی که خشمگين و عصبانی بودم به آن افسر گفتم: " ملاقات نمی خواهم. مرا به بند برگردانيد." سروان از رو نرفت و گفت: " برو فکرهايت را بکن و هر وقت راضی شدی مرا خبر کن."

همانطور که می دانيم، هنوز مدت کوتاهی از آن زمان (عيد سال ۵۶) نگذشته بود که با خيزش يک پارچه مردم ايران، بساط حکومت شاه از جامعه ما برچيده شد. ولی متاسفانه انقلاب توده های ايران ملاخور شد و امپرياليستها توانستند خمينی را به جای شاه به مردم ما قالب کنند. از آن زمان تا به امروز سه دهه می گذرد و اکنون در شرايط جديدی شاهد آن هستيم که قصهِ قديمی ساواک که در آن زمان ساز شد، امروز توسط همپالگی های آنان، وقيحانه تر و رذيلانه تر از قبل با اضافه کردن شاخ و برگ مصنوعی جديدی، تکرار می شود. اين بار، عبارت ساواکی ها مبنی بر اين که ارژنگ و ناصر را "چريکها کشتند". آنها را "رفقايت کشتند"، از طرف نويسنده مزد بگير جمهوری اسلامی به حميد اشرف بچه ها را کشت، تبديل شده است. اين مزدور، اول جان باختن رفقا ارژنگ و ناصر را به گردن رفيق کبير حميد اشرف می اندازد و بعد با به رخ کشيدن چند صفحه بازجوئی از رفقائی که اسامی آنها را ذکر کرده- بدون اين که حتی به گوشه ای از شکنجه های وحشتناکی که بر آنها اعمال شده بپردازد و بگويد که مثلاً برای گرفتن اطلاعات از رفيق گرامی بهمن روحی آهنگران چگونه بارها او را به دم مرگ رسانده و دوباره زنده اش کردند و بالاخره او را در زير شکنجه شهيد ساختند- می پرسد که مگر بچه های ۱۳-۱۲ ساله چه اطلاعاتی بيشتر از آن رفقا داشتند که حميد اشرف آنها را کشت؟ بگذاريد در پاسخ، من از اين مزدور بپرسم که آن پسر کوچکی که همپالگی های ساواکی شما در سال ۱۳۵۳ به من نشانش دادند، چقدر اطلاعات داشت که آنها او را به زير شکنجه کشيده و آنهمه عذابش دادند؟ آيا اگر ارژنگ و ناصر هم زنده به دست آنها گرفتار می آمدند، همان شکنجه ها نه، مسلماً شکنجه هائی ده بار بدتر از آنچه به آن کودک معصوم دادند را بر آنها اعمال نمی کردند؟ چرا اين واقعيت را به خواننده کتابتان نمی گوئيد و اين موضوع را از چشم آنها پنهان می کنيد؟ برويد قبل از اين که رفتار "هولناکی" را به رفيق حميد اشرف نسبت دهيد، توجيهی برای اعمال جنايتکارانه همپالگی هايتان دست و پا کنيد. با اين ترفند ها شما نمی توانيد چهره انقلابيون را خدشه دار سازيد. من، به خصوص اين روزها خيلی دلم برای بچه هايم تنگ می شود و دلم هوای آنها را می کند. با اينحال، هنوز هم تصور دهشتناک افتادن بچه هايم بدست شکنجه گران ساواک مرا آزار می دهد. اين را هم می دانم که برای اطلاعاتی های جمهوری اسلامی شکنجه به چنان امری "طبيعی" تبديل شده که نه فقط وجود آن را در سياه چالهای خود از مردم پنهان نمی کنند بلکه آن را در کوچه ها وخيابانها هم به نمايش می گذارند- که حمله به زنان و خونين کردن سرو صورت آنان در روز روشن، ضرب و شتم جوانان و آفتابه انداختن به گردن آنها، نمونه ای از شکنجه های خيابانی شان می باشد.

