در ریشهیابیِ چرایی و آسیبشناسیِ سرنوشتِ امروز ایران و ایرانیان، ما مرم اکثرا از نقشِ خود چشمپوشی میکنیم.
موضوع دیرینه و دردناکِ پویاییِ ساختارها و سازوکارهای استبداد و دیکتاتوری در جوامعی چون ایران، متأسفانه برای ما ایرانیان بسیاز آشنا است. این ساختارِ مسلط در رژیمهای گذشته و کنونی ادامه یافته است. بعد از کودتای خرداد ۱۳۶۰، ساختار ولایت (ولایت پهلوی) حفظ شد، ولی فقط شکل آن به ولایت فقیه تغییر کرده.
برخی برای تحملِ دردِ این فاجعه، به نقشی که خودِ ما مردم داشتهایم، توجه نمیکنند و یا ناخودآگاه آن را فراموش میکنند. آنها برای یافتن «مقصر» دورِ دنیا راه افتادهاند، از نقش انگیس، و کارتر، و گوادلوپ، و... میگویند، ولی هیچ به نقش من، نقش تو، نقش ما مردم نمیاندیشند! نقشی که اگر بررسی و ریشهیابی و شناسایی و تحلیل نکنیم، نمیتوانیم از به بیراهه رفتن روند انقلاب، به ضدِ انقلاب در آینده، پیشگیری نماییم. که این خود منقلب شدن میطلبد! منقلب شدن، پیشنیازی است برای انقلاب، برای مشارکت در ساختن سرنوشتهای خوب و خوبتر!
وقتی تجاوزی به حقی صورت میگیرد، در ظاهر تنها دو طرفِ درگیر به نظر میآیند: تجاوز کننده و تجاوز شوند. با این حال، در این ماجرا همواره یک شخص سوم یا گروه سومی نیز موجود است که خارج از دو نفر اصلی قرار میگیرند؛ آنها نظارهگران هستند، «قشر خاکستری». نقش این افراد دیگر (نظارهگران) در این میان بسیار حیاتی و مهم است، چرا که استمرار یا قطع شدن روند تجاوز به حق و حقوق به میزان نفی و اعتراض، و یا سکوت و پذیرش آنها بستگی دارد. واقعبین باشیم! در صورت انفعال و ادامهٌ این سکوت، «آخوندها» دویست-سیصد سال دیگر هم نخواهند رفت! ما مردم که ساکتیم و سامتیم و داریم تحمل میکنیم، اینها کجا بروند از اینجا بهتر!؟
سلطهسالاری، یک تجربه آشنا برای ما و سایر مردم منطقه و حتی در سراسر دنیاست. به تجربه دیدهایم که سلطهگران داخلی، بدون استثنا، همیشه و به شکل آشکار و نهان مرتبط و وابسته به سلطهگران خارجی بوده و هستند تا بتوانند به سلطهگری و پویایی نظام سلطهسالاری ادامه دهند. این وابستگی در تاریخ ما نمودهای متفاوتی داشته است، و هم به شکل سازش و سرسپردگی، و هم به شکل ظاهریِ تخاصم و ستیز بوده است. محمدرضا پهلوی در پاسخ به رسانهگر امریکایی، اعتراف صریحی کرد و خود را «آدم شما» و «مأمور شما» و«محافظ منافع شما» خواند!
youtube.com/watch?v=1VapJNYWAQw
رژیم فعلی هم، با بحرانسازی و بحرانپردازیهایی چون گروگانگیری، طولانی کردن جنگ عراق با عدم پذیرش تقاضاهای صدام برای صلح و پایان جنگ، و غنیسازی اورانیم، و... سرنوشت ایران و ایرانیان را وابسته به قدرتهای اجنبی کرده است
سلطهگران، سلطهگری خود را بر مردمی اعمال میکنند که خود، «سلطهبری» را پذیرا هستند. دلیل این پذیرایی هیچ چیزی نیست بهغیر از شکست آنها در جنگ روانی که قدرتها علیه ما مردم بهراه انداختهاند. در نتیجهٌ این شکست، در ما مردم «تولیدِ رضایت» میشود! ما مردم با «رضایت»، سلطهبری را، با توجیه کردنهای رنگارنگ، میپذیریم و در واقع پذیرا و متحمل سلطهگریِ سلطهگران میشویم.
