Saturday, Apr 5, 2025

صفحه نخست » باید که یاد گیرم هنر نگریستن در آئینه را در پیرانه سری، ابوالفضل محققی

Abolfasl_Mohagheghi_4.jpgمقابل یک آئینه قدی که به دیواراطاقم آویزان است می اسیتم وبه دقت بر چهره خود نگاه می کنم. چهره ای که گذر زمان جای پای بسیار سنگین خود را بر آن نهاده است. به دست هایم می نگرم بر لرزش خفیفشان. به خستگی که از درونم برمیخیزد و در ظاهرم نمود می یابد.

یبادم می آورد که خود راآنچنان که هستم دریابم .دریابم که هفتاد سالی بر من رفته ومن ناگزیر از پذیرفتن این دیگر گونی طبیعی هستم .

از خود سوال می کنم آیا روحم نیز هم پای جسمم سستی گرفته ؟در گذر زمان توان از کف داده بگنجی خزیده وتن به روزگار پیری وحرکت بطی تن سپرده است؟

کودکی که پیوسته در من است با شیطنت کله بر قلبم می زند. شکلکی در می آورد که خند بر لبانم می نشاند . نه! نه !هنوز پیر نشده ای .هنوز توان این داری که از اعماق دل بخندی وزندگی را همان گونه در آغوش بفشاری که تن های عاشق می فشارند .

به عمق چشمانم خیره می گردم.به این اقیانوس عمیق که هنوزقادر به عبور دادن دنیای جادوئی رنگها از منشورچشمانم هستند.چشمانی که در این پیرانه سری واقعیت را چنان منعکس می کند که شایسته هفتاد سالگی من است .چشمانی که هنوز قادرند نشانه های زندگی را بیند ودر همآهنگی با حیات پیرامون آنها را منعکس کنند . اندوه را ،شادی را، عشق را وامید را .هیچ منشوری در جهان نمی تواند اشتیاق نهفه در چشم یک انسان عاشق را منعکس کند.اگر این چنین انعکاسی نبود زندگی چه میزان سخت ، تاریک وغیر قابل تحمل می گردید.

این آئینه می تواند بسیارخواسته های دل را منعکس کند .اما هرگز قادر به انعکاس آن شوری نیست که در درونم جاری است. شورآن حس های غریبی که من را توان می بخشند تا زندگی کنم، با غم های آن در آویزم ،بر لحظات سخت آن طاقت آورم و از لحظات شادی بخش آن نیرو گیرم.

منعکس کند آن حسی های غریبی که تا واپسین دم حیات با آدمی است. حسی عجین شده با زیبائی همراه با بارقه هائی از امید ، که زندگی را پیش می کشدو تا جائی که در توانش باشد مرگ را پس می راند!امری که تنها به لطف درک زمان حال واز کف ندادنش امکان پذیر است. زمان حالی که درفاصله بین گذشته و آینده در جریان است.

لیوانی لبا لب از چای سبز را بر دست می گیرم ، پنجره را می گشایم ، نسیم آرامی در حال وزیدن است. صدای مرغان دریائی را از دور دست می شنوم، باغچه کوچک غرق در گل های زرد وسفید نرگس گردیده است. آفتاب بهاری، با خجالت خود را برتن درختانی که پوست سخت شده خزانی وزمستانی خود را می تکانند ،خمیازه می کشندمی ساید. با عشوه گری یک ساقی سیمین ساق شروع بگشودن سفره نگارین درختان با هزاران شکوفه میکند. عشق بازی غریبی همراه با عطرحاصل ازشکوفه های بهاری .

به صداو جمال آفتاب که نخستین بارقه زرینش را از لابلای شکوفه های درخت گیلاس عبور می دهدودرگوش درختان می خواند. " من آفتابم یخ های زمستانی را آب کردم تا آب حیات در آوند هایتان جاری شود. گرمتان خواهم کرد ! یاریتان خواهم داد، تا شکوفه هایتان به گل بنشیند و گل هایتان میوه ای گردد شیرین، در کام انسانها! در کام تمامی جان داران.عشق خواهم داد و عشق خواهم گرفت. زنبوران گرم شده از تنم را بسراغتان خواهم فرستاد تا لب برلب غنچه هایتان بگذارند ،شهدتان را بمکند و من زمانی که برصخره ها می تابم از شهد عسل شده شما خواهم نوشید."

زندگی سرشار از مکاشفه است .مکاشفه ای که در توان روح آدمی است .می توان در سکوت وتنهائی بنشینی و تا بطن درد مطلق ناشی از پیری بروی. جستحو کنی معنای مرگ و زندگی رادر هزار توی درون خود.

نظر کنی برنقش خویش در چرخه حیات ،حضورشادمانه خود در لحظه لحظه آن بسان کودکی که نخستین کارنامه قبولی خود برای والدین میبرد.

کارنامه ای که حضور تو ، رابطه تو با پدیده های پیرامون ، رابطه تو با انسان وهر چیزی که به امری انسانی مربوط می شود را نشان می دهد.نشان می دهد تعهد وجوابگوئی را تو نسبت بنقشی که در جامعه بر عهده گرفته ای با چنین نگاهی به آئینه زندگیت معنا می بخشی.

معنائی اجتماعی ! فارغ از سن و سال ، جوانی و پیری . با چشم سوم که تجربه پیرانه سری بر تو داده است بجهان وپیرامون خود نظرکنی به درون دالان های پر رمز وراز حیات نفوذ نمائی بر زندگی با تمام سختی ،درد ،رنج آن بنگری و زیبائی زندگی رادر وحدت ویگانگی هر جز جز عناصر حیات با یک دیگر در یابی.شادی را از درون رنج هابیرون بکشی وبه حیات اجتماعی پیشکش نمائی .

بدون این چشمان روشن بین ،بدون این راه پیمائی عاشقانه بر بستر تجربه ،زندگی در پیرانه سری چه میزان سخت وتاریک میبود.

بدون افسانه پرومته زندگی چه میزان تاریک ،تلخ و بی مفهوم می گردید!

آمبولانسی آژیرکشان عبور می کند .شاید ،پیر مردی آخرین جدال خود را با مرگ به پیش می برد ! شاید زنی، در حال بدنیا آوردن کودکی است ! در هر دو صورت جهان دارد متولد می شود.

مگر نه که مرگ با زندگی زاده می شود و توامان زندگیست ؟

مگر نه که هر گاه نگاهی عاشقانه فرقی نمی کند بررخساری زیبا چه دختری زیبا باشد! یا سالخورده زنی! گره می خورد وسرخی کم رنگ ناشی از شور زنانه گی در گونه هایشان می دواند جهان معنا می یابد و قابل ستایش می گردد ؟

باید روی چهره ام کار کنم و بی هراس از پیری هنرعاشقانه نگریستن در آئینه را فرا گیرم .تاستایش گر زندگی باشم .

ابوالفضل محققی



Copyright© 1998 - 2025 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie Policy