آقا! چند دقیقه به فرمایشات ما گوش بدهید!
دور از جناب، دور از جناب، بیادبی میشود؛ ما که کاهگل لگد نمیکنیم! داریم حرف حسابی میزنیم. پس سراپا گوش بشوید!
ما معتقدیم آقای آمریکا دو سه روز دیگر به ایران حملهٔ نظامی میکند!
حتی روز و ساعتش را هم میدانیم!
حتی میدانیم کجاها را خواهد زد!
میدانیم از چه اسلحهای استفاده خواهد کرد!
ما پارهای چیزها میدانیم که شماها نمیدانید! یک عالمه راپورتچی داریم که مدام برایمان خبر میآورند و همهٔ اسرار مگو را از جاپون گرفته تا پتلپورت به عرض ما میرسانند.
حتی میدانیم بهجای چهارتا آدم ضایع بیکلاس داف زاقارت ترکمون جوات شکلات!
(مثل نرگس محمدی و نسرین ستوده و سپیده قلیان و محمد نوریزاد و تاجزاده و مسیح و حامد و توماج)
قرار است یک ولیفقیه سبیلو ـ شاید هم غیرسبیلو ـ بلکه هم یکی از آن جعفرقلیها، نوادهٔ بیگلرآقاهای قزاق را بر تخت شاهی بنشانند! بسته به این است مظنهٔ کدامیک بالاتر است. (خوشبختانه از تاواریشها و رفقا! آدمی که سرش به تنش بیارزد باقی نمانده است. خدا را هزار مرتبه شکر)
میپرسید از کجا میدانم؟ به شما چه؟ شما مگر کدخدا رستم هستی؟ ترا چه افتاده خودت را داخل کارهای محرمانهٔ دولتی میکنی؟
مگر حافظ نخواندهای که میفرماید:
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت: راز پوشیدن؟
ما هم به پیروی از اوامر آقامان حافظ، فعلاً رازپوشی میکنیم تا ببینیم فردا چه زاید سحر!
یک آقای دانشمندی که لولهنگش هم خیلی آب برمیداشت میگفت: در روسیه از زمان پطر کبیر تا امروز هیچکس به مرگ طبیعی نمرده است! در ایران هم همچنین! از زمان کورش کبیر تا زمان آسیدعلیآقای صغیر هیچکس سر سالم به گور نبرده است!
او میگفت:
«شما وقتی میمیرید خودتان نمیفهمید که مردهاید، تحملش فقط برای دیگران سخت است؛ بیشعور بودن هم دقیقاً همینطوری است.»
خدا کند حرفهای این دانشمند محترم به کسی برنخورد و شعار مرگ بر ساعت و مرگ بر آفتابه و مرگ بر ملا نصرالدین سر ندهند!
میگویند: روزی سگی داشت تو چمن علف میخورد؛ سگ دیگری از کنار چمن گذشت؛ چون این منظره را دید ایستاد (آخر ندیده بود سگ علف بخورد).
ایستاد و با تعجب گفت: اوی! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟
سگی که علف میخورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت:
من؟ من سگ قاسمخان هستم!
آن یکی سگ پوزخندی زد و گفت:
-- سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ دیگر چرا سگ قاسمخان؟ اگر پارهاستخوانی جلوت انداخته بودند باز یک چیزی؛ حالا که علف میخوری دیگر چرا سگ قاسمخان؟ سگِ خودت باش!
ضمناً حرفهای این رفیق مرحوممان، میرزا ایرجخان شازده را هم باور نکنید که صد و ده بیست سال پیش حرفهای بوداری زده بود. این شازده هم از آن پنجاهوهفتیهای دوران مشروطیت بود؛ حرفهایش یک صنار ارزش ندارد:
نمیدانی که ایران است اینجا؟
حراج عقل و ایمان است اینجا؟
یکی از انگلستان پند گیرد
یکی با روسها پیوند گیرد
به مغز جمله این فکر خسیس است
که ایران مال روس و انگلیس است
تهیدستان گرفتار معاشاند
برای شام شب اندر تلاشاند
تو خود گویی که هر کس بود بیدار
در ایران میرود آخر سر دار
ختم کلام اینکه هرکس برای ما شاخ بشود و ادای باباشملها را دربیاورد و فرمایشات ما را باور نکند، با همین چاقو میزنیم شکمش را سفره میکنیم! تازه اگر ما رضایت بدهیم و آقایی بکنیم، رودهاش را بیرون نریزیم؛ این اصغرآقای ما که دستبردار نیست. اصغرآقا را که میشناسید؟ نمیشناسید؟ خدا نکند کفرش بالا بیاید! وای به حالتان!
فرمایش دیگری نداریم!
گیلهمرد (حسن رجبنژاد)
















