صحبت دوستی که چند روزی است از طریق ترکیه اینجا به دیدنم آمده. باورکردنی نیست؛ در عرض این دو سال پیر شده و آن چشمان شاد جای خود را به اندوه و نوعی سرگشتگی داده است.
از هر دری سخن میگوییم. از حال و روز مردم میپرسم.
عمیق در چشمانم نگاه میکند: «خودت بهتر از من میدانی، اصلاً قابل گفتن نیست. از در و دیوار بدبختی میریزد. وحشت بمباران شب کمتر از خجالت سفره خالی صبحانه پیش زن و بچه است، بهخصوص زمانی که نوهها همراه مادرشان مهمان باشند.
هفته پیش محمدحسن را دیدم. این دردِ دل او تصویر روشن کشوری است که در حال از هم پاشیدن است.
برایم گفت: "دردآور است؛ دیشب نوههایم همراه با مادرشان آمدند خانه ما. جز چند تا نان چیزی برای صبحانه نبود. نوه کوچکم حلیم میخواست. باور میکنی پول خرید حلیم برای نوهام در جیبم نبود! صبح قبل از آنکه کسی بیدار شود از خانه بیرون زدم. رفتم سراغ حجت تا پولی قرض کنم، خانه نبود. رفته بود تهران به جستوجوی پسر بزرگش حمید که حتماً میشناسی، ورزشکار است. برای خودش یلی است.
پریشب گویا با چند نفر از دوستانش در پارک بحث میکرده، یک پسر سیزده یا چهاردهساله بسیجی که مسلح بوده به او نزدیک میشود و رکیکترین فحشها را به او میدهد. او تا بلند میشود، گلنگدن میزند و میگوید: 'کافی است یک قدم جلو بیایی' و باز فحش میدهد! اسلحه را بهطرف همه آنها میگیرد و میگوید: 'الان دوستام میرسند تا شلوار همهتان را بکشیم پایین.'
حمید طاقت نمیآورد. قبل از آنکه او شلیک کند به او حمله میکند، زمینش میزند، اسلحه را گرفته به گوشهای پرت کرده و فرار میکند.
دیگر خانه نمیآید و پیغام میدهد که تا پایان این بازی و سرنگون شدن این حکومت برنمیگردد. حال پدرش نگران دنبالش رفته تهران، شاید از طریق آشناها پیدایش کند.
راستش من هم گفتم: 'هر طور که شده مدتی خودش را حفظ کند یا از طریق ترکیه خارج شود. حالا نمیدانید چه وضعی داریم. شب و روز نداریم، نگران! با چه سختی پسر بزرگ کردیم. یک بچه بسیجی بیسر و پا اینطور آتش به زندگی ما زد.' چنان منقلب شدم که قابل تصور نیست. کاری از دستم ساخته نبود. فقط خون گریه میکنم بر حال و روز ملتی که به هر کسی که میرسی کوهی از درد است. باور کن ترس از آینده، از فشارهای زندگی گاهی اوقات به جایی میرسد که برادر مقابل برادر میایستد. این تلختر از بمباران اسرائیل و سختتر از آن است، اما واقعی است.
این شده تکیهکلام مردم: 'کاش یک بمب بیفتد سرمان تا از این زندگی تلخ و سگی رها شویم.' ادامه میدهد: این آخوندها به هیچ قیمت این مملکت را ول نمیکنند و دست از سر مردم برنمیدارند."
ادامه دارد
ابوالفضل محققی
