این تحمل و پذیرش، ریشه در یک باور عمیقاً مشکلساز دارد: سلطهبران نمیتوانند به اصالت قدرت، و زور، و سلطه باور نداشته باشند و در عین حال با «رضایت» مورد سلطهگری واقع شوند.این پندار درواقع، قدرت و زور و خشونت و سلطه را، نه یک امر عَرَضی و حاصلِ روابط قوا، بلکه آنرا به درجات متفاوت، یک امر اصیل و ذاتی میداند.
وقتی ما قدرت، و زور، و سلطه، و خشونت را اصیل و داتی بپنداریم، خود را در انجامِ هر گونه عمل و کنش و فعالیتی، علیل و ذلیل میبینیم! شرایطی مطلوب برای سلطهگران! برای چپاول منابع طبیعی ما، برای گماردن وابستگان برای حاکمیتِ غصبی به میهن ما، برای خفقان و سرکوب ما، برای فراری دادن مغزها و نخبگان ما، برای توهین و تحقیر ما هم در میهن خود و هم در مهاجرت!
تداوم سلطهگری بدون پذیرش سلطهبری توسط ما مردم، غیرممکن است! البته توجیهات لازم برای این پذیرش، با جنگ روانی به ما تلقین و القا میگردد، و خودمان هم باورمان میشود! و خودمان هم مبدل به ابزاری برای ترویج و انتشار آن باورها میشویم.
در نتیجه، در این وضعیت، فرافکنی تقصیر را کاملا به گردن قدرتهای خارجی نظیر آمریکا، انگلیس، اروپا، چین، روسیه، گوادلوپ، کارتر، و... میاندازیم، بدون اینکه حتی سوال را مطرح کنیم: آیا من، آیا ما مردم هم در این وضعیت نقشی داشتهایم؟ آن نقش چه بوده؟ چگونه این عامل مهم در سرنوشت امروزم را شناسایی و برطرف کنم؟ بدون تردید قدرتهای فوق و عواملی به غیر از ما مردم هم در وضعیت امروز ما نقش داشتهاند، اما آن تقصیر به اندازهای نیست که ما سلطهبران مقصریم.
با براهاندازی جنگ روانی در متعدد جبهههای متفاوت، تلاش فراوان سلطهسالاران، بر این بوده است که:
۱- از یک سو عامل اصلی در براندازی رژیم شاهنشاهی را، نه خود ما مردم، بلکه انواع توطئهها و اقسام توطئهگران به ما بباورانند! و
۲- به واژهٌ «انقلاب» جامهای کریه و زشت بپوشانند!
جهت عملی کردن این هر دو راهکار، ما مردم باید سلطهپذیر و سلطهبر شویم!برای درک ملموس این پذیرش سلطهبری، میتوان به این تمثیل رجوع کرد: یک نوزاد یا شیرخوار، تقریباً هیچ نقشی در زندگی خود ندارد؛ او مجبور است بپذیرد که چه زمانی به او غذا داده شود یا چه زمانی جابهجا شود. اما هرچه فرد رشد میکند، نقشآفرینی او در تدبیر امور زندگیاش بیشتر میشود. تصور کنید یک جوان ۱۷ یا ۱۸ ساله هم علیرغم توانایی کانل، همچنان بخواهد مانند یک نوزاد، روزها در یک جا بخوابد، منتظر باشد تا غذا در دهانش گذاشته شود و دیگران امور بهداشتی و جابهجایی او را انجام دهند! این تصویر مضحک در سطح یک فرد، تبدیل به فاجعهای غمناک در سطح یک جامعه میشود. اگر تصور یک جوان منفعل فاجعهای غمناک است، که هست، تصور جوانان منفعل و یک جامعهٌ بیحرکت را چه باید نامید!؟ جامعهای که در ساختن سرنوشت خود مشارکت نمیکند، مانند آن جوان بیاراده و ناتوان در حد یک نوزاد، انفعال و بیعملی را به جایی میرساند که تجاوز به حقوق را تحمل میکند، و صدای اعتراضش درنمیآید. در واقع به دلیل باور به ذاتی بودن خشونت و زور، و پذیرش اصیل بودن قدرت، بر آستان سلطهگران سر تسلیم فرود آورده است، و در خود توانایی هیچ حرکتی را نمیبیند، چه برسد به انقلاب برای رهایی از وضعیت فاجعهباری که داریم. اگر جامعهای باور داشته باشد که قدرت اصیل است، این باور، مانع از ایفای نقش فعال و خودانگیخته در تعیین سرنوشت میشود.