خلقهای مبارز ايران!
ما امروز در دنيائی به سر می بريم که مملو از فقر و گرسنگی و فساد و جنگ و خونريزی است. اين جهان سرمايه داری است که هر روز زندگی خانواده های کارگر و زحمتکش در مقياس ميليونی را در زير چرخ های استثمار و ظلم و ستم خود له و لورده می کند و آنها را به خاک و خون می کشد. چنين دنيای وحشتناک و پر رنج و عذاب برای ستمديدگان بايد و می تواند تغيير يافته و دگرگون شود. اما برای اين کار، متأسفانه و با هزار درد و افسوس، راهی خونين و پر سنگلاخ و صعب و دشوار در پيش است که مطمئناً توده های استثمارشده، مصيبت کشيده و رنجديده که صدای خرد شدن استخوان هايشان در زير چرح دنده های ماشين استثمار و سرکوب اين جهان سرمايه داری هر روز شنيده می شود، با عزمی قاطع آن را خواهند پيمود. من قدم در چنين راهی گذاشتم و امروز با همه رنج و عذاب هائی که در اين مسير کشيده و عزيزان و عزيزترين هايم را از دست داده ام، باز با سری افراشته می گويم راه زندگی و مبارزه ای که من پيمودم، راهی درست و در خدمت رشد و اعتلای مبارزات مردم ايران در راه رسيدن به آزادی و سعادت بود. اين را هم با افتخار هميشه گفته و می گويم که فرزندان کوچک من خدمت بزرگی به رشد جنبش نوين کمونيستی در ايران نمودند. اما اين را هم با شما در ميان بگذارم و پنهان نکنم که از همان زمان که در زندان بودم در مورد کودکانم غمی بزرگ و فکر آزار دهنده ای با من بود و آن اين که آنها به خاطر کم سن و سالی شان، راهشان را در زندگی، خودشان انتخاب نکردند بلکه در سير رويدادها، خود به خود در آن مسير قرار گرفتند. اين فکر مرا بسيار آزار داده ولی امروز وقتی به فجايعی که در ايران برای کودکان رها شده در خيابانها اتفاق افتاده و می افتد، فکر می کنم، وقتی از قربانی شدن دختران معصوم کم سن و سال در بازارهای عيش و عشرت و در تجارت سکس مطلع می شوم، وقتی جسدهای خفه شده کودکان يک خانواده کارگری را به نظر می آورم که پدرشان ناتوان از تأمين يک لقمه نان برای آنان، از فرط استيصال اول آن کودکان را کشته و بعد خودش را دار ميزند، و خيلی خيلی فجايع ديگر که هر روز در جلوی چشم همه مان اتفاق می افتد، آنگاه می پرسم که آيا اين کودکان هم راه زندگيشان را خودشان انتخاب کرده بودند و می کنند؟ آيا اساساً برای خانواده های کارگر و زحمتکش با کودکان رنجديده شان هيچوقت امکان انتخابی برای زيستن در يک شرايط حداقل انسانی وجود دارد؟ با بياد آوردن همه اينها، می بينم که اتفاقاً بچه های من حداقل اين شانس را داشتند که در طول زندگی کوتاهشان، در محيطی سالم که سرشار از عشق و محبت نسبت به آنان بود، زندگی کردند. آنها در آغوش گرم صديق ترين و آگاه ترين کمونيستهای انقلابی ايران که هريک برای آنها نقش پدر، مادر، خواهر، برادر و معلم را داشتند، بزرگ می شدند. در آغوش علی اکبر جعفری ها، خشايار سنجری ها، صبا بيژن زاده ها ،اعظم روحی آهنگران ها و بالاخره چه سعادتی! آنها در دامان پر مهر و محبت مادری چون مادر غروی پناه داشتند.

همه آنچه تا اينجا گفتم واقعياتی بوده و هستند که هيچ کس و هيچ کتابی، از جمله کتاب اخير دشمن نمی تواند آنها را وارونه کرده و به نام تاريخ نگاری به خورد مردم بدهد. اميدوارم مردم ايران در بستر مبارزات خود با سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی و از بين بردن همه دشمنانشان، جامعه ای آزاد و سعادتمندی را بر پا کنند که چريکهای فدائی خلق و همه انقلابيون و مبارزين صديق توده ها برای برپائی آن مبارزه کرده، به خاطر آن رنج کشيده وحتی از ريختن خون خود نيز دريغ نکردند.

فاطمه سعيدی (مادر شايگان)
۱۱ آبان ۱۳۸۷ - ۱ نوامبر ۲۰۰۸

[بازگشت به بخش نخست نامه]


Copyright: gooya.com 2009

Served by C#1 Server #1 in 0.008 seconds