❊
تحولات اجتماعی و سیاسی دهههای اخیر ایران، نشاندهنده فراز و نشیبهایی در میزان باور جامعه به اصالت قدرت، و در نتیجه سلطهپذیری و سلطهبری بوده است.
در سال ۱۳۸۸، باور به اصالت قدرت، و ناباوری به خود و حقوقِ حقهٌ خود، باعث شد که جامعه، یا حداقل بخشهایی از مردم، فکر کنند که «...از ما که کاری ساخته نیست!... ما که نمیتوانیم کاری بکنیم!». این تفکر، باعث شد تا به جای اتکا به خود، تلاش برای اصلاح درونی رژیم از طریق ورود به ساختار (یعنی تکرار همان اشتباه که در سال ۱۳۷۶ با انتخاب آقای خاتمی صورت گرفت!)، دنبال شود. در نتیجه، حتی بهجای شعارِ حقوقیِ «حق من کو»، شعار و مطالبهٌ جنبش نیز به «رأی من کو» تقلیل یافت! این باور به اصالت قدرت، به مقامات اجازه داد تا با توحشِ بیشتری به سرکوب و تجاوز حقوق بپردازند. این پیام مردم مبنی بر باور به اصالت قدرت، به قدرت (به رژیم) این پیام را داد که ما احقاقِ حقِ اعمالِ حاکمیتِ ملی خود را نمیخواهیم! تو بمان! ولی در «انتخابات» مهندسی نکن، و رای من را از صندوق بیرون بیاور! در نتیجه دستور رژیم هم به قوای سرکوب این بود: ...مردم به من (به رژیم) میگویند تو بمان! پس توی مامور ضد شورش، و توی بسیجی بزن و بگیر و ببر و بکش! تو ماموری برای «حفظ نظام» که در واقع خواسته همین مردم بنا بر شعارشان است!
در سال ۱۴۰۱ جنبش خودجوش به اعتراض قتل مهسا امینی، خوب شروع شد و خوب پیش میرفت، تا موقعی که به مردم باورانده شد که برای تغییر وصعیت فاجعهبار امروز، از خودِ ما کاری ساخته نیست، و باید از قدرتها کمک و پشتیبانی بگیریم!
بلافاصله پس از قتل مهسا امینی، نسل جوان («دهه هشتادیها») از خود رشد کیفی و کمی چشمگیری نشان دادند و توسری خوردن و پذیرش سلطه را قبول نکردند. در ابتدا، این جنبش به صورت خودجوش و خودانگیخته تجمعات را شروع کرد، و اعتراضات را پرتعدادتر کرد، تا جایی که کنترل از دست سرکوبگران خارج شد. با این حال، متأسفانه، یک حداقل لازم از جامعه ایرانی مجدداً با باور به اصالت قدرت، به وابستگان به قدرت روی آورد. این گروه، با عدم اعتماد به نفس فردی و عدم اعتماد به نفس ملی، و عدم اعتقاد به حقوق ذاتی انسان، خود به حقِ استقلالِ خویش تجاوز کردند، و با رفتن به زیر بیرق پهلوی و شرکا (وابستگان به قدرتهای خارجی) اجازه دادند آنها ظرف چند ماه ما مردم را زمینگیر کنند، و جنبش از از جوشش بیاندازند. جنگ روانی با«توئیتگیت» (بازیِ کودکانهٌ بیمزهٌ توئیت زدن هممتن و همزمانِ پهلوی و شرکا، دقایقی بعد از نیمهشب ۳۱ دسامبر ۲۰۲۲ برابر با ۱۰ دی ۱۴۰۱ یعنی سالِ نوی میلادی!) شروع شد. سپس با ادامهٌ انفعالِ ما مردم، رسواییهایی نظیر «وکالتگیت» (در دیماه ۱۴۰۱ - ژانویه ۲۰۲۳) و «منشورِ مهسا گیت» (اسفند ۱۴۰۱ - مارچ ۲۰۲۳ میلادی) را در پی داشت.
«پنجاه و هفتیها» به خود باور داشتند! برای راه حل، از طریق قدرتهای داخلی (اصلاحات رژیم ولایت پهلوی توسط شاپور بختیار)، و یا از طریق قدرتهای خارحی (نه شرقی، نه غربی)، و یا از طریق مبارزات قهرآمیز (مجاهدین و چریکها و پیشمرگهها و...) عمل نکردند! بنبستِ سرنوشت را نپذیرفتند! جبر را نپذیرفتند، جبر زندگی زیر یوغ ولایت پهلوی را نپذیرفتند، ثابت کردند که مجبور نیستند، بلکه مختارند!
«...گفت توبه کردم من از جبر ای عیار-- اختیار است، اختیار است، اختیار!...»
بعد از تجربهٌ جنبش ۱۴۰۱، دههٌ هشتادیها هم به خود باور دارند! بنبستِ سرنوشت را نمیپذیرند! سرنوشتِ بنبست را نمیپذیرند! جبر را نمیپذیرند، جبر «زندگی» زیر یوغ ولایت فقیه را نمیپذیرند؛ از جمله با ناموضوع کردن قانون حجاب اجباری، ثابت کردند که مجبور نیستند، بلکه مختارند! زیرا که منقلب شدهاند، زیرا که با شعار: «بِهِش نگید اعتراض، اسمش شده انقلاب» منقلب شدن خود را اعلام کردند!
اگر این خودِ ما مردم بودیم که با خشونتزدایی و حقوقمداری در انقلاب ۱۳۵۷ پیروز شدیم، که بودیم و شدیم، نمیتوانیم اکنون جنبشهای به هم پیوستهٌ تاریخ معاصر ایران را، و این آخری یعنی جنبش «زن، زندگی، آزادی» سال ۱۴۰۱ را با حقوقیتر کردن شعار آن برای سال ۱۴۰۴ به «زن، زندگی، استقلال، آزادی» را پایان یافته و تعطیلشده فرض کنیم.
برای رهایی از وضعیت فعلی، تمرکز فعالیتها باید بر گِرد محور حقوق باشد، و در درجه اول بر خودانگیختگی، یعنی حق استقلال و آزادی!
«در دنیا هیچ بنبستی نیست، یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت!»
این مفهوم، گفتاوردی است که گویندهٌ آن را نیافتم. ولی گویندهٌ مفهوم ذیل را میشناسیم:
چرخ ار نگردد گرد دل، از بیخ و اصلش برکنم--گردون اگر دونی کند، گردون گردان بشکنم
گر پاسبان گوید گوید که هی، بر وی بریزم جام می--دربان اگر دستم کشد، من دست دربان بشکنم
آن گویندهٌ و این سرایندهٌ، اعتماد بهنفس داشتند، اعتماد بهنفس!
ما «پنجاه و هفتیها» با احقاق حق استقلال و آزادی، و با تلاش برای احقاقِ حقِ آگاهی (آگاهییابی، و آگاهیرسانی) توانستیم با اعتماد به نفس فردی، و با اعتماد به نفس ملی، رژیم ۲۵۰۰ سالهّ شاهنشاهی را براندازیم. ما «پنجاه و هفتیها» با باور به خود و با باور به شما دههُ نودیها و هشتادیها و هفتادیها و... و سایر ایرانیان، میدانیم که خودمان میتوانیم منقلب شویم، انقلاب کنیم و خود برای خویش، سرنوشتهای خوب و خوبتری بسازیم. با اعتماد به خود، اعتماد به انسان! اعتماد به انسانیتِ انسانها!
اعتماد بهنفس فردی.
اعتماد بهنفس جمعی.
اعتماد بهنفس ملی.
علی صدارت

















